روزه گرفتن و عبادت آنها سرچشمه گرفته شده است، اين توهم پيش نيايد كه بنابر اين متقيان از قدرت بدنى كافى برخوردار نبوده، و به قول معروف شل و ول هستند، جواب اين توهم را هم مولى در نامه عثمان بن حنيف[1]فرمودهاند كه:
«الا وَ ان الشِجرةَ البريّةَ اصلَبُ عُوداً و الرَّوائعَ الخَضِرةَ ارَقُّ جُلُوداً و النباتاتِ العِذْيِة اقوى وقُودَاً و أَبْطَأُ حَمُوداً»
(آگاه باشيد كه درخت بيابانى (كه آب كم به آن مىرسد) چوبش سختتر (استوارتر) است و درختهاى سبز و خرّم (كه در باغهاى پرآب كاشته شده) پوستشان نازكتر است، و گياههاى دشتى (كه جز آب باران آب ديگرى نيابند) شعله آتش آنها افروختهتر و خاموشى آنها ديرتر است (آرى انسان هر قدر كمتر بخورد و بياشامد اندامش استوارتر و در كارزار دليرتر است، و هر قدر بيشتر بخورد و بياشامد نازك پوست و سست دل و ترسناكتر است».
اينان رنج زندگانى دنيا را مىكشند تا گنج جاودانى ابدى را برگيرند، آنها روزه مىگيرند تا عبادتى را كه خداوند نسبت آن را به خود داده (اضافه تشريفيّه) بجا آورند، و خداى را به عنوان جزاى اعمالشان تلقّى كنند، كه در حديث قدسى آمده:
الصوم لى و انَا اجزى به:
«روزه براى من است و من در مقابل آن جزا داده مىشوم».[2]
روزه آنان روزه عوام نيست، كه روزه اخص الخاص يا لااقل روزه خواص است، صوم را به سه درجه تقسيم كردهاند:
[1]. نهجالبلاغه، نامه 45.
[2]. عبارت (انا اجزى به) را به دو گونه مىتوان قرائت كرد: 1- (أجرى به) كه متكلم مضارع معلوم از ثلاثى مجرد باشد يعنى من جزا مىدهم آن را. 2- (اجزى به) به صيغه مجهول يعنى خود من به عنوان جزاى آن عمل قرار مىگيرم و بزرگانى همچون ملاهادى سبزوارى اين وجه را بهتر شمردهاند و اين وجه مطابق حديث شريف قدسى ديگرى است كه «من قتلته فعلىّ و من علىّ ديتهُ فَانا ديَتُه»: «هر كسى را كشتم پس بر من است خونبهاى او و كسى كه بر گردن من خونبهاى او باشد پس من خونبهاى او هستم».
1- صوم عموم (عوام) كه در آن فقط از شهوت بطن و فرج و ديگر مفطرات روزه خوددارى مىشود.
2- صوم خصوص (خواصّ) كه در آن گوش و چشم و زبان و دست و پا و سائر جوارح هم از گناهان برحذر مىگردد، در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده:
«اذا صُمت فليَصُمْ سمعك و بصرك و غير ذلك»:
«زمانى كه روزه گرفتى بايد گوش و چشم و ديگر اعضاء هم روزه باشد».
3- صوم اخصّ الخصوص (اخصّ الخواص) كه در آن قلب هم از جميع ما سوى الله در احتراز است، در آن، دل از افكار دنيوى و شواغل پست مبرا است، مگر افكار و شواغلى كه همانند پلى بر رهگذر دنيا براى رسيدن به آخرت زده شود.
آرى روزه متقين از نوع اول نمىتواند باشد، بلكه از نوع دوم و سوم، آنها، آتش مشتعل شهوات را كه اسلحه شيطان رجيم است، در تمام ابعادش با گرسنگى صيام خاموش مىكنند، در روايت از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) است كه:
«انّ الشيطان لَيجرى مِنْ ابنِ آدم مَجْرىَ الدّم فَضَيَّقوا مجارية بالجوع»:
«همانا شيطان در مجارى خون پسر آدم جارى مىشود، پس مجارى خون را با گرسنگى ضيق كنيد» مفاد اين روايت در مواقع طغيان شهوت غضب و شهوت جنسى و شهوت تمايل به غذا خوردن و غيره بسيار محسوس است، اشتهاء و ميل انسان به اين امور چراغ سبزى براى گذر و عبور شيطان و اتباع او از رهگذر جسم و جان است و از اين روى در موقع اشتهاء، هيجان در گردش خون ملموس است، و كنترل اين هيجان با گرسنگى كه به عنوان چراغ قرمزى براى شيطان و انصار و اعوان او است ميسّر است، گرسنگى گرچه باعث لاغرى جسم است ولى از دست دادن مقدارى از حجم گوشت و پوست و استخوان براى به دست آوردن حجم بسيار زيادترى در بُعد روح قابل مقايسه نيست.
