بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 29

هم معصوم است، و حتّى فكر معصيت و نيت گناه را هم به ذهن مباركش خطور نمى‌دهد، و اين حديث فقط در محدوده اعمال و افعال صحبت مى‌كند، يعنى اگر انسانى عملى نداشت كه موجب حيا و خجالت او شود داراى ملكه تقوى است، اگرچه در صقع و ناحيه نيت دچار خطا شود، پس غير معصوم هم مى‌تواند مصداقى براى اين سخن گهربار على (عليه السلام) باشد.[1]

اهميت تقوى در قرآن‌

بعد از تفسير مفهوم تقوى به اهميت اجمالى آن در قرآن مى‌پردازيم، آيات زيادى در قرآن تقوى و اهميت آن را مورد بررسى قرار داده و ما فقط به هفت آيه بسنده مى‌كنيم:

1.(ذلكَ الكِتابُ لا رَيْبَ فيه هُىً للمُتَّقين)[2]اين كتاب يعنى قرآن شك و ريبى در آن نيست و هدايتگر متقين است. خداوند در اين آيه تقوى را زمينه پذيرش هدايت و متّقين را شايسته آن مى‌داند، اگر سؤال شود ما به سوى قرآن مى‌رويم تا متقى شويم، بعد از تحصيل ملكه تقوى ديگر لازم نيست به آن رجوع كنيم، زيرا اين رجوع اگر براى تحصيل ملكه تقوى باشد تحصيل حاصل است؟ جواب مى‌دهيم كه تقوى يك حقيقت مشككه و داراى مراحل مختلفى است همان گونه كه نور داراى مراتب مختلفى است (40 وات، 60 وات، 100 وات و غيره)، حداقل مرتبه تقوى تسليم حق بودن است اگرچه عقيده به خدا و پيغمبر نداشته باشد،

[1]. قابل توجه است كه تعريف دوگونه است: 1. تعريف به جنس و فصل يك شى‌ء كه حقيقت آن مشخص مى‌شود 2. تعريف به عوارض. از 6 روايتى كه ذكر كرديم مى‌شود گفت معرف تقوى به عوارض بود يعنى از لازم پى به ملزوم بردن.

[2]. بقره، آيه 2.


صفحه 30

و كسى اين مرتبه اول را دارد، كه لااقل جستجوگر باشد، و طالب حق، افرادى مثل ابوجهل حداقل درجه تقوى را هم نداشتند، زيرا در كنار درياى عظيم معارف حقّه بودند. و هر روز جوشش اين حقايق را از ميان دو لب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى‌ديدند، ولى استفاده نمى‌كردند، در عوض كسانى هم بودند و هستند و خواهند بود كه مثلًا بعد از حدود 1400 سال با اين كه دورافتادگان از اين دريا بودند، ولى حقايق را از ميان امواج هوا گرفتند، و به پيامبر نديده ايمان آوردند.

پس مراد از متقين در آيه كسانى هستند كه: لااقل زمين جان آنها شوره‌زار نباشد، و حداقل تقوى را داشته باشند و آماده پذيرش حق گردند و هرچه بيشتر به قرآن رجوع كنند روزنه وسيع‌ترى از نور هدايت به قلب و زمين تاريك وجود آنها مى‌تابد، تا در نهايت تمام وجود آنها نورانى مى‌شود به نور الهى كه (اللّه نور السماوات والارض).

اگر كسى بگويد هدايت تشريعى خداوند براى كافر و مسلمان است، چرا اينجا مى‌فرمايد براى متقين است؟ مى‌گوييم بله، هدايت تشريعى براى همه است، امّانظر اين آيه به پذيرش و تأثر انسانهاست، كسانى از اين هدايت بهره مى‌برند، كه حداقل مراتب تقوى را دارا باشند.

2.(وَاعْلموُا انَّ اللّه مَعَ المُتَّقين)- بدانيد كه خداوند مصاحب با متقين است، خداوند در اين آيه تقوى را زمينه مصاحبت با خودش معرفى مى‌نمايد، به طورى كه ديگر بهشت با تمام جلوه‌هايش در نظر متقين هيچ جلوه‌اى ندارد، زيرا بهشت هم با جلوه‌هاى ملكوتى خداوند، بهشت شده است.

