3. بتشكنى
در عهد علامه مجلسى، بتى در اصفهان بود كه كفار هند پنهانى آن را مىپرستيدند. خبر به علامه رسيد و بدون تأمل فرمان درهم شكستن آن را صادر نمود. بتپرستان هند حاضر به پرداخت مبالغ هنگفتى به شاه ايران گشتند تا اجازه دهد بت مزبور سالم مانده و آن را به هندوستان ببرند، اما با مساعى علامه، شاه سليمان نپذيرفته و بت، شكسته شد. خادمى كه مراقب و ملازم آن بت بود ريسمانى به گردن خويش آويخته و انتحار نمود.
خاتون آبادى در وقايع السنين، ص 641 آن را به سال 1098 ق نگاشته است.
4. سفرى از علامه مجلسى
ميرزا محمّد تنكابنى در قصص العلماء، ص 208 مىنويسد:
روزى علامه در مجلس يكى از اعيان شنيد شخصى از فقهاى كربلا مىگويد: شراب پاك است. مجلسى فرمود: غلط كرده. شراب نجس است. سپس از مجلس برخاست و بر مركب خود سوار شد و به كربلا مسافرت نمود، اول به خانه آن فقيه رفت و گفت: من در اين خصوص تراغيبت نمودم، براى آنكه مردم، در خوردن شراب جرأت پيدا نكنند، اينك به عذرخواهى از تو به اينجا آمدهام، آنگاه به زيارت امام حسين عليه السّلام مشرف شده و پس از آن به ايران بازگشت.[1]
د: حفظ سنن ائمه اطهار
1. صاحب روضات از سيد نعمت اللّه جزائرى در شرح تهذيب نقل مىكند كه:
[1]. اين تواضع، حاكى از تعصب دينى، منع از اشاعه فحشا و دورى از غيبت آن بزرگوار، ولو به قيمت يك مسافرت طولانى است.
در سال 1070 ق در روز جمعه علامه مجلسى را در مسجد جامع مشاهده كردم كه منبر تشريف بردند تا مردم را ارشاد و موعظه نمايد، ابتدا در ايمان و اقرار بياناتى ايراد فرمودند و سپس اعتقادات حقه را برشمردند و آنگاه فرمودند: اى مردم! اين ايمان و اعتقاد من است. از شما مىخواهم بدانچه شنيديد شهادت دهيد و آن را بر كفن من بنويسيد.
كفنش را حاضر نمودند و مردم شهادت خود را روى آن نوشتند.
2. باز همو مىنويسد:
استاد ما، صاحب بحار مردم را تشويق مىفرمود كه بر كفن مردگان خويش نام چهل نفر از مؤمنين را به عنوان شاهد كه فلان فرزند فلان مؤمن است و شكى در ايمان او نيست بنويسيد و شاهد نام خود و پدرش را نوشته و مهر بنمايد.
ه: جلال و وقار علامه
از سيد جزائرى نقل شده است:
استاد، مرا از ميان شاگردان به مصاحبت برگزيده بود و شب و روز با وى به سر مىبردم. گاه براى رفع خستگى به مزاح مىپرداخت، آن چنانكه از مطالعه خسته نمىشدم با اين حال هروقت مىخواستم بر او وارد شوم درب حجره مىايستادم و قلبم به طپش مىافتاد و از شدت هيبت و شكوه و جلالش نمىتوانستم خود را كنترل كنم. آنسان كه ورود من بر شيران آسانتر مىنمود تا حضور در مجلس آن بزرگوار.[1]
و مزاح علامه
1. معروف است كه گاهى برخى از شاگردان علامه كتابهايى را براى مطالعه از
[1]. ر. ك: روضات الجنات، 730، چاپ دوم.
او به عاريت مىبردند و هنگام پس دادن در لابهلاى اوراق آنها ريزههاى نان به چشم مىخورد، لذا بعضى اوقات، موقع تحويل كتاب بدانها مىفرمود:
آيا سفرهاى داريد كه بر روى آن نان بخوريد يا نه؟ اگر نداريد سفرهاى نيز به شما بدهم كه روى كتاب نان نخوريد.
2. روضات الجنات مىنويسد:[1]
مرحوم علامه، علاقه بسيار به تنباكو و قليان داشت و ملا خليل قزوينى از قائلين به حرمت آن بود و در اين مورد رسالهاى نگاشت و آن را به خط خطاطى ماهر نوشت و به جلدى زيبا مجلد نمود و در كيسهاى نفيس نهاد و به خدمت ايشان فرستاد (تا شايد مجلسى با ملاحظه آن دست از قليان بردارد).
علامه پس از مطالعه، قدرى تنباكوى نفيس در كيسه نهاد و برايش فرستاد و نوشت: كيسه براى مخزن تنباكو محل مناسبى بود و در ازاى زحمتى كه كشيديد، اين توتون را برايتان فرستادم. (اشاره به اينكه تنها كيسه آن ارزش داشت).
3. روضات مىنويسد:[2]
هنگامى كه سيد نعمت اللّه جزائرى شرح تهذيب را خود نگاشت، نسخهاى از آن را حضور استاد فرستاد. علامه پس از مطالعه گفت: «هذه بضاعتنا ردّت الينا».
