وآتش گرفته و نابود مىشود. و اگر نيروى گريز از مركز غالب شود و زمين از خورشيد دور شده، از سردى منجمد مىشود و بالاخره در اين حركتها، فاصلهها و جرمهاى كرات و سرعتها تمام حساب شده است.
اين نظم مذكور نظم حاكم بر منظومه شمسى ما است و خدا مىداند كه چقدر منظومه در اين جهان است كه بر تمام آنها چنين نظمى حاكم است، پس اى خواننده عزيز در اين جهان بانظم كه نظمش همچون لباسى سراسر گيتى را فراگرفته، نمىتوانيم وصله ناهماهنگ و ناهنجارى باشيم، بايد در برنامه زندگى خود و بين قواى درونى خود تعادل برقرار كنيم. زيرا همان گونه كه نظم عالم موجب دوام بقاء آن شده، نظم و ميانهروى در امور روزمره هم موجب بقاء و دوام ما و زندگى ما است. و الّا بايد منتظر فناء و نيستى خود بود.
با اين توضيح مفهوم اين فراز خطبه (ملبسهم الاقتصاد) بهتر روشن مىشود، اين جمله دو تفسير ممكن است داشته باشد كه يكى خاص و ديگرى عام است:
1. لباس متقين لباس ميانه و در تحد وسطى است- در اين تفسير ملبس در معنى حقيقى خود استعمال شده است- لباس نشانه زندگى انسان است، پس زندگى آنهازندگى حد وسطى است و چون اقتصاد و ميانهروى را رعايت مىكنند، دچار تنگدستى نمىشوند
«ما عالَ امرءٌ اقْتَصَد»[1]:
«تنگدست نشد كسى كه ميانهروى پيشه كرد» آنها نه زندگى خود را در حد فقر پائين مىآوردند كه
«الفَقْر الموتُ الاكبر»[2]:
«فقر بزرگترين مرگ است» و فقير در هر لحظه مىميرد و احساس او در هر لحظه احساس انسان محتضر و در شرف مرگ است و نه سراغ زرق و برق دنيا و زندگى مادى مىروند، آنهاتا مىتوانند در ساده بودن زندگى مىكوشند، زيرا هرچه زندگى ساده باشد، اداره آن آسانتر است و هرچه زندگى از نظر رفاه و گستردگى
[1]. نهجالبلاغه، كلمات قصار كلمه 134.
[2]. نهجالبلاغه، كلمه 154.
بيشتر باشد، اداره آن هم مشكلتر است و ناراحتى آن بيشتر. و به قول امام على (عليه السلام):«الْهَمُّ نِصفُ الهرَم»[1]: «گرفتارى و اندوه نصف پيرى است».
نقل شده كه هارونالرشيد در مجلس ازدواج پسرش نثار عروس- آنچه را روى سر عروس مىريزند- به جاى نُقل يا سكه گفته بود كاغذهايى تهيه و روى هر يك از آنها اسم يك آبادى يا قريهاى را بنويسيد كه هر كس برمىدارد صاحب و مالك آن محل شود، آرى آن زندگى كه نثارالعرس آن چنين است، مسلماً اداره كردنش مشكل است و كسى كه خرجهايى اينچنين مىكند، نمىتواند از راه حلال اداره معيشت كند. بعضى از صاحبنظران حساب كردهاند كه موارد مصرف انسان سه نوع است: 1. ضروريات كه حداقل غذا و لباس و مسكن است 2. رفاهيات مثل ماشين و يخچال و فرش و غيره 3. هوسيات و موارد غير ضرورى و رفاهى كه بيشتر از چشم و همچشمىها ناشى مىشود و موجب اسرافها و تبذيرهاى زيادى است و بيشترين مصارف سرمايههاى دنيا در بخش سوم است و كمترين آن در بخش اوّل است.
چه خوش فرمود مولى على: (عليه السلام)
«تَخَفَّفوُا تَلْحَقوُا»[2]
: «سبكبال و سبكبار باشيد كه اگر سبكبال بوديد به مقصد مىرسيد» اين جمله در تقدير چنين است كه «تخفّفوا حتّى تلحقوا» «سبكبار باشيد تا به مقصد رسيد» مفهوم اين جمله چنين است كه اگر سبكبار نشديد به مقصد نمىرسيد.
