2. عبدالأعلى مىگويد: به امام صادق (ع) گفتم: مردم بهخاطر كلام، از من عيب و ايراد مىگيرند كه با مخالفان مناظره مىكنم. امام (ع) فرمود:
افرادى مثل تو كه مىنشينند و بعد پرواز مىكنند، عيبى ندارد؛ امّا افرادى كه مثل تو نيستند و تخصّص ندارند، نبايد مناظره كنند.[1]
3. نقل شده كه امام صادق (ع) شخصى را از كلام، نهى مىكرد و ديگرى را به اين كار، امر مىفرمود. يكى از اصحاب به ايشان گفت: فدايت شوم! فلانى را از كلام نهى مىكنى و اين شخص را به آن امر مىنمايى؟
امام صادق (ع) فرمود:
اين شخص نسبت به براهين و ادلّه، واردتر است و با دشمن، بهتر مدارا مىكند.[2]
4. در تفسير امام عسكرى (ع) آمده كه شخصى در خدمت امام صادق (ع) گفت: پيامبر خدا (ص) و ائمّه معصوم (عليهم السلام) از جدال و مخاصمه در دين نهى كردهاند. امام (ع) فرمود:
از جدال، مطلقاً نهى نشد؛ بلكه آن چيزى كه نهى شده و حرام است، جدال «بغير الّتى هى أحسن» است. مگر نشنيديد كه خداوند مىفرمايد:وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛[3]و با اهل كتاب، جز با شيوهاى كه بهتر است، مجادله نكنيد وادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛[4][اى پيامبر ما! مردم را] به حكمت [و برهان] و موعظه نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با بهترين شيوه، با اهل جدال، مناظره كن.
سپس از امام (ع) سؤال شد كه: جدال احسن و غيراحسن كدام است؟
امام (ع) فرمود:
امّا جدال غيراحسن، آن است كه خصم، منكر حقّى شود و اشكالى بر شما وارد كند، و شما قدرت نداريد با دليل و برهان، به آن اشكال پاسخ دهيد؛ ولكن يا قولش را انكار مىكنيد، و يا حرف حقّى را انكار مىكنيد كه شخص مخاصم، بر
[1]. إختيار معرفة الرجال، ص 319، ش 578؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 38.
[2]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71.
[3]. سوره عنكبوت، آيه 46.
[4]. سوره نحل، آيه 125.
باطل خود تأييد آورده تا مبادا خصم بر شما تفوّق پيدا كند و دليل و برهانى براى او باشد! اين بر شيعيان ما حرام است و سبب ناراحتى برادران شما مىشود كه محق، از خود ضعف نشان داده است و مانند خصم، حقّى را انكار كرده است. امّا جدال احسن، جدال در دين است كه برهان در آن آورده شود. وقتى اهلكتاب گفتند كه هيچكس جز يهود و نصارا، داخل بهشت نخواهد شد، خداوند مىفرمايد:تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛[1]اين آرزوى آنهاست. به آنها بگو چنانچه در اين ادّعا صادق هستيد، دليل و برهان خود را بياوريد.[2]
يا وقتى كه آن مرد عرب، استخوان پوسيدهاى را به دست گرفته بود و از پيامبر (ص) پرسيد: چه كسى مىتواند اين استخوانهاى پوسيده را از نو زنده كند؟ خداوند، بلافاصله به پيامبر اسلام دستور مىدهد: بگو: همان كسى كه نخستين بار، او را پديد آورد و اوست كه به هر آفرينشى داناست ... آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريده، توانا نيست كه [دوباره] مانند آنها را بيافريند؟[3]....[4]
از اين روايات، استفاده مىشود كه نهى معصومان (عليهم السلام) از كلام، براى گروهى بوده كه مهارت لازم براى استفاده از علم كلام و راههاى آن را نداشتهاند، و اگر به طايفه ديگرى، امر به كلام كردهاند، از اين جهت بوده كه آنان در علم كلام و شيوههاى استفاده از آن، به خوبى مهارت داشتهاند.
همچنين در باره رواياتى كه از كلام درباره خداوند (عزوجل) نهى شده، اختصاص به مواردى دارد كه خداوند را به خلقش تشبيه مىكردند و نسبت جور به حكم او
مىدادند؛ وگرنه، كلام در توحيد و نفى تشبيه از خداوند و تقديس و تنزيهكردن خداوند به آن امر شده و اخبار فراوانى در باره آن وارد شده است.[5]
[1]. سوره بقره، آيه 111.
