ولى همّام به اين جواب مجمل قانع نشد و همچنان اصرار ورزيد لذا حضرت حمد خدا را به جا آورد و بر پيامبرش درود فرستادند (شروع به جواب تفصيلى كرد) فرمودند:
شرح:همّام يكى از ياران پرهيزكار على (عليه السلام) بود و چه نام با مُسمّايى داشت، زيرا (همام) به معنى بسيار غمگين است، او همّ و غمّ بسيار داشت ولى همّ و غمّ او به خاطر دنيا نبود.
اختلاف است كه اين همّام كيست؟ ابن ابى الحديد معتزلى مىگويد: همّام بن شريح است و مرحوم مجلسى در بحارالانوار مىگويد: اظهر اين است كه همّام بن عبادة بن خثيم[1]است يكى از عُبّاد هشتگانه مىباشد.
درباره علت- تامّل على (عليه السلام) در جواب همّام وجوهى گفتهاند كه: ما چهار وجه آن را ذكر مىكنيم:
1. در آن مجلس افراد بيگانه و اغيارى بودهاند كه حضرت صلاح نمىديدند اين گوهر عظيم و گرانبها و اين كلمات پرمحتوى در اختيار بيگانگان قرار گيرد به همين جهت تأمل فرمود، تا مجلس از اغيار خالى شود، زيرا (گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش).
2. شوق و عطش همّام با تأمّل خود بيشتر كردند، تا طالب بهتر در ژرفاى جان او تجاى گيرد، و اين طريقه را در تعليم مطالب بايد از مولى على (عليه السلام)
[1]. شرح نهجالبلاغه خويى، ج 12، ص 114 چاپ اسلاميه.
آموخت، زيرا انسان تشنه را اگر ديرتر آبش دهند هم بيشتر مىنوشد و هم بيشتر لذت مىبرد.
3. ادب سؤال و جواب ايجاب مىكرد كه: حضرت تأمل كنند، يعنى حضرت با درنگ خود، به ارزش و لزوم ارج نهادن به علم توجه مىدهد نه اين كه در جواب گفتن نيازى به تأمل داشته باشد چنان كه در روايتى آمده كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در جواب سؤالى تأمل كردند، عرض شد آيا مىخواستيد فكر كنيد، فرمودند نه، سكوت و تأمل من براى ارج نهادن به علم بود (توقيراً للحكمة) و بنابراين كه (فى رسول اللّه اسوة حسنة) بايد اين برخورد رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) در اين روايت و برخورد وصىّ بلا فصلشان على بن ابيطالب (عليه السلام) در اين خطبه، خطمشى عملى ما باشد و اگرچه مسئله سادهاى را مىدانيم سريعاً جواب ندهيم بلكه يك بازنگرى در پيرامونش و انديشهاى در اطرافش بكنيم در اين صورت انسان حسابگر و عاقلى هستيم، زيرا (لسانُ العاقِلِ وَراء قَلْبَه وَ قَلْبُ المُنافِقِ وَراء لِسانه) منافق اوّل مىگويد و سپس انديشه مىكند، و مؤمن اول انديشه مىكند، و سپس سخن مىگويد و به عبارت ديگر شعار عملى عاقل تكلّم بعد از تعقل، و شعار عملى منافق و غير عاقل، تعقل بعد از تكلم است.
4. حضرت با اين كه متوجّه قابليت همّام بودند، ول يخوف داشتند كه نتواند تحمل درك اين صفات را بكند و در نتيجه جان خود را از دست دهد ولى وقتى با اصرار و علاقه او روبرو شدند، شروع به ذكر آنها كردند، و مؤيّد اين وجه هم آخر خطبه است كه همّام وقتى سخنان حضرت را شنيد، با توجه به اين كه شايد هنوز شمردن صفات تمام نشده بود، صيحهاى عاشقانه زد و روحش به ملأ اعلى پيوست و حضرت فرمودند: (امّاواللّه لَقَد كُنتُ اخافُها عليه) يعنى به خدا قسم خوف چنين پيش آمدى را داشتم، و وقتى به مولى اعتراض شد كه چرا باعث مرگ او شديد؟ با
شدّت و حدّت به معترض فرمودند: براى هر اجلى وقتى تعيين شده است اين اعتراضات را شيطان بر لسانت جارى مىكند.
