بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 316

يونس، از اين كه به كلام خوبْ آشنا نيست، حسرت بُرد و گفت: فدايت شوم! از شما شنيدم كه از علم كلام نهى مى‌كنى و مى‌فرماييد: واى بر اهل‌كلام كه مى‌گويند: اين درست [و مطابق قواعد ماست‌] و آن نادرست است؛ و اين، با دليلْ موافق است و آن، همراه نيست؛ اين را تعقّل مى‌كنيم و آن را عقل ما درك نمى‌كند [عقول، خودشان را ميزان قرار داده‌اند و كتاب و سنّت را به آن مى‌سنجند].[1]

امام (ع) فرمود: «آرى. من گفته‌ام كه واى برايشان؛ زيرا آنان مسائلى از دين را- كه نقل آن از ما ثابت شده- ترك كرده‌اند و در آن مسائل، آراى خود را اخذ كرده‌اند».

در ادامه، امام صادق (ع) به حمران‌بن اعين، هشام‌بن سالم، قيس‌بن ماصر و مؤمن طاق فرمود كه با آن فرد شامى، مناظره كنند و آنان هر يك جداگانه، با شامى مناظره كردند و بر او پيروز شدند و شامى، تسليم شد و به امام (ع) ايمان آورد. سپس به حمران نگريست و فرمود: «تو در كلام، بر اخبارى كه به تو رسيده، تمسّك مى‌كنى و به حق مى‌رسى».

سپس به هشام‌بن سالم فرمود: «مى‌خواهى كلامت را با اثر پايه‌گذارى كنى؛ ولى تتبّع در اخبار ندارى».

به مؤمن طاق فرمود: «تو بسيار قياس و خدعه مى‌كنى كه باطل را با باطل بشكنى؛ ولى باطلِ تو ظاهرتر و شبيه‌تر به حق بود».

در آخر، به قيس‌بن ماصر فرمود: «مى‌توانستى به حديث نبوى استشهاد كنى؛ امّا آن را رها كردى و سراغ چيزى رفتى كه از مطلوب تو دور بود و ...».[2]

قابل توجّه است كه اخباريان، به فقراتى از اين حديث استدلال كرده‌اند:

شيخ‌حرّ عاملى با تمسّك به اين فقره كه: «نّما قلت فويل لهم ن تركوا ما قول و ذهبوا لى ما يريدون»،[3]معتقد است كه استدلال‌كردن به علم كلام در اعتقادات، جايز نيست.

[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 270.

[2]. الكافى، ج 1، ص 171- 173، ح 4؛ الإحتجاج، ج 2، ص 122- 125.

[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 125.


صفحه 317

مرحوم علّامه‌مجلسى با تمسّك به اين فقره كه «فانت اذاً شريك رسول‌الله»، كلامى را كه از كتاب و سنّت گرفته نشده باشد، باطل مى‌داند و بر اين عقيده است كه در اصول دين، اعتماد بر ادلّه عقليه، جايز نيست.[1]

محمّدامين استرآبادى هم، وقتى بعضى از اخبار (از جمله اين روايت) را از صدر تا ذيل آن بيان مى‌كند، مى‌گويد: اين احاديث، روشنگر اين نكته‌اند كه مردم، پس از پيامبر خدا (ص) منحصر در سه دسته هستند:

1. اصحاب عصمت (عليهم السلام)؛ 2. افرادى كه مقيّد هستند هر مسئله‌اى را كه احتمال خطا در آن مى‌رود (خواه جنبه عملى داشته باشد و يا اعتقادى)، از اصحاب عصمت اخذ كنند؛ 3. افرادى كه نه معصوم‌اند و نه ملتزم به كلام معصوم (عليهم السلام). اين دسته سوم، مردود هستند.

