بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 32

4.(يا ايُّها النّاسُ انّا خَلَقْناكُم مِنْ ذَكَر وانْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وقَبائِلَ لِتَعارَفوُا انّ اكرَمَكم عِندَاللّه عليمٌ خبيرْ.)[1]

تقوى در اين آيه مايه كرامت و ارزشمندى انسانها معرفى شده، خداوند مى‌فرمايد اى مردم (اى جهانيان) ما شما را از يك مرد و يك زن خلق كرديم، و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم، تا قرب و بعد نژادى و سببى يكديگر را بشناسيد، و در واقع با اين كار شناسنامه شما را كه وجه تميز شماست، صادر كرديم، امّا بدانيد كه قبيله و دسته و فرقه و گروه مايه كرامت نيست، بلكه كرامت در محور تقوا دور مى‌زند و خداوند عالم و آگاه بر بيك و بد مردم است.

5.(تَزَوَّدوُا فَانَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى)[2]- زاد و توشه برگيريد، زيرا اين سفر الى اللّه هم مثل بقيه سفرها، توشه مى‌خواهد، و بهترين زاد و آذوقه در اين سير، تقوى است، خداوند در اين آيه تقوى را به عنوان بهترين زاد و توشه براى عبور از گذرگاه زندگى و رسيدن به قرارگاه آخرت معرفى مى‌كند كه: (الدُّنيا دارُ مَمَرٍّ وَالاخِرَةُ دارُ مَقَقّر) و بهترين آذوقه را نيز براى نجات از دار الفناء به دارالبقاء تقوى مى‌داند كه (الدُّنيا دارُ فَناء والاخِرَةُ دارُ بَقاء).

شايسته است كه براى تاييد اين آيه به سراغ نهج‌البلاغه على (عليه السلام) رويم، تا ببينيم چگونه على (عليه السلام) مولاى متقيان، اين معلم بزرگ بشريت، راه زيستن را به يارانش نشان مى‌دهد.

قال على (عليه السلام):

وَقَدْ رَجَعَ مِنْ صِفَّينِ، فَاشْرَفَ عَلى القُبُورِ بِظاهِر الكُوفَةِ: يا اهْلَ الدِّيارِ المُوحِشَةِ والمَحالِّ المُقْفِرَةِ وَالقُبُورِ المُظْلَمَةِ يا اهْلَ التَّوْبَةِ، يا

[1]. حجرات، آيه 13.

[2]. بقره، آيه 197.


صفحه 33

اهْلَ الغُرْبَةِ، يا اهْلَ الوَحْدَةِ، يا اهْلَ الوَحْحشَ‌ءِ، انْتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لاحِقٌ. امَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَامَّا الازْواجُ فَقَدْ نُحِحَتْ وَامّا الاموالُ فَقَدْ قُسِّمَتْ. هذا خَبَرُ ما عِنْدَنا فَما خَبَرُ ما عِنْدَكُمْ؟

ثُمَّ التَفَتَ الى اصْحابِهِ فَقال: اما لَوْ اذِنَ لَهُمْ فِى الكَّلامِ لَأخَبُروكُمْ انَّ خَيْرَ الزّادِ التّقوى.

على (عليه السلام) وقتى از جنگ صفين همراه با اصحاب خود بازمى گشتند، به قبرستان بيرون كوفه رسيدند، و خطاب كردند: اى ساكنين ديار وحشت، و محلهاى بى‌كسى و بى‌آب و علف، و اى اهل قبور تاريك، اى ساكنين خاك، اى اهل غربت، اى بى‌كسان، و اى اهل وحشت و ترس، شما پيشرو و جلودار ما بوديد، كه رفتيد، و ما پيرو شما كه به شما ملحق مى‌شويم، (اگر درباره دنيا و حالاتش از ما بپرسيد) مى‌گويم: امّاخانه‌هايتان را ساكن شدند، همسران شما ازدواج كرده و همسرى ديگران را برگزيدند، و اموال شما را نيز تقسيم كردند، اين خبرى است كه نزد ما است، شما چه خبر داريد از آنجا، سپس رو به اصحابش كرده، فرمود: اگر اذن سخن گفتن به آنها داده مى‌شد شما را خبر مى‌دادند به اين كه بهترين زاد و توشه اين سفر تقوا است.

