بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 38

1.واجب الوجود كمال مطلق و مطلق كمال است:خداوند متعال كمالى است كه شائبه نقصان و ضد تكامل و ضد ارزش در او راه ندارد، او موجودى است كه: حاوى و دربردارنده تمام كمالات و بى‌نهايت است، بى‌نهايت به اضافه 1 يا منهاى 1 يا ضرب در 1000 يا تقسيم بر 2 حاصل بى‌نهايت است، پس او خالى از هر نقصى است و خالى از نقص و كمبود، احتياج به عبادت ما ندارد كه رفع نياز كند، و از معصيت ما ضربه‌اى ببيند، حتى ما نمى‌توانيم با اسلام خود منّتى بر ساحت خداوندى بنهيم، بلكه او بر ما منّت دارد، كه خودش به پيامبرش فرمود:(يَمُنُّونَ عَليكَ انْ اسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلىَّ اسلامَكُم بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَليكُم انْ هَديكم لِلْإِيمان)[1]: «آنهابر تو اى پيامبر به خاطر اسلام آوردنشان منت مى‌گذارند بگو منت نگذاريد بر من اسلامتان را، بلكه خداوند منت بر شما گذارده كه هدايت كرد شما را براى ايمان آوردن.»

بله، مثل اين است كه بيمار در اثر خوردن دوايى كه دكتر تجويز كرده و بهبودى يافته، نزد دكتر برود و از او جايزه بخواهد و بر سرش منّت گذارد كه من دواها را خوردم و درمان شدم، اى غافل، دكتر بايد بر سرت منت گذارد كه تو را از چنگال بيمارى و مرگ نجات داد نه تو نسبت به او.

[1]. سوره حجرات، آيه 17.


صفحه 39

از بحث منحرف نشويم، خداوند مجمع صفات ثبوتيه‌

قادر و عالم و حىّ است و مريد و مدرك‌

هم قديم و ابدى هم متكلم صادق‌

نه مركب بود و جسم، نه مرئى نه محلّ‌

بى‌شريك است و معانى تو غنى دان خالق‌

[1]و سلبيه است، او منبع و سرچشمه همه فضائل است كه:انْ مِن شَى‌ءِ الّا عِندَنا خَزائِنُهُ‌[2]: «هيچ شيئى نيست مگر اين كه خزائن و منابع آن نزد ماست». هيچ علم و قدرتى و هيچ شوكتى و عظمتى و هيچ سطوت و اقتدارى ديده نمى‌شود الا اين كه از كانال منبع الهى سرچشمه گرفته است، اگر من هم چيزى دارم از آن اقيانوس مواج است و از اعطاى او كه در ذيل همين آيه دارد:«وما نُنَزِّلُهُ الّا بِقَدَر مَعْلُوم»: «و از چيزهايى كه خزائن و منابع آن نزد

[1]. صفات ثبوتيه صفاتى است كه شائبه نقص و محدوديتى در آن نيست و عقل از كمالى از كمالات الهيه از مقام ذات او انتزاع كرده، و براى آن ذات اثبات مى‌كند، مثل علم و قدرت و اين صفات عين ذات او است و صفات سلبيه به خلاف ثبوتيه صفاتى است كه در ان شائبه نقص و محدوديتى است، مثل تركيب و داراى جسم بودن، اينگونه صفات را عقل از ذات الهى سلب مى‌كند، و با اين توضيح روشن مى‌شود، كه صفات ثبوتيه و سلبيه بى‌نهايت قابل تصور و شمارش است ولى در كتب كلاميه 8 صفت ثبوتى و 7 صفت سلبى را محل بحث قرار داده‌اند و اختصاص اين تعداد به خاطر اختلافاتى است كه بين متكلّمين و علماى علم كلام از فرقه‌ها و مذاهب مختلف بوده است.

اين 8 صفت ثبوتى و 7 صفت سلبى را در دو بيت به نظم آورده‌اند به اين ترتيب:

قادر و عالم و حىّ است و مريد و مدرك‌

هم قديم و ابدى هم متكلم صادق‌

نه مركب بود و جسم، نه مرئى نه محلّ‌

بى‌شريك است و معانى تو غنى دان خالق‌

در بيت اول 8 صفت ثبوتى است و قديم و ابدى يك صفت شمرده و محسوب مى‌شوند، در بيت دوم هم 7 صفت سلبى است و مراد از محل اين است كه خداوند محلّ حوادث نيست و اوصاف او عين ذات او است، نه اين كه حادث باشند و الا لازم مى‌آيد تغيّر و محذورات ديگرى كه در كتب كلامى يادآور شده‌اند، مراد از معانى هم اين است كه خداوند داراى معانى و احوال نيست يعنى صفات او مثل قدرت و علم ما عارض بر ذات نيست، بلكه عين ذات او است و مراد از غنى يعنى سلب بى‌نيازى و اين كه خداوند نيازمند و محتاج نيست، معانى بقيه لغات واضح است، براى اطلاع بيشتر به كتب كلامى و اصول عقايد رجوع شود.

