بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 245

1- در امورات خود به غير ربّ الارباب توجه نمى‌كند، و در هر حالى چه در فقر و غنا و چه در مرض و صحت و غيره روى التفات از او برنمى گرداند. از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه:

«مَنْ ضَعُفَ يَقينُه تَعَلِّق بالاسْباب و رَخَّصَ لِنفسه بذلك، واتَّبَع العادات واقاويل الناس بغير حقيقة والسَّعْى فى امور الدنيا و جمعها وامساكها مقرّاً باللسان انّه لا مانع ولا معطى الّا الله وانّ العبد لا يصيب الّا مارزق و قسّم له والجهد لا يزيد فى الرزق و يُنكِر ذلك بفعله و قلبه قال الله سبحانه «يَقُولُونَ بِافواهِهِم ما لَيسَ فِى قُلوُبِهِم وَاللهُ اعْلَمُ بِما يَكتُمُونَ».[1]

كسى كه يقينش ضعيف باشد متمسك به اسباب شده (و مسبب الاسباب را رها مى‌كند) و با اين تمسك و تعلّق به اسباب ترخيص و وسعتى براى خود فراهم مى‌كند، و تبعيت عادات و گفتارهاى مردم را بدون دورنگرى و حقيقت بينى خواهد كرد، و سعى و تلاش در امور دنيا و جمع آن و منع ديگران را از آنچه اندوخته پيشه خود مى‌كند، با زبان اقرار مى‌كند كه منع كننده و اعطا كننده‌اى غير از خدا نيست، و اينكه عبد نمى‌رسد مگر به آنچه خدا روزى و تقسيم براى او كرده، و تلاش چيزى در رزق نمى‌افزايد در حالى كه انكار مى‌كند اين مطالب را با عمل و قلبش خداوند سبحان (درباره اينان) فرموده: «مى‌گويند با زبان‌هاى خود آنچه را كه در قلوبشان نيست، و خداوند عالم است به آنچه اينان كتمان مى‌كنند.[2]

[1]. سوره آل عمران، آيه 161.

[2]. اين حديث منقول از (مصباح الشريعة و مفتاح الحفيقة) منسوب به امام صادق (عليه السلام) است و مرحوم مجلسى در مقدمه بحار درباره اين كتاب مى‌گويد: در آن (كتاب) مطالبى است كه به شك مى‌اندازد عاقل ماهر را و اسلوب آن شبيه به ساير كلمات ائمه عليهم‌السلام و آثار آنها نيست سپس مى‌گويد: سند اين كتاب منتهى به صوفيه مى‌شود، و از همين رو مشتمل بر بسيارى از اصطلاحات و روايات مشايخ آنها است (ترجمه پاورقى جامع السعادات، جلد 1، صفحه 156) در مورد اين كتاب در پاورقى صفحه 191 گذشت كه 4 نظر است و تفصيلش در پيشگفتار عرفان اسلامى آمده و صاحب كتاب عرفان اسلامى نسبت كتاب مصباح را به امام ششم عليه‌السّلام صحيح مى‌داند.


صفحه 246

2- درباره عبادت پروردگار خود چه در عَلَن و چه در خفا كوتاهى نكرده، و اوامر او را به كار انداخته، و از نواهى اجتناب مى‌كند، و به طور كلى يقين او به عظمت خداوند عامل سر بر خاك نهادن و خضوع در برابر پروردگار او است، و دائماً محزون است از مراحل بعد از مرگ، و اينكه دنيا به كسى وفا نمى‌كند، و به واسطه يقينى كه در اقيانوس وجود او موج مى‌زند، راضى به قضا و قدر الهى است، و اين علامات هر يك گنجى است كه بدون رنج ميسر نشود.

