بما لديهم فَرِحُون»،
تاجر به تجارت، زارع به زراعت و راننده به رانندگى در حالى كه اينها عامل سرور نيست، عامل حقيقى سرور و سبب اصلى فرح و خوشحالى براى اهل سعادت و كمال است، وبراى بقيه توهّم و مجرد خيالى براى سرور.
پس طالب سعادت بايد خشنود به كمالات حقيقى و سعادات ابدى محزون در نزد خود باشد، و محزون بر فقد زخارف و زينتهاى دنيوى نشود، و همانا متذكّر و يادآور كلام و خطاب الهى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) باشد، كه:(وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى)[1]
مَكَش نظر را (يعنى دو چشم خود را) به سوى آنچه برخوردار كرديم با آن گروههايى از كفّار را بَهْجَت حيات دنيا تا بيازمائيم ايشان را در آن چيز و روزى پروردگار تو بهتر و باقىتر است.
كسى كه در فرق بين مردم جستجو كند، مىيابد كه: هر فرقهاى خشنوديش به چيزى و قيام و قوام و نظام امرشان به امرى است، كودكان خشنوديشان به لعب و بازى با وسائل خود است، و اين فرح در نزد كسانى كه اين مرحله را پشت سر گذاردهاند، بسيار زشت و ناپسند است، رسيدگان به حدّ رشد بعضى به درهم و دينار، و بعضى به باغ و ملك، و بعضى به يار و ياور و بعضى به زنان و فرزندان، و عدهاى به حِرَف و صنايع، و بعضى به حسب و نسب، و ديگرى به جاه و منصب و طائفهاى به قوه جسمانى و قدرت بدنى، و دستهاى به جمال صورى و زيبائى، و طائفهاى به كمالات دنيوى مثل خط و شعر و حُسْن صوت و طب و علوم غريبه و غيره خوشحالند تا مىرسد به عدهاى كه مسرور از كمالات نفسانى و رياسات معنوى هستند، افراد اين دسته هم مختلفند.
[1]. سوره طه، آيه 131.
بعضى از اينها نهايت فرح را عبادت و مناجات، و عدهاى معرفت را در حقايق اشياء مىدانند، تا مىرسد به عدهاى كه فرحشان، انس به حضرت ربوبى است، و غرق شدن در گرداب انوار حق، به طورى كه سائر مراتب نزد اينان سايهاى گذرا و خيالى باطل است و شكى نيست، كه: عاقل مىداند رسيدن به اين غاية قُصوى و نهاية عُليا مايه بهجت و سرور است، و بقيه امور مثل سرابى است كه فرد تشنه، آن را آب مىانگارد،
«كسراب بقيعة يَحْسَبُهُ الظَّمْان ماءٌ»
و از اين روى شخص محزون از فقد، و خشنود از وجود آن نيست.
زين خران تا چند باشى نعل دزد
گر همى دزدى بياد لعل دزد
واقعاً جاى تعجّب است كه عاقل از فقد امور دنيوى محزون شود با اينكه مىداند دنيا دار فناست، و زخارف و زينتهايش منتقل به مردم، و اين امرى است كه براى احَدى باقى نمىماند.
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
چه بندى دل خود بر ين ملك و مال
كه هستش كمى رنج و بيشى ملال
كه داند كه اين دخمه ديو و دد
چه تاريخها دارد از نيك و بد
چه نيرنگ با بخردان ساخته است
چه گردنكشان را سر انداخته است
جميع اسبَاب دنيوى امانات الهى است، كه به نحو تبادل و تناوب (نوبت به نوبت) منتقل به مردم ديگر مىشود، مَثَل دنيا مَثَل عطر دانى است كه شخص در مجلس بين اهل خود متناوباً دور مىگرداند و هر فردى در لحظهاى كه: به او مىرسد،
بهره و لذت مىبرد و سپس به ديگرى اعطاء مىكند، كسى كه طمع در بقاء حطام و چيزهاى پوچ دنيوى كند مانند كسى است كه: در ملكيت اين عطردان طمع كرده، و بخواهد آن را در لحظه بهرهبردارى به خود اختصاص داده و ديگران را از آن محروم سازد، و زمانى كه از او گرفته مىشود، غم و اندوه و خجلت از اين فكر و عمل ناصحيح بر او مستولى مىشود.
