جهنم پارسايان را فراق است
زفيرش شعلههاى اشتياق است
شرار شوق چون آتش فروزد
دل پرهيزكاران را بسوزد
وگر نه شعله دوزخ شود سرد
بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد
زآهى كز فراق يار خيزد
هزاران سال دوزخ مىگريزد
به دوزخ اهل عصيان در عذابند
كه چون حيوان بكار خورد و خوابند
تو را گرديده جان باز بودى
بگوشت زان جهان آواز بودى
زدود آه مظلومان در اين دار
شرار دوزخى بودت پديدار
چو شعله خشم و كين بينى ندانى
كه هست اين شعله دوزخ را نشانى
چو بينى گرگ خو خلق ستمكار
عيان زآنخوى گردد شعله نار
ز هر تخمى كه در اين كشتزار است
يكى خرمن تو را پايان كار است
چو خار شهوت و خشم و هوايى
سزاى دوزخ قهر خدايى
وگر عشق افكند بر گردنت طوق
بيفروزد به جانت آتش شوق
وز آن آتش شود دوزخ گلستان
نبينى دوزخ الّا باغ و بستان
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
10- مقام حُزن
10- قلوبهم محزونةٌ
ترجمه:قلبهايشان (پرهيزكاران) پر از حزن و اندوه است.
شرح:«حزن» حسرت خوردن و درد كشيدن به خاطر فقدان محبوبى يا فوت مطلوبى است، و حزن و اعتراض هر دو از ثمرههاى كراهت و ناخشنود بودن از مقدّرات الهى است، لكن كراهت در حزن كمتر از كراهت در اعتراض است، چنانه در نقطه مقابل كراهت (يعنى حبّ و دوستى) حُبّ در رضا (كه در مقابل اعتراض است) كمتر از حبّ در سرور (كه در مقابل حزن است) مىباشد، زيرا رضا منع كردن نفس است، از جزع و فزع بدون وجود كراهتى، ولى سرور منع نفس است از جزع با ابتهاج و انبساط خاطر، پس سرور فوق رضا در شرافت است چنانكه حزن تحت اعتراض در رذالت است، سبب حزن را بايد در رغبت به مشتبهات طبيعى و ميل به مقتضيات قوه غضب و شهوت دانست، و علاج اين بيمارى درك اين معنا است، كه: عالم كون و فساد از حيوان و نبات و جماد و اموال همه و همه در معرض فناء و زوال است، و از دنيا چيزى باقى نمىماند و آنچه باقى است، امور
عقلى و كمالات نفسانى است، كه: دست زمان و مكان و تصرّف عوامل و تطرّق و راهيابى فساد از رسيدن به آنها كوتاه است، هرچه دست اين امور به آن رَسَد، فناپذير است.
به قول مرحوم نراقى: «كدام گل در چمن روزگار شكفته كه دست باغبان حوادث آن را نچيد، و كدام سرو در جويبار اين عالم بركشيد كه اره آفات آن را از پا در نياورد، هر شام پسرى در مرگ پدرى جامه چاك و هر صبح پدرى به فوت پسر غمناك بلى.
خياط روزگار بر اندام هيچكس
پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد[1]
اگر چنين باورى نسبت به فناپذيرى دنيا و آنچه در آن است، حاصل شد، خيالات فاسد و آرزوهاى باطل رخت بر بسته و قلب تعلّقى به اسباب دنيوى نخواهد داشت. و با تمام وجود در تحصيل كمالات عقلى و سعادات حقيقى مىكوشد تا به سرحدّ مقام بهجت و سرور رسد، كه خبرى از احزان و ناراحتىها در آن عالم نيست، چنانكه در قرآن كريم اشاره شده:(أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ)[2]: «آگاه باشيد كه اولياء خدا نه خوفى بر آنها است و نه آنها محزونند»
در اخبار داود (عليه السلام) هم آمده
«يا داوُد ما لَاولِيائى و الهَمَّ بالدّنيا انَّ الهمَّ يُذْهِبُ حلاوةَ مُناجاتى من قُلوُبِهم انّ مُحبِّى مِنْ اولِيائى اوليائى ان يكونوا روحانيين لا يَغْمتَمّوُنَ»:
«اى داود، اولياى مرا با همّ دنيا چكار؟ زيرا همّ دنيا و هدف قرار دادن آن شيرينى مناجات مرا از قلب آنها مىزدايد، همانا دوستدار من از بين اولياء من، روحانيانى هستند كه (هدف را روح و تعالى آن قرار دادهاند، نه جسم و پرورش آن و توجه به دنيا) و هرگز غم و اندوه به ساحت آنها راه ندارد».
[1]. معراج السعادة، صفحه 583.
[2]. سوره يونس، آيه 62.
كوتاه سخن اينكه دل بستن به چيزهائى كه فانى هستند خلاف مقتضاى عقل است، و عقل آن را ممنوع و حرام مىداند.
غم چيزى رگ جان را خراشد
كه گاهى باشد و گاهى نباشد
آرى چنين است كه سيد اوصياء مولى الكونين على بن ابيطالب (عليه السلام) مىفرمايد
: «ما لِعَلىّ وزينَةِ الدُّنيا و كَيْفَ افْرَحُ بلَذّة تَفْنى و نعيم لا يبقى»
(على را با زينت دنيا چه كار؟!، چگونه شاد باشم به لذّتى كه فناپذير است، و چگونه دل بندم به نعمتى كه باقى نمىماند).