مرحوم خوئى به متابعت از ابن ميثم بحرانى، اين احتمال اخير را برگزيده است ولى به نظر مىرسد همان طور كه استاد بر اين عقيدهاند اشكالى در جمع چهار احتمال نباشد، به اين معنى هر كدام از اين وجوه به عنوان جزء العلة براى تأمّل حضرت محسوب مىشود.
بعد از اين كه حضرت تثاقل و سنگينى در جواب نمودند، جوابى اجمالى به همّام دادند شايد احتياجى به تفصيل نباشد. فرمود: (اتّق اللّه واحسن فان اللّه مع الذين اتقوا والذين هم محسنون) يعنى خداوند ولىّ و مُعين آنهاست در دنيا و آخرت، ولى همّام به اين جواب اجمالى و مختصر قناعت نكرد، زيرا او تشنهاى است كه از درياى وجودى و عملى على (عليه السلام) طلب آب نموده است و حضرت با قطره چكانى قطرهاى از اين معارف را به دهان جان او چكاندند و جا دارد به اين جواب بسنده نكند، لذا بار ديگر اصرار ورزيد و حضرت تصميم گرفتند براى او تفصيلًا صفات متّقين را شمارش كنند و بعد از شمارش بيش از صد صفت ديگر، وقتى سائل به عظمت و گسترش كلام امام متوجه شد ديگر تحمل خود را از دست داد و ساقى را با جامش يعنى على (عليه السلام) را با الفاظ پرمحتواى معارفش در ميان ديگر تشنگان تاريخ رها كرد و رخت از اين جهان بربست و به سوى منلگه عشّاق شتافت.
تا اينجا زمينه خطبه روشن شد كه على (عليه السلام) تصميم گرفتند در برابر اصرار همام صفات متقين را مشروحاً ذكر نمايند و ما قبل از بررسى كلام حضرت مناسب ديديم به طور مختصر درباره محور اين خطبه يعنى تقوى[1]صحبت كنيم، براى
[1]. كلمه تقوى 17 مرتبه و مشتقاتش بيش از 250 مرتبه در قرآن تكرار شده و همچنين كلمه تقوا در نهجالبلاغه 45 مرتبه و مشتقاتش بيش از 100 مرتبه تكرار شده است.
تفسير اين كلمهاى كه د رهالهاى از نور پيچيده شده اول به سراغ ريشه لغوى و سپس به سراغ آيات و روايات رفته و در پايان مختصرى درباره اهميت آن در قران به بحث مىنشينيم.
تقوى در لغت
«تقوى» در لغت از ريشه وقايه به معنى نگهدارى است كه تقيّه هم از همين ماده است، زيرا نوعى نگهدارى و حفظ نيروها است، تقوى را به خويشتندارى، خود نگهدارى، خويشتنبانى و پرهيز از گناه و پرواداشتن تفسير كردهاند ولى به نظر مىرسد بهترين تفسير و در واقع مرادف تقوى (پرواداشتن) است و بقيه تفاسر و معانى، تفسير به لازمه آن است و چه بسا در مواردى معانى ديگر قابل طرح نيست مثلًا ترجمه تقوى در آيه (1 و 2 كه ذكر خواهد شد) به «پرهيز» ترجمه صحيحى نيست زيرا خداوند و روز رستاخيز قابل پرهيز و دورى نيست.
تقوى در قرآن
وقتى به تمايشاى موارد استعمال تقوى در قرآن مىرويم، مفعول اين فعل را مختلف مىيابيم براى نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
1.اتّقُوا اللّه-در اينجا مفعول، اسم جلاله اللّه قرار داده شده، يعنى بترسيد از خداوند و از او پروا داشته باشيد.
2.اتّقُوا يَوماً لا تَجْرى نفسٌ عن نفس شيئاً[1]- در اينجا روز قيامت مفعول قرار گرفته است يعنى پروا داشته باشيد از روزى كه نَفْسى به جاى نفس ديگر جزا
[1]. سوره بقره، آيه 48- 131.
داده نمىشود.
3.اتّقوا النّارَ الّتى اعِدّتْ لِلكافرين[1]-در اين آيه (النار) مفعول واقع شده، يعنى بپرهيزيد از آتشى كه مهيا شده براى كافرين، مفسّرين گفتهاند، وجه اين كه خاوند فرموده آتش الان مهيّا و آماده است، يا اين كه فرموده بهشت الان موجود است، با اين كه مىتوانست در موقع نياز آنها را يافريند، اين است كه: اى بشر بدان، نقد معامله مىكنيم، نه نسيه، اگرچه نسيه قادر متعال هم نقد است.