3.(وَلَو انّ اهْلَ القُرى آمَنوُا وَاتّقُوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكات مِنَ‌


صفحه 31

السّماء وَالارْضِ)[1]- اگر اهل قريه‌ها ايمان آورده و تقوا پيشه مى‌كردند، بركات زمين و آسمان را بر آنها مى‌گشوديم، تقوى موجب ازدياد بركات ارضى و سماوى و عامل مؤثر در بهبود اقتصاد است، اين آيه اشاره دارد، به اين كه: تقوى علاوه بر منافع معنوى و اخروى، منافع مادى و دنيوى هم دارد، و موجب رونق كسب و كار است، در سوره نوح هم اشاره به اين مطلب شده است، آنجا كه مى‌فرمايد: (فَقُلْتُ اسْتَغْفِروُا رَبَّكُم انَّه كانَ غَفّاراً يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَيُمْدِدْكُمْ بِامْوال وَنَنين وَيَجْعَل لَكُم جَنّات وَيَجْعَل لَكُم انهاراً)،[2]در اين آيه‌ها حضرت نوح به قوم خود مى‌فرمايد: (از روش خود توبه و بازگشت كرده، و به دامن ايمان و تقوى روى آوريد تا خداوند باران را پس از خشكسالى فراوان، بر شما نازل كند، و شما را داراى اموال و فرزندان و باغها و نهرها نمايد). جاى هيچ تعجب نيست كه تقوى مى‌تواند منشأ اين همه خيرات و بركات و مؤثر در بهبود اقتصاد باشد، زيرا مگر تمام علل در اين عالمى كه نظامش مبتنى بر قانون عليت است روشن شده كه جاى تعجب باشد، بله همان طور كه معجزه انبيا مستثنى از قانون عليت نيست، و داراى علت است، منتها علت فوق عادى دارد، كه اراده پيامبر است، آبادانى و رشد اقتصادى هم عللى دارد، منتها يكى از علل آن تقوى و ايمان به خداوند است، كه فوق علل مادى و عادى است، و به همين جهت كه سبب فوق اسباب عادى است، معجزه را عملى فوق‌العاده مى‌دانند، نه محال ذاتى كه امكانش در عهده كسى نباشد، يعنى اگر شخص ديگرى هم بتواند آن اراده نبوى را كسب كند، معجزه تحقق ذاتى پيدا مى‌كند، ولى حكمت خداوند اجازه نمى‌دهد آن اراده را در اختيار افراد عادى قرار دهد.

[1]. اعراف، آيه 96.

[2]. نوح، آيات 10 تا 12.


صفحه 32

4.(يا ايُّها النّاسُ انّا خَلَقْناكُم مِنْ ذَكَر وانْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وقَبائِلَ لِتَعارَفوُا انّ اكرَمَكم عِندَاللّه عليمٌ خبيرْ.)[1]

تقوى در اين آيه مايه كرامت و ارزشمندى انسانها معرفى شده، خداوند مى‌فرمايد اى مردم (اى جهانيان) ما شما را از يك مرد و يك زن خلق كرديم، و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم، تا قرب و بعد نژادى و سببى يكديگر را بشناسيد، و در واقع با اين كار شناسنامه شما را كه وجه تميز شماست، صادر كرديم، امّا بدانيد كه قبيله و دسته و فرقه و گروه مايه كرامت نيست، بلكه كرامت در محور تقوا دور مى‌زند و خداوند عالم و آگاه بر بيك و بد مردم است.

5.(تَزَوَّدوُا فَانَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى)[2]- زاد و توشه برگيريد، زيرا اين سفر الى اللّه هم مثل بقيه سفرها، توشه مى‌خواهد، و بهترين زاد و آذوقه در اين سير، تقوى است، خداوند در اين آيه تقوى را به عنوان بهترين زاد و توشه براى عبور از گذرگاه زندگى و رسيدن به قرارگاه آخرت معرفى مى‌كند كه: (الدُّنيا دارُ مَمَرٍّ وَالاخِرَةُ دارُ مَقَقّر) و بهترين آذوقه را نيز براى نجات از دار الفناء به دارالبقاء تقوى مى‌داند كه (الدُّنيا دارُ فَناء والاخِرَةُ دارُ بَقاء).

شايسته است كه براى تاييد اين آيه به سراغ نهج‌البلاغه على (عليه السلام) رويم، تا ببينيم چگونه على (عليه السلام) مولاى متقيان، اين معلم بزرگ بشريت، راه زيستن را به يارانش نشان مى‌دهد.

قال على (عليه السلام):

وَقَدْ رَجَعَ مِنْ صِفَّينِ، فَاشْرَفَ عَلى القُبُورِ بِظاهِر الكُوفَةِ: يا اهْلَ الدِّيارِ المُوحِشَةِ والمَحالِّ المُقْفِرَةِ وَالقُبُورِ المُظْلَمَةِ يا اهْلَ التَّوْبَةِ، يا

[1]. حجرات، آيه 13.