[2]. التفسير المنسوب إلى الامام الحسن العسكرى، ص 527- 529.
[3]. سوره يس، آيه 79- 81.
[4]. بحارالأنوار، ج 70، ص 402.
[5]. تصحيح الإعتقاد( سلسلة مؤلَّفات الشيخ المفيد، ج 5)، ص 71- 72.
اساس علوم دينيه هم، علم اصول دين است كه طلبكننده آن، بر محور و دور يقين مىگردد[1]و به گفته علّامهحلّى:
كمال انسان، به حصول معارف الهى و درك كمالات ربّانى است؛ زيرا انسان، به صفت علم، از حيواناتْ امتياز و بر جمادات، فضيلت پيدا مىكند و هيچ معلومى، اشرف از واجبالوجود نيست، و اين به علم كلام، تمام مىشود.[2]
آن ادلّهاى كه اخباريان در نهى از كلام بيان كردهاند، ادلّه ظنّيهاى است كه افاده علم و يقين نمىكند. يعنى مناظره باطل و غيراحسن است؛ امّا ادّله قطعيهاى كه افاده علم و يقين مىكند، اشكالى در حجّيت آنها نيست؛ چرا كه حجّيت، قطع و يقين بديهى، بلكه ذاتى است و از آن جدا نمىشود. لذا قرآن كريم و نصوص صحيحه از منبع وحى، دلالت بر پيروىكردن از علم و قطع دارند.[3]
مرحوم سيّدنعمة الله جزايرى- كه خود گرايش به اخباريگرى دارد-، براى جمع بين رواياتى كه به مناظره براى بيان حق و ارشاد جاهلان، و دفع شبه مخالفان، امر مىكنند، با رواياتى كه از مناظره و مخاصمه، نهى مىنمايند، چند وجه، ذكر مىكند:
1. مراد ازرواياتى كه نهى از كلام و خصومات مىكند، تفكّر در ذات خداوند و صفات او، يا مسئله قضاوقدر و جبر و اختيار و امثال اينهاست، چنانچه استاد ما- علّامه مجلسى- فرمودهاند.[4]
2. كلامى نهى شده كه غرض از جدال و مناظره، صِرف اظهار فضل و فخر و كمال و يا تعصّب و تفوّق در گفتار بوده باشد.
3. نهى از مناظره، متوجّه افرادى است كه تخصّص مناظره را ندارند كه چه بسا از دشمن، شكست مىخورند و بر دين، ضربه وارد مىشود، و در عوام مؤمنان، شك
[1]. كشف المراد فى شرح تجريد الإعتقاد، ص 6.
[2]. همان، ص 23.
[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 62.
[4]. بحارالأنوار، ج 2، ص 127، ذيل حديث 5.
و ترديد ايجاد مىكند. قرينه بر اين مطلب، دو روايتى است كه كشّى به سند خود از طيّار[1]و نضربن صباح[2]از امام صادق (ع) نقل مىكند و روايت سومى كه صاحب احتجاج[3]به سند خودش از امام عسكرى (ع) نقل كرده است.
4. نهى، مربوط به مواردى است كه مناظره، مشتمل بر مفاسد بوده باشد، مثل اين كه مورد تقيّه است و شخص، تقيّه نكند.[4]
مرحوم مجلسى هم با كمى تفاوت، رواياتى را كه از جدال و مناظره نهى مىكنند، حمل بر همين موارد كرده است و معتقد است كه اگر مورد از موارد تقيّه نباشد، و شخص، قدرت بر بيان حق داشته باشد، و سعى و كوشش او هم در اظهار حق و احياى آن و اماته باطل، با روشنترين ادلّه باشد و با نيّت خالص مناظره كند، اين از بزرگترين طاعات است؛ ولى براى نفس و شيطان، راههاى خفيهاى است كه سزاوار است از آن تحرّز شود.[5]
مرحوم فيضكاشانى هم اين اخبارى را كه در نكوهش كلام و متكلّمان وارد شده، حمل بر ذات الهى و صفات ذاتيه حق تعالى كرده است و عقيده دارد كه مباحثه و مجادله در هر شىء از خلق خداوند، جايز است؛ ولى در امورى كه تعلّق به ذات حق سبحانه و صفات ذاتيه او دارد، از آن نهى شده است، و كلام در صفات
ذاتيه خداوند برگشتش به كلام در ذات است و باعث هلاكت مىشود؛ ولكن چنانچه خداوند را به آنچه خودش وصف كرده، بدون مجادله ياد كنيد، نهى نشده است؛ بلكه ذكرى است كه به آن امر شده است.[6]
فيض كاشانى، در جايى ديگر، بهترين روش را آن مىداند كه همه امّت، تمام مسائل شرعيه (از اصول و فروع) را از پيغمبر (ص) يا اوصيايش (عليهم السلام)- كه از خطا
[1]. اختيار معرفة الرجال، ص 348، ش 650؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 39.
