نصگرايى را واكنشى به گرايشهاى صوفيانه شمرد، و هم مىتوان آن را از پيامدهاى رواج تصوّف دانست.[1]
نقش ديگر تصوّف در زمينهسازى براى مكتب اخبارى، مربوط به شيوه استفاده از حديث است. اوّلًا: بايد بدانيم كه صوفيه همانگونه كه نسبت به مذاهب بىقيد بودند، در نقل حديث نيز تساهل روامىداشتند و آثار عرفانى صوفيان، پر از احاديث مرسلهاى است كه هيچ سندى برايشان ذكر نشده است. ثانياً: سيد حيدر آملى نيز مسلك تصوّف را پىمىگرفت و از آنجا كه مجتهدى امامى بود، احاديث بىسندِ فراوانى از اخبار اهل سنت، از طريق آثار عرفانى او به درون آثار شيعى راهيافت. ابن ابى جمهور احسايى (زنده در 901 ق) نيز در كتاب عوالى اللئالى، گويا به پيروى از سيد حيدر آملى، همين شيوه را پيشگرفت و احاديث پُرشمارى را از روايات سنى به مجامع حديثى شيعه راهداد. روشن است كه چنين جريانى، خيزش گروهى از عالمان و فقيهان علاقهمندان به حديث را درپى داشته باشد.[2]اما ابن ابىجمهور را از يك جهت نيز بايد در ميان خطشكنان يورش اخباريگرى بهشمار آورد؛ زيرا تساهل او در نقل احاديث ضعيف السند و پرهيز از ذكر سند، به پشتوانه جايگاه علمىاش در ميان فقيهان شيعه، زمينهساز يا مروّج نوعى نصگرايى شد. اين ويژگى را بايد از مشتركات او و اخباريان شمرد.
البته درباره ابن ابىجمهور احسايى، سخن بسيار گفته شده و برخى او را صاحب رسالهاى با عنوان العمل بأخبار أصحابنا، دانستهاند و از اين طريق،
مدعىاند كه در هموار كردن راه براى پيدايش و پويش اخباريگرى، نقش مهمّى داشته است.[3]هرچند تمايل او به صوفىگرى، نشان مىدهد كه مرام او تا اندازهاى، همافق با اخباريان است؛ در مجموع هيچ دليل استوارى بر گرايش اخبارى او، در دست
[1]. البته در پى مبارزه علما با گرايشهاى صوفيانه و تيره شدن روابط شاهان صفوى با صوفيه، تصوّف پس از چندين دهه، نفوذ و قدرت خود را از دست داد( ر. ك: تاريخ حديث شيعه در سدههاى هشتم تا يازدهم هجرى، ص 275- 276؛ فرهنگ و تمدّن اسلامى، على اكبر ولايتى، ص 157 و 83- 85).
[2]. تاريخ تشيع در ايران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، ص 762.
[3]. ادوار اجتهاد، ص 338، كيهان انديشه، ش 13، ص 20؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 160.
نيست. در ميان آثار بهجا مانده او، چه در عنوان و چه در محتوا، تصريحات و دلالتهاى روشنى بر مسلك اجتهاد پيداست و از اين رو، وى را يكى از مجتهدان اماميه شمردهاند.[1]تنها چيزى كه مىتوان گفت، درجه ميانهاى از اخبارگرايى است كه آيت الله مرعشى نجفى، از آن به «مذاقى متوسط بين اصوليه و اخباريه» ياد كرده است.[2]گرچه بر اساس قواعد تحليل تاريخى، حتى بر فرض كه او اخبارى خالص بوده باشد، برجسته كردن نقش يك نفر در چنين پديدههاى بزرگى، پذيرفتنى نيست.[3]
چهار. موج بازانديشى و نصگرايى در جهان اسلام
سده هشتم و نهم هجرى را بايد دوره جريانها و تحوّلات مهمّ فكرى و اعتقادى جهان اسلام به شمار آورد؛ جريانهايى كه هر كدام مدّعى نوعى احياگرى و بازانديشى دينى بودند. تشديد نصگرايى، واكنشى بود كه همزمان در ميان شيعيان و
اهل سنت پديدار شده بود.[4]پيدايش سلفىگرى در ميان اهل سنّت،[5]و گسترش شگفتانگيز تصوّف در اين دو سده، در همين فضا بايد بررسى شوند. چنين
[1]. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرين، ص 167؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 338.