[2]. سوره حجر، آيه 21.


صفحه 40

ماست، به افراد اعطا نمى‌كنيم الا به قدر معلومى» به قدرى كه افراد صلاحيّت و ليقات پذيرش آن را دارند. به آنها اعطا مى‌شود، هر كس به اندازه ظرف وجودى خودش از باران رحمت الهى بهره‌مند مى‌شود.

2.كمال مطلق فياض است‌: كمال مطلق و دارنده خزائن و منابع اشيا اعم از علم و قدرت و غيره. نور پراكنى و نورافشانى مى‌كند، او دائماً افاضه فيض مى‌نمايد، خورشيد كه كمالى درحد خود است، نورافشانى مى‌كند، امّانه به خاطر رفع احتياجى كه خود دارد، بلكه براى رفع احتياج طالبان فيض و كسانى كه نقصانى در نورانيّت دارند، و هرچه كمال بالاتر رود تا به بى‌نهايت رسد، بى‌نهايت نور و فيض از خود اشاعه مى‌كند، تا هر فردى با ظرف وجودى خود و لياقت اكتسابى خود چه مقدار برداشت نمايد، هرچه ظرف و سعه وجودى گسترده‌تر شود، بيشتر دريافت نور مى‌نمايد كما اين كه ظرف هرچه بزرگ‌تر باشد باران در آن بيشتر مجتمع مى‌شود، على (ع) به كميل فرمود:«انَّ هذهِ القُلوبَ اوعِيَةٌ فَخَيْرُها اوْعيها»: «اين قلبها ظرفهايى است كه بهترين آنها نگاهدارنده‌ترين آنها است و به تعبير ديگر وسيع‌ترين آنها است.»

3.افعال خداوند معلل به اغراض و هدفدار است‌: علماى بزرگوار از شيعه و فرقه معتزله از اهل تسنن متّفق هستند كه افعال خداوند روى غرضها و غاياتى صادر مى‌شود به خلاف فرقه اشاعره از اهل تسنن كه قائل‌اند افعال خداوند، داراى اغراض نيست، زيرا همان گونه كه ما كارى را انجام مى‌دهيم تا به اغراض آن رفع نياز كنيم مثلًا وقتى خانه مى‌سازيم، براى رفع نيازمان به مسكن است، لازم مى‌آيد خداوند نقصانى در او باشد و با اين غرض رفع آن نقصان را كرده و مستكمل شود، و اين بالضروره باطل است، زيرا خداوند را نقصانى نيست كه رفع آن كند.

ادلّه عدليه يعنى شيعه و معتزله در هدفدار بودن افعال الهى و در ردّ اشاعره‌


صفحه 41

كه در درّه قياس و تشبيه گرفتار شده‌اند، و خالق را به مخلوق تشبيه كرده‌اند، دو دسته دليل نقلى‌[1]و عقلى است: امّا نقلى، در قرآن آياتى است كه مورد استشهاد آنها قرار گرفته و براى نمونه 3 آيه را ذكر مى‌كنيم:

1.افَحَسِبْتُمْ أَنّما خَلَقْناكُم عَبَثاً وَانّكُم اليَنا لاتُرجَعون‌.[2]

«آيا چنين مى‌پنداريد كه ما شما را عبث آفريديم و فكر مى‌كنيد بازگشت شما به سوى ما نيست»؟

2.ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالانسَ الّا لِيَعْبُدوُنِ‌[3]«خداوند مى‌فرمايد جن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه عبادت كنند مرا.»

3.ماخَلَقْنا السَّماءَ وَالارْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ضَنُّ الّذينَ كَفَروُا[4]«ما آسمان و زمين و هرچه بين آنها است را باطل نيافريديم و بى‌هدف بودن عالم خلقت، گمان كافرين است» از اين سه آيه روشن شد كه خلقت خداوند از روى غرض و هدفى بوده است.

اما دليل عقلى اين است كه اگر افعال خداوند بدون غرض باشد، عبث و كارى بى‌فايده و لغو است و اين قبيح است و قبيح از حكيمى چون خداوند صادر نمى‌شود.

و اما در جواب اشاعره كه گفتند: «غرض‌دار بودن افعال الهى موجب استكمال نقصى است» مى‌گوييم: اين درصورتى است كه غرض عايد به خداوند

[1]. ادلّه شيعه در اصول و فروع دو دسته است: 1. نقلى 2. عقلى. دليل نقلى هم شامل كتاب (قرآن مجيد) سنت و روايات معصومين و اجماع (اتفاق علماى اسلام) مى‌باشد. پس ادله شيعه چهار چيز است: 1. كتاب 2. سنت 3. اجماع 4. عقل.

