بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 66

ارزيابى كنيم، بى‌شك، رقابت سياسى آنان با حكومت عثمانى، تأثير فراوانى در تند شدن آتش اختلاف ميان شيعيان و اهل سنت داشته است.[1]حكّام عثمانى نيز دقيقاً به همين دليل، در مخالفت با شيعيان اصرار مى‌كردند. مهاجرت عالمان شيعه از قلمرو حكام عثمانى به ايران، نشانى است بر افزايش جذب در اين جا و تشديد دفع در آن‌جا.[2]

عثمانيان با اقتدارى كه گويا مديون دشمن مشتركى با پرچم مسيحيت بود، توانسته بودند در جنگ‌هاى صليبى، غرب مسيحى را شكست دهند. به گفته برخى از محقّقان، حكومت‌هاى غربى نيز براى جبران شكست خود در جنگ‌هاى صليبى و براى تضعيف همسايه توانايى چون عثمانى، در پى ضربه زدن به اسلام بودند[3]و در اين راستا، در صدد برآمدند كه به اختلافات مذهبى جهان اسلام دامن بزنند. مخالفت شيعيان با خلافت عثمانى، زمينه مناسبى بود و غربيان نيز با آگاهى از همين‌

روابط، از صفويان حمايت مى‌كردند تا از تعصّبات مذهبىِ هردو طرف، بهره ببرند.[4]كمك‌هاى دولتى چون پرتغال به صفويان براى سركوب عثمانى، قطعاً با نيت خير همراه نبوده است.[5]

[1]. براى يافتن توضيحى كوتاه و گويا در اين باره، ر. ك: حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ص 33.

[2]. براى آگاهى از وضعيت اجمالى جهان اسلام در اين دوره و نقش دين در تحوّلات آن، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 279؛ تاريخ تفسير، دكتر پاكتچى، ص 172- 178.

[3]. مطالعات اسلامى در غرب، محسن الويرى، ص 61- 67.

[4]. ر. ك: ايران در چهار كهكشان ارتباطى، محسنيان راد. وى در اين باره بيش از ديگران ريزبينى كرده و بر نقش غرب در قدرت گرفتن صفويان و تشديد اختلافات فرقه‌اى ميان مسلمانان، انگشت تأكيد نهاده است. شايد به همين دليل است كه وى درصداقت صفويان ترديد بسيار دارد و به آثار و تأليفات دينى اين دوره نيز به ديده انتقاد مى‌نگرد. به نظر مى‌رسد كه وى به اندازه كافى به ديگر اسباب و عوامل توجه نكرده است.

[5]. براى آگاهى بيشتر از ملاحظات دينى در روابط صفويان با دولت عثمانى، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 271- 274؛ فرهنگ و تمدّن اسلامى، على اكبر ولايتى، ص 162- 164 و 171- 175.


صفحه 67

در سوى ديگر داستان، جامعه اهل سنّت قرار داشت كه خلافت عثمانى را به رسميت شناخته بود و متأثر از عوامل جنگ‌افروز، در برابر شيعيان قرار گرفت. آنان كه پيش‌تر «مخالفان» تشيع بودند، چنان بر مخالفت خود افزوده بودند كه اينك ديگر «دشمن» شيعيان شمرده مى‌شدند. جامعه شيعه نيز آمادگى برخورد با چنين چرخشى را داشت و به شهادت رساندن عالمان بزرگى چون شهيد ثانى را گواه اين دشمنى مى‌شمرد. در چنين اوضاعى، طبيعى مى‌نمود كه شيعيان با هرآنچه رنگ و بويى از اهل سنت دارد، مخالفت كنند و به هرحق و ناحقى از آنان، بدبين باشند،[1]چندآن كه استفاده از عقل و كم‌توجهى به حديث، سوغات ناپسند اهل سنت براى عالمان شيعه انگاشته شد.