استرآبادى در ادامه، يك سؤال مطرح مى‌كند: پس فكر و تدبّر كن كسى كه در اعتقادات، به مقدّمات عقليه- كه به خيال خود، قطعيه است- تمسّك مى‌كند، داخل در كدام‌يك از اين اقسام سه‌گانه است؟[2]

به‌هرحال، روايات در نكوهش علم كلام و متكلّمان، به، قدرى فراوان است كه مرحوم شيخ‌حرّ عاملى، ادّعا مى‌كند كه از حدّ تواتر مى‌گذرد.[3]اين روايات، شيخ‌صدوق و شهيدثانى را نيز تحت تأثير قرار داده‌اند؛ زيرا مى‌بينيم كه آنها برعليه متكلّمان و علم كلام، سخن گفته‌اند. شهيدثانى مى‌گويد: متكلّمان خيال كرده‌اند كه راه شناخت صانع و صفات او، منحصر به علم كلام، و يا نزديك‌ترين راه است؛ ولى حق، اين است كه اين كلام، دورترين و مشكل‌ترين راه است كه خوف و خطر آن، از طُرق ديگر بيشتر است. لذا پيامبر (ص) مسلمانان را از فرورفتن در آن، نهى كرده است. در آيه ديگر مى‌فرمايد:وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‌؛[4]با اهل‌كتاب، جز به روشى كه از همه بهتر است، مجادله نكنيد. اين آيه شريف، خطاب به‌

[1]. مرآة العقول، ج 2، ص 268.

[2]. الفوائد المدنية، ص 120.

[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 131، ذيل حديث 25.

[4]. سوره عنكبوت، آيه 46.


صفحه 318

پيامبر (ص) و تمام مؤمنان است به اين كه: مجادله شما با يهود و نصارا، بايد به حق باشد؛[1]كلامى كه مشتمل بر تنبيه آيات و حجّت‌هاى الهى باشد و از هر جهت، هم عقل‌پسند و هم مورد طبع انسانى.

بنابراين، اگر مجادله درهرحال قبيح بود، خداوند نمى‌فرمود: «الا بالّتى هى أحسن» و به پيغمبرش امر به جدال احسن نمى‌كرد، و پيامبر خدا[2]هم با يهود و نصارا و دهريان و ثنويان و مشركان عرب، مناظره نمى‌كرد! پس مجادله حسن و خوب هم داريم كه مى‌گويد: مجادله شما احسن در حسن باشد.[3]

امير مؤمنان على (ع) در خطبه‌ها و احتجاجاتش در امر خلافت (بويژه در سقيفه، شورا، جمل) و احتجاج‌هايش بر معاويه و خوارج و ... از علم كلام استفاده كرده است. حضرت زهرا (عليهاالسلام) و ائمّه معصوم (عليهم السلام) نيز احتجاج به علم كلام داشته‌اند[4]كه طبرسى در الاحتجاج و علّامه‌مجلسى در بحار الانوار[5]اين موارد را بيان كرده‌اند.

ايمان متوقّف بر تعلّم علم كلام و منطق و غيراينها، از علوم تدوين شده نيست؛ بلكه خود فطرت انسانى و تنبيهات شرعى از كتاب و سنّت متواتره يا مشهوره، كفايت مى‌كند. شهيد ثانى در ادامه، احاديثى را در نكوهش متكلّمان و علم كلام نقل مى‌كند.[6]محمّدامين استرآبادى و شيخ‌حرّ عاملى نيز كلام شهيد ثانى را به‌عنوان تأييد مطالب خود بيان مى‌كنند.[7]

پاسخ متكلّمان به انتقادات اخباريان‌

حقْ اين است كه تقييد فكر انسانى با زنجير جمود، خلاف فطرت الهى‌اى است كه مردم را بر آن فطرتْ آفريده است، و در هيچ طايفه و امّتى نديده‌ايم كه اجتماع‌

[1]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 68.

[2]. علّامه‌مجلسى در بحارالأنوار( ج 9، ص 255- 344)، بابى دارد كه احتجاج پيامبر خدا( ص) را بيان كرده است.

[3]. التبيان، ج 8، ص 192.

[4]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70؛ أعيان الشيعة، ج 1، ص 190- 192.

[5]. ر. ك: بحارالأنوار، ج 10.

[6]. الإقتصاد و الإرشاد( رسائل الشهيد الثانى، ج 2)، ص 758- 762.

[7]. الفوائد المدنية، ص 286- 287؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 131.