6.(يا بَنى آدَم قَدْ انْزَلنا عَليكم لِباساً يُوارى سَؤآتِكُم و ريشاً ولباسُ التَّقوى ذلكَ خيرٌ ذلكِ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُم يَذَّكَّرُونَ)[1]«اى فرزندان آدم ما براى شما لباسى فرستاديم كه عورات و زشتى‌هاى شما را مى‌پوشاند، و براى شما زينت است، ولى لباس تقوى بهتر از لباس‌هاى عادى و ارزشمندتر است. اين همه از آيات الهى است، شايد كه متذكّر شويد». خداوند متعال در اين آيه تقوى را به‌

[1]. سوره اعراف، آيه 26.


صفحه 34

عنوان لباس معرفى نموده است، لباس داراى سه خصوصيت مهم است: 1. زينت انسان است 2. حافظ انسان از گرما و سرما و مجروح شدن و خراشيدگى بدن است 3. پوششى براى عيوب است. اين سه خصوصيت براى لباس معنوى يعنى تقوى نيز متصوّر است: هم زينت صاحبان تقوا است، و هم انسان را از مصائب و لغزشگاه‌هاى زندگى مى‌رهاند، و بالاخره عيب پوش انسان است، يعنى اگر عيبى هم در انسان باشد تحت‌الشعاع اين زينت الهى قرار مى‌گيرد، و جلوه‌اى و نمودى ندارد، توضيح بيشتر را در ذيل جمله و «ملبسهم الاقتصاد» خواهيم داد.

7.(تِلْكَ الجَنّةُ الِّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَن كانَ تَقِيّاً)[1]-: «اين بهشتى است كه بندگان متقى و پرهيزكار خود را وارث آن مى‌گردانيم». خداوند در اين آيه سند مالكيت بهشت را براى متقين صادر و در دفتر اسناد رسمى خود يعنى قرآن به ثبت مى‌رساند.[2]

[1]. سوره مريم، آيه 63.

[2]. استاد بزرگوار هفت آيه براى اهميت تقوى در قرآن متذكّر شدند و ما براى تتميم كلام ايشان 13 خصلت و پيامد تقوى را كه (مرحوم خوئى در منهاج البراعة جلد 3 صفحه 7- 346 ذيل خطبه 24) بيان فرموده‌اند متذكر مى‌شويم: 1. مدح و ثناء (ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور) 2. حفظ شدن از دشمنان (وان تبصروا وتتّقوا لا يضرّكم كيدهم شيئا) 3. تأييد و نصرت الهى (انّ اللّه مع المتقين) 4. اصلاح عمل (يا ايها الذين آمنوا اتّقوا اللّه وقولوا قَولًا سديداً يُصلح لكم اعمالكم) 5. بخشش گناهان (ويغفر لكم ذنوبكم) 6. محبت خدا (انّ اللّه يحب المتّقين) 7. قبول اعمال (انما يتقبل اللّه من المتقين) 8. اكرام (ان اكرمكم عند اللّه اتقاكم) 9. بشارت در موقع مرگ (الذين آمنوا وكانوا يتّقون لهم البُشرى فى الحياة الدنيا وفى الآخرة) 10. نجات از آتش (ثمّ نُنَجّى الذّين اتّقوا) 11. جاودانگى در بهشت (اعِدّت للمتّقين) 12. آسان شدن حساب در وقت محاسبه اعمال (وما على الذين يتّقون من حسابهم مِنْ شى‌ء) 13. نجات از شدائد و رزق حلال (ومن يتّق اللّه يجعل له مَخْرَجا وَيَرزُقْه من حيث لا يحتسب ومن يَتَوكّلْ عَلَى اللّه فهو حَسْبُه ان اللّه بالغ امْره قَد جَعَل اللّه لِكلّ شى‌ء قدراً).