مال و اهل و عيال نيست مگر وديعههائى كه روزى بايد برگردانده شود، پس شايسته عاقل نيست كه: غم و اندوه براى ردّ وديعه خورد، زيرا محزون گشتن در ردّ آن كفران نعمت است، چون اقلّ مراتب شكر ردّ وديعه به صاحبش با طيب نفس است، مخصوصاً وقتى چيز پستى كه همان خبائث دنيوى باشد، مستردّ شود، و شىء اشرف (با شرافت) كه همان نفس و كمالات علمى و عملى آن است، باقى باشد، پس سزاوار هر عاقلى است، كه: علقهاى بين قلب و امور فانى برقرار نكند، تا محزون نگردد.
سقراط گفته«انّى لم احْزَنْ قَطٌ اذْ ما احْبَبْتُ قَطٌ شيئاً حتّى احْزَنَ بفوتِهِ»
من هرگز محزون نشدهام زيرا هرگز چيزى را دوست نداشتهام كه محزون به فوت آن شوم (يعنى چيزى را به حدّى دوست نداشتهام كه با فقد آن ناراحت شوم).
مَنْ سَرَّه الّا يرى ما يَسوُؤه
فلا يَتَّخذ شَيئاً يَخافُ له فَقْدا
چون هست اين دير خالى، سست بنياد
ببادش داد، بايد بردش از ياد
جهان از نام آن كس ننگ دارد
كه از بهر جهان دلتنگ دارد
جهان بگذار بر مشت علف خوار
مسيحا وار از آنجا دست بردار[1]
مسئلهاى كه قابل طرح است، تضادّ ابتدايى در بين آيات و روايات است، از بعضى از آيات استفاده مىشود كه متقيان و اولياء خدا غم و غصهاى ندارند،
«الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون»:
«آگاه باشيد كه دوستان خدا، نه خوفى و نه حزنى بر آنها مستولى مىشود».
علماء ترس و خوف را درباره آينده، و غم و غصه را نسبت به گذشته مىدانند، يعنى ترس و خوفى نسبت به حوادث آينده ندارند، و از طرفى هم چون چيزى را تاكنون از دست ندادهاند، محزون نيستند.
در آيه ديگر دارد كه:(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ)[2]: «كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است، سپس استقامت كردند، نازل مىشود، بر آنها ملائكه به اينكه خوف نكنيد و محزون نگرديد و بشارت باد شما را به بهشتى كه وعده داده شده بوديد» و در حالى كه مولاى متقيان يكى از صفات پرهيزكاران را در اين خطبه حزن قلبى(قُلوبُهم مَحزونه)شمرده است، در روايتى هم آمده
«المؤمن بُشْرُهُ فى وَجْهِه حُزْنُه فى قَلْبه»[3]:
«مؤمن سُرورش در صورتش و حُزن او در قلبش مىباشد» اين كلام گوياى وجود حزن و اندوهى در نهاد آنها است.
امام صادق (عليه السلام) هم فرمودهاند «الحزنُ شعار العارفين»: «حُزن و اندوه علامت
[1]. جامع السعادات، جلد 3، بحث حزن، صفحه 212 و اشعار از معراج، صفحهه 611، بحث حزن استفاده شده است.
[2]. سوره فصّلت، آيه 31.
[3]. نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 325 فيض و 333 صبحى صالح در غرر الحكم از على (عليه السلام) هم آمده: انّ بشر المؤمنِ فى وَجْهِه وقُوّتَه فى دينه و حُزنه فى قلبه (به نقل از ميزان الحكمة، جلد 1، صفحه 419).
اهل معرفت است[1]شعار لباسى است كه زير مىپوشند، و با موى بدن در تماس است، ودثار لباس روئين است، وقتى مىگويند فلان چيز شعار ما است يعنى چسبيده به تن ما است، در كلام امام صادق (عليه السلام) هم معنى چنين است كه حزن
[1]. لازم به ذكر است كه اساس عرفان اسلامى، كتاب و سنت و روايات و سيره معصومين عليهمالسّلام است و اصولا بايد گفت اسلام براساس عرفان بنا شده است لكن گاهى اشتباهاتى رخ داده و عرفان اصيل با عرفان قلابى خلط شده، از عرفانهاى وارداتى عرفان اهل تصوف است، جا دارد در اينجا به ريشه سخنان اينان و تاريخچه تصوف نظرى اجمالى بيفكنيم اصول و ريشه گفتار اين جمعيت را چنانكه استاد در كتاب جلوه حق آوردهاند، مىتوان در چهار چيز خلاصه كرد.
