2. عقده حقارت: شخص متكبر در خود كمبودى احساس كرده و جبران آن را در قيافه گرفتن و باد به غبغب انداختن مىداند، اين چيزى است كه مطالعه روانكاوان به آن رسيده است.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) آمده:
«ما مِنْ رَجُل تَجَبَّرَ الّا بِذِلَّة وَجَدَها فى نَقْسِه»:
«مردى نيست كه بزرگى و تكبر كند الا به خاطر ذلّت و خوارى كه آن را در نفس و جان خود مىيابد»[1]اين ذلت همان عقده حقارت است، منشأ اين عقده معمولًا از دوران تولد و رشد در خانه محقّر فقيرانه يا مورد تحقير پدر و مادر و معلّم قرار گرفتن است. او در دوران كودكى وقتى مىخواسته حرفى بزند به او گفته شده تو هنوز بچهاى، و دهانت بوى شير مىدهد تو را به اين كارها چه، اين صحيح نيست ما دستور داريم براى بچهها بايد شخصيت قائل شد نه اين كه آنها را مورد تحقير قرار داد تا احساس كمبود كرده و با تكبر جبران كنند.
يا ممكن است منشأ آن فرزند نامشروع بودن باشد كه به عنوان مظاهر زشت دنياى صنعتى امروز محسوب مىشود، در هر سال در انگلستان نيم ميليون فرزند نامشروع به جود مىآيد كه اين مسئله مورد اعتراض دانشمندان واقع شده و اين رويه را خطرى براى جامعه انگلستان دانستهاند، زيرا اين افراد نامشروع اكثراً قتلها و سرقتها و عامل تشكيل دهنده پروندهها در دادگاهها هستند. چرا؟!
يكى از علل آن عقده حقارتى است كه در اين افراد رشد كرده، وقتى پدر و مادرش را نمىشناسد، وقتى متوجه حال خود مىشود، حس انتقامجويى در او شعلهور شده و زبان حالش اين است كه بايد از اين
جامعهاى كه مرا به اين روز انداخته، انتقام بگيرم. با غرور و تكبر مىخواهد خود را جلوه دهد تا كمبودش برطرف شده و قهرمان شود، اين قتلها و سرقتها خالى از انگيزه درونى است، او
[1]. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 235.
مىخواهد به قول امام صادق (عليه السلام): ذلت و حقارت خود را جبران كند، و راه درمانى ندارد جز اين كه اين خلاء در زندگى چنين افرادى پر شده و كمبود آن جبران شود، بهترين راه ايمان و توكل به خداوند است، وقتى مؤمن شد مصداق حديث قدسى
«مايَسَعُنى ارضى ولا سمائى بل يَسَعُنى قَلْبُ عبدى المؤمن»
زمين و آسمان من گنجايش مرا نداشته، بلكه قلب عبد مؤمن به من گنجايش و تحمل عظمت مرا دارد). مىشود مىگويد اگر خانواده فقيرى هستم يا قيافه زيبايى ندارم يا پدر و مادرى ندارم، مهم نيست. قلب من عرش خدا است و نور او در دلم شعلهور و درخشان و عشق به او در درونم موّاج و خروشان است موجى كه ساحلى نمىيابد، تا آرام گيرد و چه بهتر از اين مقام كه قلب من برتر از زمين و آسمان است.
قرآن مىفرمايد:«ولَقَد كرَّمنا بَنى آدم وحَمَلْناهُم فى البَرِّ والبَحْر ورَزَقناهُم من الطيّبات وفَصَّلناهُم على كثير مِمَّن خَلَقْنا تفضيلًا»[1]؛ «ما بنى آدم را گرامى داشتيم و آنها را در خشكى و دريا (بر مركبهاى راهوار) حمل كرديم و از انواع روزىهاى پاكيزه به آنها روزى داديم و بر بسيارى از خلق خود برترى بخشيديم».
مفسّرين «كثير» را در آيه به معنى جميع گرفتهاند و به گفته مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى درمجمع البيان در قرآن و مكالمات عرب، بسيار معمول است كه اين كلمه به معنى جميع مىآيد. طبرسى مىگويد: معنى جمله اين است
«انّا فَصَّلنَاهُمْ على مَنْ خَلَقْناهُمْ وهُم كثيرٌ»:
«ما انسان را بر ساير مخلوقات برترى بخشيديدم و ساير مخلوقات بسيارند».[2]
در آيات تسخير هم مىخوانيم:سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَما فِى الأرْضِ[3]: «مسخر كرد براى شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است».