صفحه 319

سفهاى آنان را تجويز كنند و عقلاى آنان را از تدبّر در امورى كه نمى‌فهمند، منع نمايند. و نيز نديده‌ايم بگويند كه كلام و فكر، منحصر در چيزى است كه آن چيز را همه مردم (از عامّه و خاصّه) مى‌فهمند؛ زيرا اين، باعث ابطال همه علوم مى‌شود.[1]

قرآن كريم هم مطلقاً استفاده از علم كلام را نهى نكرده است؛ بلكه جدال و مناظره را دو قسم مى‌كند: جدال باطل- كه در آيات‌[2]و رواياتى‌[3]از آن نهى شده-؛ جدال حقّ- كه به آن امر شده و دلپسند و مطلوب است-.[4]

عدّه‌اى از اصحاب ائمّه (عليهم السلام) هم در هر عصرى، اعمال فكر و نظر و مجادله داشته‌اند و به امر و تشويق آنان، گروهى، با مخالفان مناظره مى‌كردند[5]كه چند نمونه از آنها را بيان مى‌كنيم:

1. امام صادق (ع) بارها به عبدالرحمان‌بن حجّاج فرمود:

با اهل‌مدنيه مناظره كن كه من دوست دارم در رجال شيعه، مثل تو ديده شوند.[6]

2. امام موسى‌بن جعفر (ع) به محمّدبن حكيم دستور مى‌دهد كه در مسجد پيامبر خدا (ص) در مدينه بنشيند و با مردم مناظره كند (حتى نسبت به پيغمبر (ص)). هنگامى كه امام (ع) از مسجد بازمى‌گشت، به او مى‌فرمود: «تو به آنان چه گفتى؟ و مردم به تو چه گفتند؟» و امام (ع) از مخاصمه او با مردم، راضى بود.[7]

3. در روايت ديگر، وقتى اسمى از اصحاب كلام (از جمله محمّدبن حكيم) بُرده شد، امام كاظم (ع) فرمود: «او را راحت بگذاريد».[8]در روايت سومى نيز، امام (ع) به او امر مى‌كند كه در باره امامت با مردم صحبت كند و حق را آشكار كند و گم‌راهىِ آنان را گوشزد نمايد.[9]

[1]. كشف المراد فى شرح تجريد الإعتقاد، تحقيق: حسن‌زاده آملى، ص 25.

[2]. سوره غافر، آيه 5 و 69.

[3]. التوحيد، ص 454.

[4]. سوره نحل، آيه 125.

[5]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70.

[6]. إختيار معرفة الرجال، ص 442، ش 830؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 42 و ج 70، ص 405.

[7]. بحارالأنوار، ج 2، ص 137، ح 44؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102؛ معجم رجال الحديث، ج 16، ص 36.

[8]. بحارالأنوار، ج 70، ص 405؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102.

[9]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71.


صفحه 320

4. وقتى هشام‌بن سالم از امام صادق (ع) در باره نام‌هاى خداوند و اشتقاق آنها سؤال كرد، امام (ع) پس از آن كه پاسخ داد، فرمود: «اى‌هشام! آيا خوب فهميدى كه چگونه دشمنان ما را- كه در دين خدا منحرف شدند- دفع كنى و شبهات آنان را باطل نمايى؟». هشام گفت: آرى.

امام صادق (ع) فرمود: «خداوند، تو را موفّق بدارد».[1]

5. در آن مرسله يونس‌بن يعقوب- كه پيش از اين گذشت-، امام صادق (ع) به يونس فرمود: «اى يونس! دوست داشتم كه علم كلام را به خوبى مى‌دانستى و با اين شخص شامى، مناظره مى‌كردى!».[2]

امام صادق (ع)، در ادامه، حمران بن اعين، محمّدبن طيّار، هشام‌بن سالم و قيس‌بن ماصر را فراخواند و آنان هر يك جداگانه در حضور امام، با شامى مناظره كردند.[3]

در برخى مواقع نيز كه از ائمّه (عليهم السلام) در باره علم كلام سؤال مى‌كردند، آنان مطلقاً استفاده از اين علم را نهى نمى‌كردند؛ بلكه به بعضى اجازه مى‌دادند كه در اين جا چند نمونه را بيان مى‌كنيم:

1. حمزةبن محمّد طيار، به امام صادق (ع) گفت: به من خبر رسيده كه شما از مناظره‌كردن با مخالفان ناخشنود هستيد؟ امام (ع) در پاسخ فرمود:

كسى كه چون تو باشد، عيبى ندارد؛ كسانى كه وقتى پرواز مى‌كنند و اوج مى‌گيرند، به خوبى مى‌توانند بنشينند، و هنگامى كه مى‌نشينند، به خوبى مى‌توانند پرواز كنند و اوج گيرند. پس كسى كه چنين باشد، ما از مناظره او ناراضى نيستيم.[4]

[1]. همان جا.