[2]. عوالى اللئالى، مقدّمه آيةالله مرعشى نجفى، ج 1، ص 11- 12.
[3]. براى مطالعه نظريات مطرح در باره او، ر. ك: روضات الجنات، ج 7، ص 30 و 33، ش 594؛ الذريعة، ج 15، ص 343، ش 2192 و ج 17، ص 240، ش 74 و ج 18، ص 299، ش 206 و ج 20، ص 13، ش 1726؛ ادوار اجتهاد، ص 338؛ كيهان انديشه، ش 13، ص 20؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 160؛ عوالى اللئالى، تحقيق مجتبى عراقى، ج 1، ص 10؛ عوالى اللئالى، مقدّمه آيتالله مرعشى نجفى، ج 1، ص 11- 12؛ رياض العلماء، ج 6، ص 14 و ج 5، ص 50؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرين، ص 167؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 338؛ مقابس الأنوار، ص 14، الفوائد الرضوية، ص 383؛ معجم مؤلّفى الشيعة، ص 15؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 10، ص 246؛ كاشفة الحال عن أحوال الإستدلال، ص 23.
[4]. پويايى فرهنگ و تمدّن اسلام و ايران، على اكبر ولايتى، ج 3، ص 276- 277.
[5]. ر. ك: قصّه ارباب معرفت، عبدالكريم سروش، ص 404. در آن صفحات، توضيحات ارزشمندى درباره انواع احياگرى دينى و رهيافتهاى هركدام آمده و جنبه احياگرانه امام خمينى تحليل شده است.
جريانهايى به هرحال، متضمّن نقدى بر گزارههاى دينى رايج هستند و راهكار اغلبشان نيز رجوع به متن اوليه دين است. افزون بر عوامل پيشگفته، تأكيد بر گرايش به احاديث و انتقاد شديد از نقش عقل، واكنشى به برخى از رويكردهاى دينى هم بود. دست كم در حوزه فقه، نبايد از يكهتازىهاى مكتب حلّه چشم پوشيد؛[1]چنان كه محمّدامين استرآبادى كه طعن و بدگويى به اهلاجتهاد را آغازيد و مجتهدان را به شكلى زننده، سرزنش مىكرد، اتهام آنان را «تخريب دين» مىدانست.[2]دستهبندى احاديث با روشهاى جديد، بخش چشمگيرى از ميراث دينى شيعه را بىاعتبار كرده بود. استدلالات عقلى و بهرهگيرى عالمان از روشهاى نو براى تفسير دين، مشكلات كلان را حل نكرده بود و سودى هم جز تشديد اختلافات و افزايش سردرگمىها نداشت. نيز گمان بر اين بود كه مكتب حلّه، روشها و رويكردهايى را از اهل سنت فراگرفتهاند. پس مىبايست به سرچشمه بازگشت. بر اين مبنا، جريان اخباريگرى را مىتوان واكنشى شمرد كه براى رسيدن به چهره خالصى از دين، درپىِ احياگرى و بازانديشى دينى بوده است.[3]
در پىِ گرايش به بازانديشى دينى، امواج نصگرايى بهراهافتاد. اين جريان، نه فقط در فقه، كه در تفسير و عقايد و ديگر حوزهها نيز پديد آمد و نگارش آثارى مبتنى بر حديث، رواج يافت.[4]اخباريگرى نيز كه چهره كامل و سامانيافته اين موج بود، رويكردى فراگير در حوزه معرفت دينى بوده و نبايد آن را تنها «مكتبى فقهى»
[1]. تاريخ تفسير، احمد پاكتچى، ص 146- 148 و 152.
