«سَخَّرَ لَكُمْ اللَّيلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالقَمَر»[1]: «مسخر كرد براى شما شب و روز و خورشيد و ماه را».
«سَخَّرَ لَكُمُ الفُلْكَ لِتَجْرِىَ فى البَحْر بِامْرِهِ»[2]: «مسخر كرد براى شما كشتى را تا حركت كند در دريا به امر او» وقتى انسان داراى عقده حقارت در اين آيه نظر مىكند و مىبيند چگونه خداوند او را بر جميع مخلوقات برترى داده و همه چيز را مطيع او كرده و همه را در فرمان او قرار داده، نويدى همراه با اميدى سرشار در وجودش غليان كرده و مىگويد من انسانم كه در اين آيات براى من سخن رانده شده، پس چه كمبودى دارم كه احتياج به جبران باشد و غرور و تكبر هم بر او مستولى نمىگردد، زيرا جاى تكبر نيست كه مىداند همه را خدا داده و او فقير محض است.
***3. خودخواهى و حبّ ذات، عامل سومى كه مىتواند منشأ براى تكبر باشد خودخواهى و حبّ ذاتى است كه از حالت تعادل خارج شده باشد حبّ ذات بسيار خوب است، ولى در صورتى كه تعديل شده و به خودبينى و خودپسندى و خودخواهى و خودمحورى و خودبرتر بينى نرسيده باشد. از پائينترين درجات اخوت و برادرى اسلامى اين است كه دوست بدارى براى خودت آنچه را كه براى برادرت دوست دارى،
«تُحبّ لنفسك ما تُحِبّ لا خيك»:
«دوست بدارى براى خودت آنچه دوست مىدارى براى برادرت» با چشمى به منافع خود بنگر و با چشمى به منافع ديگران، يعنى مگذار حبّ ذات و نفسپرستى تو را از برادرانت روىگردان و به خود مشغول كند. به ما دستور دادهاند كه اگر كسى سنّش از شما بالاتر است، بگوئيد شايد عبادتش بيشتر و اگر سنّش كمتر است، بگوئيد شايد گناهش كمتر و اگر مساوى شما است، بگوئيد عبادتش بيشتر و گناهش كمتر است.
[1]. سوره نحل، آيه 12.
[2]. سوره ابراهيم، آيه 32.
بدان اگر خودپسند نشدى مطمئاً خداپسند مىشوى و درمان اين بيمارى هم ممارست بر تقدم حق ديگران بر حق خود است، اين درمانى است كه تنها در نزد پزشكان حقيقى عالم مىتوان به آن دست يافت.
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (مشيهم التواضع) چنين گويد.
برفتارند با مردم فروتن
نيارند از تواضع بر زبان من
تواضع پيشهكن كز خودپرستى
درافتى ناگه از بالا به پستى
سر از باد تكبر دار خالى
كه آتش بارد اين باد خيالى
ميازار از تكبرخلق و هشدار
كه اين خوى بدت روزى كندخار
مبينخودراكه خودبين همچوشيطان
نبيند تا ابد الطاف يزدان
غرور و خودپسندى گشته معجون
به طبع مردم نالايق دون
تواضع خلق مردان كريم است
تكبر خوى اوغاد[1]لئيم است
تواضع خاك را سرو چمن كرد
تواضع قطره را دُرّ عدن كرد
ببين در خويش عجز و بينوايى
مبين در كس بكبر و خودنمايى
كه تنها پادشاه فرد سبحان
مقام كبريايى راست شايان
به رازى كز زبان عشق گوئيم
ز دل نقش تكبر پاك شوئيم
نبيند عاشق صادق پديدار
دراين گلشن بهغيراز خويشتنخار
خلايق را كه مرآت جمالند
نكو بيند كه در حدّ كمالند
[1]. جمع وَغْد به معنى نادان و احمق و كم عقل و نيز به معنى بنده، نوكر و خدمتكار نيز آمده است (فرهنگ عميد).
4 و 5- چشم و گوش حقبين و حقشنو
4. غَضّوا أبصارَهم عمّا حرّمَ اللهُ عليهم 5. ووَقَفوُا اسْماعَهُمْ على العلم النّافع لهم.
ترجمه:چشمان خويش را از آنچه خداوند بر آنها حرام كرده فرو مىگيرند و نظر را كوتاه مىكنند و گوشهاى خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند مىسازند.
