بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 249

رسول خدا صبح كردم در حال يقين پيامبر تعجب كرده و فرمودند:

«انّ لكلّ يقين حقيقةً فما حقيقة يقينك»

(براى هر يقينى علامتى است، پس علامت يقين تو چيست؟ عرض كرد يقين من، مرا محزون و خواب را از ديدگانم ربوده، و مرا به تشنگى روزه در روزهاى گرم وادار كرده است، نَفْسَم را از دنيا و آنچه در آن است كنار كشيده‌ام، و

«كَانّى انْظُرُ الى عرش ربّى وقد نُصِبَ للحساب وحشر الخلائق لذلك وانَا فيهم و كَانّى انْظُرُ الى اهلِ الجنّة يَتَنَعَّمونَ فى الجنّة و يَتَعُارَفُونَ عَلَى الارائك، مُتّكِئون وكَانّى انْظُرُ الى اهْل النّار وَهُم فيها مُعَذَّبوُن مُصْطَرِحوُن وكَانّى الان اسمَعُ زفيرَ النّار يَدوُر فى مَسامِعى»:

«گويا نظر مى‌كنم و مى‌بينم عرش الهى را كه: حساب بر پا شده، و خلائق محشور شده، براى محاسبه، و من در بين آنها هستم، و گويا نظر مى‌كنم و (بالعيان مى‌بينم) كه اهل بهشت متنَعّم در آن هستند، و يكديگر را شناخته و بر تخت‌ها تكيه زده‌اند، و گويا نظر به اهل آتش مى‌كنم كه در آن مَعَذَّبند، و ناله مى‌كشند، و مثل اين است كه الان صداى آتش در گوشم طنين افكن است». پيامبر فرمودند:

«هذا عبدٌ نوّر الله قلبه بالايمان»:

«اين بنده‌اى است كه خداوند قلب او را با نور ايمان روشنى بخشيده است».

سپس پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به او سفارش كردند: «دائماً با اين حالت ملازم باش»، آن جوان از پيامبر خواست كه براى او از خداوند شهادت طلب كنند، پيامبر دعا كرده و پس از مدتى در يكى از غزوات بعد از 9 نفر ديگر به شهادت رسيد.

بعضى از محققين گويند اين بصيرت و بينايى كه در روايت به آن اشاره شده به زيادى ايمان و شدت يقين ميسر گردد، و اين دو، صاحب خود را به مرحله اطلاع بر حقايق اشيا اعم از محسوس و معقولش مى‌رسانند، پس حجاب‌ها منكشف و پرده‌ها كنار مى‌رود، و به وضوح و يقين، آنها را بدون شائبه شكى بالعيان مى‌بيند، و قلب او مطمئن و روحش در استراحت به سر

مى‌برد، و اين حكمت حقيقتى است كه به‌


صفحه 250

هر كس اعطاء شود، خير كثير به او اعطا شده است.

در بحث منابع شناخت و معرفت به منبعى به نام مكاشفه و شهود مى‌رسيم، يعنى درك و حسّى غير از اين درك و حس معمولى، همان منبعى كه اين جوان به آن رسيده است، درك و حسى كه حقايق اشيا براى انسان همان‌گونه كه هست مشهود مى‌گردد، شواهدى هم از آيات و روايات مى‌توان استفاده كرد.

1- نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مسلمانان فرمودند: «بياييد به قبرستان بقيع رويم و در آنجا نماز ميّت گزاريم، زيرا برادرى از شما به نام نجاشى فوت كرده است او علاقمند به اسلام و پناه دهنده مهاجرين مسلمان بود»، پيامبر (صلى الله عليه وآله) به همراه اصحاب به بقيع آمدند و در آنجا نماز گزاردند گويى حضرت با چشمان مبارك خود نجاشى را نظاره مى‌كردند، اين كار چشم عادى نيست، اين عمل چشم غير مسلح به يقين نيست، بلكه دركى و شعورى ماوراء درك و شعور ظاهرى است، اين شهود است.

