و خوف خدا را از دل مىزدايد، و كمكم نور و فروغ الهى به خاموشى مىگرايد، و اينجا است كه دست به هر كار حيوانى زده و پرده حيا را پاره مىكند، اگر قوه شهويه در اين حالت قرار گرفت كنترل آن مشكل خواهد بود، اين قوه شبيه به اسب چموشى است كه بخواهد وارد گردابى شود، اگر از آن پيشگيرى شد راحتتر است تا اينكه داخل شود و بخواهيم دُم او را گرفته و بيرون كشيم. تعجب از بعضى افراد است كه در صدد خوردن غذاها و داروهاى مقوّىِ قوه شهويه هستند، تا بيشتر تمتّع جويند، اينها همانند كسى هستند كه مبتلا به چنگ شير درندهاى شده كه هر وقت هم آن شير اعتناء به او نمىكند با حركاتى او را به هيجان آورده تا به او حمله كند.
در مهار قهوه شهويه اگر چه توان رسيدن به مقام انبياء و اولياء براى ما مقدور نيست، ولى بايد در مسير آنها باشيم، و ببينيم آنها با قوه شهويه چه معاملهاى مىكردهاند. درباره پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) دارد كه در اثر مقهور بودن قواى نفسانى در برابر آن نفس مبارك، گاه چنان محو جمال معشوق و عالم ملكوت مىشد، كه تداوم اين حالت احتمال پرواز روح آن بزرگوار را در پى داشت، از اين رو به همسر خود مىفرمود
«كلِّمينى يا حُمَيرا اشْغَلينى يا حميرا»:
«با من سخن گوى و مرا مشغول كن» و البته گاهى به عكس، وقتى از پرداختن به دنيا خسته مىشد مىفرمود:
«ارِحْنا يا بلال»
(راحت كن ما را اى بلال) كنايه از اينكه اذان بگوى تا از اشتغال به دنيا روى تابيم.
اما براى معالجه اين افراط در قوه شهويه بايد گرسنگى كشيد تا اين قوّه ضعيف گردد و چموشى نكند،
از اين روى دستور به روزه گرفتن داده شده تا بتوان از اين طريق تعديل اين قوّه را نمود. بايد از آنچه باعث هيجان شهوت مثل تصوّر زنان، نگاه كردن، سخن گفتن و خلوت نمودن است، خوددارى كرد، كه براى هر يك مفاسدى است، كه در كتب اخلاقى متذكر شدهاند.
در طرف تفريط قوه شهويه هم «خمود» بود كه سركوب اين قوه باشد به
نحوى كه كمبود در تحصيل معاش و خوردن و شهوت جنسى و غيره ايجاد شود و اين خلاف مسير صحيح شرع است. اين انحراف از خط مستقيم تكوين است، خداوند حكيم از روى حكمت اين قوّه را در انسان به وديعت گذارده تا در مسير تكامل خود بهرهبردارى كند و كوتاهى در اين امر موجب بيمارى و قطع نسل است كه خلاف اراده الهى است. در مورد فوائد نكاح و كوتاهى نكردن از اين امر نيز فوائدى نقل كردهاند كه در كتب اخلاقى مضبوط است و ما به جهت طولانى نشدن بحث از ذكر آن صرفنظر مىكنيم.
در اينجا چند حديث درباره اهميت عفّت ذكر مىكنيم تا از خرمن معصومين و آبرو دهندگان به عفّت خوشهاى برچينيم:
1- قال على (عليه السلام):
«مَا المُجاهِدُ الشَّهيد فى سَبيلِ الله بِاعْظَم اجراً ممّن قَدَر فَعَفَّ، لكادَ العَفيفُ انْ يكونَ مَلَكا مِنَ المَلائِكَة»
امام على (عليه السلام) مىفرمايند: «اجر و پاداش جهاد كنندهاى كه در راه خدا شهيد شود، بيشتر از كسى كه (بر حرام و اعمال ناشايست) توانائى داشته و عفّت و پاكدامنى پيشه كند نيست، نزديك است كه فرد پاكدامن و عفيف (كه از حرام و ناشايسته پرهيز مىكند) فرشتهاى از فرشتگان شود[1]چرا چنين نباشد، در حالى كه آدم عفيف در جهاد اكبر به پيروزى رسيده، و مجاهد با دشمنان خدا چه شهيد شود، و چه پيروزمندانه از جبهه جهاد بازگردد، پيروزى را در جهاد اصغر به دست آورده است.