[1].- نهجالبلاغه، كلمه 135.
[2]. نهجالبلاغه، خطبه 21 فيض الاسلام، مرحوم سيد رضى گردآورنده نهجالبلاغه ذيل اين كلام امام على عليهالسّلام بسيار تعظيم كرده و مىگويد بعد از كلام خداوند و رسول صلى الله عليه و آله او اين كلام برترين كلام است و كلامى از اين كوتاهتر و پرمعنىتر شنيده نشده و چه ژرف است عمق اين كلمه (كه هرچه بيشتر تأمل و تدبر كنى به پايان آن نمىرسى) و چقدر اين جمله سر تا پا حكمت و پند است و تشنگى هر تشنهاى را برطرف مىكند در آخر هم مىگويد ما در كتاب خصائص عظمت و بزرگى اين كلام را شرح داديم.
اى برادر و خواهرم بايد مواظب بود كه شيطان هميشه وسوسه مىكند كه كارش اين است و اگر نكند بيكار است، مرتب القاء مىكند كه آينده بچهها و نوهها را تأمين كن. اين از وسوسههاى شيطان است، يكى از علما مىفرمود من در فكر بچههايم نيستم، زيرا اگر مؤمن هستند خداوند همچنان كه از آن در ميهمانخانه دنيا پذيرايى كرد از آنها هم پذيرايى مىكند و اگر غير مؤمن هستند براى غير مؤمن من حمالى نمىكنم.
كوتاه سخن اين كه بايد از تكلفات زندگى كاست و سبكبار بود، براى يك روز سياحت و گشت و گذار و بالاى كوهى رفتن دو قرص نان و 2 عدد تخممرغ و يك قمقمه آب كافى است. حال اگر شخص احمقى براى همين يك روز 30 نان و 30 تخممرغ و دو بشكه آب بردارد، وقتى چند قدم مىرود، مىافتد و نمىتواند به مقصد برسد و شما با مشاهده حال چنين شخصى به او مىخنديد، ولى به خدا قسم در بين ما كه مىخنديم، افراد بيخردى هستند كه در مسير زندگى خود چنين بار خود را سنگين كرده و متوجه نيستند و يا متوجه هستند و اهميت نمىدهند.
2. تفسير اوّلى كه براى جمله (مَلْبَسُهُم الاقتصاد) ذكر كرديم به زندگى ظاهرى و مادى برگشت كرد و معنى دوم گستردهترى براى اين فراز خطبه است كه:
لباس در معنى مجازى و كنايى خود استعمال شده است. وقتى مىگويند لباس فلانى اقتصاد وتقوا است، يعنى از همه جهات در پوشش ميانهروى و تقوا مستقر شده است.
قرآن تعبيرات جالبى دارد كه از مجموع آنها مىتوان اين معناى گسترده را استنباط كرد. قرآن در موارد مخلتف دستور به تعادل داده كه براى نمونه شواهدى را ذكر مىكنيم:
1.«واقْصِدْ فِى مَشْيِكَ واغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ انَّ انَكرَ الاصْواتِ لَصَوتُ
الحَمِيرِ»[1]: «به طور متعادل راه برو (نه زياد كُند و نه زياد تند) و از صدايت بكاه و فرياد مزن چرا كه زشتترين صداها، صداى خران است».
اين آيه از نصايح لقمان[2]به فرزندش است، ظاهر آيه اين است كه در راه رفتن به صورت متعادل راه برو نه تند و نه كند. ولى احتمال دارد خطّمشى اجتماعى را هم شامل شود، يعنى خطمشى و حركت در بين خطوط و افكار اجتماعى خود را متعادل كن نه به چپ و نه به راست گرايش پيدا كن، نه زياد عقب افتاده و نه زياد جلو برو، بلكه با جامعه و در بين آنها باش.
خداوند در اين آيه از زبان حكيمى چون لقمان دست روى مسئله راه رفتن
[1]. سوره لقمان آيه 19، حمير جمع حِمار به معنى خر است.