نه لايق بود عشق با دلبرى
كه هر بامدادش بود شوهرى
انسان نفس خود را بايد راضى به موجود كند، و غم مفقود را نخورد، و راضى به خير و شرى باشد كه به او مىرسد، در روايات آمده خداوند عزّوجل آسايش و سرور را در رضا و يقين قرار داده و ناراحتى و غم را در شكّ و سخط (مقابل رضا) قال الصادق (عليه السلام):
«انّ الله تعالى بِعَدله و قِسطه جعل الروح و الرّاحة في اليقين و الرضا و جعل الْهَمَّ و الحزن فى الشك و السخط»[1]
يعنى: كسى كه راضى به موجود و غير محزون از مفقود باشد، به مقام امنى رسيده، كه: فزع را به آن مكان راهى نيست، و به سرورى رسيده كه دست جزع از آن كوتاه گشته، و به شادمانىاى راه يافته كه حسرتى در آن نيست، و به يقينى نائل گشته، كه حيرت و شكى آميخته با آن نيست، چيست براى طالب سعادت كه محزون شود؟ آيا حالش بدتر از سائر طبقات است هر حزبى و گروهى به آنچه در دست دارد، خشنود است
«كل حزب
[1]. سفينة البحار، جلد 2، ماده يقين- بحار جلد 77، صفحه 61.
بما لديهم فَرِحُون»،
تاجر به تجارت، زارع به زراعت و راننده به رانندگى در حالى كه اينها عامل سرور نيست، عامل حقيقى سرور و سبب اصلى فرح و خوشحالى براى اهل سعادت و كمال است، وبراى بقيه توهّم و مجرد خيالى براى سرور.
پس طالب سعادت بايد خشنود به كمالات حقيقى و سعادات ابدى محزون در نزد خود باشد، و محزون بر فقد زخارف و زينتهاى دنيوى نشود، و همانا متذكّر و يادآور كلام و خطاب الهى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) باشد، كه:(وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى)[1]
مَكَش نظر را (يعنى دو چشم خود را) به سوى آنچه برخوردار كرديم با آن گروههايى از كفّار را بَهْجَت حيات دنيا تا بيازمائيم ايشان را در آن چيز و روزى پروردگار تو بهتر و باقىتر است.
كسى كه در فرق بين مردم جستجو كند، مىيابد كه: هر فرقهاى خشنوديش به چيزى و قيام و قوام و نظام امرشان به امرى است، كودكان خشنوديشان به لعب و بازى با وسائل خود است، و اين فرح در نزد كسانى كه اين مرحله را پشت سر گذاردهاند، بسيار زشت و ناپسند است، رسيدگان به حدّ رشد بعضى به درهم و دينار، و بعضى به باغ و ملك، و بعضى به يار و ياور و بعضى به زنان و فرزندان، و عدهاى به حِرَف و صنايع، و بعضى به حسب و نسب، و ديگرى به جاه و منصب و طائفهاى به قوه جسمانى و قدرت بدنى، و دستهاى به جمال صورى و زيبائى، و طائفهاى به كمالات دنيوى مثل خط و شعر و حُسْن صوت و طب و علوم غريبه و غيره خوشحالند تا مىرسد به عدهاى كه مسرور از كمالات نفسانى و رياسات معنوى هستند، افراد اين دسته هم مختلفند.
[1]. سوره طه، آيه 131.
بعضى از اينها نهايت فرح را عبادت و مناجات، و عدهاى معرفت را در حقايق اشياء مىدانند، تا مىرسد به عدهاى كه فرحشان، انس به حضرت ربوبى است، و غرق شدن در گرداب انوار حق، به طورى كه سائر مراتب نزد اينان سايهاى گذرا و خيالى باطل است و شكى نيست، كه: عاقل مىداند رسيدن به اين غاية قُصوى و نهاية عُليا مايه بهجت و سرور است، و بقيه امور مثل سرابى است كه فرد تشنه، آن را آب مىانگارد،
«كسراب بقيعة يَحْسَبُهُ الظَّمْان ماءٌ»
و از اين روى شخص محزون از فقد، و خشنود از وجود آن نيست.
زين خران تا چند باشى نعل دزد
گر همى دزدى بياد لعل دزد
واقعاً جاى تعجّب است كه عاقل از فقد امور دنيوى محزون شود با اينكه مىداند دنيا دار فناست، و زخارف و زينتهايش منتقل به مردم، و اين امرى است كه براى احَدى باقى نمىماند.
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
چه بندى دل خود بر ين ملك و مال
كه هستش كمى رنج و بيشى ملال
كه داند كه اين دخمه ديو و دد
چه تاريخها دارد از نيك و بد
چه نيرنگ با بخردان ساخته است
چه گردنكشان را سر انداخته است
جميع اسبَاب دنيوى امانات الهى است، كه به نحو تبادل و تناوب (نوبت به نوبت) منتقل به مردم ديگر مىشود، مَثَل دنيا مَثَل عطر دانى است كه شخص در مجلس بين اهل خود متناوباً دور مىگرداند و هر فردى در لحظهاى كه: به او مىرسد،