خودت را حفظ كن، تو تاريخ خودت را بساز به ايرانى مىگويند تو چكار به افغانى و لبنانى دارى به آنها هم چنين مىگويند و چنين القاء مىكنند، 46 مملكت اسلامى را 46 شكاف در بين آنها ايجاد مىكنند و پس از ايجاد شكاف هر چه خواهند مىكنند، مگر در اواخر دوران ستمشاهى ايران، تاريخ اسلام به تاريخ شاهنشاهى تغيير نيافت، مگر به راحتى قوانين اسلام را زير پا نمىنهادند، مگر نمىگفتند فرامين الهى دِمُدِه شده و قوانين و مصوبات غرب و شرق مُد شده است، چرا با اين مملكت چنين مىكردند؟ زيرا ايران در زير بيرق و پرچم شاهنشاهى خطرى نداشت، مگر قانون بى حجابى را هم زمان در تركيه آتاتوركى و ايران رضاخانى و عراق ياسين هاشمى به اجرا در نياوردند؟ مگر ادبيات تركيه و ايران را نمىخواستند دستكارى كنند، و مقدارى هم انجام دادند، ولى ديديم چه رسوائى ببار آوردند، چرا چنين مىكردند؟ با اين اعمال هدفى را دنبال نمىكردند، جز ايجاد شكاف بين مسلمين و فرهنگ 1400 ساله آنها، ولى الحمدالله در بسيارى از موارد با شكست مواجه شدند زيرا در محاسبات خود محبت اين مردم را به اهلبيت عليهمالسّلام و تلالُؤ انوار ولايت آنها را در سينههاى آنها در نظر نگرفته بودند، و همين نور ولايت بود كه در 22 بهمن 1357 متجلى شده و مبدأ تحولى عظيم در سطح جهانى گرديد.
3- روى كار آمدن دولتهاى دست نشانده مثل حجاز، اردن، تونس، مصر، كويت و غيره مگر پيروزى بدون جنگ غير از اين مفهومى دارد، مردم را در مقابل حكومتهايشان قرار مىدهند تا در برابر آنها نايستند، در نابسامانيهاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى، فرهنگى و غيره دولتها را مقصّر جلوه مىدهند، در حالى كه آنها بيش از عروسكهاى خيمه شببازى نيستند، و كارگردان اصلى پشت چهره اين عروسكها عمل مىكند.
4- ايجاد وابستگىها، صنايع را به عنوان پيشرفت روانه ممالك جهان سوم كرده، و به دنبال آن كارشناسان، مشاورين و تكنيسينهاى خود را سرازير آن ممالك
مىكند، و اين بسيار واضح است، كه: آمدن اينها همان، و القاء فرهنگ استعمارى به اين مملكتها هم همان.
5- ايجاد فشار در ميان نسل جوان و فعّال از طريق مواد مخدّر و امور ديگرى مانند آن، در بعضى كشورها و هروئين از سيگار ارزانتر است، چرا بايد چنين باشد؟ بايد درك كنيم كه موفقيت استكبار در اين طرحها، پيروزى بدون جنگ است آرى اينها غم و غصه دارد، مؤمنان غم اين مسائل را مىخورند، ملت ايران تا حدّى بيدار شده ولى متأسفانه بعضى ملتها هنوز در خوابند، آن هم چه خوابى گويا كه مردهاند!!
درد اينجا است كه: نظارهگر از دست رفتن زحمات اين همه انبياء و اولياء باشيم، از زحمات نوح پيامبر (عليه السلام) گرفته تا رنجها و مشقتهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آن سمبل حلم و بردبارى، در مسير هدف، مولى على (عليه السلام) اين مسائل را در حدّ اعلاء درك مىكند، و به تناسب معرفتش، اندوه و غم مىخورد، در خطبه شقشقيه غم و اندوه حضرت در دل الفاظ موج مىزند
«صبرتُ و فى العَيْن قَذىً وفى الحَّلقِ شَجاً»:
«صبر كردم در حالى كه در چشمم خار و در گلويم استخوان بود»[1]، حضرت 25 سال با اين وضعيت زندگى كرد، يك لحظهاش قابل تحمل براى او نبود و از همين روى غم امت مىخورد، غم اسلام را جرعه جرعه مىنوشد، چرا چنين نكند در حالى كه او نظارهگر از بين رفتن ميراث نبوى و دستبرد فرهنگ اصيل اسلامى است، چقدر ناراحتى دارد، كه: باغبان ببيند غنچهها و گلها و محصولش مىخشكد و از بين مىرود،: ولى دست او بسته است، كه: كارى كند، گويا چشم و زبان او هم قادر به ديدن و تكلّم نيست، زيرا آنچه مىبيند و آنچه بازگو مىكند اثرى بر آن مترتّب نيست.