دو. نياز به حديث براى اثبات مذهب‌

تلاش براى گسترش تشيع در سرزمين ايران و جلب مردم به اين مذهب، به‌ويژه در فضاى رقابت با اهل سنت، عاملى مهمّ در فرآيند گرايش به حديث در دوران صفويه است. به گفته يكى از معاصران:

زمامداران صفوى فكر مى‌كردند كه حفظ مقام آنان و استقلال كشور ايران كه با عثمانى‌ها در جنگ بودند ايجاب مى‌كرد كه شيعيان حساب خود را به‌طور كامل از سنيان جدا كنند و از آنان تبرّى جويند كه تحقق اين هدف جز از طريق تقويت اخبارى‌ها تأمين نمى‌گرديد. از اين‌رو، به تقويت اخبارى‌ها پرداختند و مشرب اخبارى بر مشرب اصولى غلبه كرد.[2]

گذشته از جنبه‌هاى سياسى در تشيع صفويان، تبليغ هردين و مذهبى ذاتاً نيازمند

[1]. اين كه فقيهى چون محقّق كركى، نفحات اللاهوت فى فضيلة اللعن على الجبت و الطاغوت را تأليف كند، يا علامه مجلسى بخشى از مجموعه بزرگ بحارالأنوار را به مطاعن اختصاص دهد، در چنين فضايى كاملًا قابل درك است. نيز در چنين فضايى بود كه اخباريان، سنت پيامبر خدا را بدون تأييد اهل بيت، نامعتبر شمردند؛ شايد به اين دليل كه چنين سنتى، مى‌بايست از طريق صحابه و منابع عامّى به دست آيد؛ يعنى همان چيزى كه از آن گريزان بودند.

[2]. دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 12؛ مقالات تاريخى،« خانقاه‌سازى از قرن هفتم تا نهم هجرى»، رسول جعفريان، ص 268- 272.


صفحه 68

توجه به نصوص دينى است. نقش حديث در بازسازى ماهيت شيعه، باعث بالا رفتن ارزش حديث در نگاه شاهان صفوى و عالمان دينى مى‌شد.

سه. نفوذ تصوّف‌

در شمار پديده‌هايى كه زمينه‌ساز نص‌گرايى در اين دوره بوده‌اند، از گسترش تصوّف در سرزمين‌هاى اسلامى و ايجاد علاقه‌اى عمومى به گرايش‌هاى صوفيانه نيز بايد نام برد.[1]اين موج پيوندِ تشيّع و تصوّف كه از سده هشتم و با نقش بى‌بديل فقيهى امامى به نام سيد حيدر آملى آشكار شده بود، ديگر خطرساز مى‌نمود؛[2]هم از ديد فقيهان و عالمان دينى و هم براى شاهان صفوى. به ويژه در سده‌هاى نهم و دهم كه در صوفيان ميل به قدرت نيز پيدا شده بود و براى رسيدن به هدف، بر دامنه و حجم فعاليت‌هاى خود بسيار افزودند. از يك سو، تصوّف مى‌كوشيد تا به جاى عقل و استدلال، تأويل و اشراق را جاى‌گزين كند و اخباريگرى در پىِ نشاندن نص به جاى آن بود. پس هردو، در مبارزه با عقل همسو بوده‌اند.[3]

اما از سوى ديگر، عالمان شيعه براى دفع خطرى كه از ناحيه تصوّف حس مى‌كردند، نيازمند پرداختنِ بيش از پيش به احاديث بودند؛ مگر مى‌توان در برابر كسى كه عقل را مرجع انديشه نمى‌داند، استدلال عقلى آورد؟ پس براى يافتن پاسخى از جنس مستندات صوفيان، چاره‌اى جز استفاده از احاديث نبود. اين‌

ناگريزى، مى‌توانست دامان مخالفان اخباريگرى را نيز بگيرد.[4]پس هم مى‌توان‌

[1]. براى نمونه‌اى از تأثير صوفيان بر حديث و عرفان شيعه، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 193، و براى نقش صوفيه در افزايش گرايش به حديث: ص 272. البته گسترش تصوّف در سده‌هاى هفتم و هشتم هجرى، به دليل پرهيز صوفيه از التزام به مذهبى خاص و خنثا كردنِ تسنّن، در آغاز، زمينه‌ساز رشد تشيع در ايران گشت؛ ولى پس از آن، مانعى براى رشد بيشتر تشيع نيز به شمار مى‌آمد( تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 15).

