آيت اللّه بهاء الدينى هم به اين مطلب اشاره كردند كه:
«وى فقط با سادات و اهل علم خوب بود، و با متنفذان هيچ خوب نبود؛ به گونهاى كه هيچيك از آنان جرئت نداشتند براى او هديهاى بفرستند.
ميرزا اجازه نمىداد متنفذان در كارهاى او دخالت كنند».[1]
جناب آقاى استادى، به نقل از آيت اللّه بهاء الدينى، سه ماجرا از ايشان را آورده است كه عبارتند از:
«گاهى توليت، حاج سيد محمّد باقر مصباح، براى علما يك مقدار انار مىفرستاد، و از جمله براى ايشان فرستاد، كه نپذيرفت. و شايد، اين كار خوشايند توليت هم نبود، اما ايشان اين قبيل چيزها را رد مىكرد كه مبادا در معرض كار خلاف قرار گيرد.
قبالههاى آن دوران بايد به مهر علما مىرسيد. نقل شده است كه قبالهاى كه در ارتباط با توليت بود، نزد ايشان آوردند كه امضا كند. وى در آن حال، مشغول غذا خوردن نان جو و دوغ بود. ايشان قباله را ملاحظه كرد و متوجه شد كه اشكالى دارد. فقيه بزرگوار رو به حامل ورقه كرد و فرمود: ما به اين نان و دوغ ساختهايم، كه اينگونه قبالهها را امضا نكنيم».[2]
همچنين نقل شده است:
«ايشان از پيازفروشى، پياز مىخريد و مشغول سوا كردن و ريختن پياز در ظرف خود بود، كه يكى از خانهاى قم- كه با ايشان آشنا بود- سوار اسب از آنجا مىگذشت. وقتى ديد خود آقا مشغول جدا كردن پياز است، از اسب پياده شد و گفت: اجازه دهيد من اين كار را انجام دهم. ايشان فرمود: خودم انجام مىدهم.
و اين جمله را هم اضافه كرد: «هرچه دم كلفتتر باشد، بدتر است».[3]
[1]. همان.
[2]. استادى، شرح حال آيت اللّه اراكى، ص 70.
[3]. استادى، شرح حال آيت اللّه اراكى، ص 70.
از آيت اللّه حاج سيد مصطفى خوانسارى هم نقل شده است:
«روزى شخصى از ثروتمندان، مقدارى برگه هلو يا زردآلو يا از اين قبيل چيزها به رسم هديه براى معظم له آورد. آقا هديه را قبول كرد، اما مصرف نكرد و به اهل خانه نداد، بلكه در گنجه اتاقش پنهان كرد. چند روزى گذشت، و همان شخص كه هديه آورده بود، آمد و درباره اختلاف خويش با ديگرى، استفتايى كه نوشته بود، خدمت آقا داد كه پاسخ آن را دريافت كند. آقا اول برخاست، برگهها را از گنجه آورد و در مقابل صاحب نامه گذاشت و فرمود: اين برگهها خدمتتان باشد، آنگاه من درباره اختلاف شما با ديگرى حكم مىكنم و فتوا مىدهم».
آرى! تقوا، خداپرستى و مراقبت از خويش و اعمال و كردار خود، در عمق جان اين عزيزان ريشه داشت. و براستى، مروج دين، مبلغ احكام الهى و براى ديگران سرمشق بودند.[1]
فروتنى
فقيه بزرگ قم، آينه تمامنماى اخلاق و مظهر تواضع و فروتنى بود. آيت اللّه سيد حسين بدلا مىگويد:
«فردى برايم نقل مىكرد كه يك بار در حمام ديدم كه مرحوم آقا شيخ ابو القاسم، پشت فردى معمولى را كيسه مىكشيد. من جلو رفتم، سلام كردم و گفتم: اجازه بدهيد من اين كار را بكنم.
وى فرمود: نه، من خودم بايد تمام كنم».
نمونه ديگر، مربوط به وقتى است كه:
«آيت اللّه آقا سيد ابو الحسن اصفهانى در اثر اعتراض به سياست دولت
[1]. همان، ص 69.
انگليس در عراق، به همراه آيات عظام: ميرزاى نائينى، شيخ مهدى خالصى و سيد على شهرستانى به ايران تبعيد شدند و هشت ماه در آنجا اقامت كردند. با آنكه آقا شيخ ابو القاسم نماز باشكوهى داشت، اما به احترام معظم له، با تعطيلى نمازش همگان را به شركت در نماز آيت اللّه اصفهانى ترغيب كرد. البته، پس از چندى آقا سيد ابو الحسن فرمود: من حكم مىكنم كه بايد نمازتان را ادامه دهيد.