[2]. لقمان كه بود؟ نام لقمان در دو آيه از قرآن در همين سوره (لقمان) آمده است، در قرآن دليل صريحى بر اين كه او پيامبر بوده است يا يك فرد حكيم وجود ندارد، ولى لحن قرآن در مورد لقمان نشان مىدهد كه او پيامبر نبود، زيرا در مورد پيامبران سخن از رسالت و دعوت به سوى توحيد و مبارزه با شرك و انحرافات محيط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نيز بشارت و انذار در برابر امتها معمولًا ديده مىشود، در حالى كه در مورد لقمان هيچ يك از اين مسائل ذكر نشده و تنها اندرزهاى او كه به صورت خصوصى با فرزندش بيان شده (هر چند محتواى آن جنبه عمومى دارد) آمده است و اين گواه بر اين است كه او تنها يك مرد حكيم بوده است.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله چنين نقل شده: «حَقّاً اقول لم يكن لقمان نبيّا ولكن كان عبداً كثير التفكّر، حَسَنَ اليقين، احَبَّ الله فَاحَبّه فَاحَبَّبه ومَنَّ عليه بالحكمة ...»: «به حق مىگويم كه لقمان پيامبر نبوده ولى بندهاى بود كه بسيار فكر مىكرد، ايمان و يقينش عالى بود، خدا را دوست مىداشت و خدا نيز او را دوست داشت و نعمت حكمت بر او ارزانى فرمود ...».
در بعضى تواريخ (قصص قرآن در شرح حال لقمان) آمده كه لقمان غلامى سياه از مردم سودان مصر بود و با وجود چهره نازيبا دلى روشن و روحى مصفّا داشت، او از همان آغاز به راستى سخن مىگفت و امانت را به خيانت نمىآلود و در امورى كه مربوط به او نبود دخالت نمىكرد.
بعضى از مفسّران احتمال نبوّت او را دادهاند چنانكه گفتيم هيچ دليلى بر آن نيست بلكه شواهد روشنى بر ضدّ آن داريم (تفسير نمونه جلد 17 صفحه 44) نكتهاى كه قابل عبرت است اين است كه انسان مىتواند به جائى برسد كه كلامش در كنار كلمات الهى قرار داده شود اگر چه پيامبر نباشد.
گذارده، چرا كه روحيات و خلقيات انسان در لابلاى اعمال او منعكس است گاه عمل كوچكى مثل راه رفتن حاكى از روحيه ريشهدار است، راه رفتن متكبرانه چه بسا نشانه روحيه تكبر و راه رفتن متواضعانه چه بسا نشانه روحيه تواضع است.
در اينجا روايت جالبى يادآور مىشويم: گويند روزى پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) از كوچهاى عبور مىكردند به ظاهر ديوانهاى را مشاهده كردند كه مردم گرد او جمع شدهاند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «على ما اجتمع هؤلاء»: «اينها براى جه اجتماع كردهاند» عرض كردند
«على المجنون يصرع»:
«در برابر ديوانهاى كه دچار صرع و حملههاى عصبى شده است» پيامبر (صلى الله عليه وآله) اين معلم انسانيت كه از هر لحظه حساس براى تربيت نفوس با استعداد تلاش مىكند مناسب ديدند كه همين حالت را براى مردم بدل به كلاس درسى كنند فرمودند:
«ما هذا بمجنون الا اخبرُكم بمجنون حق المجنون»:
«اين ديوانه نيست مىخواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم» عرض كردند آرى اى رسول خدا فرمودند:«انّ المجنونَ المُتَبَخْتِرُ فى مَشْيه الناظِرُ فى عطفَيه المُحَرِّكُ جَنْبَيْه بِمِنْكَبيِه فذلك المَجْنوُن وهذا المُبْتَلى»: «ديوانه واقعى كسى است كه متكبرانه گام برمىدارد، دائماً به پهلوهاى خود نگاه مىكند، پهلوهاى خود را به همراه شانهها تكان مىدهد- كبر و غرور از تمام وجود او مىبارد- اين ديوانه واقعى است، اما آن كه ديديد، بيمار است».[1]
در آيه فوق پس از اشاره به تعادل در راه رفتن اشاره به تعادل در سخن گفتن شده و نكته جالب جمله آخر است كه به حكم تعليل جمله قبل است، يعنى علت اين كه نبايد صدايت را بلند كنى، اين است كه هرچه صدا بلندتر باشد زشتتر و گوشخراشتر است و زشتترين صداها را هم آن حيوانات درازگوش دارند، بعضىها اگر دليل كافى بر مدعاى خود نداشته باشند، صداى خود را بلندتر
[1]. بحارالانوار، جلد 76، صفحه 57 (نقل از تفسير نمونه، جلد 17، صفحه 58).