[2]. تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 762.

[3]. اين كه بسيارى از بزرگان اخبارى، متهم به تصوّف يا گرايش‌هاى صوفيانه شده‌اند، آيا نشانه نوعى سازگارى يا پيوند احتمالى ميان اخباريگرى و صوفيگرى نيست؟

[4]. براى توضيحات بيشتر در اين‌باره، ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 272.


صفحه 69

نص‌گرايى را واكنشى به گرايش‌هاى صوفيانه شمرد، و هم مى‌توان آن را از پيامدهاى رواج تصوّف دانست.[1]

نقش ديگر تصوّف در زمينه‌سازى براى مكتب اخبارى، مربوط به شيوه استفاده از حديث است. اوّلًا: بايد بدانيم كه صوفيه همان‌گونه كه نسبت به مذاهب بى‌قيد بودند، در نقل حديث نيز تساهل روامى‌داشتند و آثار عرفانى صوفيان، پر از احاديث مرسله‌اى است كه هيچ سندى برايشان ذكر نشده است. ثانياً: سيد حيدر آملى نيز مسلك تصوّف را پى‌مى‌گرفت و از آن‌جا كه مجتهدى امامى بود، احاديث بى‌سندِ فراوانى از اخبار اهل سنت، از طريق آثار عرفانى او به درون آثار شيعى راه‌يافت. ابن ابى جمهور احسايى (زنده در 901 ق) نيز در كتاب عوالى اللئالى، گويا به پيروى از سيد حيدر آملى، همين شيوه را پيش‌گرفت و احاديث پُرشمارى را از روايات سنى به مجامع حديثى شيعه راه‌داد. روشن است كه چنين جريانى، خيزش گروهى از عالمان و فقيهان علاقه‌مندان به حديث را درپى داشته باشد.[2]اما ابن ابى‌جمهور را از يك جهت نيز بايد در ميان خطشكنان يورش اخباريگرى به‌شمار آورد؛ زيرا تساهل او در نقل احاديث ضعيف السند و پرهيز از ذكر سند، به پشتوانه جايگاه علمى‌اش در ميان فقيهان شيعه، زمينه‌ساز يا مروّج نوعى نص‌گرايى شد. اين ويژگى را بايد از مشتركات او و اخباريان شمرد.

البته درباره ابن ابى‌جمهور احسايى، سخن بسيار گفته شده و برخى او را صاحب رساله‌اى با عنوان العمل بأخبار أصحابنا، دانسته‌اند و از اين طريق،

مدعى‌اند كه در هموار كردن راه براى پيدايش و پويش اخباريگرى، نقش مهمّى داشته است.[3]هرچند تمايل او به صوفى‌گرى، نشان مى‌دهد كه مرام او تا اندازه‌اى، هم‌افق با اخباريان است؛ در مجموع هيچ دليل استوارى بر گرايش اخبارى او، در دست‌

[1]. البته در پى مبارزه علما با گرايش‌هاى صوفيانه و تيره شدن روابط شاهان صفوى با صوفيه، تصوّف پس از چندين دهه، نفوذ و قدرت خود را از دست داد( ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سده‌هاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 275- 276؛ فرهنگ و تمدّن اسلامى، على اكبر ولايتى، ص 157 و 83- 85).

[2]. تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 762.

[3]. ادوار اجتهاد، ص 338، كيهان انديشه، ش 13، ص 20؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 160.