آرى على (عليه السلام) در چنين حالتى بود و امان از بىخردى و بىفرهنگى آن مردمان كه بايد كار به جائى رسانند، كه: شخصى و رهبرى مثل مولى سر در چاه
[1]. خطبه 3 فيضالاسلام و صبحى صالح.
كرده و با چاه درددل گويد شايد كه چاه مولى را درك كند، آن مردم كه درك نكردند، من نمىدانم با چاه چه مىگفت: خدا داند و قلب على، بايد به هوش بود و عبرت گرفت
«فَاعْتَبِروا يا اولى الابصار»
كه با رهبران حقيقى و الهى خود چه كنيم تا درد دل به چاه نگويند.
بحث در حزن بود، بنابر آنچه ذكرش رفت، انسان بايد از عوامل حزن و اندوهى كه غيرسازنده است دورى گزيند، زيرا كه
«الاحزان اسقام القُلوب كما انَّ الامْراضَ اسْقامُ الابْدان»:
«حزنها بيماريهاى قلبها هستند چنانكه مرضها بيماريهاى بدنها مىباشند»[1]همچنانكه امراض بدن را به نابودى مىكشد، حزن هم ابتداءً نفس و روح را فرسوده، و سپس جسد را از بين مىبرد
«الحُزْنُ يَهْدمُ الجَسَدَ»[2]
برادر و خواهرم! اگر امرى را طالب بودى، و به آن نرسيدى، مبادا بر آن غصّه خورى، بلكه به منزله امرى بنگر كه گويا اصلا به ذهن تو خطور نكرده بود
«اجْعَل ما طَلَبْتَ مِنَ الدُّنيا فَلَنْ تَظْفَر بِه بِمنزلة ما لَمْ يَخْطُرْ بِبالِك»[3]
نرسيدن به امور و خواستهها، طبيعت زندگى دنيوى است زيرا به فرموده مولى على (عليه السلام):
«الدَّهرُ يَومان يومَ لك و يَومٌ عَليك فَانْ كانَ لَك لا تَبْطر و انْ كانَ عليكَ فَلا تَضْجُر»:
«روزگار دو روز است روزى به نفع تو، و روزى بر ضرر تو، پس اگر به سود تو بود، خشنود مشو، و اگر بر ضرر تو بود، ناراحتى مكن».[4]
پس هرگاه غمهاى عالم به تو روى آورد به خدا روى آور و مكرر بگو:
«لا حول و لا قوّة الّا باللّه»
كه: امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
«اذا تَوالَتْ الهِمومُ فَعَليْكَ بِلا
[1]. بحارالانوار، جلد 95، صفحه 280؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 392 (روايت از امام ششم (عليه السلام) است).
[2]. غرر الحكم امام على (عليه السلام)؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 392.
[3]. بحارالانوار، جلد 78، صفحه 111؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 397 (روايت از امام حسن مجتبى (عليه السلام) است).
[4]. بحارالانوار، جلد 78، صفحه 20؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 397.
حَولَ و لا قوّة الّا باللّه»:
«زمانى كه ناراحتىها، پى در پى به تو روى آود بر تو است گفتن لا حول و لا قوة الّا باللّه»[1]مرحوم الهى سوخته دل در ذيل اين فراز «قلوبهم محزونة» چنين مىسرايد:
پُر اندهُ باشد آن دلهاى مشتاق
بلى جفت غم است، از يار خود طاق
بهر دل مشعل تقوى فروزند
چو شمعش در شرار غم بسوزند
كدامين غم؟ غم دين دين دلبر
كز آن غم كس مبادا شاد خاطر
نشان معرفت قلب حزين است
دل پاكان بدرد و غم قرين است
درخت معرفت بار آورد درد
سرشك سرخ بارد بر رُخ زرد
زهر غم خاطرى باشد پريشان
غم يار و غم جسم و غم جان
چو مشتاقى ز قيد جسم و جان رست
بدام عشق جانان باز پيوست
غمش تنها غم و درد فراق است
به چهره اشك خونين ز اشتياق است
غم آن آتش بود كز شعله طور
دل غمديدگان را كرد پر نور
[1]. بحارالانوار، جلد 76، صفحه 323؛ ميزان الحكمة، جلد 2، صفحه 398.