4. گويند:
زمانى مجلسى و جزائرى در يك ميهمانى بر سر سفرهاى نشسته بودند كه سيد براى استفاده از مرغ دست پيش برد، علامه در اين هنگام گفت: «آقا! شما كه نقل اموات را حرام مىدانيد، چگونه اكنون نقل ميّت مىنماييد؟»
جزائرى گفت: نقل مردگان به اماكن شريفه بدون اشكال است.
[1]. روضات، ص 266.
[2]. همان، ص 729.
ز: رفع نيازها و احتياجات مردم
گويند علامه مجلسى در برآوردن نيازهاى مؤمنين و دفاع از حقوق آنان چنان بود كه نمىگذاشت ستمگران به آنان ظلم نمايند و شر آنها را از سر مسلمانان (به هر نحوى كه بود) برطرف مىنمود و خواستهاى نيازمندان را به گوش اولياى امور مىرسانيد تا به كار آن درماندگان نااميد به صورتى شايسته رسيدگى نمايند.
ج: توجه به دانشمندان
علامه مجلسى با تمام نيرو، علما و دانشمندان را زير چتر حمايت خود قرار داده بود و به رفاه و پيشرفت آنان توجه خاصى مبذول مىداشت و تا او زنده بود طالبان علم هيچگونه كمبودى در امور زندگى و تحقيق و پيشرفت خود احساس نمىكردند.
گويند زمانى كه محدث جزائرى در اصفهان به درس مجلسى حاضر شده و علامه به استعداد و نبوغ وى پى برد او را به خانه برده و مدت چهار سال همچون پدرى مهربان، كليه مسائل زندگى و تحصيلى او را به عهده گرفت و هنگامى كه ميرزا تقى دولتآبادى مدرسهاى بنيان نهاد بلافاصله سمت مدرسى آنجا را بدو سپرد و بدينگونه از زحمات شاگرد سختكوش خويش قدردانى به عمل آورد.
علامه آنچنان به مقام علمى افراد، ولو شاگردان خود ارج مىنهاد كه اگر كسى از آنان قدم كوچكى در راه علم و اعتلاى فرهنگ اسلامى برمىداشت به بهترين وجهى او را تشويق فرموده و از زحمات او سپاسگزارى مىكرد. بهترين نمونه آن نامهاى است كه (به احتمال قوى) مولى ذوالفقار اصفهانى از شاگردانش بدو نگاشته و وجود پارهاى از كتب حديث را در نزد افرادى با تعيين نام و نشان آنها به عرض استاد رسانيد و علامه نيز به عنوان قدردانى از شاگرد خود، عين نامه را با احترامى خاص در خاتمه بحار (ج 107، ص 165 چاپ جديد) آورده است.
از اينجا پاسخ كسانى كه گفتهاند بحار تأليف هيئتى زير نظر علامه مجلسى بوده
است روشن مىشود زيرا شخصى كه از كار كوچك يكى از شاگردانش اينگونه سپاسگزارى كرده و از درج آن در بحار خوددارى نمىكند چگونه از زحمات طاقتفرساى هيئت مزبور به فرض وجود آن يادى نفرموده؟ و از آغاز تا پايان كتاب، آن را تنها از تأليفات خود قلمداد كرده است.
ط: زهد و سادهزيستى علامه
مرحوم علامه در آن زمان كه رياست تامه عالم تشيع بر عهدهاش بود، بسان يكى از معمولىترين مردم مىزيست.
لباسش، غذا، خانه و زندگانىاش از حدّ معمول تجاوز نمىكرد.
غذايش بسيار ساده و بىپيرايه و در خانهاش نيز به روى همه باز بود. بهطورى كه هماره عدهاى در خانه او بر سر سفرهاش همراه خودش نشسته و اطعام مىشدند.
لباسش- شايد- از كرباس و عمامهاش نيز از كرباس بوده است. از علائم رياست گريزان و دم و دستگاهى نداشت.
منزلش در پشت مسجد جامع، خانه كوچكى بود مشتمل بر يك حياط و سه اتاق و اتاقى بزرگتر كه به اصطلاح بيرونى و محل ديد و بازديدها بود.[1]
رحلت علامه
سرانجام علامه بزرگوار، اين دانشمند عاليقدر عالم تشيع پس از عمرى سراسر كوشش و تلاش براى شكل دادن به فرهنگ غنى و پربار آل محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كه در اثر سختگيرى و مخالفتهاى پىگيرانه دشمنان اهلبيت در گوشه انزوا خزيده و تنها صورت درهم و برهمى از آن در اينجا و آنجا به چشم مىخورد و پس از عمرى مجاهده، تأليف، وعظ و ارشاد و دهها اقدام گرانبهاى دينى در شب 27 رمضان
[1]. يادنامه علامه مجلسى، ص 32( ضميمه روزنامه رسالت، فروردين 1368).
سال 1110 يا 1111 در سن هفتاد و سه سالگى دار فانى را وداع گفت و روح پر فتوحش به مواليان طاهرينش پيوست.
