11- مردم از آنها در امانند
11- و شُرورُهُم مَأمُونَةٌ
ترجمه:(و مردم) از شرّ آنها در امان هستند.
شرح:اين عبارت در حقيقت سالبه به انتفاع موضوع است يعنى اصلا شرى ندارند، نه اينكه دارند، و مردم از آن در امانند، زيرا لازمه شر عدم امنيت است، اگر چه بسيار اندك باشد، شرّى در آنها نيست، زيرا رأس تمام شرور حبّ دنيا است، و اين محبت در دل آنها آشيانه نكرده است، اساساً امنيت از شرّ، از ويژگيهاى فرد مسلمان است نه از خصوصيات پرهيزكار فقط، چنان كه در روايت آمده«المُسلِمُ مَنْ سَلَّم النّاس مِنْ يدهِ و لسانهِ»: «فرد مسلمان كسى است كه مردم از دست و زبان او در امان باشند»[1]، «مُسلِم» از ماده «سلامت» است و طبعاً بايد كانون سلامت باشد، آيا واقعاً ما چنين هستيم؟ آيا مردم از دست و زبان ما در عذاب نيستند، آيا آبروى مسلمانى را نمىبريم آيا هتك حيثيت او نمىكنيم، اگر چنين است نامگذارى ما به
[1]. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 51، روايت از امام صادق (عليه السلام) است.
«مسلم» صحيح است وگرنه، بايد به دنبال نام ديگرى بگرديم و خدا كند حداقل نام ما از حيطه اسماء و صفات انسانى خارج نشود، كه با اين رفتار ما جاى تعجب نيست اگر در ملكوت اعلى اسمى و صفتى غير انسانى بر ما نهند كه از اين مصيبت به خدا پناه مىبريم كه
«له الاسماء الحسنى»:
«براى او (خداوند) اسماء نيكو است».
بحثى كه ذكرش در اينجا مناسب است، اين است كه: آيا دو چيز به عنوان خير و شرّ در اين عالم موجود است يا خير، ثنويين (دوگانه پرستان همانند ايرانيان قديم)[1]مىگفتند: آرى، عالم تركيبى از خير و شر است و دو آفريننده دارند زيرا «اگر آفريننده، خوب باشد بدها را نمىآفريند و اگر بد باشد خوبها و خيرها را ايجاد نمىكند».[2]
اينها قائل به دو خالق بودند: 1- خالق خير. 2- خالق شرّ. امنيت و سلامتى و صلح و دوستى و صفا و صميميت و محبت را از خالق خير، و دشمنى و خونريزى و جنگ و قحطى و بيمارى را از خالق شرّ مىدانستند.
از نظر موحّدان و يگانهپرستان كه توحيدى كاملتر از ديگران دارند، در اين عالم وجودى بنام شرّ مطلق نيست، بلكه همه چيز خير است، و نظامى احسن از اين نظام آفرينش نيست، اگر چشم دوبين (لوچ) و مطالعات شركآلود و تلقينات و تربيتهاى ناصحيح نباشد، در اين عالم جز خير ديده نمىشود، اينها كه عالم را مركب از خير و شرّ مىبينند احول (دوبين) هستند.
سؤالى كه: مطرح مىشود اين است كه: اگر شرورى وجود ندارد، پس آنچه
[1]. براى اطلاع بيشتر درباره ثنويت (دوگانه پرستى) مىتوانيد به عدل الهى شهيد مطهرى، صفحه 72 تا 85 و صفحه 141 رجوع كنيد.
[2]. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، صفحه 73.
