بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 312

اين روى غالباً لاغراندام مى‌نمايند ولى بزرگى روح آنها كفايت از كمبود جسم و صِغَر حجم پوست و استخوان مى‌كند، روحى كه قوام جسم هم به آن است و اگر نباشد جسمى پايدار نخواهد بود، و به قول شاعر:

تن همى نازد به خوبى و جمال‌

روح پنهان كرده كرّ و فرّ وبال‌

گويدش كاى مزبله تو چيستى‌

چند روز از پرتو من زيستى‌

غنج و نازت مى نگنجد در جهان‌

باش تا كه من شوم از تو نهان‌

سبزه‌ها گويند ما سبز از خوديم‌

خرم و خندان و بس زيبا شديم‌

فصل تابستان بگويد كاى امَمْ‌[1]

خويش را بينيد چون من بگذرم»[2]

گرسنگى و پيامد لاغراندامى آن، از پرخورى و پيامد ميراندن زيركى و فطانت‌

(البطْنَة تُميتُ الفِطْنَة)

مسلماً؛ بهتر است گرسنگى كه همچون ابرى باران حكمت از آن مى‌ريزد

(الجوع سحاب يمطر الحكمة)

قطعاً سزاوارتر و شايسته‌تر است، از پرخورى كه عاملى مؤثر براى عروض خواب بر انسان است، خوابى كه برادر مرگ است‌

(النوم اخُ الموت)

و همچنانكه در مرگ استكمالى نيست و دست از عمل كوتاه است، در خواب هم استكمالى نخواهد بود، خوابى كه انسان را از عبادات نيمه‌شبى محروم و از فيض اعظم و گنجينه پرثمر سحرى و راز و نياز در خولتگه راز عاشقى باز مى‌دارد و به قول مرحوم شيخ بهائى:

[1]. امم جمع امّت به معنى جماعت است.

[2]. نقل از اسرار الحكم سبزوارى، صفحه 539.


صفحه 313

(الى كم كالبهائم انت هائم‌

و فى وقت الغنائم انت نائم)

«تا چند مثل چهارپايان متحير و سرگشته‌اى، و در وقت غنيمت در خوابى».

آرى تا به كى در وقتى كه بايد مصداق‌«اذكرونى فى الخلوات اذكركم فى الفلوات»[1]و«اذكرونى فى الخلاء اذكركم فى الملأ الاعلى»[2]باشد در خواب و از ذكر و ياد او غافليم.

انسان به طور عادى به فرموده مولى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) اگر 60 سال زندگى كند، نصف عمر او را شبها نابود مى‌كند.

(اذا عاشَ الفَتى سِتّين عاما

فنِصْفُ العُمْر تَمْحَقه الليالى)[3]

چگونه با پرخورى اكثر نيم ديگر را با دست خود به خواب مى‌رود، و از استكمال محروم مى‌ماند، و باز عجب از پرخوران نيست كه، عجب از افرادى است كه نيم از عمر را به دست شب سپرده، و نيم روز را هم حتى بدون پرخورى در خواب مى‌گذرانند، پس اينان را با استكمال، چه!! اى كاش ما در زمره اينان نباشيم كه بيچاره‌ايم و اگر هستيم و خود نمى‌دانيم، اميد است، با اينكه استكمالى حاصل نكرده و ستم بر نفس خود رانده‌ايم، مربى و پرورنده ما بادست عنايت خود تا رهايى فطرت ساكت و ساكن گشته ما را حركتى دهد تا نداى طنين افكن بيدارى با نوائى روح‌بخش و روح‌افزا گوش دل به خواب رفته ما را نوازشى دهد تا حداقل از نيم عمرى كه در روز بايد سپرى كنيم، توشه‌اى از كمال برگيريم انشاءالله.

بايد آگاه بود كه در حال خطا فطرت بيدار به خواب رفته، وگرنه امكان ندارد

[1]. (ياد كنيد مرا در مكان‌هاى خلوت تا شما را در بيابانهاى وسيعى كه فريادرسى نيست ياد كنم).

[2]. (ياد كنيد مرا در جاى خلوت تا ياد كنم شما را در ملأاعلى و جائى كه فريادرسى نيست).

[3]. (نقل از اسرار الحكم سبزوارى، صفحه 540).