صفحه 70

نيست. در ميان آثار به‌جا مانده او، چه در عنوان و چه در محتوا، تصريحات و دلالت‌هاى روشنى بر مسلك اجتهاد پيداست و از اين رو، وى را يكى از مجتهدان اماميه شمرده‌اند.[1]تنها چيزى كه مى‌توان گفت، درجه ميانه‌اى از اخبارگرايى است كه آيت الله مرعشى نجفى، از آن به «مذاقى متوسط بين اصوليه و اخباريه» ياد كرده است.[2]گرچه بر اساس قواعد تحليل تاريخى، حتى بر فرض كه او اخبارى خالص بوده باشد، برجسته كردن نقش يك نفر در چنين پديده‌هاى بزرگى، پذيرفتنى نيست.[3]

چهار. موج بازانديشى و نص‌گرايى در جهان اسلام‌

سده هشتم و نهم هجرى را بايد دوره جريان‌ها و تحوّلات مهمّ فكرى و اعتقادى جهان اسلام به شمار آورد؛ جريان‌هايى كه هر كدام مدّعى نوعى احياگرى و بازانديشى دينى بودند. تشديد نص‌گرايى، واكنشى بود كه همزمان در ميان شيعيان و

اهل سنت پديدار شده بود.[4]پيدايش سلفى‌گرى در ميان اهل سنّت،[5]و گسترش شگفت‌انگيز تصوّف در اين دو سده، در همين فضا بايد بررسى شوند. چنين‌

[1]. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرين، ص 167؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 338.

[2]. عوالى اللئالى، مقدّمه آيةالله مرعشى نجفى، ج 1، ص 11- 12.

[3]. براى مطالعه نظريات مطرح در باره او، ر. ك: روضات الجنات، ج 7، ص 30 و 33، ش 594؛ الذريعة، ج 15، ص 343، ش 2192 و ج 17، ص 240، ش 74 و ج 18، ص 299، ش 206 و ج 20، ص 13، ش 1726؛ ادوار اجتهاد، ص 338؛ كيهان انديشه، ش 13، ص 20؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 160؛ عوالى اللئالى، تحقيق مجتبى عراقى، ج 1، ص 10؛ عوالى اللئالى، مقدّمه آيت‌الله مرعشى نجفى، ج 1، ص 11- 12؛ رياض العلماء، ج 6، ص 14 و ج 5، ص 50؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرين، ص 167؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 338؛ مقابس الأنوار، ص 14، الفوائد الرضوية، ص 383؛ معجم مؤلّفى الشيعة، ص 15؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 10، ص 246؛ كاشفة الحال عن أحوال الإستدلال، ص 23.

[4]. پويايى فرهنگ و تمدّن اسلام و ايران، على اكبر ولايتى، ج 3، ص 276- 277.

[5]. ر. ك: قصّه ارباب معرفت، عبدالكريم سروش، ص 404. در آن صفحات، توضيحات ارزشمندى درباره انواع احياگرى دينى و رهيافت‌هاى هركدام آمده و جنبه احياگرانه امام خمينى تحليل شده است.


صفحه 71

جريان‌هايى به هرحال، متضمّن نقدى بر گزاره‌هاى دينى رايج هستند و راهكار اغلبشان نيز رجوع به متن اوليه دين است. افزون بر عوامل پيش‌گفته، تأكيد بر گرايش به احاديث و انتقاد شديد از نقش عقل، واكنشى به برخى از رويكردهاى دينى هم بود. دست كم در حوزه فقه، نبايد از يكه‌تازى‌هاى مكتب حلّه چشم پوشيد؛[1]چنان كه محمّدامين استرآبادى كه طعن و بدگويى به اهل‌اجتهاد را آغازيد و مجتهدان را به شكلى زننده، سرزنش مى‌كرد، اتهام آنان را «تخريب دين» مى‌دانست.[2]دسته‌بندى احاديث با روش‌هاى جديد، بخش چشمگيرى از ميراث دينى شيعه را بى‌اعتبار كرده بود. استدلالات عقلى و بهره‌گيرى عالمان از روش‌هاى نو براى تفسير دين، مشكلات كلان را حل نكرده بود و سودى هم جز تشديد اختلافات و افزايش سردرگمى‌ها نداشت. نيز گمان بر اين بود كه مكتب حلّه، روش‌ها و رويكردهايى را از اهل سنت فراگرفته‌اند. پس مى‌بايست به سرچشمه بازگشت. بر اين مبنا، جريان اخباريگرى را مى‌توان واكنشى شمرد كه براى رسيدن به چهره خالصى از دين، درپىِ احياگرى و بازانديشى دينى بوده است.[3]

