بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 334

خواهد بود و چنين حيات معقولى يقيناً، معلولى به نام آسانى حساب را به دنبال دارد.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) زمانى كه پسر و دختر حاتم طائى در جنگ اسير شدند، با آنها رفتار اسير جنگى نفرمود و به آنها احترام گذارد و وقتى از ايشان سؤال مى‌شود چرا آنها را مورد احترام قرار داديد با اينكه كافر هستند؟ مى‌فرمايد: پدر آنها داراى خصلت نيكوئى بود كه خدا آن را دوست دارد، او داراى صفت پسنديده سخاوت بود، وقتى پيامبر خدا به خاطر آسان گرفتن و اعانت حاتم به مردم، حتى به فرزندان او آسان مى‌گيرد، چگونه خداوند متعال با خود افرادى كه متّصف به چنين صفت نيكى هستند، در دنيا و آخرت آسان نگيرد.

5- ازدياد طول عمر و تأخير افتادن مرگ: چنانكه در خصوصيت سوم اشاره شد، بسيارى از مرگهاى زودرس معلول اختلالات روانى، اندوهها، غمها و نگرانى‌هائى است كه بواسطه درد و رنج همنوع براى وجدان انسان پيش مى‌آيد، وقتى عضوى از پيكره جامعه در حال درد و غم بسر برد تأثيرى عميق در تمامى اجزاء جامعه مى‌گذارد، اگر اين مسئله براى ما واضح شد، كه تمامى انسانها اعضاء يك پيكرند و فشارى در عضوى به مثابه فشار در ديگر اعضاست و چه بسا دردى در عضو كوچكى، تمامى ماشين بدن را از حركت باز مى‌دارد، و سعى و تلاش كرديم تا هرگز دردى حاصل نشود، و يا اگر شد سريعاً برطرف كرديم، خواهيم ديد كه ماشين بيشتر دوام مى‌يابد.

به قول سعدى:

بنى آدم اعضاى يك پيكرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

اگر چنان كرديم كه اصلا بار فقر بر گُرده فردى از افراد جامعه سنگينى‌


صفحه 335

نكرد و يا اگر نشانه‌اى از آن ظاهر گرديد سريعاً در زوال آن كوشش كرديم، ديگر مرگهاى ناشى از اين احساس درد و اندوه مرتفع خواهد شد و انسانها بيشتر عمر كرده و بهتر به زندگى خود ادامه مى‌دهند.

گذشته از اين خداوند متعال برحسب مقتضاى حكمت خود هر چه و هر كس نافع‌تر براى جامعه باشد در صورت عدم وجود مانعى بيشتر ابقاء خواهد نمود، تا هر چه زيادتر مردم از شمع وجودى او نور و حرارت بگيرند قرآن مجيد مى‌فرمايد:(وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْارْضِ): «و امّا آنچه نفع مى‌رساند به مردم، در زمين باقى مى‌ماند».[1]

6- آبادى شهرها: انفاق به محرومان و ناتوانان، اگر بطور فراگير بر تمام خانه‌ها و بر فرد فرد جامعه سايه بگستراند و از جامعه فقر به كلى ريشه‌كن گردد قهرى است كه شهرها نيز آباد مى‌گردد. آرى جامعه همچون درختى است كه ثروت بايد به صورت مواد غذائى از آوندها و مجارى تغذيه آن بالا رفته و به تمامى سلولها، حتى سلولهائى كه در زواياى يك برگ لميده‌اند برسد، وگرنه به تدريج شاخه‌هاى آن رو به زردى گرائيده و تمام درخت نابود مى‌گردد.

در پايان به كلام زيبا و بلند مولى در خطبه 23 نهج‌البلاغه‌[2]درباره رسيدگى به نزديكان اشاره مى‌كنم.

«الا لا يَعْدَلَنَّ احَدُكُم عن القرابة يَرى بها الخَصاصةَ انْ يَسُدَّها بالّذىِ لا يَزيدَهُ انْ امسَكهُ و لا يَنْقُصُهُ انْ اهْلكَهُ و مَنْ يَقبض يَدَه عن عَشيرتِهِ فَانَّما تُقْبَضُ منهُ عنهُمْ يدٌ واحدةٌ و تُقْبَضُ منهم عنهُ ايْد كثيرةٌ و مَنْ تَلِنْ حاشِيَتُهُ يَسْتَدِم مِنْ قَومِه المودّةَ».

: «آگاه باشيد، نبايد يكى از شما از نزديكان خود روى برگرداند، در حالى كه‌

[1]. سوره رعد، آيه 17.

