صحّت آنها تضمين شده است.[1]البته ممكن است كه انسان، در تطبيق قوانين منطق، خطا كند و اشتباهى واقع شود و اين هم كاستىِ ناشى از غفلت در امر بديهى است و گاهى هم توجّه نداشتن به صغرا و كبرا و حدّ وسط قياس است.[2]
2. اخباريان و علم كلام
يكى از جلوههاى مخالفت اصحاب حديث و اخباريان، با بحثهاى عقلى در معارف دينى، نكوهش آنان از علم كلام است. نخست لازم است كه در اين بحث، مقدّمهاى ذكر شود و سپس به بيان نظريات اخباريان و پاسخ متكلّمان بپردازيم.
وجه تسميه علم كلام
در وجه نامگذارى علم اصول عقايد به علم كلام، متكلّمان، مواردى را بيان كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. كلام و مباحثه، از مشهورترين اجزاى علم اصول عقايد است. حتّى رويارويى اشخاص و مناظره آنان در مقابل يكديگر، به قدرى زياد مىشد كه به خونريزى مىانجاميد. از اين جهت، به آن علم كلام گفته شده است.
2. عناوين ابواب اصول عقايد، نخست اينگونه بوده: «الكلام فى كذا» و عبارت «الكلام» در همه عناوين بوده است. لذا به علم اصول عقايد، علم كلام گفته شد.[3]
3. اوّلين علمى كه واجب شد، علم اصول عقايد بود كه مسلمانان، توسّط علم كلام، آن را ياد مىگرفتند و ياد مىدادند.
4. چون ادلّه اصول عقايد، قوى است، گويا كلام همين است و غيرآن، كلام نيست.[4]
5. اين علم به صورت عقلى، حرفهاى براى معتزله در رنجش ديگران بوده و چون آنان اهلفصاحت و بلاغت بودند، از عقيده خود، با فصيحترين و بليغترين
[1]. همان، ص 493.
[2]. همان، ص 498- 499.
[3]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 59( به نقل از: المواقف، ايجى، ص 8- 9).
[4]. همان، ج 2، ص 59( به نقل از شرح العقائد النسفية، تفتازانى، ص 15).
عباراتْ دفاع مىكردند. لذا به اصحاب كلام، شهرت پيدا كردند و به كسى كه مهارتِ به هم پيوند دادن اين الفاظ را داشت، «متكلّم» مىگفتند.[1]
در تاريخ پيدايش علم كلام گفتهاند تا زمانى كه اسلام در سرزمين عربستان محدود بود، مردم آن منطقه، به مقتضاى طبيعت ساده خود، در باب مسائل اعتقادى، به همان عقيده اجمالىاى كه از نقل به آنان رسيده بود، اكتفا مىكردند؛[2]امّا از وقتى كه دامنه اسلام وسعت يافت و مسلمانان، با ملل ديگر برخورد كردند و دانشمندان آنان، با مسلمانان به گفتگو و جدال پرداختند و گروهى از مسلمانان را به پارهاى از عقايد خود متمايل كردند،[3]علماى اسلام به فكر افتادند كه با حربه خودِ دشمنان، به جدل و مناظره با آنان برخيزند و خود را به سلاح علوم عقلى، مسلّح سازند و علمى را براساس مقدّمات منطقى و اصول عقلى تأسيس كنند كه درنتيجه، علم كلام بهوجود آمد.[4]
البته عوامل سياسىِ داخلى و خارجى نيز بر آن اثر داشت، چنانچه حكومتهاى جنايتكار بنىاميّه، جبر را از مشاوران مسيحى خودشان فراگرفتند تا گناهان و جنايتكارىهاى خودشان را به خواست خداوند نسبت دهند. حكومت عبّاسى هم در پارهاى از دوران خود، مسئله اصالت عقل در مقابل نقل را پايگاه سياست خود گرفت و بهانهاى براى سركوبىِ دشمنان خود و اهلحديث قرار داد.[5]بههرحال، پس از ظهور علم كلام، مسلمانانى كه اهلبحث و جدل بودند، به دو دسته تقسيم شدند:
يك. «اهل حديث» و آنانى كه متعبّد به ظواهر آيات و روايات بودند، بدون آن كه در مفاهيم آنها غور و در اسناد احاديث، دقّتى داشته باشند، كه اين فرقه، اكثريت را تشكيل مىدادند.
