طمع ديگران حفظ و مصون گردند».[1]
اى برادر چشم خود را از چشمچرانى حفظ كن و طمع به ناموس غير مكن تا خود از ناحيه ناموس در امان باشى. در روايتى آمده كه: در زمان حضرت داود (عليه السلام) مردى بود، كه با اكراه بر زن نامحرمى وارد مىشد، خداوند در قلب زن القاء كرد كه به او بگويد هر وقت تو به نزد من مىآيى بدان كه مردى هم به نزد زن يا دخترت مىرود، مرد به نزد اهلش بازگشته و مرد غريبهاى را در نزد اهلش يافت، او را به نزد حضرت داود (عليه السلام) آورد و گفت: يا نبى الله، مسئلهاى براى من پيش آمده، و به معصيتى بزرگ مبتلا گشتهام، كه ديگرى دچار نگشته؛ فرمود: چه امرى به تو وارد شده گفت: اين مرد را نزد اهل و عيالم يافتم، خطاب شد به داود كه به او بگو:
«كما تُدين تُدان»
(آنچنان كه با ديگران رفتار مىكنيد با شما رفتار مىشود»[2]. آرى برادر دنيا دار مكافات است، و چه خوب گفتهاند: (هر چه كُنى به خود كُنى).
4- قال على (عليه السلام):
«ثمرةَ العِفّة القناعة»:
«محصول پاكدامنى قناعت است» انسان اگر داراى صفت عفّت باشد خواه عفّت در تغذيه و خوردن باشد، و خواه در امور جنسى و غيره، مسلّماً حالت قناعت طبع را در هر يك از ابعاد عفّت به دنبال داشته، و انسان را از هر ذلّت و پستى مىرهاند، در روايت ديگرى از مولى آمده:«ثَمَرَةُ العِفُّه الصِّيانه»:«محصول پاكدامنى و عفّت مصون بودن نفس است»[3]اگر انسان در هر امرى به جنبه افراط و تفريط تمايل پيدا نكرد نفس او سالم مانده و از گزند مصيبتهاى افراط و تفريط در امان خواهد بود.
حال به سراغ قرآن رويم، قرآن مجيد داستانى را به عنوآن احْسَنُ
[1]. بحارالانوار، جلد 71، صفحه 270؛ ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 359.
[2]. من لا يحضره الفقيه، جلد 4، صفحه 21، چاپ جامعه مدرسين.
[3]. غرر الحكم، ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 363.
القصص معرفى مىكند«نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ احْسَنَ القَصَصِ»[1]: « (اى پيامبر) ما براى تو بهترين قصّهها و حكايات را بازگو مىكنيم» اين عنوان را به بهترين و زيباترين داستانى مىدهد كه در آن ترسيمى از چهره نورانى عفّت است، عفّتى كه در قامت زيباى جوانى مهذّب نمايان است، و او را به عنوان الگو و اسوهاى براى بشريت قرار داده است، آن داستان، داستان حضرت يوسف است، يوسفى كه تبلور مقام عفّت بود، عفّتى كه در برابر بزرگترين انگيزههاى شهوى زمان خود سر فرود نياورد، يوسفى كه با آن زيبائى در دربار ملكه مصر، در حالى كه ملكه دلباخته بود و خلوتگه عشقى دور از چشم شوهرش فراهم كرده بود، همچنان مقاومت كرد و تن به ذلّت در برابر بت نفس نداد؛ يوسفى كه وقتى زليخا دربهاى قصر را بست و گفت، آمادهام براى تو«غَلَّقَتِ الأَبوَابَ وَ قَالَت هَيْتَ لَكَ»[2]گفت پناه مىبرم به خدا«قَالَ مَعَاذَ اللهِ»[3]، نمىگويد محفوظ ماندم بواسطه نيروى درونى خود بلكه لحظهاى برقى در چشمش زد و جاذبهاى از ربّ در قلبش ايجاد شده و گفت پناه مىبرم به خدا زيرا كه او پرورش دهنده من است و مقامى نيكو و ارجمند به من عنايت فرموده است«انَّهُ رَبِّى احْسَنَ مَثوَاى»[4]خداوند هم مىفرمايد: باز آن زن در وصل او اصرار كرد و اگر لطف خاص خدا و برهان حق نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعى اهتمام كردى ولى ما ميل او را از عمل زشت برگردانيديم.
واقعاً خيلى مشكل است كنترل اين نفس سركش اگر به اينجاها برسد، به جائى كه همچون زليخا خلوتگاه فراهم كند و حتى خلوتگاه را با انواع وسائل تحريك و بوهاى معطّر و مزيّن عطرآگين كند. نقل است كه از مرحوم مقدس اردبيلى، آن مرد عالم و عابد پرسيدند اگر شما با يك زن در محلّى خلوت كنيد چه مىكنيد،
ايشان نفرموده بودند مواظبت مىكنم كه آلوده نشوم بلكه فرموده به خدا
[1]. سوره يوسف، آيه 3.