شرّ مىناميم چيست؟ و در كتاب تكوين خلقت الهى چه محلى از اعراب را دارا هستند؟
جواب اين است كه: اساساً آنچه از شرّ و بد مىناميم يا خودش (عدم) و نيستى است، يا مستلزم عدم و نيستى مىباشد، يعنى يك موجودى است كه خودش از آن جهت كه خودش است، خوب است، و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستى مىباشد، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستى است بد است نه از جهت ديگر. ما نادانى، فقر و مرگ را بد مىدانيم، اينها ذاتاً نيستى و عدم مىباشند، همچنين ما گزندگان، درندگان ميكروبها و آفتها را بد مىدانيم، اينها مستلزم نيستى و عدم هستند[1]نادانى (جهل)، فقر، مرگ، بيمارى، نابينايى، ناشنوائى و نظائر اينها امور عدمى هستند، كه: هر يك به ترتيب عدم علم، عدم غنا، عدم حيات، نيستى، سلامتى، فقدان بينائى و شنوائى است، در همه اينها از دست دادن است نه چيزى را به دست آوردن، وقتى دست در جيب مىكنيم و خالى از پول مىيابيم، گوئيم دچار شرّ شدهايم، عدم پول فقدان پول است و امرى عدمى است، حتّى در امور اخلاقى و صفات زشت هم چنين است، ظلم نيستى عدل است، بى حيائى عدم حيا و بى تقوايى و بى عفّتى، عدم تقوى و عفّت است.
امورى هم كه موجب عدم مىشوند مثل درندگان و گزندگان و ما نام شرّ و بدى بر آنها مىگذاريم، نه به اين خاطر است كه خود بد هستند، اگر پيامد دريدن و گزيدن و در نهايت منجر شدن به مرگ را نداشتند، ابداً نام بد و شرّ به آنها نمىداديم، پس آنچه بد است چيزى است كه از آنها سر مىزند، و آنها همه عدم هستند، نه وجود، بيمارى و مرگ حاصل از دريدن و گزيدن و گرفتار ميكروب شدن و از بين رفتن گياهان و كشتزارها ناشى از آفت همه
نيستى و فقدان هستند، پس امرى وجودى نيستند، تا منتسب
[1]. عدل الهى، چاپ حسينيه ارشاد، صفحه 71 (چاپ انتشارات صدرا، صفحه 5- 144؛ بين اين دو نسخه اختلاف كمى مشاهده مىشود كه تأثيرى در اصل مراد ندارد).
به فاعلى باشند، و ما براى آنها مثل ثنويه (دوگانه پرستان) خدائى و خالقى جداگانه انتخاب و اختيار كنيم.
پس دوگونه سؤال و پرسش فوق جواب گفتيم:
1- شر عدمى است نه امرى وجودى تا نياز به خالق داشته باشد (نيستى خالق نمىخواهد بلكه هستى نياز به خالق دارد و عدم هستى، نيستى است) اين جواب اشكال را از امورى مثل جهل و عجز و فقر و بيمارى و نظائر اينها كه صفاتى حقيقى (غيرنسبى) هستند رفع مىكند.
2- شر نسبى است نه مطلق[1]، شرورى كه خود امر وجودى هستند ولى منشأ امور عدمى هستند، مانند سيل، زلزله، گزنده، درنده و نظائر اينها بدون شك، بدى اينها نسبى است، توضيح اينكه «صفاتى كه اشياء به آنها موصوف مىگردند، بر دو قسم است، حقيقى و نسبى، وقتى يك صفت براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت باشد، آن را صفت «حقيقى» مىناميم. صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن صفت، فرض خود آن ذات و آن صفت كافى است. اما يك صفت نسبى آن است كه فرض موصوف و فرض صفت، بدون فرض يك امر سوم، كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت كافى نيست، بنابراين هرگاه صدق يك صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه اين با آن باشد، در اين صورت، صفت را «نسبى» مىناميم.
مثلا حيات يك امر حقيقى است. يك موجود خودش قطع نظر از اينكه با شىء ديگر مقايسه و سنجيده شود، يا زنده و جاندار است، و يا بيجان و مرده و همچنين
[1]. چيزى كه وجود او نسبت به همه چيز خير است، خير مطلق است مانند واجب الوجود، و اگر چيزى فرض شود كه وجودش نسبت به همه چيز شر باشد، شر مطلق است، و چيزى كه وجودش نسبت به بعضى چيزها خير و نسبت به بعضى شر باشد، خير و شر نسبى است مانند اكثر اشياء جهان.