صفحه 35

آفرينش موجودات‌

«امّا بَعْد، فَانَّ سُبْحانَه وَتَعالى خَلَقَ الخَلْقَ- حينَ خَلَقَهُم- غنيّاً عَنْ طاعَتِهم، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتهِم، لِانه لا تَضرُهُ مَعْصِيةُ مَنْ عَصاه، ولا تَنْفَعه طاعةُ مَنْ اطاعَه.»

ترجمه:«خداوند سبحان هنگام آفرينش خلق از طاعت و بندگى‌شان بى‌نياز و از معصيت و نافرمانى آنها در امان بود، زيرا معصيت گناهكاران او را زيانى نرساند، و طاعت فرمانبرداران سودى به او نمى‌رساند.»

شرح:حضرت در ابتدا سخنان شيواى خود مقدمه‌اى را متذكر مى‌شوند كه: مبادا فكر كنيد اگر مردم داراى صفاتى كه ذكر مى‌كنم شدند، و درون لباس تقوى خزيدند، و متعبّد شدند، نفعى به خداوند عايد نمى‌شود، و اگر كسى متخلّق به اين صفات اخلاقى نشد، و طريق معصيت را پيش گرفت، ضررى به ساحت مقدّس الهى نمى‌زند زيرا:

گر جمله كائنات كافر گردند

بر دامن كبرياش ننشيند گرد


صفحه 36

براى روشن شدن اين مطلب لازم مى‌دانم مقدّمه‌اى را يادآور شوم:

هر موجود ممكن و هر مخلوقى حتى وجود ما به چهار علت براى پيدايش خود نياز دارد كه: اگر يكى از آنها منتفى شود، معلول هم منتفى مى‌شود:

1. علت فاعلى 2. علت مادى 3. علت صورى 4. علت غايى‌

براى واضح شدن مطلب مثالى بزنم، فرض كنيد شخصى مى‌خواهد ساختمانى را براى سكونت خود تهيه كند، بنايى كه اين خانه را مى‌سازد علت فاعلى، و مصالح لازم اين خانه اعم از آهن، گچ، آجر، سيمان و غيره علت مادى، و شكل و هيئت و صورت اين خانه علت صورى، و سكونت در اين خانه علت غايى است. علت غايى از نظر تحصّل ذهنى مقدم بر ساير علل است، و از نظر تحقق خارجى موخر از همه، به عبارت واضح‌تر در مثالى كه زده شد، ابتدا انسان به فكر سكونت مى‌افتد يعنى ابتدا علت غايى (سكونت درمسكنى) در ذهن حاصل و محقق شده و بعد از اين كه علت فاعلى و مادى و صورى تأمين شد، علت غايى كه سكونت بود، حاصل مى‌شود.

اين چهار علت براى هر موجودى ممكن و مخلوقى لازم و ضرورى است، ولى واجب‌الوجود و خداوند متعال كه مخلوق و مقهور چيزى نيست، اين چهار علت حاكم بر او نيست، زيرا او غنى بالذات است، نه فقير، به خلاف ما كه سر تا پا محتاج و فقيريم و مهر سيه‌رويى بر پشت ما خورده كه:

سيه رويى ز ممكن در دو عالم‌

جدا هرگز نشد و اللّه عالم‌

من نمى‌گويم كه خالق خود فرموده است:(أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الحَميدُ)[1]و سازنده ماشين پيكر ما از ديگران آگاه‌تر به مصنوع خود است.

[1]. فاطر، آيه 15.


صفحه 37

خلق كردن ما هم مستثنى از اين 4 علت نبوده است: 1. علت فاعلى كه خداوند است 2. علت مادى كه مواد تشكيل دهنده ساختمان بدنهاى ما است 3. علت صورى كه هيئت آنها است 4. علت غايى كه تكامل و رسيدن به لقاء الهى است. و در آينده نزديك انشاءاللّه درباره آن مشروحاً صحبت خواهم كرد.