الف- دستوراتى كه از مؤسسين اين مسلك «هندوها، يا شاميها يا غير آنها» دست به دست آنها رسيده است.
ب- قسمتى ازمطالب و معارف يونان قديم كه پس از ترجمه كتب آنها به زبان عربى و نشر آن در ميان مسلمين به آن ممزوج شده است، از سرجان ملكم انگليسى نقل شده كه در كتاب تاريخ معروف خود مىنويسد: «اعاظم اين سلسله (صوفيه) با اقوال ارسطو و افلاطون آشنائى تمام دارند، و در كتب معروف ايشان نقل قول افلاطون بسيار است، تا آنجا كه مىگويد: اگر شرح حال و آراء فيثاغورث به فارسى ترجمه شود بعينه شرح حال و عقايد يكى از اولياء صوفيه به خرج خواهد رفت، افسانه دخول وى در اسرار الوهيت و استغراق وى در افكار و خوارق عادت و مَيَلان كلى خاطر او به موسيقى، و وضع آموختنش مريدان را و تحمل مشاقى كه كرد و نوعى كه فوتش اتفاق افتاد همه بدون كم و بيش شرح حال يكى از اعاظم متصوفه است».
اين سخن اگر چه درباره هر كدام از متصوفه و هر كدام از حكماء يونان صادق نيست ولى بطور اجمال آميزش افكار يونانيان را به عقائد صوفيه تأييد مىكند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بيشترى با افكار آنها دارد.
ج- يك رشته ذوقيات و شعريات كه به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى اختراع و با دو قسمت سابق آميخته شده است، و به همين جهت است كه بسيارى اوقات مدرك پارهاى از سخنان ايشان فقط يك مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و يا يك فرد شعر است.
د- قسمت زيادى از معارف و حقايق اسلامى كه تا حدى با اصول سهگانه سابقه نزديك و يا قابل نزيك كردن و تأويل كردن بوده است، روشن است كه: در اثر اين موضوع (يعنى گردآورى عقايد صوفيه از نقاط مختلف بسيارى اوقات تناقضاتى پيش مىآيد كه ناچار بايد بوسيله تأويلات رفو شده و همين است كه اصل «تأويل و توجيه» يا به تعبير آنها مغز و معنى را يكى از پايههاى تصوف اسلامى قرار داده است (جلوه حق چاپ دار الفكر، صفحه 48- 47).
چسبيده به آنها و با آنها مأنوس است حضرت در دنباله كلمات خود چنين مىفرمايند:
«و لو حَجِبَ الحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ العارِفين ساعةٌ لاسِتَغاثوا و لو وضع فى قلوب غيرهم لاسْتَنكروه»:
«اگر پوشيده شود حزن از دلهاى اهل معرفت به اندازه ساعتى (مراد از ساعت، زمان كوتاهى است) هر آينه استغاثه مىكنند، و اگر اين حزن در دلهاى غير آنها قرار داده شود استنكار مىكنند (محزون بودن خود را انكار مىكنند»[1]پس عارفان و مؤمنان داراى حزن هستند، حزنى كه به صورت شعار براى آنها درآمده است، اين تعارض، ابتدائى است، و وجه جمع بين اين دو دسته از روايات اين است كه: سرچشمه غم مختلف است، غمى است كه به دل عارفان عارض نمىشود، و غمى هم هست كه هرگز از آنها جدا نمىشود شعراء درباره غم عشق مسائل زيادى دارند كه: از بارزترين غم عشق، غم عشق عارفان نسبت به خدا است، سرچشمه اين غم ربطى به عشق خدا و وصل او دارد، غمى معنوى و روحانى است، غمى نشأة گرفته از محبت خدا است.
بنابراين سرچشمه غم عارفان و پرهيزكاران از اين قبيل است كه:
1- مقصّر دانستن خود در پيشگاه الهى، و اينكه از عهده تكاليف الهى برنيامدهاند، آن طورى كه بايد طاعت و فرمانبردارى خدا را كنند، نكردهاند، و همين احساس است كه همانند امام چهارم (كه از كثرت عبادت ملقّب به زين العابدين است) را وادار مىكند كه در دعاى ابوحمزه ثمالى با سوز و گذار چنين گويد: «چه كسى بد حالتر از من است، اگر با اين حالت به قبرم منتقل شوم، قبرى كه مهيا نكردهام آن را براى خوابيدن، و فرش نكردهام آن را با عمل صالح، چرا نگريم در حالى كه نمىدانم مسير من به چه طرف است، و مىبينم نفس با من خدعه مىكند، و روزگارم با من مكّارى و عقاب مرگ بر سرم پر و بال گشوده، چرا نگريم، مىگريم
[1]. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 70، به نقل از ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 401.