2- قال على (عليه السلام):
«اهْلُ العِفافِ اشْرَفُ الاشْراف»
(اهل عفّت و پاكدامنى با شرافتترين اشرافند».[2]
3- قال الصادق (عليه السلام):
«عُفُّوا عَن نِساءِ الناس تُعَفُّ نساءُكُم»
(خود را از زنان و ناموس مردم حفظ كنيد، و چشم طمع به
آنها ندوزيد، تا زنها و ناموس شما از چشم
[1]. نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 466 فيضالاسلام و 474 صبحى صالح.
[2]. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 359.
طمع ديگران حفظ و مصون گردند».[1]
اى برادر چشم خود را از چشمچرانى حفظ كن و طمع به ناموس غير مكن تا خود از ناحيه ناموس در امان باشى. در روايتى آمده كه: در زمان حضرت داود (عليه السلام) مردى بود، كه با اكراه بر زن نامحرمى وارد مىشد، خداوند در قلب زن القاء كرد كه به او بگويد هر وقت تو به نزد من مىآيى بدان كه مردى هم به نزد زن يا دخترت مىرود، مرد به نزد اهلش بازگشته و مرد غريبهاى را در نزد اهلش يافت، او را به نزد حضرت داود (عليه السلام) آورد و گفت: يا نبى الله، مسئلهاى براى من پيش آمده، و به معصيتى بزرگ مبتلا گشتهام، كه ديگرى دچار نگشته؛ فرمود: چه امرى به تو وارد شده گفت: اين مرد را نزد اهل و عيالم يافتم، خطاب شد به داود كه به او بگو:
«كما تُدين تُدان»
(آنچنان كه با ديگران رفتار مىكنيد با شما رفتار مىشود»[2]. آرى برادر دنيا دار مكافات است، و چه خوب گفتهاند: (هر چه كُنى به خود كُنى).
4- قال على (عليه السلام):
«ثمرةَ العِفّة القناعة»:
«محصول پاكدامنى قناعت است» انسان اگر داراى صفت عفّت باشد خواه عفّت در تغذيه و خوردن باشد، و خواه در امور جنسى و غيره، مسلّماً حالت قناعت طبع را در هر يك از ابعاد عفّت به دنبال داشته، و انسان را از هر ذلّت و پستى مىرهاند، در روايت ديگرى از مولى آمده:«ثَمَرَةُ العِفُّه الصِّيانه»:«محصول پاكدامنى و عفّت مصون بودن نفس است»[3]اگر انسان در هر امرى به جنبه افراط و تفريط تمايل پيدا نكرد نفس او سالم مانده و از گزند مصيبتهاى افراط و تفريط در امان خواهد بود.
حال به سراغ قرآن رويم، قرآن مجيد داستانى را به عنوآن احْسَنُ
[1]. بحارالانوار، جلد 71، صفحه 270؛ ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 359.
[2]. من لا يحضره الفقيه، جلد 4، صفحه 21، چاپ جامعه مدرسين.
[3]. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 363.