در پىِ گرايش به بازانديشى دينى، امواج نص‌گرايى به‌راه‌افتاد. اين جريان، نه فقط در فقه، كه در تفسير و عقايد و ديگر حوزه‌ها نيز پديد آمد و نگارش آثارى مبتنى بر حديث، رواج يافت.[4]اخباريگرى نيز كه چهره كامل و سامان‌يافته اين موج بود، رويكردى فراگير در حوزه معرفت دينى بوده و نبايد آن را تنها «مكتبى فقهى»

[1]. تاريخ تفسير، احمد پاكتچى، ص 146- 148 و 152.

[2]. لؤلؤة البحرين، ص 117- 118.

[3]. امروزه نيز مى‌بينيم كه هرگاه ديدگاه عالمان، قانع‌كننده نباشد و يا اختلاف آنان به گونه‌اى باشد كه نتوان سخن درست را تشخيص داد، چنين استدلالى در نهان‌خانه ذهن بسيارى وجود دارد كه مشكلات مربوط به حوزه دين، در تفسيرهاست، نه در متن اصلى. پس بايد به سراغ متون اصيل رفت. بى‌گمان، بايد چنين فكرى را مغتنم شمرد و آن را اميدى هميشه براى خوانش‌هاى نو دانست كه نتيجه آنها يا اطمينان از سلامت راه خواهد بود و يا بازگشت به مسير اصلى.

[4]. تاريخ تفسير، احمد پاكتچى، ص 195- 198. به گفته وى، جريان نص‌گرايى و عقل‌گريزى در اين دوره، همزمان در ميان اهل سنت نيز پديدار شد و منحصر به عالم شيعه نبود. ثمره سنى آن، سلفيه و ثمره شيعى‌اش اخباريه بود.


صفحه 72

دانست؛ گرچه به دليل ارتباط تنگاتنگ فقها با مردم، بازتاب اين رويكرد را بيشتر در فقه مى‌توان ديد؛ چندآن كه مخالفان اين رويكرد را «مجتهد» يا «اصولى» مى‌نامند؛ حال‌آن كه در تفسير و عقايد، اين دو اصطلاح به‌كارنمى‌رود. نگارش آثار فلسفى يا تفسيرى با محوريت حديث؛ مانند اسفار اربعة و تفسير صافى، نشانه همين پديده است.

گفتيم كه اين پديده، همزمان در ميان شيعيان و اهل سنت رخ‌نمود. پس نبايد از عوامل مشترك در دو جامعه، و از تأثيرات هريك بر ديگرى، چشم پوشيد. با اين حال، شگفت است كه برخى، ميرزامحمّد استرآبادى و ملا محمّدامين را متأثّر از جوّ تفكّر سلفى ابن‌تيميه و اهل‌حديث از اهل‌سنت دانسته‌اند و معتقدند كه چون مذهب مالك بر حوزه‌هاى علميه مكّه و مدينه سيطره داشت‌كه اساس فقه خود را ظواهر آيات و روايات، و مخالفت با اهل‌اجتهاد و رأى و قياس قرار داده-، آن‌دو نيز در زمان سكونتشان در آن سامان، تحت تأثير مذهب مالك و جوّ سلفى‌گرى، به مخالفت با اجتهاد و مجتهدان پرداختند و اخباريگرى را تأسيس كردند. چنان كه بعدها تحت‌تأثير همين جوّ علمى بود كه شيخ‌محمّدبن عبدالوهاب نجدى (1115- 1206 ق) فرقه وهابيت را در نجد به‌راه انداخت و شاه ولى‌الله احمدبن عبدالرحيم فاروقى دهلوى (1110- 1176 ق) مسلك اهل‌حديث را در دهلى هند تأسيس كرد.[1]

