اصوليان محقّقى، مانند: ملّا محمّدمهدى نراقى و فرزندش ملّااحمد[1]و حتّى آخوند خراسانى[2]نيز اگر نگوييم قائل، متمايل به تنقيص بودهاند. پس نمىتوان ديدگاه افراد را در اينباره، مبتنى بر گرايش اخبارى يا اصولى آنان دانست. از اينرو، پرداختن به اين بحث، بهره چندانى در شناخت اخباريگرى ندارد. با اين حال، شايد علّت اين كه غالباً اين ديدگاه را به اخباريان نسبت دادهاند، اين دو نكته باشد:
1. نمىتوان انكار كرد كه در ميان كسانى كه تنقيص را پذيرفتهاند، اكثريت با اخبارگرايان است، اعم از اصحاب حديث در سدههاى نخست و اخباريان متأخّر. به علاوه، بسيارى از اخباريان متأخّر نيز تحريف تنقيصى را پذيرفتهاند. در ميان اهل سنّت نيز همين نسبت در ميان گروههايى چون اصحاب حديث و حشويه، وجود دارد.
2. تنها دليلى كه براى اثبات تنقيص قرآن بدان استدلال شده، روايات است. برخى، اين روايات را مستفيض[3]و برخى ديگر به حدّ تواتر مىدانند.[4]بعضى، شمار اين اخبار را 250 حديث[5]و عدّهاى، دوهزار حديث دانستهاند؛[6]گرچه به گفته
آيةالله خويى (رحمه الله)، مفاد روايات تحريف، يكسان نيست. وى اين روايات را به
[1]. مناهج الأحكام و الاصول، ص 155- 156.
[2]. كفاية الاصول، ج 3، ص 214. عبارت وى چنين است:« ودعوى العلم الإجمالى بوقوع التحريف فيه بنحوٍ إمّا بإسقاط أو تصحيف، وإن كانت غير بعيدةٍ- كما يشهد به بعض الأخبار و يساعده الإعتبارإلا أنه لايمنع عن حجّية ظواهره».
[3]. شيخمفيد در: أوائل المقالات( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 4)، ص 80.
[4]. از جمله: محمّدتقى مجلسى، سيّدنعمةالله جزايرى و ابوالحسن شريف فتونى( روضة المتّقين، ج 10، ص 19- 20؛ منبع الحياة، ص 66؛ الأنوار النعمانية، ج 2، ص 357؛ مرآة الأنوار، ص 36 و 50).
[5]. الذريعة، ج 18، ص 27، ش 512( به نقل از محمّدبن سليمانبن زوير سليمانى، از شاگردان شريف فتونى).
[6]. آراء حول القرآن، ص 67؛ الميزان، ج 12، ص 109.
چهاردسته تقسيم كرده و آنگاه، برخى را از حيث سند و برخى را از حيث دلالت، رد كرده است.[1]به هرحال، گويا به استناد همين روايات است كه شريف فتونى، قول تحريف به نقصان را از ضروريات مذهب تشيّع و از بزرگترين مفاسد غصب خلافت، شمرده است.[2]
كوتاهْسخن اين كه: تحريف قرآن، مستند به اخبار شده، و پذيرفتنش نيز مبتنى بر خوشبينى به اخبار است و گويا به همين علّت، آن را به اخباريان نسبت دادهاند وگرنه، رد يا قبول اين نظر، اختصاصى به اخبارى يا اصولى ندارد.
