بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 265

جهان بگذار بر مشت علف خوار

مسيحا وار از آنجا دست بردار[1]

مسئله‌اى كه قابل طرح است، تضادّ ابتدايى در بين آيات و روايات است، از بعضى از آيات استفاده مى‌شود كه متقيان و اولياء خدا غم و غصه‌اى ندارند،

«الا ان اولياء الله لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون»:

«آگاه باشيد كه دوستان خدا، نه خوفى و نه حزنى بر آنها مستولى مى‌شود».

علماء ترس و خوف را درباره آينده، و غم و غصه را نسبت به گذشته مى‌دانند، يعنى ترس و خوفى نسبت به حوادث آينده ندارند، و از طرفى هم چون چيزى را تاكنون از دست نداده‌اند، محزون نيستند.

در آيه ديگر دارد كه:(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ)[2]: «كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است، سپس استقامت كردند، نازل مى‌شود، بر آنها ملائكه به اينكه خوف نكنيد و محزون نگرديد و بشارت باد شما را به بهشتى كه وعده داده شده بوديد» و در حالى كه مولاى متقيان يكى از صفات پرهيزكاران را در اين خطبه حزن قلبى‌(قُلوبُهم مَحزونه)شمرده است، در روايتى هم آمده‌

«المؤمن بُشْرُهُ فى وَجْهِه حُزْنُه فى قَلْبه»[3]:

«مؤمن سُرورش در صورتش و حُزن او در قلبش مى‌باشد» اين كلام گوياى وجود حزن و اندوهى در نهاد آنها است.

امام صادق (عليه السلام) هم فرموده‌اند «الحزنُ شعار العارفين»: «حُزن و اندوه علامت‌

[1]. جامع السعادات، جلد 3، بحث حزن، صفحه 212 و اشعار از معراج، صفحهه 611، بحث حزن استفاده شده است.

[2]. سوره فصّلت، آيه 31.

[3]. نهج‌البلاغه، كلمات قصار، كلمه 325 فيض و 333 صبحى صالح در غرر الحكم از على (عليه السلام) هم آمده: انّ بشر المؤمنِ فى وَجْهِه وقُوّتَه فى دينه و حُزنه فى قلبه (به نقل از ميزان الحكمة، جلد 1، صفحه 419).


صفحه 266

اهل معرفت است‌[1]شعار لباسى است كه زير مى‌پوشند، و با موى بدن در تماس است، ودثار لباس روئين است، وقتى مى‌گويند فلان چيز شعار ما است يعنى چسبيده به تن ما است، در كلام امام صادق (عليه السلام) هم معنى چنين است كه حزن‌

[1]. لازم به ذكر است كه اساس عرفان اسلامى، كتاب و سنت و روايات و سيره معصومين عليهم‌السّلام است و اصولا بايد گفت اسلام براساس عرفان بنا شده است لكن گاهى اشتباهاتى رخ داده و عرفان اصيل با عرفان قلابى خلط شده، از عرفانهاى وارداتى عرفان اهل تصوف است، جا دارد در اينجا به ريشه سخنان اينان و تاريخچه تصوف نظرى اجمالى بيفكنيم اصول و ريشه گفتار اين جمعيت را چنانكه استاد در كتاب جلوه حق آورده‌اند، مى‌توان در چهار چيز خلاصه كرد.

الف- دستوراتى كه از مؤسسين اين مسلك «هندوها، يا شاميها يا غير آنها» دست به دست آنها رسيده است.

ب- قسمتى ازمطالب و معارف يونان قديم كه پس از ترجمه كتب آنها به زبان عربى و نشر آن در ميان مسلمين به آن ممزوج شده است، از سرجان ملكم انگليسى نقل شده كه در كتاب تاريخ معروف خود مى‌نويسد: «اعاظم اين سلسله (صوفيه) با اقوال ارسطو و افلاطون آشنائى تمام دارند، و در كتب معروف ايشان نقل قول افلاطون بسيار است، تا آنجا كه مى‌گويد: اگر شرح حال و آراء فيثاغورث به فارسى ترجمه شود بعينه شرح حال و عقايد يكى از اولياء صوفيه به خرج خواهد رفت، افسانه دخول وى در اسرار الوهيت و استغراق وى در افكار و خوارق عادت و مَيَلان كلى خاطر او به موسيقى، و وضع آموختنش مريدان را و تحمل مشاقى كه كرد و نوعى كه فوتش اتفاق افتاد همه بدون كم و بيش شرح حال يكى از اعاظم متصوفه است».