حتى اگر بپذيريم كه چنين عاملى بى‌تأثير هم نبوده و گرايش حديثى را در شخصى چون ملامحمّدامين تقويت كرده است؛ هرگز نمى‌توان آن را به تنهايى، علّت تحوّل فكرى چنان عالمانى شمرد؛ چه رسد به اين كه آن را از عوامل پيدايش مكتبى پردامنه بپنداريم.[2]البته همزمانىِ دوجريان، همواره غلطانداز است و شبهه وجود رابطه‌

[1]. ر. ك: دانش‌نامه ايران و اسلام، مدخل« ابن عبدالوهاب»؛ دانش‌نامه ادب فارسى در هند، مدخل« شاه‌ولى‌الله دهلوى».

[2]. گرايش محدّثان اماميه، تأكيد بر احاديث اهل‌بيت است كه ملا محمّدامين استرآبادى آن را تقويت كرد و كمترين فرق او با سلفيه سنّى مذهب، نپذيرفتن حجّيت ظاهر احاديث نبوى است( ر. ك: الفوائد المدنية، ص 135- 136).


صفحه 73

علّيت ميان آن‌دو را به ذهن مى‌رسانَد. بر اساس آنچه گذشت، اين هردو جريان، ريشه‌ها و عوامل مشترك يا مشابه نيز داشته‌اند؛ و حتى بر اساس آنچه در باب ساختار گفتمان خواهد آمد، هرگفتمانى همواره در دادو ستد با گفتمان‌هاى مجاور خويش است. پس تأثيرپذيرى‌شان از يكديگر، فى‌الجمله محتمل و حتى قطعى است. همچنين، تأثيرپذيرىِ يك فرد نيز كاملًا عادى است؛ ولى اين، غير از تأثير عميق جريانى در يك گفتمان، بر پيدايش همان جريان در گفتمانِ ديگرى است.

همانند آنچه در باره ابن‌ابى‌جمهور و رابطه‌اش با مكتب اخبارى گذشت، درباره پيروان او در مسلك شيخى نيز گفته شده است. البته در اين جا به عكس آن‌جا، پيدايىِ مسلك شيخيه را متأثّر از انديشه اخباريگرى دانسته‌اند.[1]با توجه به قرائن، چنين سخنانى پذيرفته نيست؛ ولى همان‌گونه كه در باره سلفى‌گرى گذشت، شيخيه و اخباريگرى را نيز از اين رو كه همزمان، در يك بستر تاريخى، و در شرايطى نسبتاً يكسان پديد آمده‌اند، مى‌توان مرتبط دانست و علاوه بر تأثيرات متقابل هر يك بر ديگرى، جريان‌هاى مشابه آن دو را بررسى كرد.

ديدگاهى ديگر

در دوران صفويه، حكومت‌هاى غربى روابط خود را با جوامع شيعه به‌ويژه ايران افزايش داده بودند؛ هرچند كه در آغاز، با نيتى كاملًا كينه‌توزانه همراه بود.[2]پس علاوه بر جامعه اهل سنّت، جوامع اروپايى نيز در مجاورت شيعيان بودند و همين، مى‌توانست زمينه‌ساز كنش‌ها و واكنش‌هاى متقابل هر يك بر ديگرى گردد.[3]از آن‌جا كه اروپا در اين دوره، شاهد پيدايش فلسفه حسّى بود، برخى بعيد ندانسته‌اند كه همين رويكرد غربى، زمينه‌ساز پيدايش اخباريگرى در عالم اسلام باشد.[4]توضيحْ اين كه اين نگرش در علوم، فقط به تجربه بسنده مى‌كرد و از آن رو همانند نگرش اخباريان پنداشته شده كه احكام عقلى غيرمستند به حسّ را باطل مى‌دانست.

[1]. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7،« اخباريان»، احسان قيصرى.

[2]. ر. ك: ايران در چهار كهكشان ارتباطى، محسنيان راد.

[3]. آغاز شناخت اروپاييان از اسلام شيعى، دقيقاً در همين دوره بوده است.

[4]. خردورزى و دين‌باورى، احمدحسين شريفى و حسن يوسفيان، ص 61.