[2]. خطبه 23 فيض‌الاسلام و صبحى صالح.


صفحه 336

آنها گرفتار فقر و پريشانى هستند، و (نبايد) امتناع كند از مالى كه اگر نگه دارد به مال او چيزى افزوده نمى‌شود، و اگر انفاق كند چيزى از مال او كم نمى‌شود،- اگر از خويشان او تنگدست و محتاج‌اند نبايد از كمك مالى دريغ كند، مالى كه اگر حفظ شود تأثيرى در ازدياد اموال نداشته و اگر تقديم مستحقّى گردد تأثير و كمبودى در ثروت احساس نمى‌شود و خداوند متعال جبران مى‌كند- و كسى كه دست از ارحام خويش كشد جز اين نيست كه او يك دست از آنها مى‌كشد، و در مقابل دستهاى زيادى از او كشيده مى‌شود- زيرا او يك نفر و جمعيت طائفه بسيار است و طبعاً جدا شدن يك نفر ضررى به ديگران نمى‌زند ولى جدائى يك فاميل از يك فرد مضرّ به حال او است- و كسى كه (با خويشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد، دوستى هميشگى آنها را جلب كرده است (هر وقت كمك و يارى بخواهد دستها و قدمهائى آماده، براى خدمت به او مهيّا خواهد بود)».

مرحوم الهى در ذيل اين فراز (حاجاتهم خفيفة) چنين مى‌سرايد:

نكويان جهان از بى نيازى‌

نمى‌گيرند عالم را به بازى‌

سبكبار اندرين دار مجازند

به كمتر مايه آنان بى نيازند

نياز جسم و جان را برده از ياد

به ناز دلبر خود گشته دلشاد

به جز خالق كه از كُل بى نياز است‌

خلائق را به يكديگر نياز است‌

وليكن پارسايان را قناعت‌

سبك بنموده سنگين بار حاجت‌


صفحه 337

چو قوتى يابى و كهنه قبائى‌

بزن بر فرق گردون پشت پائى‌

جهان را سهل گير ار هوشمندى‌

منه بر پاى خود از حرص بندى‌

توئى مرغ سبك پرواز هشيار

در اين ره رو چو آگاهان سبكبار

سبكباران به منزلها رسيدند

كهن دزدان به غافل‌ها رسيدند

سبكبارى نشاط اين جهان است‌

قناعت بى گمان گنج نهان است‌

ز دام حرص و شهوت رست بتوان‌

دَر صدگونه حاجت بست بتوان‌

هزاران حاجت از حرص آيدت پيش‌

قناعت كن ز محتاجى بينديش‌

زند چون حرصِ مرغى، گربه را راه‌

در افتد سرنگون آن گربه در چاه‌

نياز دانه و آز تَنَعُّم‌

كِشد هر مرغ در دام تألّم‌

ز حرص آهوان ناگه در افتاد

پلنگى خشمگين بر جان صياد

تو نيز ار هوشمندى پند بنيوش‌

سبكتر بار حاجت گير بر دوش‌


صفحه 338

مبادا بار سنگين نيازت‌

در اندازد به چاه حرص و آزت‌

ز حال پارسايان راز بشنو

سبكرو زير اين چرخ سبكرو


صفحه 339

14- عفّت نفس‌

14- وَ انْفُسُهُم عَفيفَةٌ

ترجمه:و ارواحشان عفيف و پاك است.

شرح:در سير بحث به صفت چهاردهم كه عفّت نفس آنهاباشد مى‌رسيم، براى روشن شدن حقيقت عفّت ابتدا به سراغ معناى لغوى آن مى‌رويم و سپس به بحث اخلاقى مى‌پردازيم و بعد از آن رواياتى را كه در اين زمينه وارد شده است نقل مى‌كنيم.

معناى لغوى عفّت‌

از نظر لغت «عفّت» از عُفَّه و عُفافَه (باقيمانده چيزى) گرفته شده، و به معنى اقتصار و قناعت كردن بر تناول شى‌ء قليل و مختصر است، كه باقيمانده از چيزى است. سپس معنى از اين فراتر رفته و راغب در مفردات گويد:«العفَّةُ حُصول حالة لِلنَّفس تمتَنع بها عن غلبة الشهوة»[1]: «عفت حاصل شدن حالتى براى نفس است‌

[1]. مفردات راغب، صفحه 339، چاپ دفتر نشر كتاب.


