و رستن از نافرمانى و گسستن از گناه است، نه اين كه اگر كسى احياناً معصيتى را ترك كرد متّقى ناميده شود زيرا مبدا اشتقاق اين مشتق،[1]حال است، نه عمل و در نتيجه مُتلبس به اين حال متقى است نه متلبس به اين فعل گذرا، با اين توضيح معلوم مىشود كه تقوى با معنى عالتى كه فقها در رسالههاى عمليه دارند هم افق است، زيرا عدالت بر طبق عقيده آنها حالتى است كه: انسان را از عصيان و سركشى بازمى دارد، اگر اين حالت در انسان مستحكم و زيربناى حالات انسانى شد، توانسته در برابر امواج شهوت سدّى بسازد كه اگر در مواقعى هم اين سدّ به واسطه امواج آسيب ببيند و يا حتّى شكسته شود، قابل ترميم است زيرا هنوز بنيان و پى روحيّات باقى است، چون تقوى آن حالتى شد كه ماندنى است، نه عمل و فعل گذرا كه رفتنى است.
تقوى مساوى است با احساس مسئوليت در برابر پروردگار، عدم بىتفاوتى نسبت به جامعه و عقايد مردم، از بىرنگى درآمدن و جامه صبغة اللهى پوشيدن كه(صِبْغَةَ اللّه صبْغَةً).[2]
تقوى مُنجى عقيده از سرگردانى و جهت دهنده به آن است و لذا يك انسان داراى تقوى و يك متقى واقعى در كوفه به منزل كَلِيْن على (عليه السلام) رفتن ودر شام به قصر خضراى معاويه آرميدن را به خود اجازه نمىدهد، پاى سفره امام حسين (عليه السلام) نشستن و زير بيرق يزيد قيام كردن را هم به مُخّيلة خود راه نمىدهد، چه رسد به مرحله عمل رساند.
تقوى وجه تمايز بين حق و باطل است، زيرا رزمنده جان بركف اسلام از حيث اسلحه به دست گرفتن، با آن صهيونيستى كه در سرزمين اشغال شده فلسطين
[1]. اگر انسان داراى ملكه عدالت شد اين حالت نفسانى را اصطلاحاً عدل و تقوى گويند ولى اگر داراى ملكه نشده و احياناً معصيتى را ترك و خود را كنترل مىكند اصطلاحاً حال مىگويند.
[2]. بقره، آيه 138.
است يا با آن بعثى اشغالگر كه با اسلام در ستيز است فرقى ندارد فقط وجه تمايز آنها تقوى است.
تقوى احياكننده جامعه بشريت و ضامن حفظ بقاى آن است و از همين روى است كه يك جراح متخصص متّقى با يك دزد و چاقوكش هرزه از حيث شكم پاره كردن ظاهراً تفاوت ندارد، ولى اوّلى اجياكننده يك بيمار يا مجروح در شرف مرگ است، و يا احياء نفس مانند اين است كه جامعهاى را احيا و زنده مىكند كه من(احيى نَفْساً فَكأنَّما احى النّاسَ جَميعاً)ولى در مقابل دوّمى مميت نفس است و سبب ميراندن يك جامعه(وَمَنْ قَتَلَ نَفْساً فَكَأنَّما قَتَلَ الناسَ جَميعاً)
تقوى محرّك انسانها به سوى خيرات است.