[2]. سوره مؤمنون، آيه 115.

[3]. سوره ذاريات، آيه 56.

[4]. سوره ص، آيه 27.


صفحه 42

باشد، درحالى كه چنين نيست، بلكه نفع افعال او يا به بندگان برمى‌گردد يا به كل نظام وجود بازگشت مى‌كند.[1]

با اين توضيح روشن شد: افعال خداوند هدفدار است، و الا عبث و لغو لازم مى‌آيد و بر حكيمى از مخلوقات قبيح است، چه رسد به خالق حكما كه تعالى اللّه عن ذلك علواً كبيرا (خداوند متعال دور از چنين پندارهاى باطلى است كه به او نسبت قبيح داده شود).

در ذيل اين بحث به حديث قدسى معروف‌«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّا»اشاره شود، كه بعضى خيال مى‌كنند، اين حديث شاهدى براى اين مطلب است كه خداوند نفعى از خلقتش مى‌برد، ولى بعد از بررسى روشن خواهد شد كه يكى از ادلّه عدليه از سنت مى‌تواند همين حديث باشد «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاجْبَبْتُ انْ اعْرَفُ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَى اعْرَف» خداوند مى‌فرمايد: من كنز و گنج پنهانى بودم، و دوست داشتم كه شناخته شوم به همين جهت خلق كردم مخلوقات را تا شناخته شوم.

ظاهر اين حديث نشان مى‌دهد كه خداوند از هدف و غرض خلقت خود سود و فايده‌اى برده و آن شناخته شدن او است، ولى در جواب بايد گفت: اولًا سند اين حديث ضعيف و مرسل است، يعنى در سلسله سند ارسال حاصل شده و اين موجب ضعف و عدم اعتبار حديث است.

ثانياً اگر گنجى را عده‌اى بيابند نفع آن به گنج مى‌رسد يا به يابندگان آن؟ مسلّماً به يابندگان نفعى رسيده، در بحث ما هم عارفان الهى سود برده‌اند نه خداوندى كه به عنوان گنج پنهانى خود را معرفى مى‌كند، بله عارفان و يابندگان او سود مى‌برند، و سرمايه عظيمى مى‌اندوزند، و اى كاش ما هم در زمره اينان بوديم،

[1]. باب حادى عشر، چاپ مركز نشر كتاب، صفحه 32.


صفحه 43

و آرزوى قلبيمان و زمزمه لبانمان اين بود كه: «ما از تو، به غير تو نداريم تمنا».

اگر گفته شود در نهايت خداوند از شناخت خود لذت مى‌برد، و در منابع اسلامى اشاراتى هم هست، در بعضى آيات مى‌گويند خداوند خشنود مى‌شود، و امثال اينگونه تعبير، در جواب خواهيم گفت: فلاسفه مى‌گويند رضايت خداوند به خاطر رفع نياز نمى‌باشد، زيرا نقصان و كمبودى ندارد تا زيادتى در او تصور شود، بلكه درك كمال داشتن لذت او است و كمالى كه كمالات ما اشعه‌اى از اشعه‌هاى آن كمال وسيع و گسترده است، بله گاهى قرآن تعبيراتى دراد كه افراد نادان از آن گمان نقص مى‌كنند درحالى كه خداوند گاهى از روى لطفش چنين تعابيرى مى‌نمايد مثلًا در قرآن است كه:(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ)[1]: «چه كسى است كه به خداوند قرض نيكو دهد تا خداوند به او چندين برابر برگرداند» درحالى كه همه چيز حتى جان قرض‌دهنده از آن او است اين كمال لطف او است كه مى‌گويد: آنچه را من خودم به شما دادم، به من قرض دهيد، آن هم قرض و وام ربوى كه براى غير خدا حرام است، چه مى‌گويد؟ پول از او و وام دادن از ما، آن هم با سود كلان.

4.هستى مساوى با كمال است‌: معدومى را به ظهور رساندن و لباس هستى بر قامت آن پوشاندن، يعنى رساندن آن به اولين درجه تكامل، پس هستى مساوى با كمال است كه به تدريج هرچه سعه وجودى او بيشتر شود و كسب فضائل و مكرمت‌هاى اخلاقى نمايد، اين كمال رشد كرده و به موازات رشد جسمانى، رشد روحانى را هم به دنبال دارد.

انسان‌ها در حقيقت كاروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و به سوى كمال مطلق كه ذات پاك الهى است حركت مى‌نمايند.