القصص معرفى مىكند«نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ احْسَنَ القَصَصِ»[1]: « (اى پيامبر) ما براى تو بهترين قصّهها و حكايات را بازگو مىكنيم» اين عنوان را به بهترين و زيباترين داستانى مىدهد كه در آن ترسيمى از چهره نورانى عفّت است، عفّتى كه در قامت زيباى جوانى مهذّب نمايان است، و او را به عنوان الگو و اسوهاى براى بشريت قرار داده است، آن داستان، داستان حضرت يوسف است، يوسفى كه تبلور مقام عفّت بود، عفّتى كه در برابر بزرگترين انگيزههاى شهوى زمان خود سر فرود نياورد، يوسفى كه با آن زيبائى در دربار ملكه مصر، در حالى كه ملكه دلباخته بود و خلوتگه عشقى دور از چشم شوهرش فراهم كرده بود، همچنان مقاومت كرد و تن به ذلّت در برابر بت نفس نداد؛ يوسفى كه وقتى زليخا دربهاى قصر را بست و گفت، آمادهام براى تو«غَلَّقَتِ الأَبوَابَ وَ قَالَت هَيْتَ لَكَ»[2]گفت پناه مىبرم به خدا«قَالَ مَعَاذَ اللهِ»[3]، نمىگويد محفوظ ماندم بواسطه نيروى درونى خود بلكه لحظهاى برقى در چشمش زد و جاذبهاى از ربّ در قلبش ايجاد شده و گفت پناه مىبرم به خدا زيرا كه او پرورش دهنده من است و مقامى نيكو و ارجمند به من عنايت فرموده است«انَّهُ رَبِّى احْسَنَ مَثوَاى»[4]خداوند هم مىفرمايد: باز آن زن در وصل او اصرار كرد و اگر لطف خاص خدا و برهان حق نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعى اهتمام كردى ولى ما ميل او را از عمل زشت برگردانيديم.
واقعاً خيلى مشكل است كنترل اين نفس سركش اگر به اينجاها برسد، به جائى كه همچون زليخا خلوتگاه فراهم كند و حتى خلوتگاه را با انواع وسائل تحريك و بوهاى معطّر و مزيّن عطرآگين كند. نقل است كه از مرحوم مقدس اردبيلى، آن مرد عالم و عابد پرسيدند اگر شما با يك زن در محلّى خلوت كنيد چه مىكنيد،
ايشان نفرموده بودند مواظبت مىكنم كه آلوده نشوم بلكه فرموده به خدا
[1]. سوره يوسف، آيه 3.
[2]. سوره يوسف، آيه 23.
[3]. سوره يوسف، آيه 23.
[4]. سوره يوسف، آيه 23.
پناه ميبرم، بله
«وَ مَآ ابَرِّى انّ النَّفسَ لَأَمَّارَةَ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى»:
«من (خودستائى نكره و) نفس خود را تبرئه نمىكنم زيرا نفس امر كننده به بدى است، مگر اينكه خدا با لطف خود آدمى را نگه دارد»[1]. دو آيه در سوره يوسف نمايانگر اين مطلب است كه مسئله فقط به زليخا ختم نمىشد؛ بلكه غير او هم متمايل به او بودند، و او مقاومت كرد.
1- «قالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيهِ وَ الّا تَصْرِف عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِليهنَّ و اكُنْ مِنَ الجاهِلين»
يوسف گفت: «اى پروردگار من، زندان رفتن براى من بهتر است از آنچه زنان مرا به سوى آن مىخوانند و اگر كيد و مكر آنها را از من برنگردانى، متمايل به آنها مىشوم و از جاهلين مىگردم».[2]
در اين آيه صيغه «يَدعُون» به لفظ جمع مؤنث، نمودار تمايل ديگر زنان به او است، وقتى او را ديدند قرآن چنين تعبير مىكند:«فَلَمَّا رَأَينَهُ أَكبَرنَهُ و قَطَّعنَ أَيدِيَهُنّ»[3]تكبير گفته و دستهاى خود را (به جاى ترنج) بريدند و گفتند: اين بشر نيست بلكه فرشته است! تعبير به «قَطّعن» شده كه از باب تفعيل است يعنى دست آنها خراش نخورد بلكه بريده شد، با اين حال يوسفى كه ملبّس به لباس عفّت بود مقاومت كرد، ولى گاهى بايد براى گوهر عفّت بهاى سنگينى پرداخت، مثل زندان رفتن و شكنجه ديدن، به نظر حضرت يوسف (عليه السلام) در زندان عزيز مصر جاى گرفتن براى فرار از دام زليخا، بهتر است!