شرح:در ادامه بحث به صفت چهارم و پنجم پرهيزكاران مىرسيم كه چشمهايشان را از آنچه حرام است مىپوشانند و گوشهايشان را هم وقف علوم و دانشهايى مىكنند كه به حال آنها نافع و سودمند باشد از سخنان بيهوده كه موجب خشم خدا و رسول است، دورى مىگزنند، چنان كه قرآن در مقام توصيف آنها مىفرمايد:«الّذينَهُم عَن اللَّغْو مُعْرضُونَ»[1]: «آنها كسانى هستند كه از لغو اعراض مىكنند»«وَاذا سَمِعوُا اللَّغْوَ اعْرَضوا عنه»[2]: «و زمانى كه لغو را مىشنوند از آن اعراض مىكنند».
[1].- سوره مؤمنون، آيه 3.
[2]. سوره قصص، آيه 55.
«والَّذين لا يَشْهدونَ الزُّورَ وَاذا مَرُّوا باللّغْوِ مَرُّوا كِراماً»[1]: «بندگان برگزيده حق كسانى هستند كه در مجالس لهو و لعب و مكانهايى كه سخنان باطل گفته و يا كارهاى ناشايسته و زشت انجام مىشود، حاضر نمىشوند و هرگاه به بيهوده و ناپسندى برسند از آن دورى مىگزينند».
در اين مرحله از خطبه به اصلاح چشم و گوش مىرسيم و براى بهتر روشن شدن اين دو فراز جا دارد چند نكته را متذكر شويم:
1. «غَضُّوا» از ماده غضّ[2]، به معنى فرو گرفتن و كم كردن است نه چشم بر هم گذاردن و چشم فرو بستن چنانكه بعضى تصور كردهاند[3]و عرب چشم فروبستن و روى هم گذاردن پلكها را غمض گويد (غَمْضِ عين و اغماض يعنى چشم پوشيدن) و در قرآن هم مىفرمايد:«قُلْ لِلْمُوْمِنينَ يَغُضّوُا ابصارهم»: «بگو به
[1]. سوره فرقان، آيه 72.
[2]. صاحب مفردات در ماده غضّ صفحه 361 مىفرمايد: غَضَّ: «الغضٌ النقصانُ من الطرف والصوت وما فى الاناء ... يقال غَضَّ وَ أَغَضَّ قال: قُلْ للمومنين يَغُضُوا من ابصارهم- سوره نور، آيه 30- (قُل للمؤمنان يغضفن مِنْ ابْصارِهنّ)- آيه 31 سوره نور- (و اغضُضْ مِنْ صَوتِك)- سوره لقمان آيه 19- ترجمه غضّ نقصان و كم كردن از نگاه و صدا و آنچه در ظروف است، گفته مىشود غَضَّ (ثلاثى مجرد) واغَضّ (ثلاثى مزيد از باب افعال) يعنى هر دو به يك معنا و هر دو متعدى است خداوند فرموده: بگو براى مردان مومن كه كم كنند از گناههاى خود و در برابر نامحرم چشم را به زير افكنند، بگو به زنهاى مومن كه از نگاههايشان بكاهند. در ماده غمض صفحه 365 هم مىفرمايد:
غمض: الْغَمْضُ النومُ العارض ... وَ غَمَضَ عينَه واغْمَضَها وَضَعَ جَفنَيه على الاخرى ...»: «غمض خوابى است كه عارض و مستولى مىشود ... و غَمَضَ عَينَه و اغْمَضَها يعنى گذارد يكى از دو پلكش را بر ديگرى، پس معلوم شد كه معنى غَضّ با غَمْضْ تفاوت دارد، اولى نقصان و كم كردن است و دوّمى چشم را برهم گذاردن.
[3]. شايد نظر استاد به ابن ابى الحديد باشد، زيرا در تفسير اين فراز گفته: «غَضُّوا ابصارَهُم اى خَفَصُوها و غَمضُوها»: «يعنى چشمان خود را پائين آمده و غَمضِ عين مىكنند»، حر اينجا «غمضوها» را عطف تفسيرى «خمضوها» گرفته است.
مردان مؤمن كه چشمهاى خود را فرو گيرند و نظر را كوتاه كنند» نفرمود يغمضوا، يعنى زمانى كه به نامحرم رسيدند چشمها را برهم نهند تا اگر احياناً آب و چالهاى در مسير راهشان بود آن افتند، بلكه ماده «غَضّ» را استعمال كرده يعنى نگاه پائين كردن، فروگرفتن، كم كردن نگاه.