[2]. اختيار معرفة الرجال، ص 442، ش 830؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 136، ح 42.
[3]. التفسير المنسوب إلى الامام الحسن العسكرى( ع)، ص 527- 529؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 125، ح 2.
[4]. نور البراهين، ج 2، ص 509- 513.
[5]. بحارالأنوار، ج 70، ص 402.
[6]. الوافى، ج 1، ص 371 و 373.
مصوناند- اخذ كنند و در هرچه حكمى معين نرسيده باشد، توقّف نمايند و به عقول ناقصه خود در آن، تصرّف نكنند.[1]
3. اخباريان و حكمت و فلسفه
از مباحث و مطالب گذشته، معلوم شد كه اخباريان، با روشهاى عقلانى و منطقى- كه مواد آن، از حسْ دورند- مخالف بودند و علم فلسفه و حكمت الهى و طبيعى را داخل در علومى مىدانستند كه مواد آن از حس دور، و قواعد منطق در اين علوم، بازدارنده از خطا نيست.[2]در اين مورد، به نقل كلام دوتن از اخباريان، بسنده مىكنيم.
شيخحرّ عاملى مىگويد:
بديهى است كه ادلّه عقليه، هرگاه با قرآن و اخبار، موافق بود، عقل و نقل، دست به دست يكديگر مىدهند و مؤيّد يكديگر هستند، و مانعى در اين قسم از ادلّه عقليه نيست و پيغمبر (ص) و ائمّه (عليهم السلام) به چنين دليل عقلىاى استدلال مىكردند. نصوصِ مشتمل بر استدلال به ادلّه عقلى، متواترند و در اصول كافى، احتجاج، توحيد، نهجالبلاغه، عيون خبار الرضا، بصائر الدرجات و ... موجود است و اصلًا اينها جزو ادلّه نقليهاى است كه مورد اعتماد و موافق با قرآن است و جزو سنّتْ محسوب مىشود. اين قسم از ادلّه عقلى، ما را از ديگر ادّله سُستى كه از فلاسفه
و ملحدين و عامّه و امثال ايشان نقل شده، كفايت مىكند.[3]
مرحوم مجلسى هم مىگويد:
اكثر مردم در زمان ما آثار اهلبيت (عليهم السلام) را رها كردند و در آرايشان، خودكامگى نمودند. بعضى از آنان روش حكما را دنبال كردند كه هم گمراه بودند و هم گمراه مىكردند؛ نه به پيامبر (ص) ايمان آوردند و نه به قرآن گرويدند. آنها بر عقول فاسد و آراى نارواى خود اعتماد كردند و نصوص صريحه صحيحه از ائمّه هدى را به
[1]. راه صواب، ص 5.
[2]. الفوائد المدنية، ص 129- 131؛ الفوائد الطوسية، ص 412 و 414.
[3]. إثبات الهداة، ج 1، ص 118.
اعتبار اين كه با مسلك حكما موافق نيست، تأويل بردند. با اين كه دلايل حكمانه، افاده ظنّ مىكند نه وهم؛ بلكه افكار آنان مانند تار عنكبوت است. به اضافه اين كه خودِ آراى آنان با يكديگر مخالفت دارد. آراىِ مشّائيان با اشراقيان، با يكديگر متفاوت است. پناه به خدا كه خداوند، مردم را به عقولشان در اصول عقايد واگذارد و در مراتع، حيوانات متحيّر شوند و در حيرتم چگونه جرئت كردند كه نصوص روشنى را كه از اهلبيت صادر شده، به جهت حسن ظنّى كه به يونانىِ كافرى كه معتقد به دين و مذهب نيست، تأويل بردند![1]
[1]. رسالة فى الإعتقادات، ص 6.