[1]. سوره اسراء، آيه 70.
[2]. نقل از تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 119 ذيل همين آيه.
[3]. سوره جاثيه، آيه 13.
«سَخَّرَ لَكُمْ اللَّيلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالقَمَر»[1]: «مسخر كرد براى شما شب و روز و خورشيد و ماه را».
«سَخَّرَ لَكُمُ الفُلْكَ لِتَجْرِىَ فى البَحْر بِامْرِهِ»[2]: «مسخر كرد براى شما كشتى را تا حركت كند در دريا به امر او» وقتى انسان داراى عقده حقارت در اين آيه نظر مىكند و مىبيند چگونه خداوند او را بر جميع مخلوقات برترى داده و همه چيز را مطيع او كرده و همه را در فرمان او قرار داده، نويدى همراه با اميدى سرشار در وجودش غليان كرده و مىگويد من انسانم كه در اين آيات براى من سخن رانده شده، پس چه كمبودى دارم كه احتياج به جبران باشد و غرور و تكبر هم بر او مستولى نمىگردد، زيرا جاى تكبر نيست كه مىداند همه را خدا داده و او فقير محض است.
***3. خودخواهى و حبّ ذات، عامل سومى كه مىتواند منشأ براى تكبر باشد خودخواهى و حبّ ذاتى است كه از حالت تعادل خارج شده باشد حبّ ذات بسيار خوب است، ولى در صورتى كه تعديل شده و به خودبينى و خودپسندى و خودخواهى و خودمحورى و خودبرتر بينى نرسيده باشد. از پائينترين درجات اخوت و برادرى اسلامى اين است كه دوست بدارى براى خودت آنچه را كه براى برادرت دوست دارى،
«تُحبّ لنفسك ما تُحِبّ لا خيك»:
«دوست بدارى براى خودت آنچه دوست مىدارى براى برادرت» با چشمى به منافع خود بنگر و با چشمى به منافع ديگران، يعنى مگذار حبّ ذات و نفسپرستى تو را از برادرانت روىگردان و به خود مشغول كند. به ما دستور دادهاند كه اگر كسى سنّش از شما بالاتر است، بگوئيد شايد عبادتش بيشتر و اگر سنّش كمتر است، بگوئيد شايد گناهش كمتر و اگر مساوى شما است، بگوئيد عبادتش بيشتر و گناهش كمتر است.
[1]. سوره نحل، آيه 12.
[2]. سوره ابراهيم، آيه 32.
بدان اگر خودپسند نشدى مطمئاً خداپسند مىشوى و درمان اين بيمارى هم ممارست بر تقدم حق ديگران بر حق خود است، اين درمانى است كه تنها در نزد پزشكان حقيقى عالم مىتوان به آن دست يافت.
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (مشيهم التواضع) چنين گويد.
برفتارند با مردم فروتن
نيارند از تواضع بر زبان من
تواضع پيشهكن كز خودپرستى
درافتى ناگه از بالا به پستى
سر از باد تكبر دار خالى
كه آتش بارد اين باد خيالى
ميازار از تكبرخلق و هشدار
كه اين خوى بدت روزى كندخار
مبينخودراكه خودبين همچوشيطان
نبيند تا ابد الطاف يزدان
غرور و خودپسندى گشته معجون
به طبع مردم نالايق دون
تواضع خلق مردان كريم است
تكبر خوى اوغاد[1]لئيم است
تواضع خاك را سرو چمن كرد
تواضع قطره را دُرّ عدن كرد
ببين در خويش عجز و بينوايى
مبين در كس بكبر و خودنمايى
كه تنها پادشاه فرد سبحان
مقام كبريايى راست شايان
به رازى كز زبان عشق گوئيم
ز دل نقش تكبر پاك شوئيم
نبيند عاشق صادق پديدار
دراين گلشن بهغيراز خويشتنخار
خلايق را كه مرآت جمالند
نكو بيند كه در حدّ كمالند
[1]. جمع وَغْد به معنى نادان و احمق و كم عقل و نيز به معنى بنده، نوكر و خدمتكار نيز آمده است (فرهنگ عميد).
4 و 5- چشم و گوش حقبين و حقشنو
4. غَضّوا أبصارَهم عمّا حرّمَ اللهُ عليهم 5. ووَقَفوُا اسْماعَهُمْ على العلم النّافع لهم.
ترجمه:چشمان خويش را از آنچه خداوند بر آنها حرام كرده فرو مىگيرند و نظر را كوتاه مىكنند و گوشهاى خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند مىسازند.