صفحه 314

با فطرت بيدار و هوشيار، خطائى از انسان تعمداً سر زند، آنكه انسانى را به قتل رسانده و ظلمى روا مى‌دارد، يا در برابر شهوات سر خم مى‌كند فطرتش اگر نمرده باشد، به خواب رفته است، در اين حال دست به هر كارى مى‌زند، با نظارت عقل و فطرت نيست، او عقل را مغلوب و به عالم بى‌خيالى و بى ادراكى فرستاده است، او چشم عقل را در اين حال بسته است، اگر تا نزديكِ خطائى رويم و متنبّه شويم از خواب بيدار شده‌ايم، ولى بايد دانست اين بيدارى را بايد مديون محبت الهى بود، چنانكه در مناجات شعبانيه آمده‌

«الهى لم يكن لى حَولٌ فَانتَقلَ به عن مَعْصيَتك الّا فى وَقْت ايْقَظتَنى لمَحَبّتك»:

«پروردگارا حول و قوه‌اى در خود نمى‌بينم كه به سبب آن از كنار معصيت تو بگذرم، مگر در آن وقتى كه مرا براى محبت خود بيدار كردى).

بارى پرهيزكاران شكم را از نان تهى مى‌كنند، تا نهاد خود را از گوهرهاى گرانبها نباشته سازند، آنان طفل جان را از شير شيطان گرفته، و زمينه همرازى و همبازى با مَلَك را براى او فراهم مى‌كنند، زيرا طفلى كه از شير شيطان تغذّى و وجودش استحكام و رشد يافته هرگز قابليت همرازى با فرشته را ندارد، زيرا كه سنخيتى بين آنها نيست، تا با هم و در كنار هم زندگى خود را بگذرانند، كه‌(السنخية علة الانضمام و الاجتماع).

و به قول مولوى:

گر تو اين انبان زنان خالى كنى‌

پر ز گوهرهاى اجلالى كنى‌

طفل جان از شير شيطان باز كن‌

بعد از آنش با ملك انباز كن‌

خلاصه بحث درباره اين فراز چنين شد كه دو وجه در«اجسادهم نحيفه»احتمال داده شد: 1- عدم توجه به شكم‌پرستى و تن‌پرورى. 2- كثرت روزه گرفتن،


صفحه 315

عبادت و اكتفاء به قدر ضرورت از طعام كه اين همه مقدمه براى تعالى روح و روان است، مرحوم الهى در ذيل اين فراز(اجسادهم نحيفه)گويد:

بتن لاغر زرنج و سعى بسيار

به جان فربه زمهر روى دلدار

چو خوش گفت آن حكيم قدسى آواز

تن و جان را تضاد افتاده زآغاز

چو تن فربه كنى لاغر شود جان‌

چو جان را پرورى تن گشت پژمان‌

تن آسائى هلاك جان پاك است‌

زرنج تن روآنهاتابناك است‌

حكيمان بر مثال گوهر و سنگ‌

همى دانند جان و تن زفرهنگ‌

تو سنگ تن مزن بر گوهر جان‌

غبار جسم از آن گوهر بيفشان‌

تن آسائى روانت تار سازد

فروزان، شمع جان، تن گر گذارد

تو را تا يار باشد دانش و رأى‌

تن خاكى بيفكن جان بياراى‌

كه جان جاويد يابد، زندگانى‌

تن خاكى نپايد جاودانى‌


صفحه 316

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 317

13- روح قناعت‌

13- وحاجاتهم خَفيفَة

ترجمه:نيازهاى آنان (پرهيزكاران) اندك است.

شرح:متقين در زمره انسانهاى پرخرج و سنگين هزينه و داراى تشكيلات پر زرق و برق نيستند، اگر لباسى بخواهند يا مسكنى طلبند، در محدوده نياز خود جستجو مى‌كنند، اگر با لباسى ارزان قيمت و مسكنى معمولى امور زندگى خود را مى‌توانند بگذرانند، با دست خود، خود را در مهلكه قرار نمى‌دهند، همانند افرادى نيستند كه اگر زندگى پرزرق و برق و لوكس و مدرنى نباشد، نتوانند زندگى كنند، آنها با اينكه مى‌توانند چنين امورى را هم فراهم كنند، ولى خود را از اين امور مستغنى مى‌دانند، و از اين روى اگر مدتى در فشار زندگى و تورّم اقتصادى قرار گيرند، چون خود را با قناعت تطبيق داده‌اند، هرگز سختى و ناراحتى را احساس نمى‌كنند.

اما كسانى كه از ابتدا خود را با نيازهاى گسترده و تجمّل همسو كرده‌اند، در مواقع كمبود، چاره‌اى جز سختى و ناراحتى ندارند، زيرا طبيعتى كه بر امرى عادت داده شد، در موقع فقدان آن امر طبيعتاً غم را بايد با آغوشى باز استقبال كند، پس‌


صفحه 318

عاقل آن است، كه: انجام كار را در آغاز بنگرد، و دورانديشى و تدبير نگرى را در مدّنظر گيرد، اگر نفس بر خِفّت و كمى احتياج عادت كند، نه در گشايش زندگى بسيار خوشنود و نه در سختى آن ناخشنود مى‌گردد، زيرا در هر دو حال به اندازه نياز مصرف مى‌كند.

