اينرو، [... مجدّداً نظر به احاديث ... كردم، از روى كمال تعمّق و تأمّل ...
[و درهمين مسير،] به تأليف فوائد المدنية موفّق شدم.[1]
وى در مهمترين اثر مكتوب خود، بسيارى از محدّثان و عالمان حديثگراى گذشته را نيز همرأى خويش مىشمارد و مىگويد:
علىبن ابراهيمبن هاشم قمى [زنده در 307 ق] صاحب تفسير قمى، و محمّدبن يعقوب كلينى [م 329 ق] صاحب اصول كافى، و علىبن الحسينبن موسىبن بابويه قمى [م 329 ق] و فرزندش محمّدبن بابويه معروف به شيخصدوق [م 381 ق] صاحب من لا يحضره الفقيه، و جعفربن محمّد معروف به ابنقولِوِيهْ [م 369 ق] صاحب كامل الزيارات؛ بلكه محمّدبن حسن شيخطوسى [م 460 ق] صاحب تهذيب و استبصار،[2]و همينطور افرادى كه نزديك به زمان معصومين مىزيستهاند و يا از اصحاب آنان بودهاند، از قدماى اخباريان محسوبمىشوند.[3]
شيخيوسف بحرانى نيز پيدايش مسلك اخباريگرى را به شيخصدوق نسبت مىدهد و از او به «رئيس اخباريان» تعبير مىكند؛[4]اما شيخحرّ عاملى (م 1104 ق) صاحب وسائل الشيعة، پا را از اين نيز فراتر مىنهد و اين تعبير را براى پيامبر خدا و امامان معصوم به كار مىبرد.[5]
2. اخباريگرى، مكتبى نوپديد
در مقابلِ آنچه از اخباريان بهويژه محدّث استرآبادى نقل شد، بسيارى از اصوليان و مجتهدان، ديرينگى مكتب اخبارى را نمىپذيرند. آنان با تفاوت نهادن ميان ديدگاه
[1]. دانشنامه شاهى، استرآبادى، ص 17.
[2]. نكته درخور توجه، اين است كه وى شيخ طوسى را نيز- كه بنيانگذار بسيارى از شيوههاى اجتهادى بوده- در شمار اصحاب حديث جاى داده است. اين، گويا از آنروست كه يكى از ويژگىهاى اصحاب حديث، علاقهمندى و اهتمام به فراگيرى حديث، گردآورى حديث و نقل كردن آن بوده است و شيخ طوسى نيز در اين دو كتاب مهم، همينكار را انجام داده است.
[3]. الفوائد المدنية، ص 40 و 135.
[4]. الحدائق الناضرة، ج 1، ص 170؛ الدرر النجفية، ج 3، ص 289.
[5]. الفوائد الطوسية، ص 446.
محدّثان زمان ائمه با اخباريان معاصر، معتقدند كه مسلك و شيوه محدّثان گذشته، شيوه اخباريان زمان ما نبوده است.[1]برخى مانند محقّق كاظمى، نه فقط افرادى مانند شيخطوسى را اخبارى نمىدانند، كه حتى اخبارى بودنِ محدّثانى چون كلينى و صدوق را نيز به شدّت ردكردهاند.[2]شهيد مطهرى نيز در اينباره مىگويد:
اخباريگرى، سه چهار قرن از عمرش بيشتر نمىگذرد و اين نغمه را اوّلينبار، محمّدامين استرآبادى بلندكرد.[3]
3. تفاوت ميان اخباريان كهن و متأخّر
محمّد تقى اصفهانى (م 1248 ق) در تعليقهاش بر معالم الاصول، مىپذيرد كه در زمان گذشته نيز اخبارى وجود داشته است؛ ولى آن را توجيه مىكند و مىگويد:
شيوه اخباريون گذشته، مانند اخباريون زمان ما نبوده است؛ بلكه اختلاف آنان با اصولىها مانند ابنابىعقيل عمّانى و ابنجنيد اسكافى و شيخمفيد و سيدمرتضى و شيخطوسى و غيراينها، تنها در اين بود كه اصولىها به فروعات جديد فقهى مىپرداختند، و از دقّت نظر و توان استنباط قواعد كلى و تفريع فروع بر اصول برخوردار بودند. ولى عدّهاى [ديگر] از علماى آن زمان، راوى اخبار و صاحب كتب روايى بودند و از مضمون روايات و مواردى كه در نصوص آمده بود، فراتر نمىرفتند و بلكه در غالب موارد، بر طبق مضمون روايات و متون اخبار، فتوا مىدادند و به فروعات غيرمنصوص نمىپرداختند. و بسيارى از آنان، اهل نظر نبودند و در مسائل علمى تعمّق نداشتند؛ كه به «اخباريون» معروفاند.[4]
برخى نيز بر اين باورند كه تا پيش از ظهور محمدامين استرآبادى و پيروانش، اخباريان و اصوليان همواره مكمّل يكديگر بودهاند.[5]در اين صورت، نمىتوان
[1]. هداية المسترشدين، ج 3، ص 687؛ المعالم الجديدة للاصول، ص 80؛ ادوار اجتهاد، محمّدابراهيم جنّاتى، ص 335.