2- درباره جنگ موته دارد كه لشكر اسلام به سركردگى جعفربن ابيطالب به سرحدّات شام و حجاز رفتند، در حالى كه نيروهاى اسلام قريب 3000 و لشكر دشمن قريب 100000 بودند، جعفر، عبدالله بن رواحه و زيد بن حارثه از شهدا اين جهاد بودند، ولى در نتيجه مسلمانان بدون شكست از ميدان بازگشته و دشمن عقب‌نشينى كرد، فاصله مكه تا سرحدات شام بسيار زياد است، ولى روايت كرده‌اند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) نماز صبح را خوانده، و بر منبر صعود كرده، فرمودند: «الان سربازان اسلام در مقابل كفر قرار گرفته، پرچم به دست جعفر است، آه دست راستش را قطع كردند، بعد دست چپش را، پرچم را به سينه چسبانيد، آه بر زمين افتاد، رواحه پرچم را برداشت، گويا پستى و بلندى‌ها تعديل شده، و زمينى مسطح در برابر پيامبر (صلى الله عليه وآله) ايجاد شده كه همچون خبرنگارى كه از نزديك واقعه را نظاره‌گر است،

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به تماشا و گزارش نشسته‌اند، آيا اين درك عقل است، يا ديده‌اى از ديد چشم ظاهرى، نه اين بينش و نگرشى از درون جان و چشمى از ژرفاى نهاد آدمى است، اين درك‌


صفحه 251

سومى وراء عقل و چشم ظاهرى است.

3- درباره جنگ احد آمده، زمانى كه جنگ خاتمه يافت، على (عليه السلام) به نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمده و عرض كردند: «مردم فرار كرده بودند، و شما تنها بوديد، من مثل پروانه گرد شما مى‌گشتم، 16 ضربه سنگين بر بدنم وارد آمد، در 4 ضربه روى خاك افتادم، و هر بار مى‌ديدم شخص خوشرو خوشبويى زير بازوى مرا مى‌گيرد، و بلندم مى‌كند، و مى‌گويد: بشتاب به يارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)، اين شخص كه بود»؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «جبرئيل امين بود».[1]

بعد از همين جنگ مكالمات بسيار جالبى بين مولى و پيامبر (صلى الله عليه وآله) انجام گرفته كه خود حضرت على (عليه السلام) در نهج‌البلاغه‌[2]به آن اشاره كرده است: على (عليه السلام) با حالتى غمگين به نزد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) آمده و پيامبر (صلى الله عليه وآله) علت ناراحتى او را جويا شدند، على (عليه السلام) عرض كرد افسوس مى‌خورم كه چرا شهيد نشدم، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «على جان غصّه نخور

«ابْشِز فَانّ الشهادة مِنْ وراءك ... فكيف صبُرك اذاً»:

«بشارت باد تو را، زيرا به شهادت خواهى رسيد ... پس چگونه است صبر تو در آن هنگام؟!» حضرت در جواب مى‌گويد:

«يا رسول الله: ليس هذا من مواطِنِ الصبر ولكّن من مواطِنِ البُشْرى والشكر»:

«اى رسول خدا: اين مقام، از مواضع صبر نيست، بلكه از مواضع بشارت و شكر است) صبر در برابر مصيبت و نقمت است، و شهادت نعمت و كرامت است، سؤال كنيد، چقدر شكر مى‌كنى؟

آرى مردم آزاده و دورانديش و طالب سعادت بايد به تماشاگه راز اين متّقى آيند، و از جلوه‌هاى يقين و معرفت او طرفى بندند، و از نداى ملكوتى‌

«فزت و ربّ الكعبه»

او بعد از شكافتن فرق نازنينش بهره برگيرند، و به هوش باشند، از فردى الهام گيرند كه وقتى او در اثر آن ضربت به بستر بيمارى افتاد و ممنوع الملاقات‌

شد و امام حسن (عليه السلام)

[1]. شبلنجى اين قسمت را در نورالابصار چاپ دارالفكر، صفحه 97 آورده است.

[2]. خطبه 155، فيض‌الاسلام و 156 صبحى صالح.


