آنها گرفتار فقر و پريشانى هستند، و (نبايد) امتناع كند از مالى كه اگر نگه دارد به مال او چيزى افزوده نمىشود، و اگر انفاق كند چيزى از مال او كم نمىشود،- اگر از خويشان او تنگدست و محتاجاند نبايد از كمك مالى دريغ كند، مالى كه اگر حفظ شود تأثيرى در ازدياد اموال نداشته و اگر تقديم مستحقّى گردد تأثير و كمبودى در ثروت احساس نمىشود و خداوند متعال جبران مىكند- و كسى كه دست از ارحام خويش كشد جز اين نيست كه او يك دست از آنها مىكشد، و در مقابل دستهاى زيادى از او كشيده مىشود- زيرا او يك نفر و جمعيت طائفه بسيار است و طبعاً جدا شدن يك نفر ضررى به ديگران نمىزند ولى جدائى يك فاميل از يك فرد مضرّ به حال او است- و كسى كه (با خويشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد، دوستى هميشگى آنها را جلب كرده است (هر وقت كمك و يارى بخواهد دستها و قدمهائى آماده، براى خدمت به او مهيّا خواهد بود)».
مرحوم الهى در ذيل اين فراز (حاجاتهم خفيفة) چنين مىسرايد:
نكويان جهان از بى نيازى
نمىگيرند عالم را به بازى
سبكبار اندرين دار مجازند
به كمتر مايه آنان بى نيازند
نياز جسم و جان را برده از ياد
به ناز دلبر خود گشته دلشاد
به جز خالق كه از كُل بى نياز است
خلائق را به يكديگر نياز است
وليكن پارسايان را قناعت
سبك بنموده سنگين بار حاجت
چو قوتى يابى و كهنه قبائى
بزن بر فرق گردون پشت پائى
جهان را سهل گير ار هوشمندى
منه بر پاى خود از حرص بندى
توئى مرغ سبك پرواز هشيار
در اين ره رو چو آگاهان سبكبار
سبكباران به منزلها رسيدند
كهن دزدان به غافلها رسيدند
سبكبارى نشاط اين جهان است
قناعت بى گمان گنج نهان است
ز دام حرص و شهوت رست بتوان
دَر صدگونه حاجت بست بتوان
هزاران حاجت از حرص آيدت پيش
قناعت كن ز محتاجى بينديش
زند چون حرصِ مرغى، گربه را راه
در افتد سرنگون آن گربه در چاه
نياز دانه و آز تَنَعُّم
كِشد هر مرغ در دام تألّم
ز حرص آهوان ناگه در افتاد
پلنگى خشمگين بر جان صياد
تو نيز ار هوشمندى پند بنيوش
سبكتر بار حاجت گير بر دوش
مبادا بار سنگين نيازت
در اندازد به چاه حرص و آزت
ز حال پارسايان راز بشنو
سبكرو زير اين چرخ سبكرو
14- عفّت نفس
14- وَ انْفُسُهُم عَفيفَةٌ
ترجمه:و ارواحشان عفيف و پاك است.
شرح:در سير بحث به صفت چهاردهم كه عفّت نفس آنهاباشد مىرسيم، براى روشن شدن حقيقت عفّت ابتدا به سراغ معناى لغوى آن مىرويم و سپس به بحث اخلاقى مىپردازيم و بعد از آن رواياتى را كه در اين زمينه وارد شده است نقل مىكنيم.
معناى لغوى عفّت
از نظر لغت «عفّت» از عُفَّه و عُفافَه (باقيمانده چيزى) گرفته شده، و به معنى اقتصار و قناعت كردن بر تناول شىء قليل و مختصر است، كه باقيمانده از چيزى است. سپس معنى از اين فراتر رفته و راغب در مفردات گويد:«العفَّةُ حُصول حالة لِلنَّفس تمتَنع بها عن غلبة الشهوة»[1]: «عفت حاصل شدن حالتى براى نفس است
[1]. مفردات راغب، صفحه 339، چاپ دفتر نشر كتاب.
كه امتناع مىكند به سبب آن حالت از غلبه شهوت» و به تعبير ساده حالت كنترل در مقابل شهوات است. وقتى مىگوئيم شهوت، فقط شهوت جنسى مراد نيست؛ بلكه معنى عام مراد است، شهوت مال، جاه، خوردن، تكلم كردن، شهوت جنسى و غيره، عفّت در همه اينها كنترل كننده است.
زيربناى علم اخلاق
علماء اخلاق، علم اخلاق را در چهار صفت خلاصه نمودهاند و به تعبير ديگر زيربناى اخلاق نيك را چهار خُلق قرار دادهاند:
1- حكمت. 2- شجاعت.