2. جمله
«غضّوا أبصارهم عمّا حَرَمَ اللهُ»
را شارحان نهجالبلاغه مثل ابن ابى الحديد، خويى و ابن ميثم معنى ظاهرى آن را گرفته و فرمودهاند: فرو مىگيرند چشم را از آنچه خداوند نظر به آن را حلال نكرده، درحالى كه در اين عمل اطاعت و امتثال امر الهى را مىكنند كه فرمود:«قُل لِلمُؤمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ ابصارّهّم وَيَحفَظُوا فُرُوجَهُم ذلّكُ ازْكى لَهُم»[1](اى پيامبر) «بگو به مؤمنين فروگيرند چشمهاى خود را (از محرّمات) و فرجهاى خود را (از نظر نامحرم) نگاه دارند آن (يعنى نقصان در نگاه و محافظت فرج) براى ايشان پاكيزهتر است».[2]و اين وصف ثمره عفّت است.[3]
احتمال ديگرى كه مىشود به نحو كنايى از عبارت استفاده كرد، اين است كه بگوئيم مراد از فروگرفتن نظر عدم اعتنا و عدم ارتكاب جميع محرّمات است، نه فقط محرّمات بصرى، در اين صورت شامل مال حرام و مقام و جاه حرام هم مىشود.
قابل توجه است كه در اين احتمال «غَضّوا» (فرو گرفتن و نقصان در نظر) كنايه از صرف نظر كردن و عدم اعتنا به ارتكاب محرمات گرفته شده و در اين صورت مىتوان جميع محرمات را از ما حرّم الله اراده كرد، خواه بصرى باشد، مثل نظر به
[1]. سوره نور، آيه 30.
[2]. شرح نهجالبلاعه خويى.
[3]. شرح نهجالبلاغه ابن ميثم.
نامحرم و خواه غير بصرى مثل نظر به مقام حرام، ولى در احتمال اول كه غضّوا به معنى خود است از ما حرّم الله محرمات بصرى اراده مىشود.
در معناى جمله
«وَقَفوُا اسماعَهُم على العِلم النافع لهم»
هم فرمودهاند: گوشهاى خود را بر علومى كه نافع است براى دنيا و آخرت آنها متوقف مىكنند، خواه علومى كه مايه كمال قوه نظريه باشد، مانند علوم الهيه و خواه علومى كه موجب كمال قوه عمليه باشد كه حكمت عمليه[1]است،[2]و از سماع و شنيدن شعر و غناء و سخنهاى بيهوده اعراض مىكنند[3]و اين وصف عدالت در قوه سمع است.[4]
3. «وقف» در لغت به معنى ايستادن و وقف اصطلاحى فقهى هم از همين ريشه گرفته شده است[5]وَقْفْ در اينجا ممكن است به معناى لغوى باشد كه در
[1]. بيان حكمت عمليه از زبان ميرداماد استاد ملاصدرا: «پس از اين كه اولين جلسهاى كه ملاصدرا در درس ميرداماد شركت جسته بود پايان يافت، ميرداماد وى را با خود به كنارى برد و گفت: اى محمد! من امروز گفتم كسى كه مىخواهد حكمت را تحصيل كند بايد حكمت عملى را تعقيب كند و اينك به تو مىگويم كه حكمت عملى را درجه اول دو چيز است: يكى به انجام رسانيدن تمام واجبات دين اسلام، و دوم پرهيز از هر چيزى كه نفس بوالهوس براى خوشى خود مىطلبد.
به انجام رسانيدن واجبات دين از اين جهت ضرورت دارد كه طلبه وقتى آن واجبات را به انجام مىرساند از هريك نتيجهاى مىگيرد كه به سود او است ...
روش دوم كه بايد از طرف كسى كه حكمت را تحصيل مىكند در پيش گرفته شود اين است كه مُحَصّل حكمت بايد از تأمين درخواستهاى نفس خوددارى ورزد. كسى كه مطيع نفس اماره شد و مشغول تحصيل حكمت هم گرديد به احتمال قوى بىدين خواهد شد و از صراط مستقيم ايمان منحرف» (ملاصدرا فيلسوف و متفكر بزرگ اسلامى، صفحه 51- 50).
[2]. شرح خويى.
[3]. شرح ابن ابى الحديد.
[4]. شرح ابن ميثم.
[5]. صاحب مفردان مىگويد: وَقَفَ- يقال وَقَقْتُ القوِم، اقِفُهم وَقْفاً وواقَفُوهم وقوفاً (وَقِفوُهم انّهم مسئولون) و منه استعير وقفت الدار اذا سَبَّلْتَها (صفحه 530 مفردات).