شرح:در ادامه بحث به صفت چهارم و پنجم پرهيزكاران مىرسيم كه چشمهايشان را از آنچه حرام است مىپوشانند و گوشهايشان را هم وقف علوم و دانشهايى مىكنند كه به حال آنها نافع و سودمند باشد از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است، دورى مىگزنند، چنان كه قرآن در مقام توصيف آنها مىفرمايد:«الّذينَهُم عَن اللَّغْو مُعْرضُونَ»[1]: «آنها كسانى هستند كه از لغو اعراض مىكنند»«وَاذا سَمِعوُا اللَّغْوَ اعْرَضوا عنه»[2]: «و زمانى كه لغو را مىشنوند از آن اعراض مىكنند».
[1].- سوره مؤمنون، آيه 3.
[2]. سوره قصص، آيه 55.
«والَّذين لا يَشْهدونَ الزُّورَ وَاذا مَرُّوا باللّغْوِ مَرُّوا كِراماً»[1]: «بندگان برگزيده حق كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و مكانهايى كه سخنان باطل گفته و يا كارهاى ناشايسته و زشت انجام مىشود، حاضر نمىشوند و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى مىگزينند».
در اين مرحله از خطبه به اصلاح چشم و گوش مىرسيم و براى بهتر روشن شدن اين دو فراز جا دارد چند نكته را متذكر شويم:
1. «غَضُّوا» از ماده غضّ[2]، به معنى فرو گرفتن و كم كردن است نه چشم بر هم گذاردن و چشم فرو بستن چنانكه بعضى تصور كردهاند[3]و عرب چشم فروبستن و روى هم گذاردن پلكها را غمض گويد (غَمْضِ عين و اغماض يعنى چشم پوشيدن) و در قرآن هم مىفرمايد:«قُلْ لِلْمُوْمِنينَ يَغُضّوُا ابصارهم»: «بگو به
[1]. سوره فرقان، آيه 72.
[2]. صاحب مفردات در ماده غضّ صفحه 361 مىفرمايد: غَضَّ: «الغضٌ النقصانُ من الطرف والصوت وما فى الاناء ... يقال غَضَّ وَ أَغَضَّ قال: قُلْ للمومنين يَغُضُوا من ابصارهم- سوره نور، آيه 30- (قُل للمؤمنان يغضفن مِنْ ابْصارِهنّ)- آيه 31 سوره نور- (و اغضُضْ مِنْ صَوتِك)- سوره لقمان آيه 19- ترجمه غضّ نقصان و كم كردن از نگاه و صدا و آنچه در ظروف است، گفته مىشود غَضَّ (ثلاثى مجرد) واغَضّ (ثلاثى مزيد از باب افعال) يعنى هر دو به يك معنا و هر دو متعدى است خداوند فرموده: بگو براى مردان مومن كه كم كنند از گناههاى خود و در برابر نامحرم چشم را به زير افكنند، بگو به زنهاى مومن كه از نگاههايشان بكاهند. در ماده غمض صفحه 365 هم مىفرمايد:
غمض: الْغَمْضُ النومُ العارض ... وَ غَمَضَ عينَه واغْمَضَها وَضَعَ جَفنَيه على الاخرى ...»: «غمض خوابى است كه عارض و مستولى مىشود ... و غَمَضَ عَينَه و اغْمَضَها يعنى گذارد يكى از دو پلكش را بر ديگرى، پس معلوم شد كه معنى غَضّ با غَمْضْ تفاوت دارد، اولى نقصان و كم كردن است و دوّمى چشم را برهم گذاردن.
[3]. شايد نظر استاد به ابن ابى الحديد باشد، زيرا در تفسير اين فراز گفته: «غَضُّوا ابصارَهُم اى خَفَصُوها و غَمضُوها»: «يعنى چشمان خود را پائين آمده و غَمضِ عين مىكنند»، حر اينجا «غمضوها» را عطف تفسيرى «خمضوها» گرفته است.
مردان مؤمن كه چشمهاى خود را فرو گيرند و نظر را كوتاه كنند» نفرمود يغمضوا، يعنى زمانى كه به نامحرم رسيدند چشمها را برهم نهند تا اگر احياناً آب و چالهاى در مسير راهشان بود آن افتند، بلكه ماده «غَضّ» را استعمال كرده يعنى نگاه پائين كردن، فروگرفتن، كم كردن نگاه.