صفحه 340

كه امتناع مى‌كند به سبب آن حالت از غلبه شهوت» و به تعبير ساده حالت كنترل در مقابل شهوات است. وقتى مى‌گوئيم شهوت، فقط شهوت جنسى مراد نيست؛ بلكه معنى عام مراد است، شهوت مال، جاه، خوردن، تكلم كردن، شهوت جنسى و غيره، عفّت در همه اينها كنترل كننده است.

زيربناى علم اخلاق‌

علماء اخلاق، علم اخلاق را در چهار صفت خلاصه نموده‌اند و به تعبير ديگر زيربناى اخلاق نيك را چهار خُلق قرار داده‌اند:

1- حكمت. 2- شجاعت.

3- عدالت. 4- عفّت.

اين چهار چيز اصول چهارگانه اخلاق نام دارد، مرجع و ريشه تمام اخلاق نيكو اينها هستند.

وچه انحصار به چهار، اين است كه: در درون انسان سه قوه موجود است: 1- درّاكه، كه همان قوه درك و فهم و شعور است. 2- قوه شهويه (قوه جاذبه). 3- قوه غضبيه (قوه دافعه).

اگر قوه درّاكه در حال تعادل باشد حكمت گويند و به صاحب اين قوه حكيم نام دهند، حدّ افراط آن «جُربُزه» است كه فكر، بيش از حدّ كار مى‌كند و گاهى فطانت هم نام نهاده‌اند، و حدّ تفريط آن بلاهت است كه فكر كمتر از حدّ ضرورت كار مى‌كند، و گاهى جهل بسيط نامند.

اگر قوه شهويه در حدّ تعادل باشد عفّت نامند و حدّ افراط آن شِرَّه يا فجور است، كه غرق شدن در لذات جسمانى است، به حدّى كه نه شرع و نه عقل تجويز مى‌نمايد، و حدّ تفريط خمود است و آن ميراندن و سركوب كردن قوه شهوى است، حتى در مقدارى كه حفظ بدن و بقاء نسل به آن محتاج است. اگر


صفحه 341

قوه غضبيه در حدّ تعادل باشد، شجاعت نامند، و حدّ افراط آن تهوّر و بى‌باكى است به طورى كه شخص دست به كارهائى زند كه عقل آن را تجويز نمى‌نمايد، و حدّ تفريط جُبن است و آن رويگردانيدن و ترس از چيزهائى است كه نبايد از آنها روى گردانيد و ترسيد.

اينكه گفتيم حدّ وسط است، منافاقت با ترس عاقلانه در بعضى موارد ندارد، و چه بسا بعضى موارد واقعاً جاى ترس و فرار است. روزى ديدند يكى از پهلوانها با قصّابى دعوا كرده، و در حال فرار است، و از پشت، قصّاب با چاقوئى او را دنبال مى‌كند، از او پرسيدند: اى پهلوان چرا فرار مى‌كنى، در حالى كه تو قدرت دارى با او مبارزه كنى، گفت: نه اينجا جاى مبارزه و مقاومت نيست، زيرا پهلوان مى‌داند با پهلوان چگونه درگير شود، و مبارزه كند، و اگر هم بنا به چاقوكشى شد نوك چاقو را در جائى مثل بازو فرو مى‌كند، كه طرف مقابل از كار بيفتد، ولى از پا در نيايد، اما اين قصّاب رسم پهلوانى و چاقو در دست گرفتن را براى مبارزه نمى‌داند، او مى‌خواهد چاقو را تا دسته در شكم من فرو كند و از اين رو جاى ايستادن و درنگ نيست.

اگر اين سه قوه در حال تعادل و هماهنگى به سر برند، عدالت نام نهند، ودر حقيقت عدالت هماهنگى سه قوه است به طورى كه قوه عامِلِه در بدن، در تمام افعال خود تابع قوه عاقله است، و به تعبير ديگر عدالت، حكومت عقل بر حركاتى است كه از قوه عامله در ممكلت بدن سر مى‌زند. بعضى تفسير ديگرى براى عدالت كرده‌اند كه آن، اتفاق جميع قواى بدن در اطاعت و فرمانبردارى از قوه عاقله است به طورى كه هيچ خطائى از انسان سر نزند، ولى صاحب جامع السعادات تعريف اول را پذيرفته‌اند و تعريف دوم را از لوازم عدالت مى‌دانند، نه نفس عدالت و به معناى اول اشاره دارد عبارت غزالى كه مى‌گويد

: «انّها حالةٌ لِلنَّفس و قوّة بها يَسُوسُ الغَضَب و الشهوة، و يَحْملهما على مقتضى الحكمة و يَضْبِطهما فى الاسترسال‌