غم آن نور است كز طور تجلّى
دل بشكسته را بخشد تسلّى
غم است آن يا نشاط هر دو عالم
كه افروزد دل و جان مرحبا غم
خوشا غم آفرين غم كز رخ جان
فشاند گرد غم چون ابر نيسان
غم دين شادى هر دو جهان است
غم دنياى دون خوردن زيان است
چو خوش گفت آن حكيم ذوق پرور
غم دين خور مخور اندوه ديگر
غم دين خور كه دنيا غم ندارد
عروس يكشبه ماتم ندارد
عروسى زشت و بى مهر و وفا هم
ندارند از فراقش عاقلان غم
چو كار اين جهان كارى است باطل
چرا در غم نشيند مرد عاقل
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
11- مردم از آنها در امانند
11- و شُرورُهُم مَأمُونَةٌ
ترجمه:(و مردم) از شرّ آنها در امان هستند.
شرح:اين عبارت در حقيقت سالبه به انتفاع موضوع است يعنى اصلا شرى ندارند، نه اينكه دارند، و مردم از آن در امانند، زيرا لازمه شر عدم امنيت است، اگر چه بسيار اندك باشد، شرّى در آنها نيست، زيرا رأس تمام شرور حبّ دنيا است، و اين محبت در دل آنها آشيانه نكرده است، اساساً امنيت از شرّ، از ويژگيهاى فرد مسلمان است نه از خصوصيات پرهيزكار فقط، چنان كه در روايت آمده«المُسلِمُ مَنْ سَلَّم النّاس مِنْ يدهِ و لسانهِ»: «فرد مسلمان كسى است كه مردم از دست و زبان او در امان باشند»[1]، «مُسلِم» از ماده «سلامت» است و طبعاً بايد كانون سلامت باشد، آيا واقعاً ما چنين هستيم؟ آيا مردم از دست و زبان ما در عذاب نيستند، آيا آبروى مسلمانى را نمىبريم آيا هتك حيثيت او نمىكنيم، اگر چنين است نامگذارى ما به
[1]. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 51، روايت از امام صادق (عليه السلام) است.
«مسلم» صحيح است وگرنه، بايد به دنبال نام ديگرى بگرديم و خدا كند حداقل نام ما از حيطه اسماء و صفات انسانى خارج نشود، كه با اين رفتار ما جاى تعجب نيست اگر در ملكوت اعلى اسمى و صفتى غير انسانى بر ما نهند كه از اين مصيبت به خدا پناه مىبريم كه
«له الاسماء الحسنى»:
«براى او (خداوند) اسماء نيكو است».
بحثى كه ذكرش در اينجا مناسب است، اين است كه: آيا دو چيز به عنوان خير و شرّ در اين عالم موجود است يا خير، ثنويين (دوگانه پرستان همانند ايرانيان قديم)[1]مىگفتند: آرى، عالم تركيبى از خير و شر است و دو آفريننده دارند زيرا «اگر آفريننده، خوب باشد بدها را نمىآفريند و اگر بد باشد خوبها و خيرها را ايجاد نمىكند».[2]
اينها قائل به دو خالق بودند: 1- خالق خير. 2- خالق شرّ. امنيت و سلامتى و صلح و دوستى و صفا و صميميت و محبت را از خالق خير، و دشمنى و خونريزى و جنگ و قحطى و بيمارى را از خالق شرّ مىدانستند.
از نظر موحّدان و يگانهپرستان كه توحيدى كاملتر از ديگران دارند، در اين عالم وجودى بنام شرّ مطلق نيست، بلكه همه چيز خير است، و نظامى احسن از اين نظام آفرينش نيست، اگر چشم دوبين (لوچ) و مطالعات شركآلود و تلقينات و تربيتهاى ناصحيح نباشد، در اين عالم جز خير ديده نمىشود، اينها كه عالم را مركب از خير و شرّ مىبينند احول (دوبين) هستند.
سؤالى كه: مطرح مىشود اين است كه: اگر شرورى وجود ندارد، پس آنچه
[1]. براى اطلاع بيشتر درباره ثنويت (دوگانه پرستى) مىتوانيد به عدل الهى شهيد مطهرى، صفحه 72 تا 85 و صفحه 141 رجوع كنيد.
[2]. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، صفحه 73.