متّقيان و پرهيزگاران از آب جسم گرفته بر آتش مشتعل درون مىريزند، و از
اين روى غالباً لاغراندام مىنمايند ولى بزرگى روح آنها كفايت از كمبود جسم و صِغَر حجم پوست و استخوان مىكند، روحى كه قوام جسم هم به آن است و اگر نباشد جسمى پايدار نخواهد بود، و به قول شاعر:
تن همى نازد به خوبى و جمال
روح پنهان كرده كرّ و فرّ وبال
گويدش كاى مزبله تو چيستى
چند روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مى نگنجد در جهان
باش تا كه من شوم از تو نهان
سبزهها گويند ما سبز از خوديم
خرم و خندان و بس زيبا شديم
فصل تابستان بگويد كاى امَمْ[1]
خويش را بينيد چون من بگذرم»[2]
گرسنگى و پيامد لاغراندامى آن، از پرخورى و پيامد ميراندن زيركى و فطانت
(البطْنَة تُميتُ الفِطْنَة)
مسلماً؛ بهتر است گرسنگى كه همچون ابرى باران حكمت از آن مىريزد
(الجوع سحاب يمطر الحكمة)
قطعاً سزاوارتر و شايستهتر است، از پرخورى كه عاملى مؤثر براى عروض خواب بر انسان است، خوابى كه برادر مرگ است
(النوم اخُ الموت)
و همچنانكه در مرگ استكمالى نيست و دست از عمل كوتاه است، در خواب هم استكمالى نخواهد بود، خوابى كه انسان را از عبادات نيمهشبى محروم و از فيض اعظم و گنجينه پرثمر سحرى و راز و نياز در خولتگه راز عاشقى باز مىدارد و به قول مرحوم شيخ بهائى:
[1]. امم جمع امّت به معنى جماعت است.
[2]. نقل از اسرار الحكم سبزوارى، صفحه 539.
(الى كم كالبهائم انت هائم
و فى وقت الغنائم انت نائم)
«تا چند مثل چهارپايان متحير و سرگشتهاى، و در وقت غنيمت در خوابى».
آرى تا به كى در وقتى كه بايد مصداق«اذكرونى فى الخلوات اذكركم فى الفلوات»[1]و«اذكرونى فى الخلاء اذكركم فى الملأ الاعلى»[2]باشد در خواب و از ذكر و ياد او غافليم.
انسان به طور عادى به فرموده مولى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) اگر 60 سال زندگى كند، نصف عمر او را شبها نابود مىكند.
(اذا عاشَ الفَتى سِتّين عاما
فنِصْفُ العُمْر تَمْحَقه الليالى)[3]
چگونه با پرخورى اكثر نيم ديگر را با دست خود به خواب مىرود، و از استكمال محروم مىماند، و باز عجب از پرخوران نيست كه، عجب از افرادى است كه نيم از عمر را به دست شب سپرده، و نيم روز را هم حتى بدون پرخورى در خواب مىگذرانند، پس اينان را با استكمال، چه!! اى كاش ما در زمره اينان نباشيم كه بيچارهايم و اگر هستيم و خود نمىدانيم، اميد است، با اينكه استكمالى حاصل نكرده و ستم بر نفس خود راندهايم، مربى و پرورنده ما بادست عنايت خود تا رهايى فطرت ساكت و ساكن گشته ما را حركتى دهد تا نداى طنين افكن بيدارى با نوائى روحبخش و روحافزا گوش دل به خواب رفته ما را نوازشى دهد تا حداقل از نيم عمرى كه در روز بايد سپرى كنيم، توشهاى از كمال برگيريم انشاءالله.
بايد آگاه بود كه در حال خطا فطرت بيدار به خواب رفته، وگرنه امكان ندارد
[1]. (ياد كنيد مرا در مكانهاى خلوت تا شما را در بيابانهاى وسيعى كه فريادرسى نيست ياد كنم).
[2]. (ياد كنيد مرا در جاى خلوت تا ياد كنم شما را در ملأاعلى و جائى كه فريادرسى نيست).
[3]. (نقل از اسرار الحكم سبزوارى، صفحه 540).