4.اتَّقوا فِتْتَةً لاتُصيبَنّ الذّين ظَلموُا مِنكُم خاصة[2]- در اين آيه مفعول كلمه (فتنه) واقع شده، يعنى بپرهيزيد از فتنهاى كه فقط دامن ظالمين شما را نمىگيرد، بلكه دامن بىتفاوتان جامعه (كه نظارهگر سيل گناه بودند و دم نزدند) را هم مىگيرد، و بلكه بالاتر دامن كسانى كه قبول ظلم كردند و مظلوم واقع شدند را هم مىگيرد.
از مجموع اين چند آيه و آيات ديگر قرآن مىتوان نتيجه گرفت كه: حقيقت تقوى پرهيز است، پرهيز از گناه، پرهيز از معصيت و نافرمانى، جالب اين است كه: خداوند از خود به عنوان» اهل تقوى» ياد مىكند(هو اهل التقوى واهل المغفرة)[3]بله او هم پرهيز از ظلم مىكند، از اين كه اجر كسى را ضايع كند، از اين كه ظلم ظالمان و عدل عادلان را به بوته فراموشى سپارد، و تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيرا.
بنابر اين كه تقوى حقيقتش (پروا) شد، يك حالت نفسانى و روانى مىشود، يك نيروى نامرئى كنترل كننده رفتار مىشود، نه يك عمل و فعل، يعنى فردى كه داراى اين حالت است متّقى مىشود و نتيجه چنين حالتى اجتناب از معصيت،
[1]. سوره بقره، آيه 48- 131.
[2]. سوره انفال، آيه 25.
[3]. سوره مدثر، آيه 56.
و رستن از نافرمانى و گسستن از گناه است، نه اين كه اگر كسى احياناً معصيتى را ترك كرد متّقى ناميده شود زيرا مبدا اشتقاق اين مشتق،[1]حال است، نه عمل و در نتيجه مُتلبس به اين حال متقى است نه متلبس به اين فعل گذرا، با اين توضيح معلوم مىشود كه تقوى با معنى عالتى كه فقها در رسالههاى عمليه دارند هم افق است، زيرا عدالت بر طبق عقيده آنها حالتى است كه: انسان را از عصيان و سركشى بازمى دارد، اگر اين حالت در انسان مستحكم و زيربناى حالات انسانى شد، توانسته در برابر امواج شهوت سدّى بسازد كه اگر در مواقعى هم اين سدّ به واسطه امواج آسيب ببيند و يا حتّى شكسته شود، قابل ترميم است زيرا هنوز بنيان و پى روحيّات باقى است، چون تقوى آن حالتى شد كه ماندنى است، نه عمل و فعل گذرا كه رفتنى است.
تقوى مساوى است با احساس مسئوليت در برابر پروردگار، عدم بىتفاوتى نسبت به جامعه و عقايد مردم، از بىرنگى درآمدن و جامه صبغة اللهى پوشيدن كه(صِبْغَةَ اللّه صبْغَةً).[2]
تقوى مُنجى عقيده از سرگردانى و جهت دهنده به آن است و لذا يك انسان داراى تقوى و يك متقى واقعى در كوفه به منزل كَلِيْن على (عليه السلام) رفتن ودر شام به قصر خضراى معاويه آرميدن را به خود اجازه نمىدهد، پاى سفره امام حسين (عليه السلام) نشستن و زير بيرق يزيد قيام كردن را هم به مُخّيلة خود راه نمىدهد، چه رسد به مرحله عمل رساند.
تقوى وجه تمايز بين حق و باطل است، زيرا رزمنده جان بركف اسلام از حيث اسلحه به دست گرفتن، با آن صهيونيستى كه در سرزمين اشغال شده فلسطين
[1]. اگر انسان داراى ملكه عدالت شد اين حالت نفسانى را اصطلاحاً عدل و تقوى گويند ولى اگر داراى ملكه نشده و احياناً معصيتى را ترك و خود را كنترل مىكند اصطلاحاً حال مىگويند.
[2]. بقره، آيه 138.
است يا با آن بعثى اشغالگر كه با اسلام در ستيز است فرقى ندارد فقط وجه تمايز آنها تقوى است.