بايد يوسف پيامبر زندان رود زيرا كه بى گناهى در محيط گناه، گناه كمى نيست.
[1]. سوره يوسف، آيه 53.
[2]. سوره يوسف، آيه 33.
[3]. سوره يوسف، آيه 31.
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق
يوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است
ولى آفتاب هميشه زير ابر پنهان نمىشود و عاقبت آفتاب عفّت از زير ابر توطئهها و وساوس آشكار شده و تجلّى اين گوهر عاملى براى رسيدن يوسف (عليه السلام) به عزيزى مصر شد، پس از اين واقعه از زليخا جملهاى نقل مىكنند كه گفت:
«الحمدلله جَعَل المُلوكَ بِعصيانِهم عَبيداً و جَعَل العبيدَ بِاطاعَتِهم مُلوكاً»:
«حمد براى خداوندى است كه پادشاهان را به سبب نافرمانى بَرده و زيردست؛ و بردگان و زيردستان را به سبب فرمانبردارى و اطاعت، پادشاه گردانيد».
2- «قالَ ما خَطْبُكُنّ اذا رَاوَدتُّنّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ ...»
«اشاه به زنان مصرى گفت: چه بود، حقيقت حال شما زمانى كه با يوسف (عليه السلام) مراوده داشتيد؟»[1]«خَطْبُكنّ» و «رادوتُنّ» صيغه جمع مؤنث است و مراد اين است كه همه زنانى كه در آن مجلس بودند طلب وصال با يوسف (عليه السلام) را داشتند.
بايد بهوش بود كه گاهى يك لحظه سرنوشتساز سرنوشت انسان را تا آخر عمر رقم مىزند و چه بسا تلخى اين يك لحظه برابر با شيرينى روزگارى، و شيرينى لحظهاى معادل با تلخى روزگارى است و خوشا به حال كسى كه در اين لحظه اسب چموش شهوت را كنترل مىكند و نمىگذارد او را بر زمين زند، چرا كه زمين خوردن همان، ساقط شدن همان!
تعجب ندارد كه در يك لحظه يا يك روز يا يك شب سرنوشت انسان تعيين شود، كه شب قدر هم يك شب است. حضرت يوسف (عليه السلام) اگر يك ساعت هوس بازى مىكرد علاوه بر اينكه از مقام نبوّت پائين مىآيد چه بسا كشته هم مىشد.
براى نمونه داستان عابد مستجاب الدعوهاى را ذكر كنم كه عاقبت كار او
[1]. سوره يوسف، آيه 51.
در اثر چند هواپرستى به اعدام و در نهايت به كفر انجاميد. آن عابد، عابد بنىاسرائيل يعنى (برصيصا) بود، وى مدّت مديدى به عبادت خداوندى، دور از شهر و مردم پرداخت به نحوى كه در اثر تقرّب به خدا مستجاب الدعوة شد به طورى كه بيماران و ديوانگان را در اثر مقام رفيعى كه در بارگاه الهى داشت، شفا مىداد. روزى سه برادر، دختر جوانى را نزد او آورده گفتند او خواهر ما است و نزديك است كه در اثر بيمارى ديوانه شود، ما او را به عنوان امانت به نزد تو گذارده، تا او را علاج كنى و سپس براى بردن او باز مىگرديم.