[2]. عبارت الكافى با اندكى تفاوت، اين چنين است:« لو كنت تحسن الكلام كلّمته»( الكافى، ج 1، ص 171، ح 4).

[3]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 70.

[4]. إختيار معرفة الرجال، ص 348، ش 650؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 39.


صفحه 321

2. عبدالأعلى مى‌گويد: به امام صادق (ع) گفتم: مردم به‌خاطر كلام، از من عيب و ايراد مى‌گيرند كه با مخالفان مناظره مى‌كنم. امام (ع) فرمود:

افرادى مثل تو كه مى‌نشينند و بعد پرواز مى‌كنند، عيبى ندارد؛ امّا افرادى كه مثل تو نيستند و تخصّص ندارند، نبايد مناظره كنند.[1]

3. نقل شده كه امام صادق (ع) شخصى را از كلام، نهى مى‌كرد و ديگرى را به اين كار، امر مى‌فرمود. يكى از اصحاب به ايشان گفت: فدايت شوم! فلانى را از كلام نهى مى‌كنى و اين شخص را به آن امر مى‌نمايى؟

امام صادق (ع) فرمود:

اين شخص نسبت به براهين و ادلّه، واردتر است و با دشمن، بهتر مدارا مى‌كند.[2]

4. در تفسير امام عسكرى (ع) آمده كه شخصى در خدمت امام صادق (ع) گفت: پيامبر خدا (ص) و ائمّه معصوم (عليهم السلام) از جدال و مخاصمه در دين نهى كرده‌اند. امام (ع) فرمود:

از جدال، مطلقاً نهى نشد؛ بلكه آن چيزى كه نهى شده و حرام است، جدال «بغير الّتى هى أحسن» است. مگر نشنيديد كه خداوند مى‌فرمايد:وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛[3]و با اهل كتاب، جز با شيوه‌اى كه بهتر است، مجادله نكنيد وادْعُ إِلى‌ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛[4][اى پيامبر ما! مردم را] به حكمت [و برهان‌] و موعظه نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با بهترين شيوه، با اهل جدال، مناظره كن.

سپس از امام (ع) سؤال شد كه: جدال احسن و غيراحسن كدام است؟

امام (ع) فرمود:

امّا جدال غيراحسن، آن است كه خصم، منكر حقّى شود و اشكالى بر شما وارد كند، و شما قدرت نداريد با دليل و برهان، به آن اشكال پاسخ دهيد؛ ولكن يا قولش را انكار مى‌كنيد، و يا حرف حقّى را انكار مى‌كنيد كه شخص مخاصم، بر

[1]. إختيار معرفة الرجال، ص 319، ش 578؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 38.

[2]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71.

[3]. سوره عنكبوت، آيه 46.

[4]. سوره نحل، آيه 125.


صفحه 322

باطل خود تأييد آورده تا مبادا خصم بر شما تفوّق پيدا كند و دليل و برهانى براى او باشد! اين بر شيعيان ما حرام است و سبب ناراحتى برادران شما مى‌شود كه محق، از خود ضعف نشان داده است و مانند خصم، حقّى را انكار كرده است. امّا جدال احسن، جدال در دين است كه برهان در آن آورده شود. وقتى اهل‌كتاب گفتند كه هيچ‌كس جز يهود و نصارا، داخل بهشت نخواهد شد، خداوند مى‌فرمايد:تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛[1]اين آرزوى آنهاست. به آنها بگو چنانچه در اين ادّعا صادق هستيد، دليل و برهان خود را بياوريد.[2]