مناسب است، داستانى تاريخى از عصر معاصر نقل كنم، تا هرچه بيشتر مفهوم تقوى و محركيّت آن مشخص گردد در زمان بزرگ مرجع تقليد مرحوم آيت اللّه آقا سيد ابوالحسن اصفهانى (ره) درگيرى ميان حكومت وقت ايران و سعودى در اثر اين كه ابوطالب نامى از يزد در حال طواف دچار تهوع و استفراغ شده بود، درگرفت، زيرا اين وهابىهاى از خدا بىخبر اين شخص را دستگير كردند و ادعا نمودند كه اين فرد هتك حرمت حرم كرده و بالاخره او را محكوم و به قتل رساندند، معروف است كه تا مدتى براى ايرانىها حج ممنوع شد، تا اين كه دولت سعودى بعد از مدتى از دولت ايران پوزش خواست، و دوباره اجازه داده شد، كه حجاج ايرانى به حج روند يكى از علماى اصفهان برايم نقل كرده كه يكى از حجّاجى كه به حج رفته بود گفت رفيقى داشتم كه در اين سفر همراه من بود، در بيابان بينكويت و حجاز دچار شن گرفتگى شديم، و ماشين قدرت حركت نداشت، (قابل ذكر است كه سابقا غالب افراد با ماشين از طريق كويت به عربستان مىرفتند و گاهى به درياچههاى شن برمى خوردند و دچار مشكلات مىشدند) راننده گفت اگر
مىخواهيد به حج برسيد و جان خودتان را هم نجات دهيد بايد وسائل خود را در بيابان رها كنيد تا بتوانم شما را نجات دهم (در آن زمان افراد به علت طولانى شدن سفر وسائل زيادى برمىداشتند) بالاخره وسائل را رها كرده و به مكه رسيديم، رفيق من در آنجا يادش آمد كه 4000 تومان دارائى خود را كه از 40 هزار تومان امروز بيشتر قيمت داشت در چمدانى كه در بيابان رها كرده بود گذاشته بود، براى همين جهت بسيار نگران و مضطرب بود، ولى چارهاى نداشت، هرچه جستجو كرد و سؤال و پرسش نمود تا شايد كسى با وسائل آنهابرخورد كرده و پول او را پيدا كرده باشد، به جايى نرسيد، و بالاخره پولى براى ادامه سفرش قرض كرد، بعد از مراسم حج مرسوم بود ايرانيان به كربلا مىرفتند، من هم با رفيق خود به كربلا رفتيم ولى بسيار غمگين بود، و متوسل به سيدالشهداء (عليه السلام) شد، ما نماز را در صحن آقا امام حسين اقامه (عليه السلام) مىكرديم، به رفيقم گفتم امروز در جمعيت نمازگزاران اعلام كن آيا كسى چمدانى كه فلان مقدار پول درون آن بوده، در بيابان حجاز پيدا نكرده، گفت به من مىخندند بيابان حجاز كجا و كربلا كجا؟!
بالاخره با اصرار ما اعلام كرد و مردم شروع كردند به خنديدن، مرد عربى كنار من بود گفت اين ايرانى چه گفت؟ من جريان را براى او گفتم، ناگهان لبهاى او پر از تبسّم شد، و گفت گمشده اين مرد پيش من است، من در بيابان پيدا كردم، و چون ديدم پول ايرانى در آن است چادر به چادر در مكه، محل سكونت ايرانيان را جستجو كردم ولى صاحبش را نيافتم، و گفتم خدايا پول وزر و بالى براى من شده، خودت كمك كن تا آن را به صاحبش برسانم، و بالاخره شخصى به من گفت معمولًا ايرانيها بعد از مراسم حج به كربلا مىروند، من هم تا به اينجا آمدم، تا اين كه امروز اين شخص را پيدا كردم، و خدا را شكر كه امروز راحت شدم.
هدف از نقل اين داستان اين بود كه: تقوى چه مىكند چنان تحركى مىدهد،
و چنين سلب آرامش و آسايش مىكند كه اين مرد عرب را از بيابانهاى ميان كويت و حجاز روانه مكه مىكند تا چادر به چادر به دنبال صاحب اين پول بگردد سپس به كربلا آيد، تا بار مسئوليت را از دوش خود بردارد، با اين كه قدرت داشت پول را برداشته و مصرف كند. حتى ناقل اين داستان گفته بود وقتى مىخواستيم به عنوان مژدگانى به او چيز دهيم، رنگش تغيير كرد و گفت مگر براى اداى وظيفه هم پول مىگيرند، بهبه اين است نتيجه جهت دادن تقوى به عقيده، و از بىرنگى درآوردن انسان ومزيّن به رنگ الهى كردن.
مفهوم تقوى در روايات
پس از روشن شدن تقوى در لغت و قرآن به سراغ روايات اهل بيت (عليه السلام) مىرويم، زيرا آنها آگاهترند به آنچه در خانه آنها نازل شده كه: (اهْلُ البَيْتِ دَدرى بَما فِى البيت) آن خانه و بيتى كه سرچشمه زلال معارف است، چون محل نزول وحى و رفت و آمد ملائكه بوده است، (مَهْبطُ الوَحى وَمُخْتَلَفُ المَلائكة) براى نمونه 6 روايت را متذكر مىشويم:
1. سُئل الصادقُ (عليه السلام) عنِ تَفْسير التّقْوى: «قال (عليه السلام): انْ لا يَفْقدَك اللّهُ حيثُ امَرَكَ ولا يَراك حيثُ نَهاك»[1]يعنى جاهايى را كه خداوند تو را امر كرده محل وجدان تو، و جاهايى را كه نهى كرده محلّ فقدان تو باشد و به عبارت سادهتر، هرجا كه مىخواهيد تو باشى باش، و هرجا كه نمىخواهد مباش، امام صادق (عليه السلام) رئيس مذهب ما همان گونه كه خود در اين روايت مىفرمايد، در مرحله عمل همچنين كردند، در روايتى است كه امّاعلى (عليه السلام) بر طبق مصاحلى به مجلس شخصى شرفياب
[1]. بحارالانوار، جلد 70/ و شرح نهجالبلاغه خوئى، جلد 12/ 115 ذيل همين خطبه.