سفيدى و سياهى (به فرض اينكه رنگها امور واقعى باشند) صفتهاى حقيقى هستند، يك چيز كه سفيد است با قطع نظر از مقايسه با چيز ديگر سفيد است، و يك چيز كه سياه است خودش سياه است، و لازم نيست كه با چيز ديگر، و از آن جمله است كميت و مقدار. ولى كوچكى يا بزرگى صفتى نسبى است، وقتى يك جسم را مىگوئيم كوچك است بايد ببينيم با مقايسه با چه چيز و يا نسبت به چه چيز آن را كوچك مىخوانيم، هر چيزى ممكن است هم كوچك باشد و هم بزرگ، بستگى دارد، به اينكه چه چيز را معيار و مقياس قرار داده باشيم»[1]مثلا يك سيب را مىگوئيم كوچك است، نسبت به چه چيز كوچك است؟ نسبت به سيبهاى ديگر كوچك است ولى همين سيب نسبت به فندق و پسته بزرگتر است.
«خوب بودن يك قانون اجتماعى به اين است كه: مصلحت افراد و مصلحت اجتماع را توأماً در نظر بگيرد، و حق جمع را بر حق فرد مقدم بدارد، و آزاديهاى فرد را تا حدود امكان تأمين نمايد، اما تأمين همه آزاديهاى افراد صددرصد ناممكن است، و لهذا خوب بودن يك قانون از اين نظر، يعنى از نظر تأمين آزاديها نسبى است، زيرا تنها بعضى از آنها قابل تأمين است، قانون خوب آن است كه حداكثر آزاديها را كه ممكن است تأمين كند. هر چند مستلزم سلب برخى آزاديها است، پس خوب بودن يك قانون از جنبه تأمين آزاديها نسبت به قانونهاى مفروض ديگر است، كه كمتر از اين قانون قادر بر حفظ و تأمين آزاديها است»[2]
«از اينگونه امورى (كه خود وجودى و منشأ امر عدمى هستند) آنچه بد است، نسبت به شىء يا اشياء معينى بد است، زهرمار، براى مار بد نيست، براى انسان و ساير موجوداتى كه از آن آسيب مىبينند، بد است، گرگ براى گوسفندان بد است، ولى براى خودش و براى گياه بد نيست، همچنانكه گوسفند هم نسبت به
[1]. عدل الهى، چاپ انتشارات صدرا، صفحه 8- 147.
[2]. همان كتاب، صفحه 149.
گياهى كه آن را مىخورد، و نابود مىكند بد است، ولى نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست، مولوى مىگويد:
زهرمار، آن مار را باشد حيات
ليك آن، مر آدمى را شد ممات
پس بد مطلق، نباشد در جهان
بد به نسبت باشد، اين را هم بدان»[1]
نيش عقرب و رتيل و زنبورعسل را شرّ مىناميم، در حالى كه اگر از خود آنها سؤال شود، آن را نعمتى بزرگ پنداشته و گويند وسيله دفاعى ما اين است، همچنان كه شما اسلحههاى مختلف براى دفاع داريد، فقدان آن موجب هلاكت ما است، آرى به نظر ما شرّ است نه در رابطه با آنها، پس شرّ نسبى شد نه مطلق، بسيارى از حيوانات غذا و طعمه خود را با نيش به دست مىآورند، زهر را داخل بدن طعمه كرده و آن را از كار مىاندازند، عدم نيش اينها برابر با گرسنگى و سپس مرگ اينها است. ميكروبى كه ما آن را شرّ مىپنداريم و به ظاهر آن را شرّ محض مىانگاريم، از شكاف كوچكى وارد بدن شده و بدن سريعاً عكس العمل نشان داده و براى مبارزه با آنها گلبولهاى سفيد خون را كه همانند سربازان كار كرده و منظمى هستند، بسيج كرده و با ميكروبها و ستيز مىپردازند، اين ميكروب با اين به ظاهر شرارت و فسادش عامل خير مىگردد و آن پروريدن سلولهاى بدن است.
اگر ميكروبها اعتصاب كرده و به اجسام هجوم نياورند، مردم از لاغرى بسيار افسرده و كوتاه مىمانند و رشد آنها يا متوقف و يا لااقل كند مىگردد، دانشمندى گويد «اگر ميكروبها نبودند رشيدترين مردم شايد بيش از 80 سانتىمتر رشد نمىكرد».
[1]. همان كتاب، صفحه 151- 150.