[2]. سوره يوسف، آيه 23.
[3]. سوره يوسف، آيه 23.
[4]. سوره يوسف، آيه 23.
پناه ميبرم، بله
«وَ مَآ ابَرِّى انّ النَّفسَ لَأَمَّارَةَ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى»:
«من (خودستائى نكره و) نفس خود را تبرئه نمىكنم زيرا نفس امر كننده به بدى است، مگر اينكه خدا با لطف خود آدمى را نگه دارد»[1]. دو آيه در سوره يوسف نمايانگر اين مطلب است كه مسئله فقط به زليخا ختم نمىشد؛ بلكه غير او هم متمايل به او بودند، و او مقاومت كرد.
1- «قالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيهِ وَ الّا تَصْرِف عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِليهنَّ و اكُنْ مِنَ الجاهِلين»
يوسف گفت: «اى پروردگار من، زندان رفتن براى من بهتر است از آنچه زنان مرا به سوى آن مىخوانند و اگر كيد و مكر آنها را از من برنگردانى، متمايل به آنها مىشوم و از جاهلين مىگردم».[2]
در اين آيه صيغه «يَدعُون» به لفظ جمع مؤنث، نمودار تمايل ديگر زنان به او است، وقتى او را ديدند قرآن چنين تعبير مىكند:«فَلَمَّا رَأَينَهُ أَكبَرنَهُ و قَطَّعنَ أَيدِيَهُنّ»[3]تكبير گفته و دستهاى خود را (به جاى ترنج) بريدند و گفتند: اين بشر نيست بلكه فرشته است! تعبير به «قَطّعن» شده كه از باب تفعيل است يعنى دست آنها خراش نخورد بلكه بريده شد، با اين حال يوسفى كه ملبّس به لباس عفّت بود مقاومت كرد، ولى گاهى بايد براى گوهر عفّت بهاى سنگينى پرداخت، مثل زندان رفتن و شكنجه ديدن، به نظر حضرت يوسف (عليه السلام) در زندان عزيز مصر جاى گرفتن براى فرار از دام زليخا، بهتر است!
بايد يوسف پيامبر زندان رود زيرا كه بى گناهى در محيط گناه، گناه كمى نيست.
[1]. سوره يوسف، آيه 53.
[2]. سوره يوسف، آيه 33.
[3]. سوره يوسف، آيه 31.
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق
يوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است
ولى آفتاب هميشه زير ابر پنهان نمىشود و عاقبت آفتاب عفّت از زير ابر توطئهها و وساوس آشكار شده و تجلّى اين گوهر عاملى براى رسيدن يوسف (عليه السلام) به عزيزى مصر شد، پس از اين واقعه از زليخا جملهاى نقل مىكنند كه گفت:
«الحمدلله جَعَل المُلوكَ بِعصيانِهم عَبيداً و جَعَل العبيدَ بِاطاعَتِهم مُلوكاً»:
«حمد براى خداوندى است كه پادشاهان را به سبب نافرمانى بَرده و زيردست؛ و بردگان و زيردستان را به سبب فرمانبردارى و اطاعت، پادشاه گردانيد».
2- «قالَ ما خَطْبُكُنّ اذا رَاوَدتُّنّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ ...»
«اشاه به زنان مصرى گفت: چه بود، حقيقت حال شما زمانى كه با يوسف (عليه السلام) مراوده داشتيد؟»[1]«خَطْبُكنّ» و «رادوتُنّ» صيغه جمع مؤنث است و مراد اين است كه همه زنانى كه در آن مجلس بودند طلب وصال با يوسف (عليه السلام) را داشتند.
بايد بهوش بود كه گاهى يك لحظه سرنوشتساز سرنوشت انسان را تا آخر عمر رقم مىزند و چه بسا تلخى اين يك لحظه برابر با شيرينى روزگارى، و شيرينى لحظهاى معادل با تلخى روزگارى است و خوشا به حال كسى كه در اين لحظه اسب چموش شهوت را كنترل مىكند و نمىگذارد او را بر زمين زند، چرا كه زمين خوردن همان، ساقط شدن همان!
تعجب ندارد كه در يك لحظه يا يك روز يا يك شب سرنوشت انسان تعيين شود، كه شب قدر هم يك شب است. حضرت يوسف (عليه السلام) اگر يك ساعت هوس بازى مىكرد علاوه بر اينكه از مقام نبوّت پائين مىآيد چه بسا كشته هم مىشد.