[1]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 60.
[2]. راه صواب، ص 4- 5؛ لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[3]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).
[4]. لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18458.
[5]. تمهيد الاصول در علم كلام، ص 23( مقدّمه مترجم).
دو. فرقه «معتزله» كه به عقل، بيشتر از نقلْ تمسّك مىكردند، و وقتى نقل، با عقل مخالف بود، عقل را مقدّم مىداشتند و نقل را تأويل مىبردند. اين دو دسته، هميشه در حال نزاع بودند و برترىِ هر يك بر ديگرى، گاهى بستگى به اين داشت كه حكومت، مروّج كدام دسته باشد.[1]
اهلحديث، عقايد خود را با ادلّه علم كلام، تثبيت و تصحيح نمىكردند؛ چرا كه غرض از كلام را فقط خاموش كردن دشمن و الزام معاند مىدانستند؛ بلكه علم كلام را اصلًا علم نمىدانستند و منكر عقل و رسالت او بودند. لذا از شافعى نقل شده كه چنانچه كسى وصيت كند كه كتب علمىِ خود را بعد از مرگش به شخصى بدهند، كتب كلامى او داخل در وصيت نمىشود؛ زيرا كه كلام، علم نيست.
علم دين، فقه است و تفسير و حديث
هركه خوانَد غيراز اين، گردد خبيث
آنان به شدّت با عقلگرايان به مخالفت برخواستند. احمد بن حنبل و ابويوسف، به اين افراد، نسبت زنديق مىدادند و حتّى منع مىكردند از اين كه پشتسر كسى كه در علم كلام فرورفته، نماز بخوانند، گرچه تكلّم به حق كند.[2]اين دو انديشه، در ميان اصحاب ائمّه (عليهم السلام) هم وجود داشت- كه ما در مباحث فصل اوّل، در باره آنان سخن گفتيم-.
بههرروى، همانطورى كه از نگاه اخباريان به علم منطق روشن شد، آنان علم كلام را داخل در علوم نظرى مىدانند كه امكان خطا در آن وجود دارد. لذا اخباريان، اعتماد بر اين دانش را- كه مبتنى بر منطق و حجتّهاى عقلى باشد- نادرست مىدانند و عقيده دارند كه ائمّه (عليهم السلام)، ما را از علم كلامى كه مبنى بر افكار عقليه است نهى كردهاند، و امر فرمودهاند كه فنّ كلام را از آنان اخذ كنيم.[3]
شيخحرّ عاملى، اين نكته را بديهى مىداند كه همه يا بيشتر ادلّه علم كلام، ظنّى و ناتماماند و آيات محكم و رواياتى داريم كه ما را از عملكردن به ظنّ و رأى و عقول ناقص و ناتمام، نهى كردهاند، مانند:إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ
[1]. بحوث فى الملل و النحل، ج 2، ص 5.
[2]. جامع العلوم فى اصطلاحات الفنون، الملقب-« دستور العلماء»، ج 3، ص 133.
[3]. الفوائد المدنية، ص 29- 30 و 129- 130.
مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى؛[1]جز گمان و خواهشهاى نفسانى پيروى نمىكنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنان آمده است[2]و آيات ديگر و رواياتى كه ما را از پيروى كردن از ظن و رأى، نهى مىكنند.[3]
اخباريان در اين بحث، به رواياتى در عدم اعتبار علم كلام و مذمّت متكلّمان استدلال كردهاند كه برخى از آنها را بيان مىكنيم:
1. در روايتى امام صادق (ع) مىفرمايد:
يهلك أهل الكلام و ينجو المسلمون.[4]
اهلكلام، هلاك مىشوند و آنها كه تسليم شوند، نجات مىيابند.