با فطرت بيدار و هوشيار، خطائى از انسان تعمداً سر زند، آنكه انسانى را به قتل رسانده و ظلمى روا مىدارد، يا در برابر شهوات سر خم مىكند فطرتش اگر نمرده باشد، به خواب رفته است، در اين حال دست به هر كارى مىزند، با نظارت عقل و فطرت نيست، او عقل را مغلوب و به عالم بىخيالى و بى ادراكى فرستاده است، او چشم عقل را در اين حال بسته است، اگر تا نزديكِ خطائى رويم و متنبّه شويم از خواب بيدار شدهايم، ولى بايد دانست اين بيدارى را بايد مديون محبت الهى بود، چنانكه در مناجات شعبانيه آمده
«الهى لم يكن لى حَولٌ فَانتَقلَ به عن مَعْصيَتك الّا فى وَقْت ايْقَظتَنى لمَحَبّتك»:
«پروردگارا حول و قوهاى در خود نمىبينم كه به سبب آن از كنار معصيت تو بگذرم، مگر در آن وقتى كه مرا براى محبت خود بيدار كردى).
بارى پرهيزكاران شكم را از نان تهى مىكنند، تا نهاد خود را از گوهرهاى گرانبها نباشته سازند، آنان طفل جان را از شير شيطان گرفته، و زمينه همرازى و همبازى با مَلَك را براى او فراهم مىكنند، زيرا طفلى كه از شير شيطان تغذّى و وجودش استحكام و رشد يافته هرگز قابليت همرازى با فرشته را ندارد، زيرا كه سنخيتى بين آنها نيست، تا با هم و در كنار هم زندگى خود را بگذرانند، كه(السنخية علة الانضمام و الاجتماع).
و به قول مولوى:
گر تو اين انبان زنان خالى كنى
پر ز گوهرهاى اجلالى كنى
طفل جان از شير شيطان باز كن
بعد از آنش با ملك انباز كن
خلاصه بحث درباره اين فراز چنين شد كه دو وجه در«اجسادهم نحيفه»احتمال داده شد: 1- عدم توجه به شكمپرستى و تنپرورى. 2- كثرت روزه گرفتن،
عبادت و اكتفاء به قدر ضرورت از طعام كه اين همه مقدمه براى تعالى روح و روان است، مرحوم الهى در ذيل اين فراز(اجسادهم نحيفه)گويد:
بتن لاغر زرنج و سعى بسيار
به جان فربه زمهر روى دلدار
چو خوش گفت آن حكيم قدسى آواز
تن و جان را تضاد افتاده زآغاز
چو تن فربه كنى لاغر شود جان
چو جان را پرورى تن گشت پژمان
تن آسائى هلاك جان پاك است
زرنج تن روآنهاتابناك است
حكيمان بر مثال گوهر و سنگ
همى دانند جان و تن زفرهنگ
تو سنگ تن مزن بر گوهر جان
غبار جسم از آن گوهر بيفشان
تن آسائى روانت تار سازد
فروزان، شمع جان، تن گر گذارد
تو را تا يار باشد دانش و رأى
تن خاكى بيفكن جان بياراى
كه جان جاويد يابد، زندگانى
تن خاكى نپايد جاودانى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
13- روح قناعت
13- وحاجاتهم خَفيفَة
ترجمه:نيازهاى آنان (پرهيزكاران) اندك است.
شرح:متقين در زمره انسانهاى پرخرج و سنگين هزينه و داراى تشكيلات پر زرق و برق نيستند، اگر لباسى بخواهند يا مسكنى طلبند، در محدوده نياز خود جستجو مىكنند، اگر با لباسى ارزان قيمت و مسكنى معمولى امور زندگى خود را مىتوانند بگذرانند، با دست خود، خود را در مهلكه قرار نمىدهند، همانند افرادى نيستند كه اگر زندگى پرزرق و برق و لوكس و مدرنى نباشد، نتوانند زندگى كنند، آنها با اينكه مىتوانند چنين امورى را هم فراهم كنند، ولى خود را از اين امور مستغنى مىدانند، و از اين روى اگر مدتى در فشار زندگى و تورّم اقتصادى قرار گيرند، چون خود را با قناعت تطبيق دادهاند، هرگز سختى و ناراحتى را احساس نمىكنند.
اما كسانى كه از ابتدا خود را با نيازهاى گسترده و تجمّل همسو كردهاند، در مواقع كمبود، چارهاى جز سختى و ناراحتى ندارند، زيرا طبيعتى كه بر امرى عادت داده شد، در موقع فقدان آن امر طبيعتاً غم را بايد با آغوشى باز استقبال كند، پس