[2]. لؤلؤة البحرين، ص 117- 118.
[3]. امروزه نيز مىبينيم كه هرگاه ديدگاه عالمان، قانعكننده نباشد و يا اختلاف آنان به گونهاى باشد كه نتوان سخن درست را تشخيص داد، چنين استدلالى در نهانخانه ذهن بسيارى وجود دارد كه مشكلات مربوط به حوزه دين، در تفسيرهاست، نه در متن اصلى. پس بايد به سراغ متون اصيل رفت. بىگمان، بايد چنين فكرى را مغتنم شمرد و آن را اميدى هميشه براى خوانشهاى نو دانست كه نتيجه آنها يا اطمينان از سلامت راه خواهد بود و يا بازگشت به مسير اصلى.
[4]. تاريخ تفسير، احمد پاكتچى، ص 195- 198. به گفته وى، جريان نصگرايى و عقلگريزى در اين دوره، همزمان در ميان اهل سنت نيز پديدار شد و منحصر به عالم شيعه نبود. ثمره سنى آن، سلفيه و ثمره شيعىاش اخباريه بود.
دانست؛ گرچه به دليل ارتباط تنگاتنگ فقها با مردم، بازتاب اين رويكرد را بيشتر در فقه مىتوان ديد؛ چندآن كه مخالفان اين رويكرد را «مجتهد» يا «اصولى» مىنامند؛ حالآن كه در تفسير و عقايد، اين دو اصطلاح بهكارنمىرود. نگارش آثار فلسفى يا تفسيرى با محوريت حديث؛ مانند اسفار اربعة و تفسير صافى، نشانه همين پديده است.
گفتيم كه اين پديده، همزمان در ميان شيعيان و اهل سنت رخنمود. پس نبايد از عوامل مشترك در دو جامعه، و از تأثيرات هريك بر ديگرى، چشم پوشيد. با اين حال، شگفت است كه برخى، ميرزامحمّد استرآبادى و ملا محمّدامين را متأثّر از جوّ تفكّر سلفى ابنتيميه و اهلحديث از اهلسنت دانستهاند و معتقدند كه چون مذهب مالك بر حوزههاى علميه مكّه و مدينه سيطره داشتكه اساس فقه خود را ظواهر آيات و روايات، و مخالفت با اهلاجتهاد و رأى و قياس قرار داده-، آندو نيز در زمان سكونتشان در آن سامان، تحت تأثير مذهب مالك و جوّ سلفىگرى، به مخالفت با اجتهاد و مجتهدان پرداختند و اخباريگرى را تأسيس كردند. چنان كه بعدها تحتتأثير همين جوّ علمى بود كه شيخمحمّدبن عبدالوهاب نجدى (1115- 1206 ق) فرقه وهابيت را در نجد بهراه انداخت و شاه ولىالله احمدبن عبدالرحيم فاروقى دهلوى (1110- 1176 ق) مسلك اهلحديث را در دهلى هند تأسيس كرد.[1]
حتى اگر بپذيريم كه چنين عاملى بىتأثير هم نبوده و گرايش حديثى را در شخصى چون ملامحمّدامين تقويت كرده است؛ هرگز نمىتوان آن را به تنهايى، علّت تحوّل فكرى چنان عالمانى شمرد؛ چه رسد به اين كه آن را از عوامل پيدايش مكتبى پردامنه بپنداريم.[2]البته همزمانىِ دوجريان، همواره غلطانداز است و شبهه وجود رابطه
[1]. ر. ك: دانشنامه ايران و اسلام، مدخل« ابن عبدالوهاب»؛ دانشنامه ادب فارسى در هند، مدخل« شاهولىالله دهلوى».