در داستان حضرت موسى و خضر (على نبينا و آله و عليهما السلام) در سوره كهف‌[1]دارد كه آن دو بزرگوار در شهرى مشغول ساختن ديوارى شدند، كه زير آن گنجى بود، مخصوص دو يتيمى كه پدر و مادرشان از صلحاء بودند، امام صادق (عليه السلام) مى‌فرمايند آن گنج (گنج مالى نبود بلكه) اين عبارات بود:

«بسم الله الرحمن الرحيم: عَجِبْتُ لِمَنْ ايقَنَ بالموت كيف يَفْرَح، وعجبت لِمَنْ أيقَنَ بالقَدر كيف يَحْزَن، وعَجِبْتُ لِمَنْ ايقَنَ بالدنيا وتَقَلّبِها باهلها كيف يركن اليها»:[2]

«به نام خداوند بخشنده مهربان، تعجب مى‌كنم از كسى كه يقين به مرگ دارد» چگونه خوشحال است، و تعجب مى‌كنم از كسى كه يقين به (قضا و) قدر الهى دارد (و مى‌داند هرچه خداوند متعال بخواهد همان است، خواه روزى و رزق و خواه ديگر مسائل باشد) چگونه محزون است، و تعجب مى‌كنم از كسى كه يقين (و شناخت) به دنيا و نحوه معامله و تحولات آن به اهل دنيا دارد، (مى‌داند كه دنيا فى‌نفسه چه جايگاهى در دستگاه خلقت دارد، و وسيله‌اى و مزرعه‌اى بيش نيست، و مى‌داند كه به اهل دنيا وفا نمى‌كند) چگونه اعتماد به آن مى‌كند».

[1]. «وَامّا الجدارُ فَكانَ لِغُلامين يُتيمَينِ فى المدينة و كانَ تحتَه كنْزٌ لَهُما و كانَ ابوهما صالحاً فَارادَ ربُك انْ يَبْلُغا اشُدَّهما ويَسْتَخرِجا كَنْزَهُما رَحْمةً مِنْ زَبّك وما فَعَلْتُه عَنْ امرى ذلك تَأويلُ مالَمْ تَسْتَطع عليه صَبْراً» (سوره كهف آيه 82).

[2].- جامع السعادات، جلد 1، صفحه 158.


صفحه 247

3- اين‌گونه افراد مستجاب الدعوة و صاحب كرامات‌اند، هر چه يقين بيشتر، جنبه تجرّد و غلبه بر امورات و تصرّف در آنها بيشتر است، يقين گوهر شب چراغى است كه با آن به مراحل عاليه‌اى مى‌توان رسيد، به نحوى كه مظهر ولى الله مى‌توان شدن، و در جهان تكوين تصرف كرد.

امام صادق (عليه السلام) فرمودند:

«اليقينُ يوُصِلُ العَبدَ الى كُلّ حال سَنِىّ و مَقام عجيب»

؛[1]يقين مى‌رساند بنده را به هر مرتبه بلند و مقام عجيبى (كه تصورش را نمى‌كرد).

در نزد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) صحبت از عيسى بن مريم (على نبيّنا و آله و عليه السلام) و اينكه وى بر روى آب راه مى‌رفت به ميان آمد، حضرت فرمودند:

«لوزادَ يَقينُه لَمَشى فى الهوى»[2]

(اگر يقين او بيشتر بود، بر روى هوا راه مى‌رفت).

از اين روايت به خوبى مى‌توان استفاده كرد كه كرامات رابطه مستقيم با ازدياد يقين دارد، هر چه يقين بيشتر كرامات و تصرفات وسيع‌تر و همچنين استفاده مى‌شود كه انبياء عليهم‌السلام با حفظ جلالت و بزرگوارى آنها داراى يقينى متفاوت بودند و از همه آنها افضل پيامبر گرامى اسلام محمدبن عبدالله (صلى الله عليه وآله) است كه از كلام منسوب به حضرت على (عليه السلام) مى‌توان اين مطلب را درك كرد، از مولى سؤال شد شما افضل هستيد يا موسى و عيسى عليهم‌السلام و غيره حضرت با استدلال فرمودند: «من»، وقتى سؤال شد شما افضل هستيد پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «انا عبد من عبيد محمد (صلى الله عليه وآله) يعنى: «من بنده‌اى از بندگان محمد (صلى الله عليه وآله) هستم».

وقتى يقين حاصل شد، بصيرت از آن زائيده مى‌شود(إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنْ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ)[3]بصير خواهد توانست‌

[1]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 159.

[2]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 160- 159.

[3]. سوره اعراف، آيه 201.