[1]. سوره حديد، آيه 11.


صفحه 44

رهرو منزل عشقيم ز سرحد عدم‌

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم‌

رسيدن از عدمستان به وجودستان مسافت طولانى را مى‌طلبد كه در صورت چنين رسيدنى، موجود سيركننده متكامل شده است، اگر صفر را كه جزو اقليم اعداد نيست با جهشى به اولين مرحله اعداد يعنى عدد يك رسانيم، به او كمال داده‌ايم، و اگر به تدريج او را به بى‌نهايت رسانيم كه ماوراء ناحيه اعداد است، مراحل مختلف تكامل را طى كرده است، پس تكامل به تشكيك است، يعنى دو مراتب و صاحب مراحل است كه اين مراحل مابين دو سرحد عدم و بى‌نهايت را اشغال كرده است و از اينجا مشخص مى‌شود كه خداوند ما را با لطف بى‌كرانش به اولين سرمنزل كمال يعنى وجود انسانى رسانيد، و سپس ما را در بين عدم يعنى بى‌كمالى و بى‌نهايت يعنى كمال مطلق كه وجود است، رها كرد تا هر كس با اراده خود وسيله ارسال رسل و انزال كتب در مسابقه كسب كمال شركت كند، و سعى كند تا هرچه بيشتر اين مراحل را پشت سر گذارد.

و اگر گفته شود چرا خداوند ما را يك مرتبه به سرحد كمال نرسانيد؟ در جواب مى‌گوئيم: صدق كمال و حقيقت آن وقتى تجلى مى‌كند كه افعال با اراده و اختيار صادر شود نه با جبر و زور، اگرچه براى اعطاى مرحله اول كمال، خداوند با كسى مشورت نكرد، و بايد اين كمال اول اجبارى باشد. اگر گفته شود ما اين تكامل را نمى‌خواستيم و اصلًا ميل نداشتيم قدم به عرصه وجود گذاريم، تا با اين همه مشكلات روبرو شده و با آنها دست و پنجه نرم كنيم و آميخته با رنج و درد گرديم كه خودش فرمود:(لَقَدْ خَلَقْنَا الانسانَ فى كَبَد)[1]و اصلًا مگر زور بود كه در اين دير خراب‌آباد آئيم تا بخواهيم به كمال‌

[1]. سوره بلد، آيه 4.


صفحه 45

برسيم؟! در جواب خواهيم گفت بله، بسيارى از چيزها اجبارى است، براى واضح شدن مطلب مثال‌هايى مى‌زنيم:

1. اگر در شهرى بيمارى واگيردارى شيوع پيدا كند، مقامات دولتى همه اهل آن شهر را واكسينه مى‌كنند، تا مردم از بيمارى در امان باشند، حال اگر درب منزل شما را بزنند و بگويند آقا بايد واكسن بزنيد، اگر بگوئيد مگر زور است من نمى‌خواهم بزنم، در اين صورت اعتنا به اختيار شما نكرده و به زور شما را واكسن مى‌زنند چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار شما نيست، اينجا جايى است كه براى حفظ و صيانت يكايك نفوس جامعه بايد شما هم تحت پوشش واكسيناسيون قرار گيريد.

2. اگر كسى سم بخورد به زور او را وادار به استفراغ و شستشوى معده مى‌كنند، و اگر بگويد به شما ربطى ندارد من مى‌خواهم خودكشى كنم، جان خودم است، مى‌خواهم از درد و رنج دنيا آزاد شوم! به هيچ وجه به حرف او اعتنا نمى‌شود چرا؟ زيرا او پا را از قلمرو اختيار فراتر نهاده و اينجا مرحله‌اى است كه بايد او را نجات داد اگرچه خودش راضى نباشد.

3. در بعضى كشورها وقتى نوزادى به دنيا مى‌آيد، نامش از طريق اداره آمار به آموزش و پرورش داده مى‌شود، و زمانى كه به حد 6 سالگى رسيد، همان طور كه در كشورها براى خدمت سربازى، سرباز احضار مى‌شود، در آنجا هم اين كودك 6 ساله براى تعلّم و سوادآموزى احضار مى‌شود، والدين اين نوزاد نمى‌توانند، بگويند ما نمى‌خواهيم فرزند ما باسواد شود چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار نيست، بلكه نظام آن جامعه چنين اقتضا مى‌كند كه از 6 سالگى براى جلوگيرى از شيوع بى‌سوادى سوادآموزى را اجباراً به اجرا درآورند.

پس اصل آفرينش هم مثل بعضى موارد ديگر اختيارى نيست و با احدى مشورت نمى‌شود، زيرا نظام احسن الهى چنين اقتضا مى‌كند كه مرحله اول‌