فقط به اصبغ بن نباته آن يار با وفاى امام اجازه ملاقات مىدهند، و خود را روى پاى مولى انداخته و اشك مىريزد، و به اصبغ مىفرمايند: «من به سوى بهشت و خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مىروم، من به سوى سعادت و شرافت مىشتابم» (آفرين به اين يقين و اعتقاد) اصبغ در جواب مىگويد: از طرف خود و شيعيان مىگريم كه بعد از شما يتيم مىشوند، و چه خوش گفت كه واقعاً بعد از مولى يتيم شدند.
مولى در نهجالبلاغه عبارتى دراند كه معمولًا به امام معصوم (عليه السلام) تفسير مىكنند، ولى قرائنى هست كه جمعى از پرهيزكاران را هم شامل مىشود، و تعليل حضرت گوياى اين واقعيت است.
حضرت به كميل مىفرمايند؛ ... «هرگز روى زمين خالى نمىشود. از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار، و يا ترسان و پنهان!!
تا دلائل الهى و نشانههاى روشن او باطل نگردد، ولى آنها چند نفرند و كجا هستند؟ به خدا سوگند آنها تعدادشان كم و قدر و مقامشان نزد خدا بسيار است.
خدا به وسيله آنها حجتها و دلائلش را حفظ مىكند تا به افرادى كه نظير آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلب افرادى شبيه خود بيفشانند».
«هَجَم بهم العلُم على حقيقة البصيرة و باشَروا رَوح[1]اليقين وَاستلانوا ما استَوعرهُ المترفوُن وَأَنِسَوُا بِما استوحَشَ مِنه الجاهلون، وصَحِبوُا الدنيا بابدان ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بالمَحَلِّ الْاعلى، اولئك خُلَفاءُ الله فى أرضِه والدّعاة الى دينه، اه اه شوقاً الى رُؤيَتِهم».
«علم و دانش با حقيقت و بصيرت به آنها روى آورده، و روح يقين را لمس كردهاند و آنچه دنياپرستان هوسباز مشكل مىشمرند بر آنها آسان است.
[1]. نسخه فيض رَوح بفتح اول دارد كه به معناى راحتى و آسودگى و نسخه صبحى صالح روُح بضمّ اوّل درد كه معنى آن واضح است.
آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند در دنيا با بد نهايى زندگى مىكنند كه ارواحشان به جهان بالا پيوند دارد. آنها خلفاى الهى در زميناند و دعوت كنندگان به دين خدا. آه آه چقدر اشتياق ديدار آنها را دارم».[1]
آرى از چيزهايى كه جاهلان از آن وحشت دارند، ولى پرهيزكاران با آنها مأنوساند، جاهلان از تنهايى خوف دارند، و زمزمه زبان قلب آنها اين است، خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو، ولى متّقى گويد همرنگ جماعت شدنت رسوايى است،
«لا تَسْتَوحشوا فى طَريقِ الهُدى لقِلّةِ اهلِه»
[2]: «در مسير هدايت و حق از كمى ياور احساس وحشت نكنيد» اگر همه در خط شرق و غرب هستند تو در مسير نه شرقى نه غربى سير كن و بمان و وحشت نداشته باش كه راه همين است و بس. پس روح ايمان يقين است، بايد عبادت مرد تا به مقام يقين رسيد.
قرآن مىفرمايد:«وَاعْبُد رَبَّك حَتّى يَاْتَيَك اليَقينُ»[3]تفسير معروف اين كلام چنين است كه عبادت كن تا زمان مرگ (يقين را كنايه از مرگ مىگيرد) زيرا در آن لحظات انسان يقين مىكند، كه تمام ابلاغات رُسُل و ائمه عليهمالسّلام حقيقت بوده است، در آن لحظات شهود حاصل شده، پردهها كنار رفته، و حقايق را زير سايه نور يقين مىبيند، مفسرين شاهدى بر اين تفسير كه يقين كنايه از مرگ است ذكر كردهاند، و آن اين است:«كُنّا نُكذِّبُ بيَومِ الدِّينِ- حَتّى أَتانَا اليقينُ»[4]: «ما تكذيب قيامت را مىكرديم تا اينكه مرگ به سوى ما آمد» (و در آن لحظه يقين به گفتار الهى كرديم).
[1]. نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 139 فيضالاسلام و 147 صبحى صالح
[2]. نهجالبلاغه، خطبه 201 صبحى صالح- 192 فيضالاسلام.
[3]. سوره حجر آيه 99.
[4]. سوره المدثّر آيات 46 و 47.