[2]. كشف القناع، ص 207- 208.
[3]. اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 143.
[4]. هداية المسترشدين، ج 3، ص 687- 688.
[5]. تاريخ سياسى شيعه، روح الله حسينيان، ص 200- 204.
اخباريانى را كه در مخالفت با مجتهدان كوتاهى نمىكردند، ادامهدهنده راه پيشينيان دانست؛ بلكه چنان كه گفته شده، تنها وجه اشتراك بين اين دوگروه، در اين است كه همه آنان به اخبار عمل مىكنند؛ ولى اخباريگرى به صورت مكتبى در مقابل اجتهاد و فقاهت كه هم حجّيت ظواهر كتاب و سنت نبوى را نفى كند و هم عقل و اجماع را حجّت نداند و هم اجتهاد و تقليد را حرام بداند، قبل از محمّدامين استرآبادى وجود نداشته و پديدهاى است كه خود استرآبادى آن را به وجود آورده و به حساب متقدّمان گذاشته است.[1]
شهيد محمّدباقر صدر هم نخست مىپذيرد كه در زمان گذشته، علمايى بودهاند كه به متن روايات اكتفا مىكردند و علامهحلّى از آنان تعبير به «اخبارى» كرده است، و سپس مىگويد:
فرق است بين اخباريگرى بهعنوان يك مسلك و شيوه فقهى- كه مرحوم استرآبادى مؤسّس آن است-، و بين اخباريگرى بهعنوان يك مرحله از مراحل رشد فقهى. قبل از تأليف المبسوط توسط شيخطوسى، فقها به ذكر متن روايات بهعنوان حكم مسائل اكتفا مىكردند، و از محدوده متن روايات خارج نمىشدند، و به حكم فروعاتِ خارج از روايات نمىپرداختند؛ اما شيخطوسى كه در المبسوط[2]لبه اعتراضهايش متوجه همينهاست، پا را از اين فراتر نهاد و به فروعات خارج از روايات نيز پرداخت و آنها را بر قواعد كلى تطبيق كرد.[3]
دلايل اخباريان بر ديرينگى
اخباريانى چون محمّدامين استرآبادى كه مدّعىاند مسلك اخباريان، پيشينه كهنى تاريخى دارد، به دو دليل تمسّك كردهاند:
1. وجود گروهى همنام
برخى از علماى اهلسنّت و بزرگان شيعه در سدههاى پيشين، لفظ «اخبارى» را در كتابهاى خود، براى گروهى خاص به كار بردهاند. به استناد چنين كلماتى،
[1]. قواعد استنباط الاحكام، ج 1، ص 15؛ نقدى بر اخباريگرى، ص 12- 13.
[2]. ر. ك: المبسوط، ج 1، ص 2.
[3]. المعالم الجديدة للُاصول، ص 80- 81.