هرگاه وى دير به نماز مىآمد- كه گاه دير آمدنش هم عمدى بود- و مىديد كه مردم نماز را به جماعت و امامت شخص ديگرى مانند آيت اللّه سيد محمّد باقر قزوينى كه چند بار خودم شاهد آن بودم برگزار كردهاند، آهسته در صفوف آخر مىايستاد و اقتدا مىكرد.
نماز جماعت ايشان هم مملو از بزرگان، اهل علم و طبقات متدين مردم بود كه پس از اتمام نماز، به منزل آقا مىآمدند و در جلسات تفسير قرآن ايشان شركت مىكردند».[1]
تواضع
آيت اللّه فكور يزدى در اينباره بيان داشته است:
«در اوايل كه از يزد براى تحصيل به قم آمده بودم، خيلى كوچك بودم.
روزى در مسجد امام، پولى از دستم افتاد. دنبال آن مىگشتم كه پيدايش نمايم. پيرمرد اهل علمى آنجا بود.
وى پرسيد: چه گم كردهاى؟
گفتم: پولم گم شده است.
ايشان هم به گشتن روى زمين براى پيدا كردن پول من مشغول شد. من ايشان را آن موقع نشناختم. بعد شناختم كه آقا، شيخ ابو القاسم كبير قمى بوده است».
[1]. بدلا، هفتاد سال خاطره، صص 46- 48.
سپس گفت: ببينيد كه گذشتگان ما، چقدر تارك هواى نفس بودند.
كرامت
حجت الاسلام شيخ حسن معزى تهرانى از آقاى حاج ميرزا على بشيرى، دوست نزديك آقا شيخ ابو القاسم، نقل كرد:
«شبى در ماه مبارك رمضان، آيت اللّه حاج شيخ ابو القاسم را براى افطار دعوت كردم. مادرم به دليل علاقه به ايشان، علاوه بر آبگوشت- كه پذيرايى معمول آن زمان بود- مقدارى هم حلوا پخته بود. همين كه آقا وارد شد و ديد كه غذا از آبگوشت تجاوز كرده است، فرمود: ميرزا على! آبگوشت بس بود.
عرض كردم: مادرم چنين كرده است.
فرمود: ظرفى بياور. سپس حلواها را در آن قرار داد، و فرمود: ببر در خانه فلان زن نيازمند بده. من هم اطاعت كردم. پس از مدتها- شايد بيش از يك ماه- آن خانم، مادر مرا در مسجد ديد و گفت:
«اين چه حلوايى بود كه على آقا براى من آورد؟ هرچقدر از آن مىخوريم، تمام نمىشود».
مادرم شرح داده بود كه آقاى شيخ به همان آبگوشت اكتفا كرد، و حلواها را براى شما فرستاد. من، حاج على بشيرى، گفته آن زن را براى آقاى كبير نقل كردم. فرمود: اگر جلوى زبانش را مىگرفت، هرگز تمام نمىشد».
آرى! كسى كه آلوده به دنيا نباشد، آگاهى از اوامر و نواهى الهى داشته باشد و بدان عمل كند، ظهور اينگونه كرامات از او دور به نظر نمىرسد.[1]
[1]. صحفى، داستانهاى جالب، ص 97.
اخلاص
حجت الاسلام حاج شيخ مرتضى انصارى قمى گفت:
«روزى حاج شيخ ابو القاسم براى اقامه جماعت به مسجد امام عليه السّلام آمد، و قبل از خواندن نماز به خانهاش بازگشت. وقتى از ايشان علت را جويا شدند، فرمود: كثرت نمازگزاران مرا خوشحال كرد و ديدم امروز قصد قربت در اين نماز را ندارم».[1]
پرهيز از خودنمايى
از حجت الاسلام حاج آقا احمد روحانى نقل شده است:
«در جلسهاى، پيرامون حديثى بحث درمىگيرد و حاج شيخ ابو القاسم از اظهار نظر خوددارى مىورزد. و در جلسه ديگر، وى دفترى را به حاضران ارائه مىدهد تا مطالعه كنند. و معلوم مىشود كه حاج شيخ درباره آن حديث، بحثهاى ژرف كرده، و با اين حال، از سر تواضع و فروتنى در بحث شركت نكرده بود»[2].