مولى على (عليه السلام) براى جلوگيرى از توهّم اين كه خلقت خداوند هم مثل ما كه خانه مى‌سازيم تا نفع ببريم، به صورت انتفاعى براى خودش است، و علت غايى آن عبادت است، به مقتضاى‌«ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالانْسَ الّا لِيَعْبدُوُنِ»[1]: «جن و انس را خلق نكردم مگر اين كه عبادت كنند مرا»، و نفعى به خداوند از طريق عبادت مى‌رسد، و در مقابل به قرينه مقابله در صورت معصيت ضررى مى‌رسد، مى‌فرمايند: چنين نيست، خداوند بى‌نياز از طاعت مطيعين و ايمن از عصيان عصيانگر است.

اينجا سؤالاتى پيش مى‌آيد كه: پس هدف خلقت چيست؟ و نفع اين خلقت عايد چه فردى يا افرادى مى‌شود؟ در جواب اين سؤالات و سؤالات ديگر در زمينه آفرينش، بايد به بررسى هدف آفرينش بپردازيم:

هدف آفرينش‌[2]

براى رسيدن به پاسخ سؤالات از هدف آفرينش، از پلكانى كه داراى 5 عدد پله است يارى مى‌جوييم:

[1]. سوره الذاريات، آيه 56

[2]. شايد بتوان گفت اولين سؤالى كه به ذهن بشر القاء شد بلكه قبل از آن از ذهن شيطان تراوش كرد سؤال و شبهه در حكمت خلقت و آفرينش بود، مرحوم خويى در جلد 2 از صفحه 76 به بعد شرح نهج‌البلاغه مى‌گويد: فخر رازى از محمد بن عبدالكريم شهرستانى صاحب ملل و نحل نقل مى‌كند، كه او در اول كتابش (جلد 1، چاپ دارالمعرفة، صفحه 16) از مارى شارح اناجيل اربعه حكايت مى‌كند كه شيطان بعد از تمردّ از سجده كردن 7 شبه به ذهن ملائكه القاء كرد (البته در تورات به صورت متفرّقه به نحو مناظره بين شيطان و ملائكه موجود است ولى در منابع اسلامى به اين نحو نقل نشده) كه عبارتند از: 1. حكمت خلقت ابليس و به تعبيرى حكمت كل آفرينش 2. فايده تكليف 3. علت مكلف شدنش به سجده 4. علت عقاب كردن او بعد از عصيانش 5. علت تمكّن دادن به او براى دخول در بهشت و وسوسه آدم عليه‌السّلام 6. چرا خداوند او را بر فرزندان آدم مسلط كرد 7. چرا خداوند به او مهلت داد، البته فخر رازى با طرح اين اعتراضات در صدد اثبات مذهب خود يعنى اشعريه است، و اين كه به غير از تفكّر جبرى نمى‌شود جواب ابليس را داد، ولى مرحوم صدرالمتألهين در دو كتاب مفتاح‌الغيب و شرح اصول كافى جواب اعتراضات را داده‌اند بدون اين كه متمايل به مشرب جبريه شوند.


صفحه 38

1.واجب الوجود كمال مطلق و مطلق كمال است:خداوند متعال كمالى است كه شائبه نقصان و ضد تكامل و ضد ارزش در او راه ندارد، او موجودى است كه: حاوى و دربردارنده تمام كمالات و بى‌نهايت است، بى‌نهايت به اضافه 1 يا منهاى 1 يا ضرب در 1000 يا تقسيم بر 2 حاصل بى‌نهايت است، پس او خالى از هر نقصى است و خالى از نقص و كمبود، احتياج به عبادت ما ندارد كه رفع نياز كند، و از معصيت ما ضربه‌اى ببيند، حتى ما نمى‌توانيم با اسلام خود منّتى بر ساحت خداوندى بنهيم، بلكه او بر ما منّت دارد، كه خودش به پيامبرش فرمود:(يَمُنُّونَ عَليكَ انْ اسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلىَّ اسلامَكُم بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَليكُم انْ هَديكم لِلْإِيمان)[1]: «آنهابر تو اى پيامبر به خاطر اسلام آوردنشان منت مى‌گذارند بگو منت نگذاريد بر من اسلامتان را، بلكه خداوند منت بر شما گذارده كه هدايت كرد شما را براى ايمان آوردن.»