اين سخن اگر چه درباره هر كدام از متصوفه و هر كدام از حكماء يونان صادق نيست ولى بطور اجمال آميزش افكار يونانيان را به عقائد صوفيه تأييد مى‌كند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بيشترى با افكار آنها دارد.

ج- يك رشته ذوقيات و شعريات كه به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى اختراع و با دو قسمت سابق آميخته شده است، و به همين جهت است كه بسيارى اوقات مدرك پاره‌اى از سخنان ايشان فقط يك مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و يا يك فرد شعر است.

د- قسمت زيادى از معارف و حقايق اسلامى كه تا حدى با اصول سه‌گانه سابقه نزديك و يا قابل نزيك كردن و تأويل كردن بوده است، روشن است كه: در اثر اين موضوع (يعنى گردآورى عقايد صوفيه از نقاط مختلف بسيارى اوقات تناقضاتى پيش مى‌آيد كه ناچار بايد بوسيله تأويلات رفو شده و همين است كه اصل «تأويل و توجيه» يا به تعبير آنها مغز و معنى را يكى از پايه‌هاى تصوف اسلامى قرار داده است (جلوه حق چاپ دار الفكر، صفحه 48- 47).


صفحه 267

چسبيده به آنها و با آنها مأنوس است حضرت در دنباله كلمات خود چنين مى‌فرمايند:

«و لو حَجِبَ الحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ العارِفين ساعةٌ لاسِتَغاثوا و لو وضع فى قلوب غيرهم لاسْتَنكروه»:

«اگر پوشيده شود حزن از دلهاى اهل معرفت به اندازه ساعتى (مراد از ساعت، زمان كوتاهى است) هر آينه استغاثه مى‌كنند، و اگر اين حزن در دلهاى غير آنها قرار داده شود استنكار مى‌كنند (محزون بودن خود را انكار مى‌كنند»[1]پس عارفان و مؤمنان داراى حزن هستند، حزنى كه به صورت شعار براى آنها درآمده است، اين تعارض، ابتدائى است، و وجه جمع بين اين دو دسته از روايات اين است كه: سرچشمه غم مختلف است، غمى است كه به دل عارفان عارض نمى‌شود، و غمى هم هست كه هرگز از آنها جدا نمى‌شود شعراء درباره غم عشق مسائل زيادى دارند كه: از بارزترين غم عشق، غم عشق عارفان نسبت به خدا است، سرچشمه اين غم ربطى به عشق خدا و وصل او دارد، غمى معنوى و روحانى است، غمى نشأة گرفته از محبت خدا است.

بنابراين سرچشمه غم عارفان و پرهيزكاران از اين قبيل است كه:

1- مقصّر دانستن خود در پيشگاه الهى، و اينكه از عهده تكاليف الهى برنيامده‌اند، آن طورى كه بايد طاعت و فرمانبردارى خدا را كنند، نكرده‌اند، و همين احساس است كه همانند امام چهارم (كه از كثرت عبادت ملقّب به زين العابدين است) را وادار مى‌كند كه در دعاى ابوحمزه ثمالى با سوز و گذار چنين گويد: «چه كسى بد حال‌تر از من است، اگر با اين حالت به قبرم منتقل شوم، قبرى كه مهيا نكرده‌ام آن را براى خوابيدن، و فرش نكرده‌ام آن را با عمل صالح، چرا نگريم در حالى كه نمى‌دانم مسير من به چه طرف است، و مى‌بينم نفس با من خدعه مى‌كند، و روزگارم با من مكّارى و عقاب مرگ بر سرم پر و بال گشوده، چرا نگريم، مى‌گريم‌

[1]. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 70، به نقل از ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 401.


