بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 135

مى‌كوبد و صخره بر حماقت و جهالت و كمى ظرفيت آن مى‌خندد.

2- تفسير دوم اين فراز از خطبه به اين شرح است كه مشى به معنى راه رفتن نيست كه آينه درون باشد بلكه معناى اعمّى دارد كه همان خط مشى و روش و سيره است يعنى برنامه و خط مشى زندگى پرهيزكاران در تمام ابعاد تواضع و فروتنى است، درس خواندن، گفتن، شنيدن، قلم بدست گرفتن، امر به معروف و نهى از منكر كردن، معاشرت و كسب و كار و همه و همه اعمال و رفتار او آميخته با تواضع است.

در نهايت مرجع و برگشت دو تفسير يكى است، در تفسير اول راه رفتن فى‌نفسه مراد بود اما انگشت روى كوچك‌ترين مسائل گذارده شده بود كه نشانه تواضع و حالت نفسانى درونى بود، و در تفسير دوم خط مشى مراد بود نه فِعلِ راه رفتن تنها، كه خود به خود از كوچك تا بزرگ برنامه‌هاى زندگى را شامل مى‌شود.

بعضى خيال مى‌كنند تواضع صفتى پسنديده و روحيه اخلاقى صِرف است كه هيچ‌گونه تاثيرى در زندگى ندارد، بودنش خوب و نبودنش به جايى ضربه نمى‌زند ولى اين پندارى بيش نيست.

در اينجا سه نكته را متذكّر مى‌شويم تا معلوم شود كه تواضع در زندگى عاملى سرنوشت‌ساز است: 1- يكى از مهم‌ترين عوامل گناه كبر است، نخستين گناهى كه در اين عالم اتفاق افتاد گناه شيطان بود كه ناشى از تكبّر بود، بعد از تسويه و به سرحدّ كمال جسمانى رسيدن انسانى و نفخ روح و دميدن روان به او،(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِى)[1]وقتى خطاب به فرشتگان شد كه به آدم سجده كنيد(فَقَعوُا لَهُ ساجدين)[2]، همه ملائكه سجده كردند الّا ابليس‌«فَسَجَدَ الملائكةُ كُلِّهُم اجْمَعوُنَ الّا ابليس»[3]خطاب شده چرا سجده نكردى؟! وى قياس‌[4]كرده و گفت:

[1].

[2].

[3]. سوره حجر آيه 30.

[4]. سوره حجر آيه 29. قياس آن است كه موضوعى را با موضوع ديگر كه از بعضى جهات شباهت دارند، مقايسه كرد و حكم موضوع اول را براى دوم اثبات كنيم، بدون اينكه فلسفه و اسرار حكم اول را كاملًا بدانيم، مثل اينكه بگوييم عرق انسان چون از جهاتى شبيه با بول است پس مثل بول نجس است.


صفحه 136

«انَا خَيْرُ مِنْه خَلَقْتَنى مِنْ نار و خَلَقْتَه مِنْ طِين»[1]: «من بهتر از آدم هستم، خلق نمودى مرا از آتش و خلق كردى آدم را از گِل» او اولين قياس كننده بود، چنان‌كه امام صادق (عليه السلام) به ابوحنيفه‌[2]فرمودند: «لاتَقِسْ فَانَّ اوّل مَنْ قاس ابليس»؛[3]«قياس مكن كه نخستين قياس كننده ابليس (شيطان) بود».

بزرگ‌ترين اشتباه ابليس كه شايد هم آگاهانه دروغ مى‌گفت، اين بود كه آتش را با خاك مقايسه كرد و خواست آتش را برتر از خاك جلوه دهد، در حالى كه خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حياتى و مهم‌ترين وسيله براى ادامه زندگى موجودات زنده است، در حالى كه آتش چنين نيست، بلكه جنبه ويرانگرى او بيشتر است وقتى زمين به صورت گوئى آتشين از خورشيد جدا شد قابل استفاده و سكونت نبود، اما وقتى سرد شد خاك آن مايه بركات گرديد، سرچشمه پرورش درختان و مواد نفتى قابل احتراق شد، اگر آتشى ايجاد شود برگشتش به زمين است توليد آتش از سنگ چخماق و نفت و غيره است، از همه اينها گذشته شرافت آدم به بُعد جسمانى و مادى و خاكى و مرحله لجن بودن او نبود، بلكه بواسطه جنبه روحانيت او بود.