مىكنند و فكر مىكنند صداى بلند جبران عدم دليل آنها را مىكند، و حال اين كه اگر بنا بود منطق را با صداى بلند بسنجند منطق آن حيوان درازگوش مستحكمتر و بلندتر بود.
2.«لاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلوُلةً الى عُنُقِك وَ لا تبْسُطْها كُلَّ البَسطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحسُوراً»[1]: «هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حدّ آن را مگشا تا مورد سرزنش قرارگيرى و از كار فرومانى».
در اين آيه خداوند پيامبر (صلى الله عليه وآله) را مورد خطاب قرار مىدهد كه دست خود را مانند زندانيان به گردنت مَبند، كنايه از اين كه بخل نورز، مانند بخيلانى كه گويا دستشان بر گردنشان بسته شده و قدرت انفاق ندارند و زياد هم دست را مگشا، كنايه از اين كه زياد و بيش از حد انفاق مكن. به طورى كه از كار بمانى و مورد ملامت دشمنان قرار گرفته و از ادامه كار و فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامانى، بلكه بهترين كار اين است كه پوينده راه اعتدال باشى.
در شأن نزول اين آيه در بعضى روايات آمده كه سائلى بر در خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد و طلب كمك كرد و چون پيامبر (صلى الله عليه وآله) چيزى نداشتند جز پيراهنى كه در بر
[1]. سوره اسراء، آيه 29. محسور از ماده حَسْر (بر وزن قصر) در اصل معنى كنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زير آن است. به همين جهت حاسر به جنگجويى مىگويند كه زره در تن و كلاهخود بر سر نداشته باشد، به حيواناتى كه بر اثر كثرت راه رفتن خسته و وامانده مىشوند، كلمه (حَسيرُ حاسر) اطلاق شده است، گويى تمام گوشت تن آنها با قدرت و نيرويشان كنار مىرود و برهنه مىشوند و بعداً اين مفهوم توسعه يافته به هر شخص خسته و وامانده كه از رسيدن به مقصد عاجز است (محسور يا حسير و حاسر) گفته مىشود حسرت به معنى غم و اندوه نيز از همين ماده گرفته شده، چرا كه اين حالت به انسان معمولًا در مواقعى دست مىدهد كه نيروى جبران مشكلات و شكستها را از دست داده گويى از توانايى و قدرت برهنه شده است. در مسئله انفاق و بخشش اگر از حد بگذرد طبيعى است كه انسان از ادامه كار و فعاليت و سامان دادن به زندگى خود وامانده و برهنه از نيروها و سرشار از غم مىگردد و طبعاً ارتباط و پيوند او با مردم نيز قطع خواهد شد. (تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 91).
داشتند و او پيراهن را تقاضا كرد، پيامبر (صلى الله عليه وآله) پيراهن را به او داده و چون برهنه بودند، براى نماز به مسجد نرفتند و اين جريان موجب شد زبان كفار باز شده و گفتند محمد (صلى الله عليه وآله) كه ادّعاى پيامبرى مىكند معلوم مىشود خوابش برده يا مشغول لهو سرگرمى با زن و فرزند است و نمازش را به دست فراموشى سپرده است.
بعضى هم در شأن نزول گفتهاند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) هرچه را در بيتالمال بود به نيازمند مىداد، به طورى كه اگر بعد از مدتى نيازمندى مىآمد چيزى در بساط نداشت و چه بسا نيازمند زبان ملامت مىگشود و خاطر پيامبر (صلى الله عليه وآله) را آزرده مىساخت، لذا دستور داده شد كه نه همه آنچه را كه در بيتالمال دارد، انفاق كند و نه همه را براى خود نگاه دارد تا اين گونه مشكلات پيش نيايد.