در پايان، مناسب است توجّه خوانندگان گرامى را بدين نكته جلب كنيم كه به دليل سوء استفادههايى كه خاورشناسان از نظريه تنقيص كردهاند، پرداختن به دلايل ردّ آن و دفاع از سلامت قرآن، در سده اخير، بسيار اهمّيت يافته است. از سوى ديگر، برخى از افراد متعصّبى كه در پى آتشافروزى ميان پيروان مذاهب اسلامى هستند، شيعه را به عقيده تحريف متهم كردهاند و اين را بهانهاى براى گمراه خواندن شيعيان قرار دادهاند. از اين رو، بسيارى از پژوهشگران معاصر، با تحقيقاتى شايسته و تمام، به شبهه تحريف قرآن پاسخ دادهاند و ريشه خطا را در اين قول، برنماياندهاند. براى نمونه، مىتوان از اين آثار نام برد: القرآن الكريم و روايات المدرستين، اثر مرحوم علّامه سيّد مرتضى عسكرى؛ سلامة القرآن من التحريف، فتح الله محمّدى (نجّارزادگان)؛ البيان فى تفسير القرآن، آية الله العظمى خويى؛ تفسير نمونه، زير نظر آية الله مكارم شيرازى (جلد يازدهم)؛ صيانة القرآن من التحريف، مرحوم محمّدهادى معرفت؛ حقائق هامّة حول القرآن الكريم، سيّد جعفر مرتضى عاملى؛ أُكذوبة تحريف القرآن، رسول جعفريان. البته مرحوم آية الله معرفت در كتاب التمهيد نيز به اين موضوع توجه داشته و مطالب ارزشمندى در لا به لاى بحث، آورده است.
[1]. البيان فى تفسير القرآن، ص 226- 233.
[2]. مرآة الأنوار، ص 49.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل سوم: نگاه اخباريان به علم كلام و حكمت و منطق
1. اخباريان و منطق
اخباريان (مانند برخى از گذشتگان)، منطق را نه مطلقاً مهمل دانستهاند، و نه مطلقاً هم قبول كردهاند؛ بلكه بين عدم خطا در صورت، و احتمال خطا و اشتباه در موادّ قياسات و مبادى آنها تفصيل قائل شدهاند. محمّدامين استرآبادى، علوم نظرى را دو نوع مىداند:
1. علومى كه به مادّه منتهى مىشود كه آن مادّه، نزديك به حس است و قضاياى آن، بر حسْ اعتماد مىكند. وى هندسه، حساب، رياضيات و بيشتر ابواب منطق را از همين قبيل مىداند. وى معتقد است كه در نتايج اين دسته از علوم، خطا پيش نمىآيد؛ چرا كه مىدانيم معرفت صورت، از امور واضح است، و عالمان، به قواعد منطق آشنا هستند، و نيز مىدانيم كه منطق، از خطاىِ در صورت (مانند موجبه بودن صغرا و كلّيه بودن كبرا)، جلوگيرى مىكند. بدينوسيله، استرآبادى، منطق را در علومى كه مربوط به عالم حس و مادّه هستند، مىپذيرد و كاربرد آن را لازم مىداند.
2. علومى كه منتهى به مادّه مىشود؛ ولى مواد و مبادى آن، از حس، دور است و نمىتوان مواد را به وسيله حس، از خطا حفظ كرد. علومى چون: حكمت الهى و طبيعى، كلام، اصولفقه، و علومى كه به مسائل نظرىِ فقهى و بعضى از قواعد منطقى مىپردازند، از اين قبيلاند. در اين علوم، ممكن نيست كه نتايجشان را با دليل حس، اثبات كنيم؛ چون از حس، دور و جدا هستند و به عقل هم (چنانچه در
مباحث پيشين بيان شد) نمىشود اعتماد كرد. قواعد منطق در اينگونه علوم، تنها بازدارنده از خطاى در صورتاند و نمىتوانند از خطاى در مواد و مبادى قياسات- كه از حسّ دورند- بازدارنده باشند. اصلًا در منطق، قانونى نيست كه ما را از خطاى در مواد اقيسه، بازدارد. اگر چنين قانونى بود بايد هيچ خطايى واقع نمىگرديد، و هيچ اختلاف و مشاجرهاى بين علماى آشناى به منطق و حكمت و كلام و اصولفقه وجود نمىداشت، چنانچه در علوم حساب و هندسه، خطا و اختلافى نيست. لذا چاره كار در اين قسم از علوم، تمسّك به اصحاب عصمت (عليهم السلام) است كه ما را از خطا باز مىدارند.[1]در هر مسئلهاى كه ضرور دين نيست، واجب است كه به كلمات اهلبيت (عليهم السلام) تمسّك كنيم.[2]
سپس استرآبادى مىگويد:
اگر مىبينيد كه فلاسفه و حكماى اسلام، اشتباهات و اغلاطى در علومشان دارند، اين در همين علومى است كه مواد قياسات آن، از حسْ دور است، و آنان يا در موادّ قياسات اشتباه كردهاند، و يا شك و شبهه در مواد دارند، و يا از بعضى از احتمالاتى كه ديگران دادهاند، غفلت كردهاند. پس قواعد منطق، مصون از خطا در مواد قياسات نيستند؛ ولى اصحاب عصمت، مصون از خطا هستند، و به حكم عقل، با قطعنظر از نقل بايد به آنان مراجعه شود.[3]
مرحوم شيخحرّعاملى هم مانند استرآبادى مشى كرده است و مىگويد:
در تمام علوم نظرى آنى- كه ما را از خطا حفظ مىكند كلام- اهلبيت عصمت (عليهم السلام) است و منطق، كارى كه مىكند اين است كه ما را از جهت صورتْ حفظ مىكند كه اشتباه نكنيم، و آن هم علما از جهت صورتْ خطا نمىكنند، و خطاى علما از جهت مواد اقيسه است، و منطق در مواد اقيسه، فقط قياسات را به اقسامى تقسيم مىكند؛ ولى در منطق، قاعدهاى نداريم كه بيان كند هر ماده
[1]. الفوائد المدنية، ص 129- 131؛ المعالم الجديدة للُاصول، ص 43؛ كتاب ماه دين، ش 45- 46، ص 90.