اضافه روحى در (نفخت فيه مِنْ روحى) اضافه تشريفيّه است، يعنى اگر چه جسم او خاكى بود ولى روحش انتساب به خداوند پيدا كرده و شرافت يافته بود، ولى امان از تكبر كه چون پرده‌اى بر ديده جان ظاهر شده و مانع از ديدن حتى بديهى‌ترين ديدنى‌ها و آشكارترين آنها است، به دنبال اين تكبر بود كه شيطان به جنگ و پيكار با خداوند برخاست و حكمت الهى را زير سؤال برد،

اينكه گفت: من‌

[1]. سوره اعراف، آيه 12.

[2]. رئيس مذهب حنفى از مذاهب اهل تسنن است.

[3]. نورالثقلين، جلد 2، صفحه 6، در منابع اهل تسنن هم، المنار، جلد 8، صفحه 331 و طبرى جزء 8، صفحه 98 از ابن عباس و ابن سيرين و حسن بصرى اين مطلب نقل شده است.


صفحه 137

بهتر از آدم هستم و او خلقتش از خاك و خلقت من از آتش است، يعنى اينكه دستور سجده از تو اى خدا انتظار نمى‌رفت، توقعّ نداشتيم با اين علم و حكمتت چنين دستور صادر كنى، بعد هم نسبت جبر به خدا داده، و گفت:«فَبِما اغوَيْتَنِى لَاقْعُدَنَّ لَهُم صِراطَكَ المُسْتَقيمَ»[1]: «اى پروردگار من به خاطر اينكه اغواء و گمراه كردى مرا، بر سر راه مستقيم تو براى انسان‌ها و فرزندان آدم كمين مى‌كنم» ابليس با اينكه عالم بود ولى تناقض گويى كرد، در ابتدا به خداوند نسبت جبر داد و گفت تو گمراهم كردى و من بى‌اختيار بودم، ولى بعداً گفت من گمراهشان مى‌كنم، يعنى اختيار دارم و به ميل خود عمل مى‌كنم، آرى اگر متكبّر دچار تناقض‌گويى هم شود جاى استعجاب نيست!

حضرت على (عليه السلام) در خطبه قاصعه‌[2]نهج‌البلاغه به هنگام نكوهش كبر و خود برتر بينى چنين مى‌فرمايد:

«اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فافْتَخَرَ عَلى آدَم بِخَلْقِهِ و تَعَصَّبَ عَلَيهِ لِاصلِه فَعَدُوّاللهِ امامُ المُتَعَصِّبنَ وَ سَلَفَ المُتَكبِرينَ الذى وَضَعَ اساسَ العَصَبيتهِ و نازَعَ اللهَ رداءَ الجَبْريّة وادَّرَعَ لِباسَ التَّعزُّز وخَلَعَ قِناع التَّذَلُّلِ، الا تَرون كيفَ صَغَّرَهُ اللهُ بِتَكَبُّرِهِ وَوَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَه فِى‌الدّنيا مدحوُراً وَاعَدّلَهُ فِى‌الاخِرَةِ سَعيراً».

كبر و خودخواهى به او (شيطان) روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم (عليه السلام) فخر و ناز نمود، و به خاطر آفرينش خود در برابر آدم (عليه السلام) عَصَبيّت به خرج داد آشكارا زير بار فرمان حقّ نرفت، «و گفت: او را از گل و مرا از آتش آفريدى، من كه از او بهترم چرا او را سجده كنم؟!» اين دشمن خدا پيشواى متعصّبان و سرسلسله متكبران است كه اساس تعصّب را پى‌ريزى كرد و با خدا در جامه عظمت و بزرگى- كه اختصاص به او داشت- به منازعه پرداخت و لباس عزّت و سربلندى- كه سزاوار او نبود- را به تن پوشانيد و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذارد مگر نمى‌بينيد، چگونه‌

[1]. سوره اعراف، آيه 16.

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 192، صبحى صالح و 234 فيض‌الاسلام.