براى نمونه داستان عابد مستجاب الدعوهاى را ذكر كنم كه عاقبت كار او
[1]. سوره يوسف، آيه 51.
در اثر چند هواپرستى به اعدام و در نهايت به كفر انجاميد. آن عابد، عابد بنىاسرائيل يعنى (برصيصا) بود، وى مدّت مديدى به عبادت خداوندى، دور از شهر و مردم پرداخت به نحوى كه در اثر تقرّب به خدا مستجاب الدعوة شد به طورى كه بيماران و ديوانگان را در اثر مقام رفيعى كه در بارگاه الهى داشت، شفا مىداد. روزى سه برادر، دختر جوانى را نزد او آورده گفتند او خواهر ما است و نزديك است كه در اثر بيمارى ديوانه شود، ما او را به عنوان امانت به نزد تو گذارده، تا او را علاج كنى و سپس براى بردن او باز مىگرديم.
اين دختر در نزد او بود تا اينكه شيطان شروع به وسوسه كرد و به برصيصاى عابد گفت: با او درآميز و سپس توبه كن، به قدرى وسوسه شديد شد كه برصيصا در مبارزه با هوانى نفس مغلوب شده در نتيجه با او نزديكى كرد، پس از مدتى كه فهميد دختر باردار شده؛ شيطان او را وسوسه كرد كه اگر به همين حال برادران او را ببينند رسوائى به بار خواهد آمد و بايد او به قتل رسيده و كشته شود؛ برصيصا چنين كرده و او را در محلى دفن كرد. وقتى چنين شد، از طرف ديگر شيطان به سراغ يك يك از برادران رفته و قضيه را براى آنها گفت، آنها تحقيق كرده و جسد خواهر را پيدا كردند و خبر به سلطان دادند كه وضع چنين است، شاه با مردم به نزد برصيصا آمده و او را محاكمه كرده بالاخره اعتراف كرد. سلطان دستور داد او را به دار آويزند، وقتى بالاى دار رفت شيطان در نزد او آمده و گفت من روزگارى مترصّد بودم تو را فريب دهم و موفق نمىشدم، و امروز به آرزويم رسيدم، و من بودم كه اين امر را براى تو بوجود آوردم؛ البته اگر بخواهى راه خلاصى تو را نشان مىدهم و تو را نجات مىدهم به شرطى كه به من سجده كنى گفت: چگونه سجده كنم در حالى كه بر بالاى چوبه دارم؟ گفت: با اشاره هم كافى
است و او با اشاره به شيطان سجده كرد و كافر گشته و به همين حال جان داد.[1]
[1]. اين داستان را مىتوانيد در سفينة البحار، جلد 1، صفحه 71؛ تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 545 ذيل آيه 16 سوره حشر؛ مجمع البيان، جلد 5، صفحه 265؛ تفسير قرطبى، جلد 9، صفحه 2518؛ تفسير روح البيان، جلد 9، ص 446 مطالعه فرمائيد. لازم به ذكر است كه در تفسير روح البيان مبسوطتر است.
1- ابوبكر محمدبن سيرين البصرى، او بَرده و عبد (انس بن مالك) بود و خود در زمان حسن بصرى مىزيست و با او رابطه خوبى نداشت (ج 1؛ الكُنى و الالقاب تأليف حاج شيخ عباس قمى، صفحه 319، چاپ مكتبة الصدر) ...
غافل مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ وسوسه پيها بريدهاند
نبايد فكر كرد حضرت يوسف (عليه السلام) قدرتى فوق انسانهاى معمولى و استعدادى الهى داشت، كه: خود را از منجلاب معصيت حفظ كرد، نه؛ زيرا افراد معمولى كه توانستهاند در پرتگاههاى شهوت خود را حفظ كنند، بسيارند.
از جمله اين افراد ابن سيربن است، داستان او معروف است كه بزّازى و پارچه فروشى مىكرد، و روزى زنى هوسباز بواسطه چهره زيباى او فريفته جمال و قيافه وى شده، و به بهانه پارچه خريدن او را به درون خانه كشيده، از وى طلب وصال كرد. ابن سيرين كه خود را در دام ديد، هر چه كرد نتوانست زن را راضى كند دست از خواسته و ميل شيطانى خود بردارد، بناچار به خدا پناه برده و با تمام وجود از خدا خواست تا او را از اين مهلكه نجات دهد، و در اثر اين ارتباط با مبدأ فيض، برقى در ذهنش جهيدن كرد و فكرى به خاطرش آمد و از زن خواست تا براى قضاى حاجت به دستشوئى رود و سپس آمده و به خواهش زن جواب مثبت دهد. زن راضى شده و ابن سيرين رفته و خود را با كثافات درون دستشوئى آلوده كرد، و به نزد زن آمد، زن وقتى او را در چنين حالت يافت او را از خانه بيرون كرده و به اين وسيله ابن سيرين از دام شهوتى كه شيطان براى او گسترانيده بود جان سالم به در برد. گويند در اثر فرار از اين معصيت و پناه بردن به درگاه الهى، خداوند علم تعبير
خواب را به او عنايت فرمود، و كتاب تعبير خواب ابن سيرين امروزه نيز مورد استفاده عموم قرار گرفته است.