ميانهروى در اين آيه منافات با ايثار كه در سوره هود و آيات ديگرى مورد ستايش قرار گرفته ندارد. زيرا دقت در شأن نزول آيات و قوانين ديگر نشان مىدهد، رعايت اعتدال حكم عامى است كه تضادى با ايثار كه حكم خاص مربوط به موارد معينى است، ندارد.
سائلى از امام صادق (عليه السلام) تفسير اعتدال را پرسيد، حضرت عملى انجام دادند كه پاسخى عينى به سؤال سائل بود، ايشان مشتى خاك برداشته و مشت را باز نكردند و فرمودند: «اين بخل است» و مرتبه ديگر مشتى برداشته و مشت را به طرف زمين بازكرده به طورى كه تمام خاكها ريخت، فرمودند: «اين مقابل بخل و حد افراط است» و بعد مشتى برداشته و لابلاى انگشتان را بازكرده به طورى كه مقدارى خاك از لابلاى انگشتان حضرت ريخت و مقدارى ماند، فرمودند: «اين اعتدال است».
3.«لاتجهر بِصَلاتِكَ ولا تُخافِتْ بِها وابْتَغِ بَيْنَ ذْلِكَ سَبيلًا»[1]: «نمازت را
[1]. سوره اسراء، آيه 110.
زياد بلند يا آهسته مخوان و در ميان اين دو راهى (معتدل) انتخاب كن» اين دستور به پيامبر (صلى الله عليه وآله) داده شد، زيرا مشركان در مكه در رابطه با نماز ايشان مىگفتند: او نمازش را بلند مىخواند و موجب ناراحتى ما مىشود، اين چه عبادت و چه برنامهاى است؟![1]
اما حدّ اعتدال ميان جهر و اخفتات در اين آيه از روايت امام صادق (عليه السلام) در تفسير على بن ابراهيم، ذيل اين آيه فهميده مىشود، حضرت فرمودند:
«الْجَهرُ بِها رَفْعُ الصَوتَ والتَّخافُتُ بها ما لَمْ تَسْمَع نَفْسُكَ واقْرَأ بَيْنَ ذلك»:
«جهر اين است كه زياد صدا را بلند كنى و اخفات آن است كه حتى خود نشنوى، هيچ يك از اين دو را انجام نده، بلكه حد وسط ميان آن دو را انتخاب كن».[2]
نكتهاى كه جا دارد تذكر داده شود اين است كه: از آيه استفاده مىشود كه: اولًا عبادات خود را چنان انجام ندهيد كه بهانه به دست دشمنان افتاده و آنها را به استهزاء و مسخره بگيرند. چه بهتر كه همراه با شكوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت انجام بگيرد و اين كه بعضىها صداى بلندگوهاى مجالس دينى را بلند مىكنند و باعث ناراحتى و ايذاء مردم مىشوند بدانند كه اين صداى اسلام نيست، بلكه صدايى است كه موجب پراكندگى مردم از اسلام و در نتيجه ضربه به تبليغا دينى و مذهبى است.
ثانياً بايد اعمال ما در تمام امور اعم از اجتماعى و سياسى و اقتصادى و غيره، خالى از افراط كاريها و تندروىها و تفريط كارىها و مسامحه و سهلانگارى باشد،
[1]. لازم به تذكر است كه طبق روايت متعددى از امام باقر و امام صادق عليهمالسلام كه در تفسير نورالثقلين (جلد 3، صفحه 233) آمده و طبق شأن نزولى كه از ابن عباس رسيده، اين آيه مربوط به افراط و تفريط در بلند خواندن و آهسته خواندن است نه نمازهاى اخفاتيه (نمازهايى كه در شبانه روز آهسته بايد خواند مثل ظهر و عصر) و نه نمازهاى جهريه (نمازهائى كه در شبانه روز بلند بايد خواند مثل صبح و مغرب و عشا) اين حكم ديگى است كه فقهاى بزرگوار ما مدرك آن را در كتاب الصلوة آوردهاند.
[2]. تفسير نورالثقلين، جلد 3، صفحه 234.