3- عدالت. 4- عفّت.
اين چهار چيز اصول چهارگانه اخلاق نام دارد، مرجع و ريشه تمام اخلاق نيكو اينها هستند.
وچه انحصار به چهار، اين است كه: در درون انسان سه قوه موجود است: 1- درّاكه، كه همان قوه درك و فهم و شعور است. 2- قوه شهويه (قوه جاذبه). 3- قوه غضبيه (قوه دافعه).
اگر قوه درّاكه در حال تعادل باشد حكمت گويند و به صاحب اين قوه حكيم نام دهند، حدّ افراط آن «جُربُزه» است كه فكر، بيش از حدّ كار مىكند و گاهى فطانت هم نام نهادهاند، و حدّ تفريط آن بلاهت است كه فكر كمتر از حدّ ضرورت كار مىكند، و گاهى جهل بسيط نامند.
اگر قوه شهويه در حدّ تعادل باشد عفّت نامند و حدّ افراط آن شِرَّه يا فجور است، كه غرق شدن در لذات جسمانى است، به حدّى كه نه شرع و نه عقل تجويز مىنمايد، و حدّ تفريط خمود است و آن ميراندن و سركوب كردن قوه شهوى است، حتى در مقدارى كه حفظ بدن و بقاء نسل به آن محتاج است. اگر
قوه غضبيه در حدّ تعادل باشد، شجاعت نامند، و حدّ افراط آن تهوّر و بىباكى است به طورى كه شخص دست به كارهائى زند كه عقل آن را تجويز نمىنمايد، و حدّ تفريط جُبن است و آن رويگردانيدن و ترس از چيزهائى است كه نبايد از آنها روى گردانيد و ترسيد.
اينكه گفتيم حدّ وسط است، منافاقت با ترس عاقلانه در بعضى موارد ندارد، و چه بسا بعضى موارد واقعاً جاى ترس و فرار است. روزى ديدند يكى از پهلوانها با قصّابى دعوا كرده، و در حال فرار است، و از پشت، قصّاب با چاقوئى او را دنبال مىكند، از او پرسيدند: اى پهلوان چرا فرار مىكنى، در حالى كه تو قدرت دارى با او مبارزه كنى، گفت: نه اينجا جاى مبارزه و مقاومت نيست، زيرا پهلوان مىداند با پهلوان چگونه درگير شود، و مبارزه كند، و اگر هم بنا به چاقوكشى شد نوك چاقو را در جائى مثل بازو فرو مىكند، كه طرف مقابل از كار بيفتد، ولى از پا در نيايد، اما اين قصّاب رسم پهلوانى و چاقو در دست گرفتن را براى مبارزه نمىداند، او مىخواهد چاقو را تا دسته در شكم من فرو كند و از اين رو جاى ايستادن و درنگ نيست.
اگر اين سه قوه در حال تعادل و هماهنگى به سر برند، عدالت نام نهند، ودر حقيقت عدالت هماهنگى سه قوه است به طورى كه قوه عامِلِه در بدن، در تمام افعال خود تابع قوه عاقله است، و به تعبير ديگر عدالت، حكومت عقل بر حركاتى است كه از قوه عامله در ممكلت بدن سر مىزند. بعضى تفسير ديگرى براى عدالت كردهاند كه آن، اتفاق جميع قواى بدن در اطاعت و فرمانبردارى از قوه عاقله است به طورى كه هيچ خطائى از انسان سر نزند، ولى صاحب جامع السعادات تعريف اول را پذيرفتهاند و تعريف دوم را از لوازم عدالت مىدانند، نه نفس عدالت و به معناى اول اشاره دارد عبارت غزالى كه مىگويد
: «انّها حالةٌ لِلنَّفس و قوّة بها يَسُوسُ الغَضَب و الشهوة، و يَحْملهما على مقتضى الحكمة و يَضْبِطهما فى الاسترسال
والانقباض على حسب مقتضاها»[1]:
«عفت حالتى براى نفس و نيروئى است كه به سبب آن تدبير غضب و شهوت مىشود و اين نيرو وادار مىكند اين دو را بر مقتضاى حكمت و اين دو را كنترل مىكند از حيث رهائى و عدم رهائى بر طبق مقتضاى حكمت».
لازمه اين تعادل، انقياد و مطيع بودن تمام قواى بدن است براى عقل و به عبارت ديگر عدالت كمال قوّه عامله است و لازمه آن كمال بقيه قوا است.