صفحه 252

فقط به اصبغ بن نباته آن يار با وفاى امام اجازه ملاقات مى‌دهند، و خود را روى پاى مولى انداخته و اشك مى‌ريزد، و به اصبغ مى‌فرمايند: «من به سوى بهشت و خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى‌روم، من به سوى سعادت و شرافت مى‌شتابم» (آفرين به اين يقين و اعتقاد) اصبغ در جواب مى‌گويد: از طرف خود و شيعيان مى‌گريم كه بعد از شما يتيم مى‌شوند، و چه خوش گفت كه واقعاً بعد از مولى يتيم شدند.

مولى در نهج‌البلاغه عبارتى دراند كه معمولًا به امام معصوم (عليه السلام) تفسير مى‌كنند، ولى قرائنى هست كه جمعى از پرهيزكاران را هم شامل مى‌شود، و تعليل حضرت گوياى اين واقعيت است.

حضرت به كميل مى‌فرمايند؛ ... «هرگز روى زمين خالى نمى‌شود. از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار، و يا ترسان و پنهان!!

تا دلائل الهى و نشانه‌هاى روشن او باطل نگردد، ولى آنها چند نفرند و كجا هستند؟ به خدا سوگند آنها تعدادشان كم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار است.

خدا به وسيله آنها حجت‌ها و دلائلش را حفظ مى‌كند تا به افرادى كه نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلب افرادى شبيه خود بيفشانند».

«هَجَم بهم العلُم على حقيقة البصيرة و باشَروا رَوح‌[1]اليقين وَاستلانوا ما استَوعرهُ المترفوُن وَأَنِسَوُا بِما استوحَشَ مِنه الجاهلون، وصَحِبوُا الدنيا بابدان ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بالمَحَلِّ الْاعلى، اولئك خُلَفاءُ الله فى أرضِه والدّعاة الى دينه، اه اه شوقاً الى رُؤيَتِهم».

«علم و دانش با حقيقت و بصيرت به آنها روى آورده، و روح يقين را لمس كرده‌اند و آنچه دنياپرستان هوس‌باز مشكل مى‌شمرند بر آنها آسان است.

[1]. نسخه فيض رَوح بفتح اول دارد كه به معناى راحتى و آسودگى و نسخه صبحى صالح روُح بضمّ اوّل درد كه معنى آن واضح است.


صفحه 253

آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته‌اند در دنيا با بد نهايى زندگى مى‌كنند كه ارواحشان به جهان بالا پيوند دارد. آنها خلفاى الهى در زمين‌اند و دعوت كنندگان به دين خدا. آه آه چقدر اشتياق ديدار آنها را دارم».[1]

آرى از چيزهايى كه جاهلان از آن وحشت دارند، ولى پرهيزكاران با آنها مأنوس‌اند، جاهلان از تنهايى خوف دارند، و زمزمه زبان قلب آنها اين است، خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو، ولى متّقى گويد هم‌رنگ جماعت شدنت رسوايى است،

«لا تَسْتَوحشوا فى طَريقِ الهُدى لقِلّةِ اهلِه‌»

[2]: «در مسير هدايت و حق از كمى ياور احساس وحشت نكنيد» اگر همه در خط شرق و غرب هستند تو در مسير نه شرقى نه غربى سير كن و بمان و وحشت نداشته باش كه راه همين است و بس. پس روح ايمان يقين است، بايد عبادت مرد تا به مقام يقين رسيد.

قرآن مى‌فرمايد:«وَاعْبُد رَبَّك حَتّى يَاْتَيَك اليَقينُ»[3]تفسير معروف اين كلام چنين است كه عبادت كن تا زمان مرگ (يقين را كنايه از مرگ مى‌گيرد) زيرا در آن لحظات انسان يقين مى‌كند، كه تمام ابلاغات رُسُل و ائمه عليهم‌السّلام حقيقت بوده است، در آن لحظات شهود حاصل شده، پرده‌ها كنار رفته، و حقايق را زير سايه نور يقين مى‌بيند، مفسرين شاهدى بر اين تفسير كه يقين كنايه از مرگ است ذكر كرده‌اند، و آن اين است:«كُنّا نُكذِّبُ بيَومِ الدِّينِ- حَتّى أَتانَا اليقينُ»[4]: «ما تكذيب قيامت را مى‌كرديم تا اينكه مرگ به سوى ما آمد» (و در آن لحظه يقين به گفتار الهى كرديم).