[2]. بقره، آيه 197.


صفحه 33

اهْلَ الغُرْبَةِ، يا اهْلَ الوَحْدَةِ، يا اهْلَ الوَحْحشَ‌ءِ، انْتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لاحِقٌ. امَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَامَّا الازْواجُ فَقَدْ نُحِحَتْ وَامّا الاموالُ فَقَدْ قُسِّمَتْ. هذا خَبَرُ ما عِنْدَنا فَما خَبَرُ ما عِنْدَكُمْ؟

ثُمَّ التَفَتَ الى اصْحابِهِ فَقال: اما لَوْ اذِنَ لَهُمْ فِى الكَّلامِ لَأخَبُروكُمْ انَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى.

على (عليه السلام) وقتى از جنگ صفين همراه با اصحاب خود بازمى گشتند، به قبرستان بيرون كوفه رسيدند، و خطاب كردند: اى ساكنين ديار وحشت، و محلهاى بى‌كسى و بى‌آب و علف، و اى اهل قبور تاريك، اى ساكنين خاك، اى اهل غربت، اى بى‌كسان، و اى اهل وحشت و ترس، شما پيشرو و جلودار ما بوديد، كه رفتيد، و ما پيرو شما كه به شما ملحق مى‌شويم، (اگر درباره دنيا و حالاتش از ما بپرسيد) مى‌گويم: امّاخانه‌هايتان را ساكن شدند، همسران شما ازدواج كرده و همسرى ديگران را برگزيدند، و اموال شما را نيز تقسيم كردند، اين خبرى است كه نزد ما است، شما چه خبر داريد از آنجا، سپس رو به اصحابش كرده، فرمود: اگر اذن سخن گفتن به آنها داده مى‌شد شما را خبر مى‌دادند به اين كه بهترين زاد و توشه اين سفر تقوا است.

6.(يا بَنى آدَم قَدْ انْزَلنا عَليكم لِباساً يُوارى سَؤآتِكُم و ريشاً ولباسُ التَّقوى ذلكَ خيرٌ ذلكِ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُم يَذَّكَّرُونَ)[1]«اى فرزندان آدم ما براى شما لباسى فرستاديم كه عورات و زشتى‌هاى شما را مى‌پوشاند، و براى شما زينت است، ولى لباس تقوى بهتر از لباس‌هاى عادى و ارزشمندتر است. اين همه از آيات الهى است، شايد كه متذكّر شويد». خداوند متعال در اين آيه تقوى را به‌

[1]. سوره اعراف، آيه 26.


صفحه 34

عنوان لباس معرفى نموده است، لباس داراى سه خصوصيت مهم است: 1. زينت انسان است 2. حافظ انسان از گرما و سرما و مجروح شدن و خراشيدگى بدن است 3. پوششى براى عيوب است. اين سه خصوصيت براى لباس معنوى يعنى تقوى نيز متصوّر است: هم زينت صاحبان تقوا است، و هم انسان را از مصائب و لغزشگاه‌هاى زندگى مى‌رهاند، و بالاخره عيب پوش انسان است، يعنى اگر عيبى هم در انسان باشد تحت‌الشعاع اين زينت الهى قرار مى‌گيرد، و جلوه‌اى و نمودى ندارد، توضيح بيشتر را در ذيل جمله و «ملبسهم الاقتصاد» خواهيم داد.

7.(تِلْكَ الجَنّةُ الِّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَن كانَ تَقِيّاً)[1]-: «اين بهشتى است كه بندگان متقى و پرهيزكار خود را وارث آن مى‌گردانيم». خداوند در اين آيه سند مالكيت بهشت را براى متقين صادر و در دفتر اسناد رسمى خود يعنى قرآن به ثبت مى‌رساند.[2]

[1]. سوره مريم، آيه 63.