تقوى احياكننده جامعه بشريت و ضامن حفظ بقاى آن است و از همين روى است كه يك جراح متخصص متّقى با يك دزد و چاقوكش هرزه از حيث شكم پاره كردن ظاهراً تفاوت ندارد، ولى اوّلى اجياكننده يك بيمار يا مجروح در شرف مرگ است، و يا احياء نفس مانند اين است كه جامعهاى را احيا و زنده مىكند كه من(احيى نَفْساً فَكأنَّما احى النّاسَ جَميعاً)ولى در مقابل دوّمى مميت نفس است و سبب ميراندن يك جامعه(وَمَنْ قَتَلَ نَفْساً فَكَأنَّما قَتَلَ الناسَ جَميعاً)
تقوى محرّك انسانها به سوى خيرات است.
مناسب است، داستانى تاريخى از عصر معاصر نقل كنم، تا هرچه بيشتر مفهوم تقوى و محركيّت آن مشخص گردد در زمان بزرگ مرجع تقليد مرحوم آيت اللّه آقا سيد ابوالحسن اصفهانى (ره) درگيرى ميان حكومت وقت ايران و سعودى در اثر اين كه ابوطالب نامى از يزد در حال طواف دچار تهوع و استفراغ شده بود، درگرفت، زيرا اين وهابىهاى از خدا بىخبر اين شخص را دستگير كردند و ادعا نمودند كه اين فرد هتك حرمت حرم كرده و بالاخره او را محكوم و به قتل رساندند، معروف است كه تا مدتى براى ايرانىها حج ممنوع شد، تا اين كه دولت سعودى بعد از مدتى از دولت ايران پوزش خواست، و دوباره اجازه داده شد، كه حجاج ايرانى به حج روند يكى از علماى اصفهان برايم نقل كرده كه يكى از حجّاجى كه به حج رفته بود گفت رفيقى داشتم كه در اين سفر همراه من بود، در بيابان بينكويت و حجاز دچار شن گرفتگى شديم، و ماشين قدرت حركت نداشت، (قابل ذكر است كه سابقا غالب افراد با ماشين از طريق كويت به عربستان مىرفتند و گاهى به درياچههاى شن برمى خوردند و دچار مشكلات مىشدند) راننده گفت اگر
مىخواهيد به حج برسيد و جان خودتان را هم نجات دهيد بايد وسائل خود را در بيابان رها كنيد تا بتوانم شما را نجات دهم (در آن زمان افراد به علت طولانى شدن سفر وسائل زيادى برمىداشتند) بالاخره وسائل را رها كرده و به مكه رسيديم، رفيق من در آنجا يادش آمد كه 4000 تومان دارائى خود را كه از 40 هزار تومان امروز بيشتر قيمت داشت در چمدانى كه در بيابان رها كرده بود گذاشته بود، براى همين جهت بسيار نگران و مضطرب بود، ولى چارهاى نداشت، هرچه جستجو كرد و سؤال و پرسش نمود تا شايد كسى با وسائل آنهابرخورد كرده و پول او را پيدا كرده باشد، به جايى نرسيد، و بالاخره پولى براى ادامه سفرش قرض كرد، بعد از مراسم حج مرسوم بود ايرانيان به كربلا مىرفتند، من هم با رفيق خود به كربلا رفتيم ولى بسيار غمگين بود، و متوسل به سيدالشهداء (عليه السلام) شد، ما نماز را در صحن آقا امام حسين اقامه (عليه السلام) مىكرديم، به رفيقم گفتم امروز در جمعيت نمازگزاران اعلام كن آيا كسى چمدانى كه فلان مقدار پول درون آن بوده، در بيابان حجاز پيدا نكرده، گفت به من مىخندند بيابان حجاز كجا و كربلا كجا؟!
بالاخره با اصرار ما اعلام كرد و مردم شروع كردند به خنديدن، مرد عربى كنار من بود گفت اين ايرانى چه گفت؟ من جريان را براى او گفتم، ناگهان لبهاى او پر از تبسّم شد، و گفت گمشده اين مرد پيش من است، من در بيابان پيدا كردم، و چون ديدم پول ايرانى در آن است چادر به چادر در مكه، محل سكونت ايرانيان را جستجو كردم ولى صاحبش را نيافتم، و گفتم خدايا پول وزر و بالى براى من شده، خودت كمك كن تا آن را به صاحبش برسانم، و بالاخره شخصى به من گفت معمولًا ايرانيها بعد از مراسم حج به كربلا مىروند، من هم تا به اينجا آمدم، تا اين كه امروز اين شخص را پيدا كردم، و خدا را شكر كه امروز راحت شدم.
هدف از نقل اين داستان اين بود كه: تقوى چه مىكند چنان تحركى مىدهد،