فصل چهارم: اختلافات و اشتراكات اخباريان و اصوليان
عده زيادى از علما (بويژه اخباريان) فرقهايى بين اخباريان و اصوليان قائل شدهاند، از جمله: سيّدنعمة الله جزايرى در منبع الحياة،[1]فتحعلىخان سبط كريمخان زند در الفوائد الشيرازيه[2]و سليمانبن عبدالله بحرانى در البلغة،[3]اين فروق را بيان كردهاند. دايرةالمعارف تشيّع نيز به سى فرق بين اخباريان و اصوليان، اشاره كرده است.[4]عبداللهبن صالح سماهيجى بحرانى (م 1135 ق) در منية الممارسين، تمايز را به چهل فرق رسانيده است.[5]
ميرزامحمّد اخبارى (م 1233 ق) در حرز الحواس، 39 فرق را بيان كرده است؛[6]ولى در كتاب ديگرش الطهر الفاصل بين الحق و الباطل فروق را به 59 عدد رسانيده است.[7]
سيّد محمّد دسفورى در فاروق الحق، 86 فرق را بين آنان بيان مىكند.[8]
[1]. منبع الحياة، ص 54.
[2]. الذريعة، ج 16، ص 344، ش 1597.
[3]. روضات الجنات، ج 4، ص 250، ش 390.
[4]. دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 9- 11.
[5]. رسول جعفريان در كتاب ميراث اسلامى ايران( ج 4، ص 384- 397) متن اين فرقها را از كتاب منية الممارسين آورده است.
[6]. الذريعة، ج 6، ص 393، ش 2441؛ دائرة المعارف الإسلامية الشيعية، ج 2، ص 224.
[7]. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 162.
[8]. فاروق الحق، ص 2.
شيخيوسف بحرانى (م 1186 ق)، تلاش كرده تا اختلافات بين اخباريان و اصوليان را كماهميت و طبيعى و بيشتر آنان را لفظى قلمداد كند. وى بر اين عقيده است كه بيشتر اين فروق، بلكه تمام آنها وقتى تحقيق و تأمّل شوند، فرقى به حساب نمىآيند و نزاع لفظى است.[1]خود مجتهدان و يا اخباريان در بعضى مسائل، با هم اختلافنظر دارند؛ بلكه گاهى برخى از آنان دو نظر متفاوت دارند، و رئيس اخباريان، شيخصدوق نظراتى دارد كه مجتهدان و اخباريان با او موافقت نكردهاند.[2]
ولى شيخحرّ عاملى (م 1104 ق)، معتقد است كه در موارد كمى، نزاع لفظى است و در بيشتر يا تمام مواقع، نزاع لفظى نيست.[3]حق هم با شيخحرّ عاملى است و تفاوت، بيشتر فروق لفظى نيست. در اين جا عمدهترين وجوه فرق را- كه يا اتفاق طرفين است و يا بيشتر دودسته قبول دارند بيان مىكنيم:
1. اخباريان مىگويند كه در احكام شرعيه، علم و يقينْ لازم است و ظن، اعتبارى ندارد، هرچند ظنّ خاص بوده باشد؛[4]ولى مجتهدان، معتقدند كه در مواردى كه بتوانيم تحصيل علم كنيم، آن را لازم مىدانيم و در مواردى كه تحصيل علم براى ما ممكن نباشد، به ظنّ خاص- كه دليل بر حجّيت آن داريم-، عمل مىكنيم.[5]
محدّث بحرانى، در اين فرق، اشكال مىكند و نزاع را لفظى مىداند؛ زيرا منظور اخباريان از معلوميت و قطعيت حكم، به اعتبار معلوميت دليل است كه از ائمّه (عليهم السلام) رسيده، هرچند حصول حكم، به طريق ظنّ غالب بوده باشد؛ ولى مراد اصوليان از
ظن، ظن به خود حكم است، نه مناط حكم. ثانياً مراد اخباريان از علم، اعم است از علمى كه مطابق واقع باشد و علم عادى و اطمينان كه احتمال خلاف در آن مىرود؛
[1]. الدرر النجفية، ج 3، ص 288؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 167.
[2]. الحدائق الناضرة، ج 1، ص 170؛ الدرر النجفية، ج 3، ص 289.
[3]. الفوائد الطوسية، ص 447.
[4]. الفوائد المدنية، ص 90 و 93- 94 و 131؛ الفوائد الطوسية، ص 324 و 402؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 9( صفات القاضى، باب 4)؛ الدرر النجفية، ج 3، ص 294؛ كشف الأسرار، تحقيق: سيّدطيب موسوى، ج 1، ص 40.
[5]. الرسائل الاصولية( الإجتهاد و الأخبار)، ص 6- 8 و 12؛ الفوائد الحائرية، ص 118؛ عوائد الأيام، ص 356؛ فرائد الاصول، ج 1، ص 134.