ميرمحمّد صالح خاتون آبادى داماد علامه در حدائق المقربين تاريخ فوت او را چنين آورده است:
آن بزرگوار در سال هزار و صد و ده، در شب بيست و هفتم ماه مبارك رمضان به اعلا درجات جنان شتافت و ولادت او نيز در ماه مبارك رمضان و مدت عمر شريفش هفتاد و سه سال بىكم و زياد بود.
ما نيز از باب «اهل البيت ادرى بمافيه» قول او را مقدم مىداريم.
بر مبناى سال 1110 ماده تاريخهايى ساخته شده و بهترين آنها كه به روز و ماه اين حادثه غمانگيز نيز اشارتى كرده اين است:
ماه رمضان چوبيست و هفتش كم شد
تاريخ وفات باقر اعلم شد
1110 27- 1137 ماه رمضان
و بر مبناى سال 1111 ماده تاريخ وفات او جمله «حزن و غم» مىباشد.
مرقد علامه مجلسى اينك مزار مردم بوده و حوائج خويش را در آنجا از خداوند طلب مىنمايد و غالبا نيز به اجابت مىرسد. و چرا چنين نباشد؟
مجلسى با زندگانى سراسر بركت خويش، براى خدا قدم زد و قلم زد و زندگى كرد و خدمت نمود. خدا نيز به پاداش زحماتش اين مقام شفاعت و اجابت را بدو عنايت فرموده است كه:«جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا».
سخن دانشمندان و عالمان درباره علامه
درباره شخصيت علمى علامه مجلسى سخن فراوان گفته شده است. علماى مذاهب و اديان از شيعه و سنى گرفته تا صوفى و مسيحى هركدام در رابطه با عظمت علمى و اقدامات دينى او سخنانى ايراد كردهاند، كه اقوال دانشمندان شيعه را بايد در كتب مربوطه همچون لؤلؤه البحرين محدث بحرانى، جامع الرواة
اردبيلى، رياض العلماى افندى، خاتمه وسائل الشيعه عاملى، روضات الجنات خوانسارى، اعيان الشيعه سيد محسن امين عاملى و فوائد الرضويه محدث قمى جستجو كرد.
اما با اينهمه، شگفتى از دكتر شريعتى است كه در نوشتههاى خود- نامهاى به پدر و حسين، وارث آدم- بر علامه مجلسى حمله مىبرد و به او اهانت مىكند، به گونهاى كه اشك تأثر و تحسّر از ديدگاه انسان جارى مىشود. و در همين رابطه است كه امام خمينى مىفرمايد:
مىبينيم يك طايفه از اينها گذشت كردند از يك مقاماتى و متصل شدند به سلاطينى، با اينكه مىديدند مردم مخالفند، ليكن براى ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامى و ترويج مذهب به حق اينها متصل شدند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كردند خواهى نخواهى براى ترويج مذهب تشيع.
اينها آخوند دربارى نبودند، اين اشتباهى است كه بعضى از نويسندگان امروزى مىكنند. سلاطين، اطرافيان اين آقايان بودند، اينها اغراض سياسى داشتند، اغراض دينى داشتند. نبايد يك كسى تا به گوشش خورد كه مثلا علامه مجلسى (ره) محقق ثانى (ره)، نمىدانم شيخ بهايى (ره) با اينها روابط داشتند و مىرفتند سراغ اينها، خيال مىكنند كه اينها مانده بودند براى جاه و عزت و احتياج داشتند به اينكه سلطان حسين و شاه عباس به اينها عنايتى بكنند، اين حرفها نبود در كار، اينها گذشت كردند، يك مجاهده نفسانى كردند، براى اينكه اين مذهب را، به وسيله آنها، در محيطى كه اجازه مىگرفتند كه شش ماه ديگر اجازه بدهيد ما حضرت امير عليه السّلام را سبّ بكنيم، ترويج كنند.[1]
[1]. از سخنان امام خمينى( ره) در 17 ذى قعده 1397 ق، در نجف اشرف.
منابع:
1. انصارى قمى، محمّد على. دفاع از اسلام و روحانيت. چاپ قم، 1355 ش.
2. تنكابنى، ميرزا محمّد. قصص العلماء. چاپ تهران، اسلاميه.
3. تهرانى، آقا بزرگ. الذريعة الى تصانيف الشيعة. چاپ بيروت.
4. خوانسارى، سيد محمّد باقر. روضات الجنات فى احوال العلماء و السادات. چاپ دوم، اصفهان.
5. ربانى شيرازى، عبد الرحيم. مقدمه بحار الانوار. چاپ بيروت.
6. عطائى خراسانى، على. كارنامه علامه مجلسى. چاپ مشهد، اسلامى.
7. محدث قمى، حاج شيخ عباس. فوائد الرضوية. چاپ تهران.
8. محدث نورى، حاج ميرزا حسين. الفيض القدسى. چاپ قديم.
9. مدرس خيابانى، ميرزا محمّد على. ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللقب.
چاپ علمى، تهران.
10. مهدوى، سيد مصلح الدين. زندگينامه علامه مجلسى (ج 1). چاپ اصفهان، حسينيه عمادزاده.