تفسير ديگرى كه استاد احتمال دادهاند، اين است كه مراد از يقين مرتبه و مقام يقين باشد، مثلًا مىگوييم تجارت كن تا سود ببرى، زراعت كن تا نفع ببرى، اينجا هم مىگوييم عبادت كن تا خداوند مقام يقين را به تو عنايت كند، البته قابل توجه است كه مراد اين نيست كه وقتى به درجه يقين رسيدى، ديگر عبادت مكن، چنانچه بعضى از متصوفه گفتهاند، و اين آيه را هم دستاويزى براى ترك عبادت قرار دادهاند، زيرا به تعبير استاد در تفسير نمونه اين گفتار بىاساس و بىپايهاى است چرا كه اولًا: به شهادت بعضى از آيات قرآن ... يقين به معنى مرگ است، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخيان، براى همه خواهد بود، ثانياً: مخاطب به اين سخن، پيامبر (صلى الله عليه وآله) است، و مقام يقين پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر همه محرز است، آيا كسى مىتواند ادعا كند، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است؟!.
ثالثاً: سيره و اخبار متواتر نشان مىدهد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نكرد، و على (عليه السلام) در محراب عبادت به شهادت رسيد و همچنين ساير امامان عليهمالسّلام».[1]
مرحوم الهى در ذيل(فهم والجنة كمن قد رَآها فهم فيها منعمّون)چنين گويد:
تو گويى آن گروه عشق سيرت
عيان بينند با چشم بصيرت
چو ارواح نهان، غيب جهان را
مكان خود بهشت جاودان را
همه در شادى و عيش و تنعّم
بدان گلشن چو بلبل در ترنّم
[1]. تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 143.
چه گلشن منظر زيباى دلبر
در آنجا خار گل، خاشاك عنبر
چه گلشن زانعكاس طلعت يار
هزاران باغ گل در هر سر خار
خوشا آنان كه با دلهاى مسرور
نشينند اندر آن گلزار پر نور
خوش آن آزاد مردان كز نكويى
بهشتى گشته جانهاشان تو گويى
خوش آن ارواح پاك عرش پرواز
در آن باغ تجرّد نغمه پرداز
به گلزار حيات جاودانى
چو گل ليك ايمن از باد خزانى
نشسته روبروى يك دگرشاد
زهر رنج و غم و انديشه آزاد
خوشا وقت خوش آن پاك جانها
بهشتى روى و عرشى آشيانها
سپس در ذيل (و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون) گويد:
هم آنانرا تو گويى زآتش عشق
به طور دل فروزان تابش عشق
عيان گرديده دوزخ زاشتياقش
چه دوزخ؟ دوزخ دارالفراقش
جهنمشان فراق آتش افروز
زند شعله بر آن دلهاى پرسوز
جهنم پارسايان را فراق است
زفيرش شعلههاى اشتياق است
شرار شوق چون آتش فروزد
دل پرهيزكاران را بسوزد
وگر نه شعله دوزخ شود سرد
بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد
زآهى كز فراق يار خيزد
هزاران سال دوزخ مىگريزد
به دوزخ اهل عصيان در عذابند
كه چون حيوان بكار خورد و خوابند
تو را گرديده جان باز بودى
بگوشت زان جهان آواز بودى
زدود آه مظلومان در اين دار
شرار دوزخى بودت پديدار
چو شعله خشم و كين بينى ندانى
كه هست اين شعله دوزخ را نشانى
چو بينى گرگ خو خلق ستمكار
عيان زآنخوى گردد شعله نار
ز هر تخمى كه در اين كشتزار است
يكى خرمن تو را پايان كار است
چو خار شهوت و خشم و هوايى
سزاى دوزخ قهر خدايى
وگر عشق افكند بر گردنت طوق
بيفروزد به جانت آتش شوق
وز آن آتش شود دوزخ گلستان
نبينى دوزخ الّا باغ و بستان
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
10- مقام حُزن
10- قلوبهم محزونةٌ
ترجمه:قلبهايشان (پرهيزكاران) پر از حزن و اندوه است.
شرح:«حزن» حسرت خوردن و درد كشيدن به خاطر فقدان محبوبى يا فوت مطلوبى است، و حزن و اعتراض هر دو از ثمرههاى كراهت و ناخشنود بودن از مقدّرات الهى است، لكن كراهت در حزن كمتر از كراهت در اعتراض است، چنانه در نقطه مقابل كراهت (يعنى حبّ و دوستى) حُبّ در رضا (كه در مقابل اعتراض است) كمتر از حبّ در سرور (كه در مقابل حزن است) مىباشد، زيرا رضا منع كردن نفس است، از جزع و فزع بدون وجود كراهتى، ولى سرور منع نفس است از جزع با ابتهاج و انبساط خاطر، پس سرور فوق رضا در شرافت است چنانكه حزن تحت اعتراض در رذالت است، سبب حزن را بايد در رغبت به مشتبهات طبيعى و ميل به مقتضيات قوه غضب و شهوت دانست، و علاج اين بيمارى درك اين معنا است، كه: عالم كون و فساد از حيوان و نبات و جماد و اموال همه و همه در معرض فناء و زوال است، و از دنيا چيزى باقى نمىماند و آنچه باقى است، امور