يا وقتى كه آن مرد عرب، استخوان پوسيده‌اى را به دست گرفته بود و از پيامبر (ص) پرسيد: چه كسى مى‌تواند اين استخوان‌هاى پوسيده را از نو زنده كند؟ خداوند، بلافاصله به پيامبر اسلام دستور مى‌دهد: بگو: همان كسى كه نخستين بار، او را پديد آورد و اوست كه به هر آفرينشى داناست ... آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريده، توانا نيست كه [دوباره‌] مانند آنها را بيافريند؟[3]....[4]

از اين روايات، استفاده مى‌شود كه نهى معصومان (عليهم السلام) از كلام، براى گروهى بوده كه مهارت لازم براى استفاده از علم كلام و راه‌هاى آن را نداشته‌اند، و اگر به طايفه ديگرى، امر به كلام كرده‌اند، از اين جهت بوده كه آنان در علم كلام و شيوه‌هاى استفاده از آن، به خوبى مهارت داشته‌اند.

همچنين در باره رواياتى كه از كلام درباره خداوند (عزوجل) نهى شده، اختصاص به مواردى دارد كه خداوند را به خلقش تشبيه مى‌كردند و نسبت جور به حكم او

مى‌دادند؛ وگرنه، كلام در توحيد و نفى تشبيه از خداوند و تقديس و تنزيه‌كردن خداوند به آن امر شده و اخبار فراوانى در باره آن وارد شده است.[5]

[1]. سوره بقره، آيه 111.

[2]. التفسير المنسوب إلى الامام الحسن العسكرى، ص 527- 529.

[3]. سوره يس، آيه 79- 81.

[4]. بحارالأنوار، ج 70، ص 402.

[5]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71- 72.


صفحه 323

اساس علوم دينيه هم، علم اصول دين است كه طلب‌كننده آن، بر محور و دور يقين مى‌گردد[1]و به گفته علّامه‌حلّى:

كمال انسان، به حصول معارف الهى و درك كمالات ربّانى است؛ زيرا انسان، به صفت علم، از حيواناتْ امتياز و بر جمادات، فضيلت پيدا مى‌كند و هيچ معلومى، اشرف از واجب‌الوجود نيست، و اين به علم كلام، تمام مى‌شود.[2]

آن ادلّه‌اى كه اخباريان در نهى از كلام بيان كرده‌اند، ادلّه ظنّيه‌اى است كه افاده علم و يقين نمى‌كند. يعنى مناظره باطل و غيراحسن است؛ امّا ادّله قطعيه‌اى كه افاده علم و يقين مى‌كند، اشكالى در حجّيت آنها نيست؛ چرا كه حجّيت، قطع و يقين بديهى، بلكه ذاتى است و از آن جدا نمى‌شود. لذا قرآن كريم و نصوص صحيحه از منبع وحى، دلالت بر پيروى‌كردن از علم و قطع دارند.[3]

مرحوم سيّدنعمة الله جزايرى- كه خود گرايش به اخباريگرى دارد-، براى جمع بين رواياتى كه به مناظره براى بيان حق و ارشاد جاهلان، و دفع شبه مخالفان، امر مى‌كنند، با رواياتى كه از مناظره و مخاصمه، نهى مى‌نمايند، چند وجه، ذكر مى‌كند:

1. مراد ازرواياتى كه نهى از كلام و خصومات مى‌كند، تفكّر در ذات خداوند و صفات او، يا مسئله قضاوقدر و جبر و اختيار و امثال اينهاست، چنانچه استاد ما- علّامه مجلسى- فرموده‌اند.[4]

2. كلامى نهى شده كه غرض از جدال و مناظره، صِرف اظهار فضل و فخر و كمال و يا تعصّب و تفوّق در گفتار بوده باشد.

3. نهى از مناظره، متوجّه افرادى است كه تخصّص مناظره را ندارند كه چه بسا از دشمن، شكست مى‌خورند و بر دين، ضربه وارد مى‌شود، و در عوام مؤمنان، شك‌

[1]. كشف المراد فى شرح تجريد الإعتقاد، ص 6.

[2]. همان، ص 23.

[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 62.

[4]. بحارالأنوار، ج 2، ص 127، ذيل حديث 5.