اين صورت معنا واضح است و ممكن است معنى عاريهاى از آن اراده شود كه به نحوى اشراب معنى اصطلاحى در آن شده باشد، مثل اين كه مىگوئيم امروز خود را وقف فلان كار كردم. در اين صورت معنى جمله چنين مىشود كه پرهيزكاران گوشهاى خود را وقف شنيدن علوم نافع كردهاند و گويا در تمام عمر گوشهاى خود را به كار گرفتهاند، براى دريافت اين گونه علومى كه مثمر كمال در مرحله نظرى و عملى است.
4. علم نافع: علم نافع معنى وسيعى دارد و آن هر علمى است كه به نحوى در منفعت فرد يا جامعه اسلامى و بشرى دخيل بوده باشد، خواه در حيطه
«طلبُ العلمِ فريضةٌ على كُلِّ مسلم»
باشد يا نباشد و به عبارت ديگر هر علمى كه رافع نياز مردم باشد و براى فرد و جامعه مفيد باشد، تحت علم نافع است. بنابراين علم پزشكى و كشاورزى و صنعت هم در كنار علم توحيد و فقه و اخلاق علم نافع است و عدم اين علوم مستلزم وابستگى اقتصادى و بالاخره وابستگى سياسى است، استكبار جهانى ابتدا تكنولوژى خود را مىفرستد و سپس تكنسين و مستشار روانه كرده و به دنبال آن فرهنگ و سيستم سياستگذارى را وارد مىكنند در اين صورت چنان مسلط بر منابع اقتصادى و فرهنگى جوامع ضعيف مىشود كه اگر مخالفت در بُعد سياسى با آنها شود با دست خود به گلوى صنعت آن كشور فشار مىآورد و ديگر وسائل مورد نياز آن كشور را قطع و بايكوت اقتصادى مىنمايد. مسلمانان بايد درصدد استقلال نظام اسلامى بكوشند و لااقل اگر در بعضى جنبهها استقلال ندارند در زمينههاى ديگر كشورهاى طرف قرارداد خود را محتاج به خود كنند كه اين مىتواند پشتوانه استقلال سياسى آنها باشد.
اگر رابطه به صورت استعمارى تلقّى شود به دنبال آن فحشاء به عنوان ارمغان وارد مىگردد چنان كه در زمان پهلوى يكى از عاملان فحشاء همين مستشارانى بودند كه از تبعات وابستگى به دول خارجى بودند، اگر وسائل شراب و عيش و نوش
و خوشگذرانى و مفاسد اخلاقى آنها تأمين نمىشد، دست از كار كشيده و چه بسا پروژهها را رها كرده و مىرفتند.
در فقه ما ياد گرفتن صنايع مورد نياز مسلمانان واجب كفايى است، يعنى بر همه واجب است كه صنايع مورد نياز جامعه را ياد بگيرند و در صورتى كه همه بىاعتنايى كنند و به دنبال تعلم آن نروند همه مسئول و گنهكاراند. ولى اگر بعضى قيام به اين امر كنند وجوب از بقيه هم ساقط مىشود، بايد به حد نياز، علوم و تكنيك را فرا گرفت، زيرا اين يادگيرى مقدمه حفظ نظامى است كه حفظ آن بر همه مسلمانان واجب است.
مطلب قابل توجه ديگر اين كه انسان بايد نظر كند كه چه علمى را از چه منبعى دريافت مىكند، زيرا علم به منزله غذاى روح است و از امام باقر (عليه السلام) در ذيل قول خداوند تعالى:«فَلْيَنْظُرِ الانسانُ الى طَعامِه»[1]: «پس بايد نظر كند انسان به سوى طعام خود» آمده:
«فلينظر الانسان الى عِلمِه الذى يأخذه عن مَن ياخُذُه»[2]
«بايد انسان نظر كند به علمى كه اخذ مىكند و متوجه باشد كه از چه كسى دريافت مىكند» يعنى مراد از طعام، علم است كه طعام روح مىباشد و اين طعام جاى تامّل و دقت دارد كه از چه كسى و چه منبعى دريافت مىشود.
اين دقت در اخذ علوم بسيار ضرورى است، زيرا چنانچه از غزالى نقل شده اگر انسان بخواهد علم خود را رهاكند، علم او را به خود وانمىگذارد، بلكه
«امّا انْ يُحْيِيَحهُ حياء الابد وامّا انْ يُهلِكَه هلاك الابد»
يا علم آدمى را براى هميشه زنده مىكند و يا به ورطه هلاكت ابدى او را سوق مىدهد، زيرا انسان اگر علم نافع اخذ كند آن علم تمام شؤونات او را دربرمىگيرد و به او حيات
جاويدان مىدهد.
[1]. سوره عبس، آيه 24.
[2]. تفسير البصائر، جلد 52، صفحه 355 نقل از اختصاص و كافى.