شدند، در آن مجلس فردى آب طلب نمود، و ميزبان جام شراب به دست او داد، ناگهان حضرت از جا برخاستند و سخنى به اين مضمون فرمودند: اينجا جاى من نيست، زيرا خداوند دوست ندارد من در مجلسى كه مورد نهى اوست، باشم و بر طبق همين روايت فقها فتوى به حرمت رفتن در مجلس معصيت مىدهند و حتّى نماز را در همچو مجلسى هم باطل مىدانند.
2. قال على (عليه السلام): «مَنْ مَلِكَ شَهوتَهَ كانَ تَقِيّا»[1]- كسى كه مالك شهوت خود باشد، متّقى است، يعنى متّقى كسى است كه: بتواند قوّه شهوانى خود را تحت اختيار خود گيرد و هچ موقع مغلوب آن نشود، همان طور كه انسان مالك و غالب بر اموال خود است، نه مغلوب آن.
3. قال على (عليه السلام): «المُتَّقى مَنْ اتِّقِى الذُّنوب»[2]- متّقى كسى است كه: از گناهان بپرهيزد و پروا داشته باشد و پرده عصمت، بين خود و خدا را ندرد.
4. قال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله): «تَمامُ التَّقوى انْ تَتَعلّم ما جَهِلتَ وتعمَلَ بما عَلِمتَ» حقيقت كمال تقوى اين است كه هرچه را نمىدانى ياد بگيرى، زيرا جهل عذر نيست و در روز جزا در جواب كسى كه مىگويد جاهل به احكام بودم خطاب مىشود (هلّا تعلّمت) چرا ياد نگرفتى؟ علاوه بر اين كه بر توشه علم مىافزائى بايد به آنچه انباشتهاى عمل كنى و الّا برف انبار كردن و عالم بىعمل بودن مثل درخت بىميوه است (العالِمُ بِلا عَمَل كالشَّجَرِ بِلا ثَمَر) و به تعبير قرآن (كَمَثَلِ الحِمارِ يَحْمِلُ اسفارا) به الاغى مىماند كه بر پشت آن كتاب انباشته شده، و چه بسا نمىداند بر روى او چه چيزى سنگينى مىكند.
5. قال على (عليه السلام) فى خطبه 16 نهجالبلاغه:
الا وَانَّ الخَطايا خَيْل شُمُس
[1]. غررالحكم.
[2]. همان.
حُمِل عَلَيها اهْلُها وخُلِعَتْ لجُمُها فَتَقَّحمَتْ بِهِم فى النّار، الا وانَّ التَّقوى مَطايا ذُلُل حُمِلَ عليها اهْلُها واعطوُا ازِمَّتَها فَاورَدتُهُم الجنّة.
حضرت در اين عبارات با تشبيه خود تعريف تقوى را مشخص مىكنند: اول وضعيت خطايا و غير متقين و سپس تقوى و متقين را مشخص مىكنند و چقدر زيبا ترسيم مىنمايند، مىفرمايند: آگاه باشيد كه معاصى مانند اسبهاى سركش لجام گسيختهاست كه بر آنها اهل خطا و گنهكاران سوار شده، و سرانجام سواران خود را به آتش مىاندازند، و در مقابل، تقوى و پرهيزگارى مانند شترهاى رامى است، كه مهارشان به دست سواران آنهاست و سواران آنها صاحبان تقوايند، و عاقبت اين مركبها سواران خود را به بهشت وارد مىكنند.
6. سُئِل امام المتقين على بن ابيطالب (عليه السلام)
عَن التَّقوى فقالَ (عليه السلام): هو انّه لَوْ وُضِعَ عَمَلُك على طَبَق ولم يَجْعَل عليه غِطاءٌ وطيفَ به على اهلِ الدّنيا لَما كان فيه شىٌ تَستَحى مِنْه.[1]
از على (عليه السلام) درباره تقوى سؤال شد حضرت فرمودند: تقوى اين است كه اگر عمل تو را در طبقى مكشوف و سر باز بگذارند و دور دنيا بگردانند، تا مردم ببينند، جهتى نباشد كه از آن حيا كنى و خجالت بكشى و يا به تعبير استاد اگر تمام اعمالت را از بلندگوى صحن مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) براى مردم بخوانند، خم به ابرو نياورى و خجالت نكشى.