لازم به ذكر است كه مراد از حدّ وسط كه چهار صفت فوق در آن قرار داشتند، وسط اضافى است نه حقيقى. وسط حقيقى آن است كه: نسبت به طرفين مساوى باشد مثل 2 كه وسط حقيقى 1 و 3 است و به يك نسبت با طرفين فاصله دارد، و وسط اضافى آن است، كه: عرف نزديك به حقيقى بدانند و به قول بعضى، نزديكترين چيز به وسط حقيقى است، پس حدّ وسط در بحث ما نزديكترين صفت پسنديدهاى است، كه به صفت پسنديده حقيقى كه در وسط قرار دارد نزديك است، و استقامت بر «حدّ اعتدال نسبى» نياز به تمرين و ممارست دارد، و استقامت بر حدّ اعتدال حقيقى بسيار مشكل است.
صاحب جامع السعادات[2]مرحوم نراقى مىنويسد: «از اين رو بعد از نزول آيه 112 سوره هود«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا»: «اى پيامبر بايست و ثابت باش چنانكه امر شدهاى با كسانى كه (به سوى خدا) با تو رجوع كردند و (اى مردم) طغيان نكنيد (و از حدود الهى تجاوز نكيند) پيامبر فرمودند:«شَيَّبَتْنى سورةُ هود»: «سوره هود مرا پير كرد»، زيرا پيامبر يافتند كه وسط حقيقى در بين اطراف غير متناهيه مشكل و ثبات بر آن مشكلتر است.»[3]
[1]. نقل از جامع السعادات، جلد 1، صفحه 52، چاپ اسماعيليان.
[2]. جامع السعادات، جلد 1، صفحه 62.
[3]. به نظر مىرسد تفسير مناسبتر براى اين آيه، اين باشد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بيشتر نگران امّت و «مَن تابَ معك» بودند كه اينها نمىتوانند آنطور كه خداوند خواسته عمل كنند و در مسير مستقيم بدون طغيان حركت كنند و مراد از مسير مستقيم، حدّ وسط واقعى و حقيقى نيست بلكه اضافى است يعنى آنچه به آن امر شده و انسانها مكلف به آن شدهاند و حدّ وسط حقيقى، جداى از اينكه پيدا كردنش مشكل و عمل به آن مشكلتر است، يافتن و ثبات بر آن براى افراد معمولى متعذّر است و از اين روى خود صاحب جامع السعادات بعد از ذكر اين مطلب تصريح دارند به تعذّر يافتن و ثبات بر آن، و اگر هم ممكن بود ولى به اين حدّ يافتن و ثبات بر آن مشكل بود منافات با «بُعِثْتُ على الشريعة السمحة السهلة»: «مبعوث شدم بر شريعت و دينى كه در آن گشايش و راحتى است» داشت و الله العالم.
بايد گفت، آنچه در روايات آمده كه«ان الصّراط المستقيم ادقُّ مَن الشَعر و احدُّ من السيف»: «صراط مستقيم و پلى كه روى جهنم است باريكتر از مو و تيزتر از شمشير است» تجسّم اخلاق حسنهاى است كه در حدّ وسط افراط و تفريط در اين دنيا است، كسى كه در اين دنيا پاى در وسط اين حدّ وسط گذارد در آخرت پاى روى وسط پل آن گذارده و به راحتى عبور كند و كسى كه از اين مسير، منحرف شد در آخرت به يك طرفِ اين صراط متمايل شده و سرازير جهنم مىشود!
بعضى مثل مرحوم محقق طوسى و عدّه ديگرى خواستهاند بگويند: مراد از صراط مستقيم، صراط در آخرت نيست بلكه اشاره است به اينكه صفات حد وسط مثل صراط مستقيمى است كه از مو باريكتر و از شمشير برّندهتر است، ولى صاحب جامع السعادات اين تأويل را نپذيرفته و فرموده اعتقاد به آن چيزهائى كه ظاهرش درباره امور آخرت است واجب است، و آنها امور ثابتى است كه قابل انكار نيست، و تفسير براى اين روايت همان است كه گفتيم، آخرت ظرف ظهور و تجسّم افعال و احوال و امورات دنيويه است، دنيا و آخرت همانند يك سكّه دو رو است كه طرف دنيا (عرَض) و طرف آخرت (جوهر) است.
بحث ما در صفت حميده عفّت است كه به عنوان يكى از پايههاى مهم علم اخلاق شناخته شده، عفّت انقياد قوة شهويه به عقل است، در مورد شهوت شكم و فرج و حرص و مال و جاه و زينت و غيره، بايد آگاه بود كه: عفّت، نيكو باشد، بواسطه