آرى اگر ميكروبها نبودند سلولها بيكار و سرگردان بوده و رشدى نداشتند، پس اگر آنها را شرّ مىناميم شرّ نسبى است، در بعضى مواقع كه ميكروبها زياد و در نتيجه بر مدافعان بدن غالب مىگردند بيمارى حاصل شده و گوئيم شر به ما روى آورده است.
بنابراين شرّ مطلق وجود ندارد بلكه نسبى و به قياس با ما چنين است و اين شرور نسبى لازم لاينفك نظام احسن است، و هيچ گونه كم لطفى از طرف خالق اين نظام صورت نگرفته است، غزالى گويد
«ليس فى الامكان ابْدَعُ ممّا كان»:
«نظامى زيباتر از نظام موجود امكان ندارد» حافظ نير با لحنى نغز و زيبا چنين سروده است:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
مراد او اين است كه در نظر بى آلايش و پاك پير يعنى عارف كامل «كه جهان را به صورت يك واحد تجلّى حق مىبيند، همه خطاها و نبايستنىها كه در ديدههاى محدود آشكار مىشود، محو مىگردد، جهان ظلّ حق و سايه حق است، ذات حق جميل على الاطلاق و كامل على الاطلاق است، ظلّ جميل، جميل است، محال است كه جميل نباشد، در هر اندام زيبا اگر عضوى را تك و تنها، بدون توجه به اينكه موقعيت عضوى دارد، و با يك سلسله اعضاء ديگر مجموعاً يك اندام را تشكيل مىدهند، مورد توجه قرار دهيم حقانيت و درستى و كمال او را درك نخواهيم كرد، و احياناً فكر مىكنيم كه اگر به گونهاى ديگر بود بهتر بود، اما همين كه با ديدى گسترده آن را به عنوان يك عضو در مجموعه يك اندام زيبا ببينيم، نظر ما دگرگون مىگردد و آنچه قبلا نادرست و نبايستنى مىپنداشتيم به كلى محو مىگردد».[1]
[1]. عدل الهى، چاپ صدرا، صفحه 77.
در بسيارى از موارد اين موجود دوپا به نام انسان است كه نعمتهاى خوب و خيرات خداوندى را بدل به شرّ مىكند، و مقصر اصلى اين موجود است، درون اتم، نيروى بى مانندى است كه اگر استخراج شده و در مسير صحيح هدف داده شود بوسيله آن همه جا آباد مىگردد، بوسيله اين نيرو مىتوان برق شهرها را تأمين كرد، چرخهاى كشاورزى و صنعت را به حركت درآورد و وضع خراب اقتصادى را اصلاح كرد، ولى متأسفانه اين انسان است كه اين نيروى خدادادى را مورد سوء استفاده قرار مىدهد و در مسير نابودى بشر بمب اتم مىسازد كه شهر 100 هزار نفرى هيروشيما را تبديل به خاكستر مىكند به نحوى كه خاكسترش هم قابل استفاده نمىباشد، زيرا تشعشعات اتمى ايجاد شده، مانع از هر گونه زندگى موجود زنده است، خالق و خداى اين جهان نفرموده بود، چنين كنند، و چنين استفاده از اين نيروى عظيم ببرند، اما اين بشر است كه: تبديل كننده خيرات به شرور و مفاسد، و عامل بدبختى مىگردد، اين خود انسان است كه: مىتواند نجاتبخش يا هلاكت فرد يا جامعه شود.
يكى از دورانهاى بشر دوران آهن است در اين دوران آهن كشف شد و يك فلز توانست قيافه تمدن بشرى را دگرگون سازد، اما اين انسان كه: مىبايست مسير دهنده و راهنماى سير صعودى اين فلز باشد، آيا آن را در مسير صحيح حركت مىداد، يا در مسير ناصحيح، آيا به خيرات و منافع آن مىنگريست يا به مفاسد و مضارّ آن، چه بسيار افرادى كه با اين فلز كارد ساخته و عامل قتلى شدند كه: از ديدگاه قرآن كريم همانند قتل جميع مردم است«فَكانّما قَتَل الناس جميعا»[1]و چه بسيار ممالكى كه با اين فلز عوامل مخرّب ساخته و به نابودى هر چه بيشتر بشر باعث شدند.
چه زيبا مىفرمايد قرآن كريم:(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ): «ظاهر شد
فساد
[1]. سوره مائده، آيه 32.