صفحه 248

جنت و اهل آن و دوزخ و ساكنان آن را نظاره‌گر باشد، اگر اين بصيرت حال شد، همان گونه كه آتش را در دهان نمى‌گذارد، خوردن مال يتيم را هم جائز نمى‌شمرد، زيرا چنان‌كه از قرآن استفاده مى‌شود، مال يتيم خوردن مثل آتش خوردن است،«انّ الذين يأكلونَ اموال اليتامى ظُلْماً انّما ياكُلون فى بطونهم ناراً وسَيَصْلونَ سعيرا»[1]«محققاً كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و به غير حق مى‌خورند (دخل و تصرف مى‌كنند) جز اين نيست كه در شكم‌هاى خود آتش داخل مى‌كنند و به زودى به آتش انداخته مى‌شوند».

همچنين خداوند متعال درباره علماء يهودى كه با اخذ رشوه كلمات حق را در تورات بدل كرده و كتمان مى‌كنند، مى‌فرمايد:«اوُلئك ما يَأكلُونَ فى بُطونِهم الّا النّار»؛[2]«آنها جاى نمى‌دهند در شكم‌هاى خود الّا آتش را».

آرى اگر بصيرت آمده حقايق اشيا براى بصير آشكار شده تا جايى كه مولى على (عليه السلام) درباره خود مى‌فرمايد:«لَو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازْدَدْتُ يَقينا»؛ اگر پرده‌ها كنار رود (ذره‌اى) به يقين من افزوده نمى‌شود.

در ماده يقين سفينة البحار[3]اسحق بن عمار از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه حضرت فرمودند «پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) نماز صبح را با مردم اقامه كردند[4]سپس نظر كردند، به جوانى كه در حال چُرت زدن بود، و سرش به طرف پايين متمايل مى‌شد، رنگى زرد و جسمى نحيف و چشمانى گود رفته داشت، پيامبر از او پرسيدند:

كيف اصبحت يا فلان‌

(چگونه صبح كردى) گفت:

«اصبحت يا رسول الله موقِناً»

(اى‌

[1]. سوره نسا، آيه 10.

[2]. سوره بقره 174 و سفينة البحار، جلد 1 ماده يقين.

[3]. سفينة البحار، جلد 2، چاپ انتشارات فراهانى، صفحه 733.

[4]. در نسخه كافى به نماز صبح تصريح دارد: ان رسول الله صلى الله عليه و آله صلّى بالنّاس الصبح ...» (رسول خدا نماز صبح را با مردم گزاردند) (نقل از شرح خوئى ذيل همين فراز).


صفحه 249

رسول خدا صبح كردم در حال يقين پيامبر تعجب كرده و فرمودند:

«انّ لكلّ يقين حقيقةً فما حقيقة يقينك»

(براى هر يقينى علامتى است، پس علامت يقين تو چيست؟ عرض كرد يقين من، مرا محزون و خواب را از ديدگانم ربوده، و مرا به تشنگى روزه در روزهاى گرم وادار كرده است، نَفْسَم را از دنيا و آنچه در آن است كنار كشيده‌ام، و

«كَانّى انْظُرُ الى عرش ربّى وقد نُصِبَ للحساب وحشر الخلائق لذلك وانَا فيهم و كَانّى انْظُرُ الى اهلِ الجنّة يَتَنَعَّمونَ فى الجنّة و يَتَعُارَفُونَ عَلَى الارائك، مُتّكِئون وكَانّى انْظُرُ الى اهْل النّار وَهُم فيها مُعَذَّبوُن مُصْطَرِحوُن وكَانّى الان اسمَعُ زفيرَ النّار يَدوُر فى مَسامِعى»:

«گويا نظر مى‌كنم و مى‌بينم عرش الهى را كه: حساب بر پا شده، و خلائق محشور شده، براى محاسبه، و من در بين آنها هستم، و گويا نظر مى‌كنم و (بالعيان مى‌بينم) كه اهل بهشت متنَعّم در آن هستند، و يكديگر را شناخته و بر تخت‌ها تكيه زده‌اند، و گويا نظر به اهل آتش مى‌كنم كه در آن مَعَذَّبند، و ناله مى‌كشند، و مثل اين است كه الان صداى آتش در گوشم طنين افكن است». پيامبر فرمودند:

«هذا عبدٌ نوّر الله قلبه بالايمان»:

«اين بنده‌اى است كه خداوند قلب او را با نور ايمان روشنى بخشيده است».