اى برادر و خواهر! غلبه بر نفس نه فقط كار يوسف و ابن سيرين است، كه كار دارنده هر اراده محكمى است، پس اراده خود را قوى كن، و نفس سركش را منع و نهى كن، تا به چنين مقامى رسى و به قول قرآن شريف:(وَ ابنه مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى-فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ
الْمَأْوَى): «كسى كه بترسد از مقام پروردگارش و منع كند نفس را از هواپرستى- پس بهشت جايگاه اوست».[1]
و اگر چنين نكرده و راه طغيان برگزيده و چند روز دنيا را بر دوام حيات ابدى ترجيح دهى، پس جايگاه تو جهنم است، چنانكه قرآن فرمود:(فَامّا مَنْ طَغَى- وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا- فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى): «كسى كه طغيان كند و زندگى دنيوى را برگزيند پس جهنم و دوزخ جايگاه اوست».[2]
اين چه لذت زودگذرى است كه پس از اندكى ندامت را به دنبال دارد، اين را هر فرد درك كرده كه شركت در مجالس خوشگذرانى اگر در آن معصيت هم نباشد چه بسا نوعى خمودى و بى نشاطى را بر روح آدمى حاكم مىگرداند، اين چه آتشى است كه با پرداختن به شكم و شهوت به جان خود مىاندازيم كه دودش بعدها در چشم ما مىرود و به قول مولوى:
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
در تشريح و تحليل اين نظريه يكى از شارحين نهجالبلاغه به مناسبت در ذيل يكى از خطبههاى نهجالبلاغه جملات نغز و زيبائى دارند كه ذكر مىكنيم: «هر يك از انسانها (و اشخاص) در حالت اعتدال مغزى و روانى، داراى شخصيتى است
[1]. النازعات، آيه 40- 41.
[2]. سوره النازعات، آيه 37- 38- 39.
كه مانند يك ساختمان بوسيله مصالح استعدادها و نيروهاى درون ساخته مىشود، مهندس و معمار اين ساختمان عقل و احساسات عالى و فهم برين است كه اين دو نيرو (دوم و سوم) از فطرت اصلى و وجدان خالص سر بر مىآورند و به فعاليت مىپردازند: غرائز بشرى مانند مواد گداخته آتشفشانى است، كه در درون انسانها وجود دارند، و همواره براى رها شدن و فعاليت به خود مىپيچند به طورى كه اگر كمترين روزنهاى پيدا كنند، به مقدار همان روزنه خود را به بيرون خواهند زد؛ بنابراين هر مكتبى و هر نظام خاص فكرى در قلمرو معارف انسانى كه همه كوشش خود را براى تنظيم و تحكيم شخصيت بكار ببرد ولى فكرى منطقى براى مهار كردن مواد آتشفشانى (غرائز) ننمايد، نه تنها درباره نيمى از انسان نينديشيده و آن را حذف كرده است؛ بلكه همه معارف انسانى خود را درباره شخصيت بر مبناى پوچ و هيچ ساخته است.
زيرا چنانكه گفتيم: ساختمان هر چند محكم و مجلّل باشد، در قلّهها و دامنههاى كوه آتشفشان، همواره در معرض ويرانى و سوختن و خاكستر شدن است. از طرف ديگر درون آدمى بدون ساختمان معقول شخصيت، پايدار نبوده و وجود انسان را به متلاشى شدن تهديد مىكند. براى ساختن ساختمان شخصيت به طور معقول، بايستى به هر شكل و تريتبى كه امكانپذير است غرائز را كه همانند مواد درونى كوه آتشفشان است و شخصيت را تهديد مىكند. مهار نموده و حتى از آن مواد غرايز كه خود از ضرورتهاى وجود ما است، با منطق صحيح براى برپا داشتن شخصيت بهرهبرادرى نمود، به همين جهت است كه مىگوئيم: با توانائى و آزادى براى بناى شخصيت، نه تنها غرايز طبيعى محكوم به حذف و نابودى نمىگردند؛ بلكه خود غرايز بهترين و ضرورىترين مواد در ساختمان مزبور، مورد بهرهبردارى قرار مىگيرند. به عنوان مثال: كدام مكتب و كدامين متفكّر انسانشناس است كه بتواند حياتى بودن غريزه صيانت نفس را كه زيربناى شخصيت است، منكر شود؟ آنچه