معلوم مىشود افرادى بودهاند كه اين اصطلاح بر آنان اطلاق مىشده است. محمّدامين استرآبادى از محمّدبن عبدالكريم شهرستانى (479- 548 ق) صاحب الملل والنحل نقل مىكند كه وى وضعيت شيعه را در هنگام تأليف كتاب (سال 521 ق)، تحوّليافته مىداند و مىگويد:
اماميه در اوّل، بر مذهب امامان خود در اصول بودند؛ ولى به جهت روايات مختلفى كه از ائمه آنان رسيده، به مرور زمان، هر گروهى، طريقهاى را اختيار كرد؛ برخى از آنان معتزلى و بعضى ديگر «اخبارى» شدند.[1]
وى از عبدالرحمان ايجى (م 756 ق) شارح مواقف نيز عبارتى را نقل مىكند كه همانند سخن شهرستانى است:
اماميه در مرحله اوّل، بر مذهب ائمه خود بودند؛ ولى بعدها متأخّرين آنان منشعب به معتزله و «اخباريه» شدند.[2]
استرآبادى از كتاب نهاية الاصول علامهحلّى (648- 726 ق) نيز نقل مىكند كه در مبحث خبر واحد، مىگويد:
اخباريون اماميه در اصول دين و فروع آن، فقط بر اخبار آحادى اعتماد مىكنند كه از ائمّه معصومين (عليهم السلام) رسيده است؛ ولى اصوليون اماميه ... به خبر واحد اعتماد نمىكردند.[3]
براى اثبات ادّعاى اخباريان، بايد روشن شود كه هريك از دو واژه «اخبارى» يا «اخباريه»، در سدههاى نخست براى كدام گروه و در چه معنايى به كار مىرفته است؟ پاسخ اين سؤال، خواهد آمد.[4]
2. عقايد همسان
دليل ديگر اخباريان بر ديرينه بودن اين مكتب، اين است كه: با بررسى نظرات و عقايد عدّهاى از محدّثان سدههاى نخست هجرى، اين نتيجه به دست مىآيد كه
[1]. الفوائد المدنية، ص 43؛ دانشنامه شاهى، ص 5؛ ر. ك: الملل و النحل، ص 146، باب 6.
[2]. الفوائد المدنية، ص 43؛ دانشنامه شاهى، ص 5، فائده اوّل. ر. ك: شرح المواقف، ج 8، ص 392.
[3]. الفوائد المدنية، ص 44؛ دانشنامه شاهى، ص 5؛ الحدائق الناضرة، ج 9، ص 357؛ كشف القناع، ص 203.
[4]. اين بحث را در صفحات آينده، تحت عنوان« پيشينه كاربرد واژه اخبارى» خواهيد خواند.
اعتقادات ما، همان عقايد محدّثان و اخباريان كهن است. پس ما (اخباريان) نكته تازهاى نگفتهايم؛ بلكه ديگران (اصوليان) هستند كه روش قدماى شيعه را ترك كردهاند و به پيروى از عامه پرداختهاند. براى نمونه، شيخحرّ عاملى مىگويد:
رئيس اخباريان، پيغمبر اسلام (ص) و بعد از او، ائمه اطهار (عليهم السلام) بودهاند؛ زيرا آنان عمل به اجتهاد نمىكردند؛ بلكه در احكام، بهطور قطع، به اخبار عمل مىكردند و به پيروى از ائمه، ياران خاصّشان و بعد، شيعيان نيز در زمان ائمه، به اخبار عمل مىكردند.[1]
گذشته از آنچه درباره اخبارى بودنِ پيامبر خدا و امامان (عليهم السلام) ادعا شده،[2]در بررسى اين دليل، بايد ديد كه آيا محدّثان سدههاى نخست نيز همانطورى كه استرآبادى مىگويد، منكر اجتهاد و تقليد و استنباط در احكام شرعيه بودهاند؟ آيا مدارك و منابع احكام را در اصول يا فروع دين، منحصر به اخبار اهلبيت (عليهم السلام) مىدانستهاند؟ و آيا حكم عقل و ظواهر قرآن و سنت نبوى را بدون آن كه تأييدى از
جانب اهلبيت بشود، قبول نداشتهاند؟ و در شبهات حكميه تحريميه، قائل به توقّف و احتياط بودهاند؟[3]
[1]. الفوائد الطوسية، ص 446.
[2]. اين سخن شيخ حرّ را اگر نشانه تسامح در تعبير و يا كمدقتى ندانيم، به ناچار بايد حمل بر نوعى جدل و يا مجاز كنيم، وگرنه، روشن است كه پيامبر خدا( ص) با آگاهى از واقع، عمل مىكرده و نيازى نداشته كه يكى از دوگزينه اجتهاد يا اعتماد بر خبر را برگزيند. بسيارى از اصحاب ائمه( عليهم السلام) در دوران حضور نيز چون منبع اصيل احكام در دسترس داشتند، نيازمند چنين انتخابى نبودند. به هرحال، نه در باره معصوم و نه در باره افرادى كه به معصوم دسترس داشتهاند، نمىتوان چنين گفت كه به اخبار عمل مىكرده و اخبارى بوده است. مگر اين كه اخبارى را به معناى كسى بگيريم كه تنها به نصّ دستور الهى عمل مىكند و عقل خود را در اين باره دخالت نمىدهد؛ و چون پيامبر خدا( ص) نيز تنها به همان چيزى عمل مىكرده كه از سوى خدا بدو مىرسيده و در احكام دين، اجتهاد نمىكرده؛ پس او نيز اخبارى و بلكه رئيس اخباريان بوده است. اين سخن شيخ حرّ، آنگاه شگفتانگيزتر مىنمايد كه مىبينيم در همان سدههاى نخست، برخى معتقد بودند كه ائمّه نيز در بيان احكام شرعى،« فتوا» مىدهند و در واقع، بر اساس دستورهاى كلىاى كه در دسترس دارند، حكم فروع و مسائل جزئى را استنباط مىكنند. آيا بر اين مبنا، مىتوان آنان را رئيس مجتهدان شمرد؟ بىگمان، هيچيك از اين دو، پذيرفتنى نيست.