[2]. استاد بزرگوار هفت آيه براى اهميت تقوى در قرآن متذكّر شدند و ما براى تتميم كلام ايشان 13 خصلت و پيامد تقوى را كه (مرحوم خوئى در منهاج البراعة جلد 3 صفحه 7- 346 ذيل خطبه 24) بيان فرموده‌اند متذكر مى‌شويم: 1. مدح و ثناء (ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور) 2. حفظ شدن از دشمنان (وان تبصروا وتتّقوا لا يضرّكم كيدهم شيئا) 3. تأييد و نصرت الهى (انّ اللّه مع المتقين) 4. اصلاح عمل (يا ايها الذين آمنوا اتّقوا اللّه وقولوا قَولًا سديداً يُصلح لكم اعمالكم) 5. بخشش گناهان (ويغفر لكم ذنوبكم) 6. محبت خدا (انّ اللّه يحب المتّقين) 7. قبول اعمال (انما يتقبل اللّه من المتقين) 8. اكرام (ان اكرمكم عند اللّه اتقاكم) 9. بشارت در موقع مرگ (الذين آمنوا وكانوا يتّقون لهم البُشرى فى الحياة الدنيا وفى الآخرة) 10. نجات از آتش (ثمّ نُنَجّى الذّين اتّقوا) 11. جاودانگى در بهشت (اعِدّت للمتّقين) 12. آسان شدن حساب در وقت محاسبه اعمال (وما على الذين يتّقون من حسابهم مِنْ شى‌ء) 13. نجات از شدائد و رزق حلال (ومن يتّق اللّه يجعل له مَخْرَجا وَيَرزُقْه من حيث لا يحتسب ومن يَتَوكّلْ عَلَى اللّه فهو حَسْبُه ان اللّه بالغ امْره قَد جَعَل اللّه لِكلّ شى‌ء قدراً).


صفحه 35

آفرينش موجودات‌

«امّا بَعْد، فَانَّ سُبْحانَه وَتَعالى خَلَقَ الخَلْقَ- حينَ خَلَقَهُم- غنيّاً عَنْ طاعَتِهم، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتهِم، لِانه لا تَضرُهُ مَعْصِيةُ مَنْ عَصاه، ولا تَنْفَعه طاعةُ مَنْ اطاعَه.»

ترجمه:«خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگى‌شان بى‌نياز و از معصيت و نافرمانى آنها در امان بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيانى نرساند، و طاعت فرمانبرداران سودى به او نمى‌رساند.»

شرح:حضرت در ابتدا سخنان شيواى خود مقدمه‌اى را متذكر مى‌شوند كه: مبادا فكر كنيد اگر مردم داراى صفاتى كه ذكر مى‌كنم شدند، و درون لباس تقوى خزيدند، و متعبّد شدند، نفعى به خداوند عايد نمى‌شود، و اگر كسى متخلّق به اين صفات اخلاقى نشد، و طريق معصيت را پيش گرفت، ضررى به ساحت مقدّس الهى نمى‌زند زيرا:

گر جمله كائنات كافر گردند

بر دامن كبرياش ننشيند گرد


صفحه 36

براى روشن شدن اين مطلب لازم مى‌دانم مقدّمه‌اى را يادآور شوم:

هر موجود ممكن و هر مخلوقى حتى وجود ما به چهار علت براى پيدايش خود نياز دارد كه: اگر يكى از آنها منتفى شود، معلول هم منتفى مى‌شود:

1. علت فاعلى 2. علت مادى 3. علت صورى 4. علت غايى‌

براى واضح شدن مطلب مثالى بزنم، فرض كنيد شخصى مى‌خواهد ساختمانى را براى سكونت خود تهيه كند، بنايى كه اين خانه را مى‌سازد علت فاعلى، و مصالح لازم اين خانه اعم از آهن، گچ، آجر، سيمان و غيره علت مادى، و شكل و هيئت و صورت اين خانه علت صورى، و سكونت در اين خانه علت غايى است. علت غايى از نظر تحصّل ذهنى مقدم بر ساير علل است، و از نظر تحقق خارجى موخر از همه، به عبارت واضح‌تر در مثالى كه زده شد، ابتدا انسان به فكر سكونت مى‌افتد يعنى ابتدا علت غايى (سكونت درمسكنى) در ذهن حاصل و محقق شده و بعد از اين كه علت فاعلى و مادى و صورى تأمين شد، علت غايى كه سكونت بود، حاصل مى‌شود.

اين چهار علت براى هر موجودى ممكن و مخلوقى لازم و ضرورى است، ولى واجب‌الوجود و خداوند متعال كه مخلوق و مقهور چيزى نيست، اين چهار علت حاكم بر او نيست، زيرا او غنى بالذات است، نه فقير، به خلاف ما كه سر تا پا محتاج و فقيريم و مهر سيه‌رويى بر پشت ما خورده كه:

سيه رويى ز ممكن در دو عالم‌

جدا هرگز نشد و اللّه عالم‌

من نمى‌گويم كه خالق خود فرموده است:(أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحَميدُ)[1]و سازنده ماشين پيكر ما از ديگران آگاه‌تر به مصنوع خود است.

[1]. فاطر، آيه 15.