صفحه 268

براى خروج نفس و جانم، مى‌گريم براى تاريكى قبرم، مى‌گريم براى تنگى لحدم، مى‌گريم براى سؤال منكر و نكير (دو فرشته‌اى كه در قبر مسئول، سؤال هستند) از من، مى‌گريم براى خارج شدن از قبرم، در حالى كه برهنه و ذليل و حمل كننده سنگينى بار اعمالم بر پشتم هستم ...».

2- عدم هدايت مردم و لجاجت و تحجّر آنها بر باطل، عارف و پرهيزكار چنان تربيت شده كه گمراهى مردم را هم قابل تحمل نمى‌داند، از مصاديق بارز اين غمخواران پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) بودند، آن حضرت آشكارا مشاهده مى‌كند، كه: بعضى چشم را روى هم گذارده تا نور را نبينند، و از اين رو اندوه مى‌خورد، چرا چنين نباشد؟! وقتى مى‌بيند انسانهائى كه مى‌توانند به قله بلند حقيقت راه يابند، ره افسانه مى‌زنند، چرا محزون نشود وقتى مى‌بيند مردم با دست خود، خود را به ورطه هلاكت مى‌اندازند؟ كار به جايى مى‌رسد كه خطاب خداوندى به آن حضرت متوجه مى‌شود،(لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ): «شايد تو (اى رسول ما) نفس خود را هلاك كنى از اينكه خلق ايمان نمى‌آورند، و هدايت نمى‌شوند»[1]

3- فرو رفتن مردم در ناراحتى‌ها و مكروهات و شدائد زندگى، اهل عرفان تقوى از ديدن مردم در اين وضع رنج مى‌برند، از اينكه خود در آسايش و مردم در زحمت هستند، اندوهناكند، و لااقل اگر كارى از دست آنها ساخته نباشد خود را در اين امور شريك و از نظر سطح زندگى همسطح آنان قرار مى‌دهند و بلكه پايين‌تر، مولاى ما و مولى الموالى در نامه خود به عثمان بن حنيف انصارى كه از طرف حضرت حاكم بصره بود، چنين مى‌نويسند:

«أَأقْنَعُ مِن نَفْسى بانْ يقال اميرالمؤمنين و لا اشاركهم فى مَكارِه الدَّهر؟ أو أكونَ أسْوَةً لَهُم فى جَشوبَةِ العِيْش»

آيا به همين قانع شوم كه گفته شود: من‌

[1]. سوره شعرا، آيه 3.


صفحه 269

اميرمؤمنانم؟! اما با آنان در سختى‌هاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوا و مقتدايشان در تلخيهاى زندگى نباشم؟!)[1]

(اگر مى‌خواستم مى‌توانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم، و بافته‌هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم. اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند، و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعامهاى لذيذ را برگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين «حجاز» يا «يمانه» كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد، آيا من با شكم سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكمهاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشد؟ آيا چنان باشم كه آن شاعر گفته است:

وحَسْبُك داءً أَنْ تَبيْتَ‌[2]بِبِطْنَة

وَ حَوْلُكَ اكبادُ تَحِنُ إلى الْقِدِّ

: «اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در حالى كه در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند»- سرچشمه‌هايى هم براى غم است كه در دل اولياء الهى نيست از جمله:

1- ميل به دنيا، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) رسيده:«الرّغبة فى الدنيا تورثُ الغمّ و الحزن»: «ميل به دنيا و دنياپرستى و به ارث گذارنده غم و اندوه است»[3]اين غمى است كه در دل پرهيزكاران رسوخ نمى‌كند، مردى بود كه وقتى در كسب خود متضرّر مى‌شد، شب به دور خانه گشته و گريه مى‌كرد، واى به اين تعلّق دنيا كه موجب عدم آرامش قلب و خاطر است، به دنبال عبارتى كه گذشت امام صادق (عليه السلام)

[1]. نامه 45 از نامه‌هاى نهج‌البلاغه.