سپس پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به او سفارش كردند: «دائماً با اين حالت ملازم باش»، آن جوان از پيامبر خواست كه براى او از خداوند شهادت طلب كنند، پيامبر دعا كرده و پس از مدتى در يكى از غزوات بعد از 9 نفر ديگر به شهادت رسيد.

بعضى از محققين گويند اين بصيرت و بينايى كه در روايت به آن اشاره شده به زيادى ايمان و شدت يقين ميسر گردد، و اين دو، صاحب خود را به مرحله اطلاع بر حقايق اشيا اعم از محسوس و معقولش مى‌رسانند، پس حجاب‌ها منكشف و پرده‌ها كنار مى‌رود، و به وضوح و يقين، آنها را بدون شائبه شكى بالعيان مى‌بيند، و قلب او مطمئن و روحش در استراحت به سر

مى‌برد، و اين حكمت حقيقتى است كه به‌


صفحه 250

هر كس اعطاء شود، خير كثير به او اعطا شده است.

در بحث منابع شناخت و معرفت به منبعى به نام مكاشفه و شهود مى‌رسيم، يعنى درك و حسّى غير از اين درك و حس معمولى، همان منبعى كه اين جوان به آن رسيده است، درك و حسى كه حقايق اشيا براى انسان همان‌گونه كه هست مشهود مى‌گردد، شواهدى هم از آيات و روايات مى‌توان استفاده كرد.

1- نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مسلمانان فرمودند: «بياييد به قبرستان بقيع رويم و در آنجا نماز ميّت گزاريم، زيرا برادرى از شما به نام نجاشى فوت كرده است او علاقمند به اسلام و پناه دهنده مهاجرين مسلمان بود»، پيامبر (صلى الله عليه وآله) به همراه اصحاب به بقيع آمدند و در آنجا نماز گزاردند گويى حضرت با چشمان مبارك خود نجاشى را نظاره مى‌كردند، اين كار چشم عادى نيست، اين عمل چشم غير مسلح به يقين نيست، بلكه دركى و شعورى ماوراء درك و شعور ظاهرى است، اين شهود است.

2- درباره جنگ موته دارد كه لشكر اسلام به سركردگى جعفربن ابيطالب به سرحدّات شام و حجاز رفتند، در حالى كه نيروهاى اسلام قريب 3000 و لشكر دشمن قريب 100000 بودند، جعفر، عبدالله بن رواحه و زيد بن حارثه از شهدا اين جهاد بودند، ولى در نتيجه مسلمانان بدون شكست از ميدان بازگشته و دشمن عقب‌نشينى كرد، فاصله مكه تا سرحدات شام بسيار زياد است، ولى روايت كرده‌اند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) نماز صبح را خوانده، و بر منبر صعود كرده، فرمودند: «الان سربازان اسلام در مقابل كفر قرار گرفته، پرچم به دست جعفر است، آه دست راستش را قطع كردند، بعد دست چپش را، پرچم را به سينه چسبانيد، آه بر زمين افتاد، رواحه پرچم را برداشت، گويا پستى و بلندى‌ها تعديل شده، و زمينى مسطح در برابر پيامبر (صلى الله عليه وآله) ايجاد شده كه همچون خبرنگارى كه از نزديك واقعه را نظاره‌گر است،

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به تماشا و گزارش نشسته‌اند، آيا اين درك عقل است، يا ديده‌اى از ديد چشم ظاهرى، نه اين بينش و نگرشى از درون جان و چشمى از ژرفاى نهاد آدمى است، اين درك‌


صفحه 251

سومى وراء عقل و چشم ظاهرى است.

3- درباره جنگ احد آمده، زمانى كه جنگ خاتمه يافت، على (عليه السلام) به نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمده و عرض كردند: «مردم فرار كرده بودند، و شما تنها بوديد، من مثل پروانه گرد شما مى‌گشتم، 16 ضربه سنگين بر بدنم وارد آمد، در 4 ضربه روى خاك افتادم، و هر بار مى‌ديدم شخص خوشرو خوشبويى زير بازوى مرا مى‌گيرد، و بلندم مى‌كند، و مى‌گويد: بشتاب به يارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)، اين شخص كه بود»؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «جبرئيل امين بود».[1]