چون متكلّمان، با عقلهاى ناقص خود، قواعد و مقدّماتى را تأسيس كردهاند كه بيشتر علم كلام به آنها برمىگردد و مطالب ديگر به آنها سنجيده مىشود، بدين روى، امام (ع) فرمود كه آنان به هلاكت مىرسند.[5]
2. محمّدبن عيسى مىگويد: علىبن هلال در نامهاى به موسىبن جعفر (ع) نوشت: مردم از كلام در دين نهى شدهاند؛ ولى افرادى از دوستان شما كه اهلكلام هستند، اين نهى را تأويل بردهاند، كه اين نهى، اشخاصى را شامل مىشود كه در علم كلام تخصّص ندارند؛ ولى آنانى كه خوب حرف مىزنند، از آنها نهى نشده است. آيا اين تأويل، درست است؟ امام (ع) در جواب نوشت:
المحسن و غيرالمحسن لا يتكلّم فانّ إثمه أكبر من نفعه.
آن كه تخصّص دارد [و خوب حرف مىزند] و آن كه نمىتواند، وارد كلام نشود؛ زيرا گناه كلام، از نفعش بيشتر است.[6]
[1]. سوره نجم، آيه 23.
[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 122.
[3]. راه صواب، ص 5.
[4]. الفوائد، ص 521، ح 4؛ التوحيد، ص 458، ح 22؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 127، ح 15؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132، ح 23.
[5]. مرآة العقول، ج 2، ص 270؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 132.
[6]. التوحيد، ص 459، ح 26؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.
3. امام باقر (ع) به ابوعبيده حذّاء مىگويد:
اى زياد! از خصومات و مناظرات كلامى پرهيز كن؛ زيرا آنها سبب شكّ و ترديد مىشوند، عمل را فاسد مىكنند و صاحبش را به هلاكت مىرسانند و گاه كلامى مىگويى كه بخشيده نمىشود، و در گذشته، قومى بودند كه علومى را كه به آنان امر شده بود، ترك كردند و سراغ علومى رفتند كه از آنان ساقط شده بود، تا اين كه گفتگوى آنان به ذات حق تعالى و صفات رسيد و در درك آن، سرگردان شدند.[1]
در روايت ديگرى هم امام باقر (ع)، ابوعبيده را از علم كلام، نهى مىكند.[2]
سليمانبن خالد مىگويد: امام صادق (ع) مىفرمايد:
انَّ الله عزّوجلّ يقول:
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى،[3]
فاذا انتهى الكلام الىالله فامسكوا.[4]
خداوند عزوجل مىفرمايد: همانا امر به پروردگار تو منتهى مىشود. پس هرگاه گفتار شما به خداوند رسيد، خوددارى كنيد!
شيخصدوق در پايان كتاب التوحيد، 35 روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام و الجدال و المراء فىالله عزّوجلّ» آورده كه ما را از كلام درباره خداوند و صفات او نهى مىكند.[5]كلينى نيز در الكافى، ده روايت را در بابى به نام «باب النهى عن الكلام فى الكيفية» گنجانيده است. لذا ما به اين روايت سليمانبن خالد- كه هم شيخصدوق و هم كلينى در نهى از كلام در ذات و صفات الهى نقل كردهاند-، بسنده مىكنيم.
5. زمانى كه مؤمن طاق، با شخصى مناظره كرد و آن طرف را محكوم نمود، امام صادق (ع) به او فرمود:
[1]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 4؛ التوحيد، ص 456، ح 11؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 124، ح 6؛ مرآة العقول، ج 1، ص 323.