بله، مثل اين است كه بيمار در اثر خوردن دوايى كه دكتر تجويز كرده و بهبودى يافته، نزد دكتر برود و از او جايزه بخواهد و بر سرش منّت گذارد كه من دواها را خوردم و درمان شدم، اى غافل، دكتر بايد بر سرت منت گذارد كه تو را از چنگال بيمارى و مرگ نجات داد نه تو نسبت به او.

[1]. سوره حجرات، آيه 17.


صفحه 39

از بحث منحرف نشويم، خداوند مجمع صفات ثبوتيه‌

قادر و عالم و حىّ است و مريد و مدرك‌

هم قديم و ابدى هم متكلم صادق‌

نه مركب بود و جسم، نه مرئى نه محلّ‌

بى‌شريك است و معانى تو غنى دان خالق‌

[1]و سلبيه است، او منبع و سرچشمه همه فضائل است كه:انْ مِن شَى‌ءِ الّا عِندَنا خَزائِنُهُ‌[2]: «هيچ شيئى نيست مگر اين كه خزائن و منابع آن نزد ماست». هيچ علم و قدرتى و هيچ شوكتى و عظمتى و هيچ سطوت و اقتدارى ديده نمى‌شود الا اين كه از كانال منبع الهى سرچشمه گرفته است، اگر من هم چيزى دارم از آن اقيانوس مواج است و از اعطاى او كه در ذيل همين آيه دارد:«وما نُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَر مَعْلُوم»: «و از چيزهايى كه خزائن و منابع آن نزد

[1]. صفات ثبوتيه صفاتى است كه شائبه نقص و محدوديتى در آن نيست و عقل از كمالى از كمالات الهيه از مقام ذات او انتزاع كرده، و براى آن ذات اثبات مى‌كند، مثل علم و قدرت و اين صفات عين ذات او است و صفات سلبيه به خلاف ثبوتيه صفاتى است كه در ان شائبه نقص و محدوديتى است، مثل تركيب و داراى جسم بودن، اينگونه صفات را عقل از ذات الهى سلب مى‌كند، و با اين توضيح روشن مى‌شود، كه صفات ثبوتيه و سلبيه بى‌نهايت قابل تصور و شمارش است ولى در كتب كلاميه 8 صفت ثبوتى و 7 صفت سلبى را محل بحث قرار داده‌اند و اختصاص اين تعداد به خاطر اختلافاتى است كه بين متكلّمين و علماى علم كلام از فرقه‌ها و مذاهب مختلف بوده است.

اين 8 صفت ثبوتى و 7 صفت سلبى را در دو بيت به نظم آورده‌اند به اين ترتيب:

قادر و عالم و حىّ است و مريد و مدرك‌

هم قديم و ابدى هم متكلم صادق‌

نه مركب بود و جسم، نه مرئى نه محلّ‌

بى‌شريك است و معانى تو غنى دان خالق‌

در بيت اول 8 صفت ثبوتى است و قديم و ابدى يك صفت شمرده و محسوب مى‌شوند، در بيت دوم هم 7 صفت سلبى است و مراد از محل اين است كه خداوند محلّ حوادث نيست و اوصاف او عين ذات او است، نه اين كه حادث باشند و الا لازم مى‌آيد تغيّر و محذورات ديگرى كه در كتب كلامى يادآور شده‌اند، مراد از معانى هم اين است كه خداوند داراى معانى و احوال نيست يعنى صفات او مثل قدرت و علم ما عارض بر ذات نيست، بلكه عين ذات او است و مراد از غنى يعنى سلب بى‌نيازى و اين كه خداوند نيازمند و محتاج نيست، معانى بقيه لغات واضح است، براى اطلاع بيشتر به كتب كلامى و اصول عقايد رجوع شود.

[2]. سوره حجر، آيه 21.