براى خروج نفس و جانم، مىگريم براى تاريكى قبرم، مىگريم براى تنگى لحدم، مىگريم براى سؤال منكر و نكير (دو فرشتهاى كه در قبر مسئول، سؤال هستند) از من، مىگريم براى خارج شدن از قبرم، در حالى كه برهنه و ذليل و حمل كننده سنگينى بار اعمالم بر پشتم هستم ...».
2- عدم هدايت مردم و لجاجت و تحجّر آنها بر باطل، عارف و پرهيزكار چنان تربيت شده كه گمراهى مردم را هم قابل تحمل نمىداند، از مصاديق بارز اين غمخواران پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) بودند، آن حضرت آشكارا مشاهده مىكند، كه: بعضى چشم را روى هم گذارده تا نور را نبينند، و از اين رو اندوه مىخورد، چرا چنين نباشد؟! وقتى مىبيند انسانهائى كه مىتوانند به قله بلند حقيقت راه يابند، ره افسانه مىزنند، چرا محزون نشود وقتى مىبيند مردم با دست خود، خود را به ورطه هلاكت مىاندازند؟ كار به جايى مىرسد كه خطاب خداوندى به آن حضرت متوجه مىشود،(لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ): «شايد تو (اى رسول ما) نفس خود را هلاك كنى از اينكه خلق ايمان نمىآورند، و هدايت نمىشوند»[1]
3- فرو رفتن مردم در ناراحتىها و مكروهات و شدائد زندگى، اهل عرفان تقوى از ديدن مردم در اين وضع رنج مىبرند، از اينكه خود در آسايش و مردم در زحمت هستند، اندوهناكند، و لااقل اگر كارى از دست آنها ساخته نباشد خود را در اين امور شريك و از نظر سطح زندگى همسطح آنان قرار مىدهند و بلكه پايينتر، مولاى ما و مولى الموالى در نامه خود به عثمان بن حنيف انصارى كه از طرف حضرت حاكم بصره بود، چنين مىنويسند:
«أَأقْنَعُ مِن نَفْسى بانْ يقال اميرالمؤمنين و لا اشاركهم فى مَكارِه الدَّهر؟ أو أكونَ أسْوَةً لَهُم فى جَشوبَةِ العِيْش»
آيا به همين قانع شوم كه گفته شود: من
[1]. سوره شعرا، آيه 3.
اميرمؤمنانم؟! اما با آنان در سختىهاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگى نباشم؟!)[1]
(اگر مىخواستم مىتوانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم، و بافتههاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم. اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند، و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين «حجاز» يا «يمانه» كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد، آيا من با شكم سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشد؟ آيا چنان باشم كه آن شاعر گفته است:
وحَسْبُك داءً أَنْ تَبيْتَ[2]بِبِطْنَة
وَ حَوْلُكَ اكبادُ تَحِنُ إلى الْقِدِّ
: «اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در حالى كه در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند»- سرچشمههايى هم براى غم است كه در دل اولياء الهى نيست از جمله:
1- ميل به دنيا، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) رسيده:«الرّغبة فى الدنيا تورثُ الغمّ و الحزن»: «ميل به دنيا و دنياپرستى و به ارث گذارنده غم و اندوه است»[3]اين غمى است كه در دل پرهيزكاران رسوخ نمىكند، مردى بود كه وقتى در كسب خود متضرّر مىشد، شب به دور خانه گشته و گريه مىكرد، واى به اين تعلّق دنيا كه موجب عدم آرامش قلب و خاطر است، به دنبال عبارتى كه گذشت امام صادق (عليه السلام)
[1]. نامه 45 از نامههاى نهجالبلاغه.
[2]. درنسخهاى (ابيتَ) بجاى تَبيتَ دارد (رجوع شود به معجم المفهرس لالفاظ نهجالبلاغه، چاپ جامعه مدرسين مادّه (ب ى ت)، صفحه 315).
[3]. بحارالانوار، جلد 78، صفحه 240، ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 393.