يكى از عوامل پيشرفت اسلام در صدر اسلام و عدم شكست آن در زير فشارهاى شكننده دشمنان، منطبق شدن مسلمانان با نيازهاى اندك بود، آنها با اين عمل خود را در برابر فشارهاى اقتصادى بيمه كردند جريان محاصره‌هاى اقتصادى و شعب ابيطالب و سختى مسلمانان و در نتيجه مقاومت آنان زبانزد خاص و عام بود. اسلام از طرفى با تعاليم خود توسط پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و از طرفى با الگوسازى و ارائه الگوهاى مطمئن چون پيامبران و به ويژه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) مسلمانان را در اين امر يارى رساند؛ آنان را چنان ساخت كه اگر مى‌خواستند به زندگى پرزرق و برق روى آورند، كمال نفسانى و ايمان بارور آنها به آنان اجازه نمى‌داد، و چنان آنها را قانع كرد، كه به اندك چيزى مى‌ساختند، و دم نمى‌زدند. امثال سلمان را چنان ساخت كه او با اينكه فرماندار مدائن بود، نقل مى‌كنند وقتى سيل آمد با اساس مختصرى كه داشت از شهر دور شد، و گفت:«نَجَى المُخَفَّفُون»:«رستگارند كسانى كه تخفيف در حوائج مى‌دهند و به كم قانع‌اند» زيرا در وقت خطر سريع مى‌توانند از معركه دور شوند، همچون مرغ سبكبالى كه از چنگ عقاب تيزپرواز مى‌گريزد، ولى حيوان تن‌پرور در هنگام شكار شدن، قدرت فرار ندارد، و از اين روى در دام بلا سقوط مى‌كند.

بروز و صدور اين چنين حالات و سخنان از چنين بزرگانى همچون سلمان ريشه در رهبرى‌هاى رهبران آنان دارد. وقتى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) جانشين بلافصل او چنين قانعانه زندگى مى‌كنند، چرا پيروانشان اين چنين نباشند؟! پيروان يك رهبر نشان‌

دهنده حالات و فرامين او هستند، مولائى كه وقتى املاك شخصى و دسترنج خود را


صفحه 319

مى‌فروشد، و دينارى را به خانه برنمى‌گرداند، و همه را به فقرا مى‌دهد، و چنين خفيف المؤونه با خانواده‌اش با گرده نانى زندگى را سپرى مى‌كنند، چرا رهروان او نكنند؟ چرا پرهيزكاران كه از او الگو گرفته‌اند نكنند؟ اگر نمى‌توانيم همچون رهبران خود باشيم، چنانكه مولى الكونين و رهبر آزادگان على (عليه السلام) بر اين مطلب تصريح فرمود، ولى ما را هم افسار گسيخته رها نكرده و فرمودند مرا با تلاش و كوشش خود يارى دهيد، و سعى كنيد تا حداكثر به ما نزديك شويد.

بايد آگاه بود كه، به قدر ضرورت تهيه كردن امورات زندگى منافات با تقوى و زهد ندارد؛ اين مقدار چنانكه در روايات آمده است، از دين است نه از دنيا، ولى بيشتر از قدر حاجت و نياز، از دنيا است نه از دين. با نگرشى به زندگى درونى اغنياء اين مسئله بسيار ملموس مى‌شود، زندگى آنها همراه به محنت و بلا و رنج است، و چه بسا خود توجهى به آن ندارند. رنجى كه شايد يك دهم و عشر آن در زندگى كسانى كه اكتفاء به قدر حاجت كردند نباشد، بايد پذيرفت كه اين افراد قانع پادشاهى مى‌كنند نه پادشاهانى كه قناعت نمى‌كنند.

و به قول شاعر:

نگهبانى مُلك و دولت بلاست‌

گدا پادشا هست و نامش گداست‌

نهايت ثمرى كه از اين مال و ثروت زيادى عائد شخص مى‌شود، بر فرض اينكه دستخوش حوادث نگرديده و نابود نشود اين است كه ورثه استفاده كرده، و چه بسا روزگارى به معصيت كردگار سپرى كنند، و چه خوش فرمود مولى الموالى در نهج‌البلاغه كه:

«لِكُلِّ امرء فى ماله شريكانِ، الوارث و الحوادث»[1]

: «براى هر كس در مالش دو شريك است يكى وارث و ديگرى پيشامدهاى زندگى» پس خردمند

[1]. نهج‌البلاغه، كلمات قصار كلمه 329 فيض‌الاسلام و 335 صبحى صالح.