[2]. بحارالأنوار، ج 2، ص 137.
[3]. سوره نجم، آيه 42.
[4]. الكافى، ج 1، ص 92، ح 2؛ التوحيد، ص 456، ح 9؛ اثبات الهدى، ج 1، ص 123، ح 4.
[5]. التوحيد، ص 454.
به خدا قسم كه مرا خوشحال كردى؛ ولى يك حرف حق نزدى! ...؛ زيرا پايه سخن تو بر قياس بود، و قياس هم از دين من نيست.[1]
يا در روايت ديگرى، وقتى مؤمن طاق، عبداللهبن سنان را- كه مىخواست خدمت امام صادق (ع) برسد- واسطه قرار مىدهد كه حضرت، او را بپذيرد، امام صادق (ع) شفاعت عبداللهبن سنان را قبول نمىكند؛ زيرا در مناظره كلامىاى كه با يك صبى داشته، شخص صبى، بر او پيروز شده بود.[2]
6. يونسبن يعقوب مىگويد: در محضر امام صادق (ع) بودم كه شخصى از شهر شام، خدمت امام رسيد و گفت: من در علم كلام و فقه و فرائض (مسائل ارث)، تخصّص دارم و آمدهام تا با اصحاب شما مناظره كنم.
امام صادق (ع) فرمود: «كلام تو از پيامبر خدا (ص) است و يا از جانب خودت؟».
شامى گفت: هم از كلام پيامبر خدا و هم از جانب خودم است.
امام صادق (ع) فرمود: «پس در اين صورت، تو شريك پيامبر خدا هستى؟». شامى گفت: نه. امام (ع) فرمود: «آيا به تو وحى شده؟ و خداوند به تو خبر داده است؟». گفت: نه.
امام (ع) فرمود: «آيا اطاعت از تو، مانند پيروى كردن از پيامبر خدا واجب است؟». گفت: خير.
در اين هنگام، امام صادق (ع) به يونسبن يعقوب نگريست و فرمود: «اىيونسبن يعقوب! اين شخص، قبل از آن كه كلامى بگويد، دشمن خودش شد؛ زيرا لازمه حرف او اين است كه هرچه از پيش خودش مىگويد، قبول نداشته باشد .... اىيونس! اگر در كلام تخصّص داشتى، با اين شخص شامى مناظره مىكردى».[3]
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 38، باب 5، ح 39.
[2]. إثبات الهداة، ج 1، ص 128، ح 19.
[3]. اين فقره را شيخمفيد از كلينى، اينطور نقل كرده:« و ددت انّك يايونس محسن الكلام» و از آن، استفاده كرد كه جدال حق، مطلوب است( تصحيح الإعتقاد، چاپ شده در سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5، ص 70).
يونس، از اين كه به كلام خوبْ آشنا نيست، حسرت بُرد و گفت: فدايت شوم! از شما شنيدم كه از علم كلام نهى مىكنى و مىفرماييد: واى بر اهلكلام كه مىگويند: اين درست [و مطابق قواعد ماست] و آن نادرست است؛ و اين، با دليلْ موافق است و آن، همراه نيست؛ اين را تعقّل مىكنيم و آن را عقل ما درك نمىكند [عقول، خودشان را ميزان قرار دادهاند و كتاب و سنّت را به آن مىسنجند].[1]
امام (ع) فرمود: «آرى. من گفتهام كه واى برايشان؛ زيرا آنان مسائلى از دين را- كه نقل آن از ما ثابت شده- ترك كردهاند و در آن مسائل، آراى خود را اخذ كردهاند».
در ادامه، امام صادق (ع) به حمرانبن اعين، هشامبن سالم، قيسبن ماصر و مؤمن طاق فرمود كه با آن فرد شامى، مناظره كنند و آنان هر يك جداگانه، با شامى مناظره كردند و بر او پيروز شدند و شامى، تسليم شد و به امام (ع) ايمان آورد. سپس به حمران نگريست و فرمود: «تو در كلام، بر اخبارى كه به تو رسيده، تمسّك مىكنى و به حق مىرسى».