[2]. درنسخه‌اى (ابيتَ) بجاى تَبيتَ دارد (رجوع شود به معجم المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه، چاپ جامعه مدرسين مادّه (ب ى ت)، صفحه 315).

[3]. بحارالانوار، جلد 78، صفحه 240، ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 393.


صفحه 270

مى‌فرمايند:

«وَ الزّهد فى الدنيا راحة القلب و البدن»:

«بى اعتنايى و كناره‌گيرى از دنيا مايه راحتى قلب و روح و راحتى بدن و جسم است» در كلمات قصار مولى على (عليه السلام) هم آمده‌

«مَن اصبح على الدنيا حزيناً فَقَد أَصْبَح لِقضاء الله ساخطأ ... و مَنَّ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنيا التاط قَلْبُه مِنها بثلاث: هَم لا يُغبُه و حِرص لا يَتْرُكُهُ وَ امَل لا يُدركُه»:

«كسى كه براى (به دست نياوردن كالاى) دنيا اندوهگين شود به قضاء و قدر خدا خشمگين گشته است، (زيرا راضى نبودن به نصيب و بهره دنيا در حكم راضى نبودن به آن چيزى است كه خداوند مقدّر كرده است) ... و كسى كه قلب و دلش به دوستى دنيا شيفته گردد، دلبسته شود از دنيا به سه چيز اندوهى كه از او جدا نگردد (زيرا اگر نيابد اندوهگين باشد و اگر يافت براى افزونى و نگهدارى اندوه خورد) و حرصى كه دست از او برنداشته و او را رها نمى‌كند و اميد و آرزويى كه هرگز آن را درك نمى‌كند.»[1]

2- جواب مثبت دادن به خواسته‌هاى شهوانى و اميال نفسانى، در روايتى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) آمده‌

«رُبَّ شهوة ساعة تُورثُ حُزناً طويلا»:

«چه بسا لحظه‌اى شهوت رانى موجب غم و اندوه طويلى مى‌شود».[2]

اين غم هرگز راهى به دل متقيان ندارد، زيرا تقوى و دورنگرى و عاقبت‌انديشى آنها مانع از غرق شدن در گرداب شهوات است. اين دو عامل از عوامل ايجاد حزن است و اما از جمله عوامل بقاء حزن هم دو عامل را متذكر مى‌شويم:

1. چشم دوختن به آنچه در اختيار مردم است، در روايتى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) آمده:

«مَنْ نَظَرَ الى ما فى أيدى النّاس طال حُزنُه و دامَ أَسَفُه»:

«كسى كه نظر كند به آنچه در دست مردم است حزن او طولانى و تأسفش مداوم خواهد بود»[3]وقتى چشمش به ساختمان مدرنى مى‌افتد كنارش ايستاده و آه مى‌كشد، كه چرا او ندارد؟!

[1]. كلمه 219 از نهج‌البلاغه فيض‌الاسلام و 228 از صبحى صالح.

[2]. بحارالانوار، جلد 77، صفحه 82، ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 82.

[3]. بحارالانوار، جلد 77، صفحه 172؛ ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 393.


صفحه 271

بايد به اين شخص گفت: به نزد قلب او بنشين و با دلش همراز شو، نه در كنار ساختمانش بايست و آه بكش، نزديك برو و ببين كه او به حال تو غبطه مى‌خورد، و از سعادت تو سخن مى‌گويد، چه بسا سفره‌هاى رنگين با انواع غذاها براى مردم مى‌اندازد و خود بواسطه بيمارى از خوردن آن محروم است، گاهى بواسطه مرض قتد بايد نان سوخارى بخورد، چه بسا با وجود ثروت هنگفت، هر هفته بايد خون او تعويض شود، و چه توانگرى كه خواب ندارند.