[2]. گرايش محدّثان اماميه، تأكيد بر احاديث اهلبيت است كه ملا محمّدامين استرآبادى آن را تقويت كرد و كمترين فرق او با سلفيه سنّى مذهب، نپذيرفتن حجّيت ظاهر احاديث نبوى است( ر. ك: الفوائد المدنية، ص 135- 136).
علّيت ميان آندو را به ذهن مىرسانَد. بر اساس آنچه گذشت، اين هردو جريان، ريشهها و عوامل مشترك يا مشابه نيز داشتهاند؛ و حتى بر اساس آنچه در باب ساختار گفتمان خواهد آمد، هرگفتمانى همواره در دادو ستد با گفتمانهاى مجاور خويش است. پس تأثيرپذيرىشان از يكديگر، فىالجمله محتمل و حتى قطعى است. همچنين، تأثيرپذيرىِ يك فرد نيز كاملًا عادى است؛ ولى اين، غير از تأثير عميق جريانى در يك گفتمان، بر پيدايش همان جريان در گفتمانِ ديگرى است.
همانند آنچه در باره ابنابىجمهور و رابطهاش با مكتب اخبارى گذشت، درباره پيروان او در مسلك شيخى نيز گفته شده است. البته در اين جا به عكس آنجا، پيدايىِ مسلك شيخيه را متأثّر از انديشه اخباريگرى دانستهاند.[1]با توجه به قرائن، چنين سخنانى پذيرفته نيست؛ ولى همانگونه كه در باره سلفىگرى گذشت، شيخيه و اخباريگرى را نيز از اين رو كه همزمان، در يك بستر تاريخى، و در شرايطى نسبتاً يكسان پديد آمدهاند، مىتوان مرتبط دانست و علاوه بر تأثيرات متقابل هر يك بر ديگرى، جريانهاى مشابه آن دو را بررسى كرد.
ديدگاهى ديگر
در دوران صفويه، حكومتهاى غربى روابط خود را با جوامع شيعه بهويژه ايران افزايش داده بودند؛ هرچند كه در آغاز، با نيتى كاملًا كينهتوزانه همراه بود.[2]پس علاوه بر جامعه اهل سنّت، جوامع اروپايى نيز در مجاورت شيعيان بودند و همين، مىتوانست زمينهساز كنشها و واكنشهاى متقابل هر يك بر ديگرى گردد.[3]از آنجا كه اروپا در اين دوره، شاهد پيدايش فلسفه حسّى بود، برخى بعيد ندانستهاند كه همين رويكرد غربى، زمينهساز پيدايش اخباريگرى در عالم اسلام باشد.[4]توضيحْ اين كه اين نگرش در علوم، فقط به تجربه بسنده مىكرد و از آن رو همانند نگرش اخباريان پنداشته شده كه احكام عقلى غيرمستند به حسّ را باطل مىدانست.
[1]. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7،« اخباريان»، احسان قيصرى.
[2]. ر. ك: ايران در چهار كهكشان ارتباطى، محسنيان راد.
[3]. آغاز شناخت اروپاييان از اسلام شيعى، دقيقاً در همين دوره بوده است.
[4]. خردورزى و دينباورى، احمدحسين شريفى و حسن يوسفيان، ص 61.
هرچند تأثيرپذيرى اخباريان از اين جريان، به يكى از بزرگان شيعه نسبت داده شده،[1]هيچدليلى براى پذيرش آن نداريم و به نظر نمىرسد كه به استناد همين شباهت، بتوان آن را پذيرفت.[2]افزون بر اين كه اين فلسفه، مبتنى بر ردّ هرعلّت غيرتجربى و ماورايى است. اين كجا و اعتماد فراوان بر نصوصى كه بدون مبدأ وحيانى، هيچ اعتبارى ندارند؟! اينجا عقل ناچيز شمرده مىشود تا در برابر غيب كرنش كند؛ آنجا عقل بيش از حد كارآ پنداشته مىشود تا از غيب بىنياز شود و حتى انكارش كند!