سپس به هشامبن سالم فرمود: «مىخواهى كلامت را با اثر پايهگذارى كنى؛ ولى تتبّع در اخبار ندارى».
به مؤمن طاق فرمود: «تو بسيار قياس و خدعه مىكنى كه باطل را با باطل بشكنى؛ ولى باطلِ تو ظاهرتر و شبيهتر به حق بود».
در آخر، به قيسبن ماصر فرمود: «مىتوانستى به حديث نبوى استشهاد كنى؛ امّا آن را رها كردى و سراغ چيزى رفتى كه از مطلوب تو دور بود و ...».[2]
قابل توجّه است كه اخباريان، به فقراتى از اين حديث استدلال كردهاند:
شيخحرّ عاملى با تمسّك به اين فقره كه: «نّما قلت فويل لهم ن تركوا ما قول و ذهبوا لى ما يريدون»،[3]معتقد است كه استدلالكردن به علم كلام در اعتقادات، جايز نيست.
[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 270.
[2]. الكافى، ج 1، ص 171- 173، ح 4؛ الإحتجاج، ج 2، ص 122- 125.
[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 125.
مرحوم علّامهمجلسى با تمسّك به اين فقره كه «فانت اذاً شريك رسولالله»، كلامى را كه از كتاب و سنّت گرفته نشده باشد، باطل مىداند و بر اين عقيده است كه در اصول دين، اعتماد بر ادلّه عقليه، جايز نيست.[1]
محمّدامين استرآبادى هم، وقتى بعضى از اخبار (از جمله اين روايت) را از صدر تا ذيل آن بيان مىكند، مىگويد: اين احاديث، روشنگر اين نكتهاند كه مردم، پس از پيامبر خدا (ص) منحصر در سه دسته هستند:
1. اصحاب عصمت (عليهم السلام)؛ 2. افرادى كه مقيّد هستند هر مسئلهاى را كه احتمال خطا در آن مىرود (خواه جنبه عملى داشته باشد و يا اعتقادى)، از اصحاب عصمت اخذ كنند؛ 3. افرادى كه نه معصوماند و نه ملتزم به كلام معصوم (عليهم السلام). اين دسته سوم، مردود هستند.
استرآبادى در ادامه، يك سؤال مطرح مىكند: پس فكر و تدبّر كن كسى كه در اعتقادات، به مقدّمات عقليه- كه به خيال خود، قطعيه است- تمسّك مىكند، داخل در كداميك از اين اقسام سهگانه است؟[2]
بههرحال، روايات در نكوهش علم كلام و متكلّمان، به، قدرى فراوان است كه مرحوم شيخحرّ عاملى، ادّعا مىكند كه از حدّ تواتر مىگذرد.[3]اين روايات، شيخصدوق و شهيدثانى را نيز تحت تأثير قرار دادهاند؛ زيرا مىبينيم كه آنها برعليه متكلّمان و علم كلام، سخن گفتهاند. شهيدثانى مىگويد: متكلّمان خيال كردهاند كه راه شناخت صانع و صفات او، منحصر به علم كلام، و يا نزديكترين راه است؛ ولى حق، اين است كه اين كلام، دورترين و مشكلترين راه است كه خوف و خطر آن، از طُرق ديگر بيشتر است. لذا پيامبر (ص) مسلمانان را از فرورفتن در آن، نهى كرده است. در آيه ديگر مىفرمايد:وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛[4]با اهلكتاب، جز به روشى كه از همه بهتر است، مجادله نكنيد. اين آيه شريف، خطاب به
[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 268.
[2]. الفوائد المدنية، ص 120.
[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 131، ذيل حديث 25.
[4]. سوره عنكبوت، آيه 46.