يكى از نانوايان يوسف‌آباد تهران نقل كرد كه خميرگير من شبها در نانوايى مى‌خوابيد و يكى از شبها نزديك اذان صبح طبق معمول رفتم به درب مغازه، نزديك مغازه كه رسيدم ديدم مردى خيره خيره به درون مغازه نگاه مى‌كند، نزديك شدم، سؤال كردم آيا كارى داريد، مشكلى پيش آمده گفت نه من يك پزشكم و هيچ مشكلى ندارم و بسيار زندگى مرفه‌اى دارم، ولى متأسفانه شبها خوابم نمى‌برد امشب با اينكه قرص خواب هم خورده‌ام خوابم نبرده و لذا تصميم گرفتم مقدارى در خيابان قدم بزنم اتفاقاً مقابل اين مغازه كه رسيدم ديدم كارگر و خميرگير شما يك گونى زيرپا و گونى ديگر روى خود انداخته و صداى خوروپف او بلند است، با ديدن اين منظره غبطه به حال او مى‌خورم كه‌اى كاش من نيز ساعتى چنين مى‌آرميدم.

آرى، پس از دور قضاوت مكن، نزديك برو تا بدانى بزرگترين ثروت كه سلامتى است تو دارا هستى، و باز طمع دارى.

يك كشاورز ساده را بنگر كه چه راحت غذا خورده و شب در عالم رؤيا خواب مكّه و كربلا مى‌بيند، اما آن ثروتمند بيچاره تا 2 ساعت بعد از نيمه شب خوابش نبرده و در خواب نيز مى‌بيند كه اموال او به سرقت رفته و سراسيمه از خواب مى‌پرد.

2. غضب كردن و خشمناك شدن بر كسى كه قدرت مبارزه و ضربه زدن به او را نداريم. در روايتى از مولى على (عليه السلام) آمده:

«مَنْ غَضَبَ على مَنْ لايَقْدر أَنْ‌


صفحه 272

يَضُرَّه طالَ حُزْنهُ و عَذَّبَ نَفْسَه»

: «كسى كه خشم و غضب كند بر كسى كه قدرت ضرر زدن به او را ندارد، اندوه خود را طولانى و نفس خود را در عذاب قرار داده است»[1]

بنابر آنچه ذكر شد، غم و اندوه به دو شاخه تقسيم مى‌شود: 1- ممدوح (غم سازنده) كه از جمله اينها سه غم اول است. 2- مذموم (غم ويران كننده) كه از جمله اينها چهار غم آخر است.

حال چه كنيم تا غم فرساينده از ما رخت بربسته، و غم سازنده جايگزين آن شود؟ راهش اين است كه انديشه ما عوض شود. جهان‌بينى‌ها، سرچشمه ايدئولوژى‌هاى انسان است، قرآن مى‌فرمايد:(... انْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ ...)(عليهم السلام) «... انفاق كنيد از آنچه قرار داده شما را خليفه در آن چيز (يعنى شما جانشين او در تصرف هستيد)»[2]

اين اموال امانت در دست شما است، نه از آمدنش خوشحال و نه از رفتنش بدحال باشيد، داستان معروفى است كه زن باايمانى كودكش از دست رفت، و خواست به همسرش خبر دهد، وقتى از سركار آمده به او گفت: اگر كسى امانتى نزد شما داشته باشد، و درخواست آن را كرد، چه مى‌كنيد؟ گفت: ردّ مى‌كنم و اين وظيفه من است، و جاى نگرانى و ناراحتى نيست زن گفت: پس بدان خداوند امانتى نزد ما داشت و آن را پس گرفت، چه امانتى؟ زن گفت: فرزند ما، و بنابر گفته خودت ناراحتى ندارد. بله در اينگونه موارد ممكن است غم و اندوه باشد، و جاى انكار هم نيست، لكن حزنى سطحى است نه ريشه‌دار و كشنده، اگر ديدگاه من نسبت به دنيا چنين باشد كه:

«قَنْطَرَهٌ فَاعْبُروها و لا تسكنوها»:

«پُلى است عبور كنيد از روى آن و ساكن نشويد» ناراحتى نسبت به حوادث هرگز پيش نخواهد آمد، وقتى دنيا محل سكونت و اطراق فرض شود نه محلى براى عبور و گذر، آن وقت جاى خوف است كه‌

[1]. بحارالانوار، جلد 77، صفحه 281؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 393.

[2]. سوره حديد، آيه 8.