[2]. الفوائد المدنية، ص 200 و 261.
[3]. همان، ص 131، 242 و 266.
مخصوصى، داخل در كداميك از اقسام اقيسه است. پس واجب است كه تمسّك كنيم به چيزى كه مصون از خطاست و آن، عملكردن به صريح كلام معصومان است، و در جايى كه از كلام معصوم، چيزى پيدا نكرديم، احتياط كنيم، چنانچه دستور به احتياط هم صريح كلام معصومان (عليهم السلام) و اخبار متواتر از آنان است.[1]
ناگفته نماند كه بعضى از مجتهدان، نسبت به منطق، تندروىِ بيشترى از اخباريان دارند. از جمله شهيدثانى كه معتقد است: اگر منطق، صحيح و فاسد را تميز دهد بايد خطا از منطقيان صادر نشود؛ بلكه در منطق هم خطا واقع مىشود و اين خطا، گاهى از ناحيه صورت و گاهى از جهت مادّه است. برفرض اين كه قبول كنيم منطق، عاصم از خطاست، فقط از جهت خللى است كه از ناحيه صورت واقع مىشود، نه از جهت ماده.[2]شهيد در ادامه، منطق را مورد هجمه قرار مىدهد و عقيده دارد كه اين علم، فايدهاى ندارد و اشتغال به آن، تقليد از گذشتگان است[3]و اين كه علما، منطق را نيز از علومى دانستهاند كه از شرايط اجتهاد است، حرف صحيحى نيست.[4]
بههرحال، اين اشكال استرآبادى به علم منطق را عدّهاى پاسخ دادهاند بدين صورت كه در علم منطق، شرط شده كه موادّ اقيسه آن در داخل در قضاياى ششگانهاى (اوّليات، فطريات، حسّيات، تجربيات، حدسيات و متواترات) باشد كه بديهى است و يا منتهى به بداهت مىشود و با مراعات اين شرط، ديگر درنتيجه، تصوّر خطا نمىرود مگر آن كه خطا در بعضى از صُوَر اقيسه باشد، و فرض كرديم كه منطق، ما را از خطاى صُوَر، مصون مىدارد.[5]پس وقتى كه خطا در صورت است، اگر قوانين برهانْ مراعات شود، ما را از خطا در صورتْ منع مىكند، و اگر خطا ناشى در مادّه باشد، فرض اين است كه مواد اقيسه از بديهات و ... است كه ذاتاً
[1]. الفوائد الطوسية، ص 412- 414.
[2]. الإقتصاد و الإرشاد( رسائل الشهيد الثانى) ج 2، ص 762- 763.
[3]. همان، ص 767.
[4]. همان، ص 783- 784.
[5]. مباحث الاصول( تقرير ابحاث شهيد محمّدباقر صدر)، ج 1، ص 488.