پنج. انتقاداتى از رويكردهاى اجتهادى
تاريخ فكر در همه جوامع، حاكى از پيمودن راه آزمون و خطا براى رسيدن به نوعى تكامل و همانديشى است. چندى كه از غلبه رويكردى گذشت، اشتباهاتش آشكار مىگردد و باد انتقاد بر آن مىوزد تا بشر گامى به جلو گذاشته باشد. ولى اگر در عرصهاى زيادهروى يا سوء استفاده شده باشد، واكنشها نيز تندتر است؛ چندآن كه برخى را به موضع تفريط و واپسگرايى مىكشاند.[3]با گذشت دو قرن از سيطره مكتب حلّه بر فقه شيعه، وقت آن فرارسيده بود كه پيرايههايش زدوده شود.
در همان اوايل قرن دهم كه برخى از فقها، گامهايى در جهت احياى مكتب اهلحديث برمىداشتند،[4]گروهى از بزرگان مكتب اجتهاد نيز با انتقاد از برخى
[1]. شهيد مطهرى اين نظر را از قول آيتالله بروجردى نقل مىكند؛ ولى خودش اين نظر را بعيد مىشمارد. بعضى ديگر، قاطعانه آن را ردّ كردهاند؛ زيرا محمّدامين استرآبادى دهها سال قبل از هيوم و جان لاك( دوپايهگذار اخباريگرى) درگذشته است و هيچگونه دليلى بر ارتباط او و اروپاييان در دست نيست( اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 150).
[2]. ادوار اجتهاد، ص 307؛ كيهان انديشه، ش 13، ص 2؛ تاريخ حصر اجتهاد، به كوشش محمّدعلى انصارى، ص 49.
[3]. مانند تعبّد بىجا به كتاب مقدّس و آيين كليسا، كه تجدّدگرايى( مدرنيسم) را در پىآورد و در دوران مدرنيته نيز بشر آن قدر بر عقل و تجربه خويش پافشُرد و زيادهروى كرد كه به واكنشى به نام پساتجدّدگرايى( پستمدرنيسم) انجاميده است.
[4]. هداية الأبرار، ص 11.
رويكردهاى رايج در ميان مجتهدان پيش از خود، در شمار زمينهسازان انتقاد از اجتهاد و بازگشت به حديثگرايى، جاىگرفتند. شهيد ثانى (911- 966 ق) تقليد از مجتهدانِ درگذشته را جايز نمىدانست و به ويژه در رسالهاى خاصّ اين موضوع، فقهاى شيعه را به خاطر تقليد از پيشينيان، ملامت كرد. مقدّس اردبيلى (م 993 ق) هم كه مشخّصه كار او، اتّكا بر فكر و اجتهاد تحليلى و تدقيقى بدون توجه به آراى پيشينيان بود، در مواردى كه اقوال فقهاى پيشين با برخى از روايات مخالفت داشت، ترديدى در ردّ نظرات آنان به خود راه نمىداد. شاگردان او مانند سيّد محمّد عاملى صاحب مدارك (946- 1009 ق) و شيخحسن صاحب معالم (959- 1011 ق) نيز از همين روش پيروى كردند و بعضى از آراى متأخّران را كه با قدما مخالفت داشت، ردّ كردند. چنين رويكردهايى، از يك سو، آمادگىِ لازم را براى بازخوانىِ نقّادانه آثار فقهاى متأخّر را فراهم مىكرد و از ديگر سو، زمينهساز گرايش به آراى قدما بود.[1]چنان كه عبدالنبى سعد جزايرى (م 1021 ق)، از شاگردان صاحب مدارك، با تأليف كتاب الإقتصاد فى شرح الارشاد در سال 1015 ق، نه برخى فتاوا، كه اصل روش مكتب اصولى را به انتقاد گرفت.[2]
اجتهاد به دلايلى همچون دارا بودن جنبه عقلى قوى و سابقهاى متهم به منشأ سنى، در معرض انتقادت تندى بود؛ هم به لحاظ تشابهات لفظى و حتى محتوايى، و هم به استناد پيشينهاش در تاريخ اسلام، آمادگى آن را داشت كه يكى از ساختههاى انحرافى عامّه براى رويارويى با اهل بيت (عليهم السلام) معرفى شود.[3]يكى از نشانههاى اين مطلب، همين است كه خود اخباريان؛ بهويژه در آغاز پيدايش اين مكتب، بر «غيرشيعى» بودن شيوه اجتهاد تأكيد مىكردند و همكيشانِ شيعه خود را به دليل استفاده از اين شيوه، به «پيروى كوركورانه يا تأثير پذيرى از اهل سنت» متهم مىساختند.[4]محمّدامين استرآبادى معتقد بود «اصحاب ائمه طاهرين، همگى طريقه
[1]. همان جا.