بعد از همين جنگ مكالمات بسيار جالبى بين مولى و پيامبر (صلى الله عليه وآله) انجام گرفته كه خود حضرت على (عليه السلام) در نهج‌البلاغه‌[2]به آن اشاره كرده است: على (عليه السلام) با حالتى غمگين به نزد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) آمده و پيامبر (صلى الله عليه وآله) علت ناراحتى او را جويا شدند، على (عليه السلام) عرض كرد افسوس مى‌خورم كه چرا شهيد نشدم، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «على جان غصّه نخور

«ابْشِز فَانّ الشهادة مِنْ وراءك ... فكيف صبُرك اذاً»:

«بشارت باد تو را، زيرا به شهادت خواهى رسيد ... پس چگونه است صبر تو در آن هنگام؟!» حضرت در جواب مى‌گويد:

«يا رسول الله: ليس هذا من مواطِنِ الصبر ولكّن من مواطِنِ البُشْرى والشكر»:

«اى رسول خدا: اين مقام، از مواضع صبر نيست، بلكه از مواضع بشارت و شكر است) صبر در برابر مصيبت و نقمت است، و شهادت نعمت و كرامت است، سؤال كنيد، چقدر شكر مى‌كنى؟

آرى مردم آزاده و دورانديش و طالب سعادت بايد به تماشاگه راز اين متّقى آيند، و از جلوه‌هاى يقين و معرفت او طرفى بندند، و از نداى ملكوتى‌

«فزت و ربّ الكعبه»

او بعد از شكافتن فرق نازنينش بهره برگيرند، و به هوش باشند، از فردى الهام گيرند كه وقتى او در اثر آن ضربت به بستر بيمارى افتاد و ممنوع الملاقات‌

شد و امام حسن (عليه السلام)

[1]. شبلنجى اين قسمت را در نورالابصار چاپ دارالفكر، صفحه 97 آورده است.

[2]. خطبه 155، فيض‌الاسلام و 156 صبحى صالح.


صفحه 252

فقط به اصبغ بن نباته آن يار با وفاى امام اجازه ملاقات مى‌دهند، و خود را روى پاى مولى انداخته و اشك مى‌ريزد، و به اصبغ مى‌فرمايند: «من به سوى بهشت و خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى‌روم، من به سوى سعادت و شرافت مى‌شتابم» (آفرين به اين يقين و اعتقاد) اصبغ در جواب مى‌گويد: از طرف خود و شيعيان مى‌گريم كه بعد از شما يتيم مى‌شوند، و چه خوش گفت كه واقعاً بعد از مولى يتيم شدند.

مولى در نهج‌البلاغه عبارتى دراند كه معمولًا به امام معصوم (عليه السلام) تفسير مى‌كنند، ولى قرائنى هست كه جمعى از پرهيزكاران را هم شامل مى‌شود، و تعليل حضرت گوياى اين واقعيت است.

حضرت به كميل مى‌فرمايند؛ ... «هرگز روى زمين خالى نمى‌شود. از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار، و يا ترسان و پنهان!!

تا دلائل الهى و نشانه‌هاى روشن او باطل نگردد، ولى آنها چند نفرند و كجا هستند؟ به خدا سوگند آنها تعدادشان كم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار است.

خدا به وسيله آنها حجت‌ها و دلائلش را حفظ مى‌كند تا به افرادى كه نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلب افرادى شبيه خود بيفشانند».

«هَجَم بهم العلُم على حقيقة البصيرة و باشَروا رَوح‌[1]اليقين وَاستلانوا ما استَوعرهُ المترفوُن وَأَنِسَوُا بِما استوحَشَ مِنه الجاهلون، وصَحِبوُا الدنيا بابدان ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بالمَحَلِّ الْاعلى، اولئك خُلَفاءُ الله فى أرضِه والدّعاة الى دينه، اه اه شوقاً الى رُؤيَتِهم».

«علم و دانش با حقيقت و بصيرت به آنها روى آورده، و روح يقين را لمس كرده‌اند و آنچه دنياپرستان هوس‌باز مشكل مى‌شمرند بر آنها آسان است.

[1]. نسخه فيض رَوح بفتح اول دارد كه به معناى راحتى و آسودگى و نسخه صبحى صالح روُح بضمّ اوّل درد كه معنى آن واضح است.