اين دختر در نزد او بود تا اينكه شيطان شروع به وسوسه كرد و به برصيصاى عابد گفت: با او درآميز و سپس توبه كن، به قدرى وسوسه شديد شد كه برصيصا در مبارزه با هوانى نفس مغلوب شده در نتيجه با او نزديكى كرد، پس از مدتى كه فهميد دختر باردار شده؛ شيطان او را وسوسه كرد كه اگر به همين حال برادران او را ببينند رسوائى به بار خواهد آمد و بايد او به قتل رسيده و كشته شود؛ برصيصا چنين كرده و او را در محلى دفن كرد. وقتى چنين شد، از طرف ديگر شيطان به سراغ يك يك از برادران رفته و قضيه را براى آنها گفت، آنها تحقيق كرده و جسد خواهر را پيدا كردند و خبر به سلطان دادند كه وضع چنين است، شاه با مردم به نزد برصيصا آمده و او را محاكمه كرده بالاخره اعتراف كرد. سلطان دستور داد او را به دار آويزند، وقتى بالاى دار رفت شيطان در نزد او آمده و گفت من روزگارى مترصّد بودم تو را فريب دهم و موفق نمىشدم، و امروز به آرزويم رسيدم، و من بودم كه اين امر را براى تو بوجود آوردم؛ البته اگر بخواهى راه خلاصى تو را نشان مىدهم و تو را نجات مىدهم به شرطى كه به من سجده كنى گفت: چگونه سجده كنم در حالى كه بر بالاى چوبه دارم؟ گفت: با اشاره هم كافى
است و او با اشاره به شيطان سجده كرد و كافر گشته و به همين حال جان داد.[1]
[1]. اين داستان را مىتوانيد در سفينة البحار، جلد 1، صفحه 71؛ تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 545 ذيل آيه 16 سوره حشر؛ مجمع البيان، جلد 5، صفحه 265؛ تفسير قرطبى، جلد 9، صفحه 2518؛ تفسير روح البيان، جلد 9، ص 446 مطالعه فرمائيد. لازم به ذكر است كه در تفسير روح البيان مبسوطتر است.
1- ابوبكر محمدبن سيرين البصرى، او بَرده و عبد (انس بن مالك) بود و خود در زمان حسن بصرى مىزيست و با او رابطه خوبى نداشت (ج 1؛ الكُنى و الالقاب تأليف حاج شيخ عباس قمى، صفحه 319، چاپ مكتبة الصدر) ...
غافل مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ وسوسه پيها بريدهاند
نبايد فكر كرد حضرت يوسف (عليه السلام) قدرتى فوق انسانهاى معمولى و استعدادى الهى داشت، كه: خود را از منجلاب معصيت حفظ كرد، نه؛ زيرا افراد معمولى كه توانستهاند در پرتگاههاى شهوت خود را حفظ كنند، بسيارند.
از جمله اين افراد ابن سيربن است، داستان او معروف است كه بزّازى و پارچه فروشى مىكرد، و روزى زنى هوسباز بواسطه چهره زيباى او فريفته جمال و قيافه وى شده، و به بهانه پارچه خريدن او را به درون خانه كشيده، از وى طلب وصال كرد. ابن سيرين كه خود را در دام ديد، هر چه كرد نتوانست زن را راضى كند دست از خواسته و ميل شيطانى خود بردارد، بناچار به خدا پناه برده و با تمام وجود از خدا خواست تا او را از اين مهلكه نجات دهد، و در اثر اين ارتباط با مبدأ فيض، برقى در ذهنش جهيدن كرد و فكرى به خاطرش آمد و از زن خواست تا براى قضاى حاجت به دستشوئى رود و سپس آمده و به خواهش زن جواب مثبت دهد. زن راضى شده و ابن سيرين رفته و خود را با كثافات درون دستشوئى آلوده كرد، و به نزد زن آمد، زن وقتى او را در چنين حالت يافت او را از خانه بيرون كرده و به اين وسيله ابن سيرين از دام شهوتى كه شيطان براى او گسترانيده بود جان سالم به در برد. گويند در اثر فرار از اين معصيت و پناه بردن به درگاه الهى، خداوند علم تعبير