[1]. نهج‌البلاغه، كلمات قصار، كلمه 139 فيض‌الاسلام و 147 صبحى صالح‌

[2]. نهج‌البلاغه، خطبه 201 صبحى صالح- 192 فيض‌الاسلام.

[3]. سوره حجر آيه 99.

[4]. سوره المدثّر آيات 46 و 47.


صفحه 254

تفسير ديگرى كه استاد احتمال داده‌اند، اين است كه مراد از يقين مرتبه و مقام يقين باشد، مثلًا مى‌گوييم تجارت كن تا سود ببرى، زراعت كن تا نفع ببرى، اينجا هم مى‌گوييم عبادت كن تا خداوند مقام يقين را به تو عنايت كند، البته قابل توجه است كه مراد اين نيست كه وقتى به درجه يقين رسيدى، ديگر عبادت مكن، چنان‌چه بعضى از متصوفه گفته‌اند، و اين آيه را هم دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده‌اند، زيرا به تعبير استاد در تفسير نمونه اين گفتار بى‌اساس و بى‌پايه‌اى است چرا كه اولًا: به شهادت بعضى از آيات قرآن ... يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود، ثانياً: مخاطب به اين سخن، پيامبر (صلى الله عليه وآله) است، و مقام يقين پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر همه محرز است، آيا كسى مى‌تواند ادعا كند، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است؟!.

ثالثاً: سيره و اخبار متواتر نشان مى‌دهد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نكرد، و على (عليه السلام) در محراب عبادت به شهادت رسيد و همچنين ساير امامان عليهم‌السّلام».[1]

مرحوم الهى در ذيل‌(فهم والجنة كمن قد رَآها فهم فيها منعمّون)چنين گويد:

تو گويى آن گروه عشق سيرت‌

عيان بينند با چشم بصيرت‌

چو ارواح نهان، غيب جهان را

مكان خود بهشت جاودان را

همه در شادى و عيش و تنعّم‌

بدان گلشن چو بلبل در ترنّم‌

[1]. تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 143.


صفحه 255

چه گلشن منظر زيباى دلبر

در آنجا خار گل، خاشاك عنبر

چه گلشن زانعكاس طلعت يار

هزاران باغ گل در هر سر خار

خوشا آنان كه با دلهاى مسرور

نشينند اندر آن گلزار پر نور

خوش آن آزاد مردان كز نكويى‌

بهشتى گشته جانهاشان تو گويى‌

خوش آن ارواح پاك عرش پرواز

در آن باغ تجرّد نغمه پرداز

به گلزار حيات جاودانى‌

چو گل ليك ايمن از باد خزانى‌

نشسته روبروى يك دگرشاد

زهر رنج و غم و انديشه آزاد

خوشا وقت خوش آن پاك جانها

بهشتى روى و عرشى آشيان‌ها

سپس در ذيل (و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون) گويد:

هم آنانرا تو گويى زآتش عشق‌

به طور دل فروزان تابش عشق‌

عيان گرديده دوزخ زاشتياقش‌

چه دوزخ؟ دوزخ دارالفراقش‌

جهنمشان فراق آتش افروز

زند شعله بر آن دل‌هاى پرسوز


صفحه 256

جهنم پارسايان را فراق است‌

زفيرش شعله‌هاى اشتياق است‌

شرار شوق چون آتش فروزد

دل پرهيزكاران را بسوزد

وگر نه شعله دوزخ شود سرد

بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد

زآهى كز فراق يار خيزد

هزاران سال دوزخ مى‌گريزد

به دوزخ اهل عصيان در عذابند

كه چون حيوان بكار خورد و خوابند

تو را گرديده جان باز بودى‌

بگوشت زان جهان آواز بودى‌

زدود آه مظلومان در اين دار

شرار دوزخى بودت پديدار

چو شعله خشم و كين بينى ندانى‌

كه هست اين شعله دوزخ را نشانى‌

چو بينى گرگ خو خلق ستمكار

عيان زآنخوى گردد شعله نار

ز هر تخمى كه در اين كشتزار است‌

يكى خرمن تو را پايان كار است‌

چو خار شهوت و خشم و هوايى‌

سزاى دوزخ قهر خدايى‌