ممكن است به ذهن كسى بيايد كه اين درحد عصمت است، مگر غير معصوم مىتواند، منطبق بر اين كلام على (عليه السلام) باشد؟! مىگوئيم، بله زيرا معصوم علاوه بر اين كه در محدوده عمل معصوم است، در محدوده نيت و فكر و تعقل
[1]. كتاب اثنا عشريه فى المواعظ العدديه، صفحه 434.
هم معصوم است، و حتّى فكر معصيت و نيت گناه را هم به ذهن مباركش خطور نمىدهد، و اين حديث فقط در محدوده اعمال و افعال صحبت مىكند، يعنى اگر انسانى عملى نداشت كه موجب حيا و خجالت او شود داراى ملكه تقوى است، اگرچه در صقع و ناحيه نيت دچار خطا شود، پس غير معصوم هم مىتواند مصداقى براى اين سخن گهربار على (عليه السلام) باشد.[1]
اهميت تقوى در قرآن
بعد از تفسير مفهوم تقوى به اهميت اجمالى آن در قرآن مىپردازيم، آيات زيادى در قرآن تقوى و اهميت آن را مورد بررسى قرار داده و ما فقط به هفت آيه بسنده مىكنيم:
1.(ذلكَ الكِتابُ لا رَيْبَ فيه هُىً للمُتَّقين)[2]اين كتاب يعنى قرآن شك و ريبى در آن نيست و هدايتگر متقين است. خداوند در اين آيه تقوى را زمينه پذيرش هدايت و متّقين را شايسته آن مىداند، اگر سؤال شود ما به سوى قرآن مىرويم تا متقى شويم، بعد از تحصيل ملكه تقوى ديگر لازم نيست به آن رجوع كنيم، زيرا اين رجوع اگر براى تحصيل ملكه تقوى باشد تحصيل حاصل است؟ جواب مىدهيم كه تقوى يك حقيقت مشككه و داراى مراحل مختلفى است همان گونه كه نور داراى مراتب مختلفى است (40 وات، 60 وات، 100 وات و غيره)، حداقل مرتبه تقوى تسليم حق بودن است اگرچه عقيده به خدا و پيغمبر نداشته باشد،
[1]. قابل توجه است كه تعريف دوگونه است: 1. تعريف به جنس و فصل يك شىء كه حقيقت آن مشخص مىشود 2. تعريف به عوارض. از 6 روايتى كه ذكر كرديم مىشود گفت معرف تقوى به عوارض بود يعنى از لازم پى به ملزوم بردن.
[2]. بقره، آيه 2.
و كسى اين مرتبه اول را دارد، كه لااقل جستجوگر باشد، و طالب حق، افرادى مثل ابوجهل حداقل درجه تقوى را هم نداشتند، زيرا در كنار درياى عظيم معارف حقّه بودند. و هر روز جوشش اين حقايق را از ميان دو لب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مىديدند، ولى استفاده نمىكردند، در عوض كسانى هم بودند و هستند و خواهند بود كه مثلًا بعد از حدود 1400 سال با اين كه دورافتادگان از اين دريا بودند، ولى حقايق را از ميان امواج هوا گرفتند، و به پيامبر نديده ايمان آوردند.
پس مراد از متقين در آيه كسانى هستند كه: لااقل زمين جان آنها شورهزار نباشد، و حداقل تقوى را داشته باشند و آماده پذيرش حق گردند و هرچه بيشتر به قرآن رجوع كنند روزنه وسيعترى از نور هدايت به قلب و زمين تاريك وجود آنها مىتابد، تا در نهايت تمام وجود آنها نورانى مىشود به نور الهى كه (اللّه نور السماوات والارض).
اگر كسى بگويد هدايت تشريعى خداوند براى كافر و مسلمان است، چرا اينجا مىفرمايد براى متقين است؟ مىگوييم بله، هدايت تشريعى براى همه است، امّانظر اين آيه به پذيرش و تأثر انسانهاست، كسانى از اين هدايت بهره مىبرند، كه حداقل مراتب تقوى را دارا باشند.
2.(وَاعْلموُا انَّ اللّه مَعَ المُتَّقين)- بدانيد كه خداوند مصاحب با متقين است، خداوند در اين آيه تقوى را زمينه مصاحبت با خودش معرفى مىنمايد، به طورى كه ديگر بهشت با تمام جلوههايش در نظر متقين هيچ جلوهاى ندارد، زيرا بهشت هم با جلوههاى ملكوتى خداوند، بهشت شده است.
3.(وَلَو انّ اهْلَ القُرى آمَنوُا وَاتّقُوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكات مِنَ