2. جمله
«غضّوا أبصارهم عمّا حَرَمَ اللهُ»
را شارحان نهجالبلاغه مثل ابن ابى الحديد، خويى و ابن ميثم معنى ظاهرى آن را گرفته و فرمودهاند: فرو مىگيرند چشم را از آنچه خداوند نظر به آن را حلال نكرده، درحالى كه در اين عمل اطاعت و امتثال امر الهى را مىكنند كه فرمود:«قُل لِلمُؤمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ ابصارّهّم وَيَحفَظُوا فُرُوجَهُم ذلّكُ ازْكى لَهُم»[1](اى پيامبر) «بگو به مؤمنين فروگيرند چشمهاى خود را (از محرّمات) و فرجهاى خود را (از نظر نامحرم) نگاه دارند آن (يعنى نقصان در نگاه و محافظت فرج) براى ايشان پاكيزهتر است».[2]و اين وصف ثمره عفّت است.[3]
احتمال ديگرى كه مىشود به نحو كنايى از عبارت استفاده كرد، اين است كه بگوئيم مراد از فروگرفتن نظر عدم اعتنا و عدم ارتكاب جميع محرّمات است، نه فقط محرّمات بصرى، در اين صورت شامل مال حرام و مقام و جاه حرام هم مىشود.
قابل توجه است كه در اين احتمال «غَضّوا» (فرو گرفتن و نقصان در نظر) كنايه از صرف نظر كردن و عدم اعتنا به ارتكاب محرمات گرفته شده و در اين صورت مىتوان جميع محرمات را از ما حرّم الله اراده كرد، خواه بصرى باشد، مثل نظر به
[1]. سوره نور، آيه 30.
[2]. شرح نهجالبلاعه خويى.
[3]. شرح نهجالبلاغه ابن ميثم.
نامحرم و خواه غير بصرى مثل نظر به مقام حرام، ولى در احتمال اول كه غضّوا به معنى خود است از ما حرّم الله محرمات بصرى اراده مىشود.
در معناى جمله
«وَقَفوُا اسماعَهُم على العِلم النافع لهم»
هم فرمودهاند: گوشهاى خود را بر علومى كه نافع است براى دنيا و آخرت آنها متوقف مىكنند، خواه علومى كه مايه كمال قوه نظريه باشد، مانند علوم الهيه و خواه علومى كه موجب كمال قوه عمليه باشد كه حكمت عمليه[1]است،[2]و از سماع و شنيدن شعر و غناء و سخنهاى بيهوده اعراض مىكنند[3]و اين وصف عدالت در قوه سمع است.[4]
3. «وقف» در لغت به معنى ايستادن و وقف اصطلاحى فقهى هم از همين ريشه گرفته شده است[5]وَقْفْ در اينجا ممكن است به معناى لغوى باشد كه در
[1]. بيان حكمت عمليه از زبان ميرداماد استاد ملاصدرا: «پس از اين كه اولين جلسهاى كه ملاصدرا در درس ميرداماد شركت جسته بود پايان يافت، ميرداماد وى را با خود به كنارى برد و گفت: اى محمد! من امروز گفتم كسى كه مىخواهد حكمت را تحصيل كند بايد حكمت عملى را تعقيب كند و اينك به تو مىگويم كه حكمت عملى را درجه اول دو چيز است: يكى به انجام رسانيدن تمام واجبات دين اسلام، و دوم پرهيز از هر چيزى كه نفس بوالهوس براى خوشى خود مىطلبد.
به انجام رسانيدن واجبات دين از اين جهت ضرورت دارد كه طلبه وقتى آن واجبات را به انجام مىرساند از هريك نتيجهاى مىگيرد كه به سود او است ...
روش دوم كه بايد از طرف كسى كه حكمت را تحصيل مىكند در پيش گرفته شود اين است كه مُحَصّل حكمت بايد از تأمين درخواستهاى نفس خوددارى ورزد. كسى كه مطيع نفس اماره شد و مشغول تحصيل حكمت هم گرديد به احتمال قوى بىدين خواهد شد و از صراط مستقيم ايمان منحرف» (ملاصدرا فيلسوف و متفكر بزرگ اسلامى، صفحه 51- 50).
[2]. شرح خويى.
[3]. شرح ابن ابى الحديد.
[4]. شرح ابن ميثم.
[5]. صاحب مفردان مىگويد: وَقَفَ- يقال وَقَقْتُ القوِم، اقِفُهم وَقْفاً وواقَفُوهم وقوفاً (وَقِفوُهم انّهم مسئولون) و منه استعير وقفت الدار اذا سَبَّلْتَها (صفحه 530 مفردات).