صفحه 138

خداوند او را براى تكبّر و سركشى خُرد و كوچك و به سبب بلندپروازى پست نمود؟! و آتش فروزان دوزخ را در آخرت براى او مهيا نمود.

چنانكه در قرآن كريم سوره حجر آيه 34 و 35 مى‌فرمايد:«قال فَاخْرُجْ مِنها فِانَّكَ رَجيمٌ و انَّ عَلَيكَ اللَّعنَةَ الى يَومِ الدِّينِ»: «خداوند فرمود از بهشت بيرون رو كه تو رانده شدى، و تا روز رستاخيز بر تو لعنت است» و در آخرت براى او آتش برافروخته آماده فرمود، (چنانكه در قرآن كريم سوره ص آيه 85 مى‌فرمايد:«لَامْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ و مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهم اجمَعينَ»: «دوزخ را از تو و از همه آنان كه پيرو تو هستند از آدميان و جِنّيان پر خواهم نمود».

2- مسئله تواضع و تكبّر در علم و عدم علم تاثير مى‌گذارد، انسان متواضع اگر مسئله‌اى را نداند، سؤال كرده و بر علم خود مى‌افزايد، و برعكس انسان متكبّر با سؤال نمى‌خواهد شكوه ساختگى و دروغين خود را بشكند و اساساً يكى از حجاب‌هاى شناخت، تكبر است. اگر انسان متواضع شد زمينه علم افزايى او فراهم شده و علم هم زمين تواضع را متقابلًا فراهم مى‌كند، زيرا تواضع و علم رابطه تنگاتنگ و مستقيمى با هم دارند و چرا علم تواضع نيافزايند، در صورتى كه درخت پربار با سرفرو آوردن شاخه‌هاى ميوه‌دارش ابراز تواضع نيافريند، تكبر و بزرگى فروختن مانع از رسيدن علمى است كه به منزله آب حياتبخش روح و روان است،

و به قول شاعر:

افتادگى‌آموز اگر طالب فيضى‌

هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است‌

شاعر ديگرى درباره تكبر و بالانشستن ظاهرى در حالى كه درون تهى از فضائل و كرامات است، اينچنين سروده:

من از بيقدرى خار لب ديوار فهميدم‌

كه ناكس كس نمى‌گردد از اين بالا نشستن‌ها


صفحه 139

در اين شعر افراد بالانشين و متكبر كه نه فضيلتى از درون و نه شخصيتى از برون دارند، تشبيه به خارهاى بى‌ارزشى شده‌اند كه روى بلندى ديوار يا روى پشت بام‌ها سبز مى‌شوند.

علاوه بر تاثيرگذارى تواضع در دانش اندوزى و علم افزايى، عامل مؤثرى براى پذيرش و كرنش در برابر كلام حق در مباحثات و منازعات و مرافعات است و در مقابل تكبّر مانع از آن، انسان متواضع حرف حسابى را مى‌پذيرد اگرچه از زبان ناحسابى باشد و حرف ناحسابى را نمى‌پذيرد اگرچه از زبان فرد حسابى باشد به خلاف متكبّر.

روحيه تواضع با روح اسلام عجين شده است و حضرت على (عليه السلام) آن معلم اخلاق و انسانيت در بيانات خود مى‌فرمايد:«الاسلام هو التسليم»: «اسلام همان تسليم است» تسليم در برابر خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله) و زير بار حق و حرف حساب رفتن، روحيه تكبّر با روح اسلام سازگار نيست و رشد اين روحيه موجب كفر و خروج از دايره اسلام است، چنان‌چه در روايات هم اشاره به اين مسئله شده است.

با نگرشى به قرآن درمى‌يابيم كه قرآن هم در موارد مختلف و از جمله در سوره بقره اشاره به مانع بودن روحيه استكبارى براى پذيرش حق كرده و مذمت مى‌نمايد:«افَكُلّما جاءَكُم رَسُولٌ بِما لا تَهْوى انْفُسُكُم اسْتَكْبَرتُم فَفَريقاً كَذَّبْتُم وفَريقاً تَقْتُلُونَ»[1]؛ آيا هر پيامبرى كه برخلاف هواى نفس شما اوامرى از جانب خداوند آورد، استكبار كرده و از امرش سرپيچى مى‌نمائيد و گروهى را تكذيب كرده و گروهى را مى‌كُشيد، در آيه فوق «تَقْتُلون» با صيغه مضارع آورده شده كه نشانه استمرار است، يعنى يك يا دو پيامبر را نكشتند، بلكه بر اين كار استمرار داشتند.