[3]. الفوائد المدنية، ص 40 و 47.
شكى در اين نيست كه پارهاى از مبانى و رويكردهاى مكتب اخباريگرى، در انديشههاى متقدّمان نيز كم و بيش وجود داشته است. از اين رو، برخى از نويسندگان بر اين باورند كه استرآبادى احياگر اين رويكردها بوده است؛ چنان كه مىگويند:
ظهور مسلك اخبارى در سده 11 ق كه توسط محمّدامين استرآبادى بنياد نهاده شد، احياى دوباره گرايش اصحاب حديث قديم امامى بود. درواقع، اصول و مبانى طريقهاى كه او استوار ساخت، در سنّت اماميه بىسابقه نبود و بررسى فقه اصحاب حديث امامى، مىتواند اين نكته را روشن كند.[1]
پس از اثبات وجود اين رويكردها، بايد روشن شود كه آيا اين رويكردها در سدههاى نخست، در قالب يك مكتب و رويكردى تمايزآفرين مطرح بوده است يا در حدّ گرايشى خُرد؟ آيا صاحبان اين رويكردها، از ديگر عالمان شيعه متمايز بودهاند؟ پاسخ اينگونه سؤالات را در مباحث آينده مىتوان يافت.
متكلّمان و اصحاب حديث شيعه
با توجه به نقش محورى «امام» در منظومه اعتقادى شيعيان، كاملًا طبيعى است كه ببينيم گرايش به حديث، رويكرد غالب در ميان اصحاب ائمه (عليهم السلام) است. با اين حال، چنان نبود كه همه اصحاب ائمه (عليهم السلام) محدّث باشند؛ بلكه برخى از آنان در همان حال كه فقيه بودند، متكلّم و عقلگرا و اهلاجتهاد هم بودند و از رهگذر مباحث كلامى، استفاده از روشها و تحليلهاى عقلانى را به خوبى مىدانستند. آرى؛ در فقه و ديگر مباحث، غلبه با حديثگرايانى بود كه چون بر تعبّد به نص تأكيد بيشترى داشتند، «اصحاب حديث» ناميده شدهاند. اصطلاح «اصحاب حديث» در ميان شيعه، برگرفته
از همان دستهبندىِ رايج در ميان عامّه بود و همين، مىتوانست پايه نوعى همانندپندارى گردد؛ گرچه در ميان شيعيان، با تغييراتى نيز همراه شده باشد.[2]
[1]. كتاب ماه دين، ش 45- 46، ص 76 و 85؛ دايرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 7،« اخباريان و اصحاب حديث اماميه»، حسن انصارى قمى، ص 160.
[2]. اگر اين نام را يكى از نويسندگان عامّه براى عالمى شيعى به كار برده باشد، احتمال وجود تفاوت كمتر است؛ ولى در كاربردهاى آن در آثار خود شيعيان، به اين قاطعيت نمىتوان سخن گفت.
گروه متكلمان، در حالى كه فقيه بودند، متكلّم و عقلگرا و اهلاجتهاد هم بودند و برخى از نظرات و فتاواى آنان در كتابهاى ديگران نقل شده است. تكيه آنان بر عقل، مخالفت شديد برخى از اصحاب حديث را برمىانگيخت. براى نمونه، در روايتى از احمدبن محمّدبن ابىنصر آمده است:
امام رضا (ع) به من فرمود: «اى احمد! اختلاف شما با پيروان هشامبن حكم در توحيد، چيست؟». گفتم: ما قائل به صورت هستيم [و خدا را داراى جسم مىدانيم]؛ به استناد حديثى كه از رسول خدا نقل شده كه آن حضرت خداوند را به چهره جوانى مشاهده كرد. ولى به گفته هشام، خداوند داراى جسم نيست.