[2]. مقدمهاى بر فقه شيعه، ص 57- 58.
[3]. ر. ك: حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ص 340- 352.
[4]. فرهنگ تشريحى اصطلاحات اصول، عيسى ولائى، ص 31.
اخباريان را داشتهاند»[1]و اين شيوه اخبارى، تا آخر زمان غيبت صغرا، بلكه در اوايل غيبت كبرا، در ميان فضلا و فقهاى اماميه شايع و رايج بوده است. تا اين كه در قرن چهارم به بعد، عدّهاى مانند ابن ابىعقيل عمّانى (م 329 ق) و ابنجنيد عامل به قياس (م 381 ق)، از اين خط منحرف شدند و با تأثير از طريقه اهلسنت، در استنباط احكام به عقل اعتماد كردند. شيخمفيد (م 413 ق) نيز كه به آندو، حسنظنّ داشت، از آنان پيروى كرد. شاگردان شيخمفيد مانند سيدمرتضى (م 436 ق) و شيخطوسى (م 460 ق) نيز پس از وى، اكثر قواعد اصول عامّه را در تصانيف خود آوردند و به آنها ملتزم شدند. در ادامه، علامهحلّى، محقّقحلّى، و شهيد اوّل و ثانى، راه شيخطوسى را ادامه دادند.[2]علامه كه متبحّرتر از ابنجنيد و ابنابىعقيل و شيخمفيد بود، شيوه اخباريان و عامه را تركيب كرد و آن روش تركيبى را گسترش داد و در اجتهادات فقهى خويش، به كار برد.[3]
شش. گامهايى براى بازگشت به حديث
همزمان، گروه ديگرى از عالمان كه به احاديث گرايش يافته بودند، گامهايى را در جهت ترويج احاديث شيعه و احياى علم حديث در اصفهان برمىداشتند؛[4]كسانى چون: درويش محمّدبن حسن نطنزى (م 1003 ق)، شاگرد شهيد ثانى و محقّق كركى (م 940 ق)[5]- كه شهيد قاضى نورالله شوشترى (م 1098 ق) نيز در مجالس المؤمنين،[6]از انديشههاى درويشمحمّد پيروى كرد-؛ و نيز ملاعبدالله شوشترى (م 1021 ق) شاگرد مقدّس اردبيلى،[7]كه حتى در مناظراتى با ديگر علما،
[1]. دانشنامه شاهى، فايده اوّل، ص 4.
[2]. الفوائد المدنية، ص 30،
[3]. الفوائد المدنية، ص 29- 40؛ دانشنامه شاهى، ص 4 و 5. نيز، ر. ك: تاريخ علم اصول از نگاه شهيد صدر، ص 116.
[4]. هداية الأبرار، ص 11.
[5]. طبقات أعلام الشيعة، ج 4، ص 83- 84 و ج 5، ص 210.
[6]. الفكر السلفى، ص 277.
[7]. طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 343.