3. تكبر نظام جامعه بشرى را برهم مى‌زند و روابط انسان‌ها را با يكديگر

[1]. سوره بقره، آيه 87.


صفحه 140

تيره مى‌كند و برعكس تواضع، ضامن نظام و بيمه كننده سلامت آن است، سرچشمه بسيارى از جنگ‌ها همان خود برتربينى ملت‌ها و اقوامى در برابر اقوام ديگر است. جنگ جهانى اول و دوم را همين مسئله ايجاد كرد، آلمان نازى سردمدارانش در اثر خودبينى باور كردند كه نژاد ژرمن برتر و بالاتر از ساير نژادها بوده‌اند. و دست به جنگ زده و اين همه سرمايه‌هاى انسانى و اقتصادى و فرهنگى ملت‌ها را به دست نابودى سپردند، ملعوم مى‌شود تكبر توانايى ايجاد جنگ جهانى را دارد، در زمان ما نيز همين روحيه باعث شد كه 5 دولت متكبر و زورگو در سازمان ملل حق (وتو) داشته و با اين روحيه استكبارى نظام عالم را برهم زدند. اگر باور كنند كه همه فرزندان آدم (عليه السلام) و آدم (عليه السلام) از خاك است‌«انتُم بَنوُ آدم وآدم مِنْ تراب»: «شما فرزندان آدم و آدم از خاك است» شعله‌هاى خشمناك آتشين جنگ‌ها رو به سردى گرائيده و خاموش مى‌شود، ولى متأسفانه اميدى به اين باور نيست.

در افغانستان مجاهدين افغانى با رژيم سفّاك و غير مردمى خود در نبرداند و قرارداد صلح را در ژنو، آمريكا و شوروى بين دو جناح به امضا مى‌رسانند، چه خبر است؟ مگر در بين شوروى و آمريكا شعله‌هاى جنگ مشتعل شده كه بر سر ميز مصالحه مى‌نشينند، آيا اين عمل به اين معنا نيست كه ما آقا و بقيه برده، ما ارباب و بقيه رعيت‌اند و برده حق اختيار و اراده از خود نداشته و محكوم صرف و مغلوب هوا و هوس‌هاى مولاى خود است؟!

آرى عالم را به فساد نكشيد، مگر استكبار اين صفت رذيله استكبار موجب شد كه در همه جا قدرت‌هاى مستكبر و زورگو نفوذ كرده تا جايى كه به خليج‌فارس براى حافظت از به اصطلاح امنيت آمده‌اند و مى‌بينيم‌

از موقعى كه پا در ااين گرداب مهلكه گذارده‌اند، تشنج منطقه رو به ازدياد گذارده است.[1]

[1]. در راستاى حركت‌هاى تشنج‌آفرين آمريكاى متجاوز، همين امروز كه مشغول نوشتن اين عبارات هستم، يعنى 12 تير ماه 1367 برابر با 18 ذيقعده 1408 هواپيماى مسافربرى جمهورى اسلامى با 290 مسافر و خدمه درحالى كه از بندعباس به طرف دوبى در حركت بود بر روى خليج‌فارس در حدود ساعت 20/ 10 دقيقه بامداد مورد اصابت دو موشك ناوگان آمريكا قرار گرفته و در هوا منفجر و به قعر آب‌هاى خليج‌فارس فرو رفت، آرى روحيه استكبارى آمريكا ايجاب مى‌كند كه براى حفظ به اصطلاح منافع خود افراد بى‌دفاع را هم هدف قرار داده و خوى ضد بشرى خود را هرچه بيشتر نمايان كند، لازم به تذكر است كه طبق آمار اعلام شده مسافرين هواپيما 156 مرد و 52 زن و 54 كودك از 2 تا 12 سال و 12 كودك زير 2 سال بوده است به اضافه 16 خدمه.