امام رضا (ع) فرمود: «وقتى رسول خدا (ص) به معراج رفت و به سدرةالمنتهى رسيد، از حجابها [اندكى] به اندازه سوراخ سوزن، برايش شكافته شد و او از نور عظمت، همان مقدار را ديد كه خداوند خواسته بود كه او ببيند. با اين حال، شما به تشبيه [- خداوند] گرويدهايد؟ اى احمد! اين مسئله [كه به ذات خدا مربوط است،] براى تو حلنخواهد شد. [پس آن را رها كن؛ چراكه] اين، امر بزرگى است».[1]
اختلافنظر متكلّمان و عقلگرايان با گروه محدّثان و سنّتگرايان، گاهى باعث قطع رابطه آنان با يكديگر مىشدچنانچه ابنابىعمير، از هشامبن حكم كنارهگيرى كرد-[2]و گاهى به سرحدّ تكفير و نفرين مىرسيد.[3]آنچه سرمنشأ برخى از اين اختلافات مىشد، اين بود كه از اجتهاد و رأى و تمسّك به عقل، همان معنايى درك مىشد كه در ميان عامّه رواج داشت و بيشتر مورد نظر اصحاب رأى بود؛ يعنى «اجتهاد به رأى». اين شيوه، منبعى مستقل در كنار كتاب و سنت به شمار
مىرفت و كار عقل در اين فرآيند، تقنين و تشريع بود و به طبع، اهل بيت (عليهم السلام) به شدّت از آن نهى مىفرمودند.[4]با اين حال، چنان كه خواهيم گفت، ائمه (عليهم السلام) متكلّمان شيعه را
[1]. تفسير القمّى، ج 1، ص 20.
[2]. الكافى، ج 1، ص 410، ذيل ح 8.
[3]. در بخشهاى آينده اين كتاب، به تفصيل به اين اختلافات خواهيم پرداخت.
[4]. اجتهاد بدين معنا، از همان روزگار صدر اسلام نيز مطرح بوده و در احاديث علوى نيز از آن نهى شده است. براى نمونه، در بحث ويژگىهاى قاضى كه اگر بر اساس اجتهاد حكم كند، جاى او در آتش است( دعائم الإسلام، ج 1، ص 94).
محترم مىداشتند و آنان را به جهت دفاع عقلانى از انديشه امامت، تشويق هم مىكردند؛ ولى به آنان خاطرنشان هم مىساختند كه دين، قلمرو وحى است نه عقل؛ پس استدلالات عقلى- هرچند به عنوان ابزارى براى جدل و دفاع از اصول مكتب، مفيد است-، نبايد اساس عقيده قرار بگيرد.
برخى از فقيهان متكلّم در عصر حضور
بر اساس آنچه گفته شد، هرچند در دوره حضور، غلبه با گرايش به حديث بوده است؛ اهلاستنباط و اجتهاد نيز حضورى جدّى داشتهاند. ائمه نيز مراقب هر دو گروه بودند و تلاششان را پاس مىداشتند. امام باقر (ع) خود، به ابانبن تغلب (م 141 ق) دستور داد كه در مسجد مدينه بنشيند و فتوا دهد.[1]
برخى از افراد اين گروه عبارتاند از: زراره و حمران پسران اعيَن، محمّدبن مسلم، جميلبن درّاج، ابن ابىعُمَير، يونسبن عبدالرّحمان، فضلبن شاذان،[2]مؤمن طاق، هشامبن سالم، قيسبن عاصر، هشامبن حكم،[3]حمزةبن محمّدبن طيار، كميتبن زيد اسدى، و برخى از بزرگان خاندان نوبخت مانند اسماعيلبن على نوبختى.[4]براى اثبات وجود چنين گرايشى در برابر اصحاب حديث، خوب است چند نمونه از اين فقيهان متكلّم را در شرححالى مختصر، ياد كنيم.[5]
1. زُراره
زرارةبن اعيَن (م 150 ق)، از اصحاب خاصّ صادقين (عليهما السلام) و از «اصحاب اجماع» شمردهاند. او افزون بر جايگاه فقهىاش، در كلام نيز شهرت داشت و توانست با يارانى كه به آنها زراريه مىگفتند، حوزه شيعى پرحركتى در كوفه به وجود آورَد.
[1]. رجال النجاشى، ص 10، ش 7.
[2]. مقابس الأنوار، ص 23.
[3]. الكافى، ج 1، ص 171- 172.
[4]. أعيان الشيعة، ج 1، ص 190- 196.
[5]. براى فهرستى از اينان و آثارشان، ر. ك: تاريخ تشيّع، گروه نويسندگان، زير نظر دكتر خضرى، ج 2، ص 377- 378.