فرزندان
آيت اللّه حاج شيخ ابو القاسم قمى، از كريمه آيت اللّه شيخ محمّد حسن نادى، فرزندانى آورد كه در سلك روحانيت و مزين به علم و عمل صالح بودند. در ميان ايشان، حجت الاسلام شيخ محمّد حسن، معروف به آقا نجفى، از دانشآموختگان نجف اشرف بود، كه به مقام اجتهاد نايل آمد و در 45 سالگى از دنيا رفت. همچنين،
[1]. مجله نور علم، شماره 22، ص 91.
[2]. همان، ص 92.
حجت الاسلام شيخ محمّد باقر خازنى هم از شاگردان پدرش و عالمان ديگر بود.
وفات
آيت اللّه حاج شيخ ابو القاسم كبير قمى پس از عمرى پربار و كارنامهاى درخشان، در روز جمعه يازدهم جمادى الثانى 1353 ه. ق/ 1313 ه. ش[1]بدرود زندگى گفت. پس از تغسيل و تكفين به وسيله آيت اللّه حاج شيخ محمّد كبير و تشييعى باشكوه (كه تمام بازار و خيابانها و حوزه علميه قم، تا مدتها تعطيل بود)، در مسجد بالا سر حرم حضرت معصومه عليها السّلام به خاك سپرده شد و تا يك ماه مجالس ختم و يادبود وى، در گوشه و كنار شهر قم برگزار مىشد. در رثاى وى، شعرا به مرثيهسرايى پرداختند؛ از جمله پدر بزرگوارم، حجت الاسلام حاج شيخ محمّد على انصارى، چنين سرود.:[2]
ز جور چرخ، چون پنهان به گل خورشيد دانش شد
شريعت را كمر بشكست و دين را دل پر آتش شد
به طاق عرش يزدان رخنهاى افتاد در آن دم
كه از جور فلك پنهان به گل خورشيد دانش شد
به شهر قم ز چرخ علم سر زد ماه تابانى
كه از نور رخش خورشيد شرمنده ز تابش شد
و ليكن سير خود ناكرده كامل شد فرو، زين غم
جگرها جملگى پرخون شد و دلها به نالش شد
صفير از عالم بالا شنيد آن مرغ قدوسى
به پرواز آمد و طوبى ز پروازش به نازش شد
[1]. مرعشى نجفى،. الاجازة الكبيرة، ص 19.
[2]. انصارى قمى، ديوان اشعار، ص 195.
وليّ حضرت قائم ابو القاسم چو شد غائب
خرد از بهر تاريخش ز انصارى به خواهش شد
زبان چون ماهى از درياى طبعش سر زد و گفتا
به گل آن قلزم مواج علم و بحر بينش شد
(1353 ه. ق)
منابع:
1. استادى، رضا، شرح حال آيت اللّه اراكى، اداره ارشاد اسلامى استان مركزى، 1377 ش
2. امين عاملى، سيد محسن، اعيان الشيعة، چاپ بيروت
3. انصارى قمى، محمّد على، ديوان اشعار، چاپ قم، 1342
4. باقرى بيدهندى، «آيت اللّه شيخ ابو القاسم كبير قمى»، مجله نور علم، 1366، شماره 22
5. بدلا، سيد حسين، هفتاد سال خاطره، دفتر اسناد انقلاب اسلامى، تهران
6. تهرانى، شيخ آقا بزرگ، نقباء البشر فى القرن الرابع عشر، چاپ مشهد
7. دوانى، على، مفاخر اسلام، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1378 ش
8. همو، گنجينه دانشمندان، چاپ تهران
9. ريحان يزدى، سيد عليرضا، آينه دانشوران، پاورقى و فهارس: ناصر باقرى بيدهندى، قم، كتابخانه آيت اللّه مرعشى
10. زنجانى، سيد احمد، الكلام يجر الكلام، چاپ قم
11. شريف رازى، محمّد، آثار الحجة يا دائرة المعارف حوزه علميه قم، چاپ قم
12. صحفى، سيد حسن، داستانهاى جالب، انتشارات صحفى، قم
13. مرعشى نجفى، سيد شهاب الدين، الاجازة الكبيرة يا الطريق و المهجة لثمرة المحجة، چاپ قم
14. همو، الطرق و الاساتيد
15. واعظ خيابانى تبريزى، ملا على، علماء معاصرين، چاپ تبريز