صفحه 141

بايد سطح فرهنگ مردم بالا رود و درك كنند كه ابرقدرت‌ها عامل فساداند، بايد بدانند تا مملكتى قوى نشود، ملتش ذليل است و بايد بدانند حق گرفتنى است نه دادنى، بايد بفهمند استكبار تابع حرف حساب نيست، در اينجا مناسب است واقعيتى را با زبان طنز بيان كنم:

گويند دزدى شبانگاه براى دزدى از ديوار خانه‌اى بالا رفته و چون ديوار بلند بود، بر زمين افتاده و پايش شكست، صاحبخانه بر او ترحّم نموده رهايش كرد، فردا دزد به حاكم شكايت كرد كه فلان شخص ديوار خانه‌اش را بيش از حدّ بالا برده و مرا به اين روز و حال انداخته، حاكم او را خواست و علت بلند بودن ديوار را جويا شد، مرد كه از قرائن متوجه شد حاكم خيلى حواسش پرت است، و حرف حساب را نمى‌پذيرد، تصميم گرفت مشكله جواب را از خود دور كرده و به گردن ديگرى بيندازد، لذا گفت قربان! تقصير بنّا است و من به او نگفته بودم اين مقدار ديوار را بالا ببرد، حاكم بنا را خواست او هم گفت من 50 رديف مى‌چيدم ولى چون خشت مال، خشت‌ها را بزرگ گرفته و استاندارد نيست ديوار بلند شده! حاكم خشت مال را هم خواست، و او گفت قربان نجّار قالب خشت‌ها را بزرگگرفته و من بى‌تقصيرم نجّار را هم خواست او گفت تقصير دختر همسايه روبرويى است زيرا وقتى اين قالب را مى‌ساختم سرش را از پنجره خانه بيرون كرده و من‌

حواسم پرت شد، او را خواست و به او گفت چه حقّى داشتى سرت را از پنجره بيرون كنى، گفت:


صفحه 142

من بچه شير خوارمان را در آغوش داشتم و او مرتب گريه و زارى مى‌كرد و من چون به انتظار مادرم بودم، سرم را از پنجره بيرون كرده بودم تا ببينم چه موقع مى‌آيد؟ حاكم گفت حالا فهميدم چرا پاى اين دزد بيچاره از ديوار بلند شكسته، منشا همه اين كارها اين بچه شيرخوار است، از بچه پرسيد چرا گريه و زارى مى‌كردى؟ و او قادر به جواب گفتن نبود، لذا حاكم گفت بعد از تحقيقات زياد و پى‌گيرى‌هاى مداوم، مقصّر اصلى مشخص شد! مقصر اصلى اين بچه است، دستور مى‌دهم در سبدى او را دور شهر گردانيده تا بدانند كه عدل حاكم اجازه نمى‌دهد حتى يك دزد مورد ظلم واقع شود!

بايد از اين لطيفه كه حاوى واقعيتى ملموس است درس بگيريم و بدانيم حكّام كشورهاى بزرگ و متجاوز شريك دزداند، و از همين روى از كشورهاى مرتجع حمايت مى‌كنند و در مقابل، انسان مظلوم و بى زبان همانند آن كودك مقصّر است، بايد نيرومند شويم تا سربلند باشيم.

در اينجا مناسب است رواياتى درباره تكبر و آثار آن كه جنبه روشنگرى و بيدادگرى دارد، متذكر شويم تا شاهدى هم بر مطالب گذشته بوده باشد:

قال الامام على (عليه السلام)«الحرص و الحسد دَواع الى التَّقَحّم فى الذنوب»؛[1]«حرص (آز و طمع) و تكبر (گردنكشى) و حسد (رشك بردن) صدا كننده و ندا دهنده است به سوى فرو رفتن در گناهان». اين سه را حضرت نام بردند زيرا اصول كفر همين سه گناه است، و هر يك در واقعه‌اى تجلّى يافته و عامل عصيان شد، حرص در مورد حضرت آدم (عليه السلام) و كبر در مورد شيطان و حسد در مورد هابيل و قابيل كه قابيل به هابيل رشك برده و موجب نخستين قتل عالم شد، و با اين سنت سيّئة هر قتلى در

عالم شود، گناهش بر گردن قابيل است بدون اينكه به فاعل (قاتل) تخفيفى در

[1]. نهج‌البلاغه، قسمتى از كلمه 371.