صحّت آنها تضمين شده است.[1]البته ممكن است كه انسان، در تطبيق قوانين منطق، خطا كند و اشتباهى واقع شود و اين هم كاستىِ ناشى از غفلت در امر بديهى است و گاهى هم توجّه نداشتن به صغرا و كبرا و حدّ وسط قياس است.[2]
2. اخباريان و علم كلام
يكى از جلوههاى مخالفت اصحاب حديث و اخباريان، با بحثهاى عقلى در معارف دينى، نكوهش آنان از علم كلام است. نخست لازم است كه در اين بحث، مقدّمهاى ذكر شود و سپس به بيان نظريات اخباريان و پاسخ متكلّمان بپردازيم.
وجه تسميه علم كلام
در وجه نامگذارى علم اصول عقايد به علم كلام، متكلّمان، مواردى را بيان كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. كلام و مباحثه، از مشهورترين اجزاى علم اصول عقايد است. حتّى رويارويى اشخاص و مناظره آنان در مقابل يكديگر، به قدرى زياد مىشد كه به خونريزى مىانجاميد. از اين جهت، به آن علم كلام گفته شده است.
2. عناوين ابواب اصول عقايد، نخست اينگونه بوده: «الكلام فى كذا» و عبارت «الكلام» در همه عناوين بوده است. لذا به علم اصول عقايد، علم كلام گفته شد.[3]
3. اوّلين علمى كه واجب شد، علم اصول عقايد بود كه مسلمانان، توسّط علم كلام، آن را ياد مىگرفتند و ياد مىدادند.
4. چون ادلّه اصول عقايد، قوى است، گويا كلام همين است و غيرآن، كلام نيست.[4]
5. اين علم به صورت عقلى، حرفهاى براى معتزله در رنجش ديگران بوده و چون آنان اهلفصاحت و بلاغت بودند، از عقيده خود، با فصيحترين و بليغترين
[1]. همان، ص 493.
[2]. همان، ص 498- 499.
[3]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 59( به نقل از: المواقف، ايجى، ص 8- 9).
[4]. همان، ج 2، ص 59( به نقل از شرح العقائد النسفية، تفتازانى، ص 15).
عباراتْ دفاع مىكردند. لذا به اصحاب كلام، شهرت پيدا كردند و به كسى كه مهارتِ به هم پيوند دادن اين الفاظ را داشت، «متكلّم» مىگفتند.[1]
در تاريخ پيدايش علم كلام گفتهاند تا زمانى كه اسلام در سرزمين عربستان محدود بود، مردم آن منطقه، به مقتضاى طبيعت ساده خود، در باب مسائل اعتقادى، به همان عقيده اجمالىاى كه از نقل به آنان رسيده بود، اكتفا مىكردند؛[2]امّا از وقتى كه دامنه اسلام وسعت يافت و مسلمانان، با ملل ديگر برخورد كردند و دانشمندان آنان، با مسلمانان به گفتگو و جدال پرداختند و گروهى از مسلمانان را به پارهاى از عقايد خود متمايل كردند،[3]علماى اسلام به فكر افتادند كه با حربه خودِ دشمنان، به جدل و مناظره با آنان برخيزند و خود را به سلاح علوم عقلى، مسلّح سازند و علمى را براساس مقدّمات منطقى و اصول عقلى تأسيس كنند كه درنتيجه، علم كلام بهوجود آمد.[4]
البته عوامل سياسىِ داخلى و خارجى نيز بر آن اثر داشت، چنانچه حكومتهاى جنايتكار بنىاميّه، جبر را از مشاوران مسيحى خودشان فراگرفتند تا گناهان و جنايتكارىهاى خودشان را به خواست خداوند نسبت دهند. حكومت عبّاسى هم در پارهاى از دوران خود، مسئله اصالت عقل در مقابل نقل را پايگاه سياست خود گرفت و بهانهاى براى سركوبىِ دشمنان خود و اهلحديث قرار داد.[5]بههرحال، پس از ظهور علم كلام، مسلمانانى كه اهلبحث و جدل بودند، به دو دسته تقسيم شدند:
يك. «اهل حديث» و آنانى كه متعبّد به ظواهر آيات و روايات بودند، بدون آن كه در مفاهيم آنها غور و در اسناد احاديث، دقّتى داشته باشند، كه اين فرقه، اكثريت را تشكيل مىدادند.
[1]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 60.
[2]. راه صواب، ص 4- 5؛ لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[3]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).
[4]. لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[5]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).