منعكس شده، كه جاى عبرت دارد، مرحوم شيخ حرّ عاملى در وسائل الشيعه و مرحوم شيخ انصارى در بحث ولايت مكاسب محرمه[1]خود آورده است، امام صادق (عليه السلام) در قسمتى از جواب نامه نجاشى والى اهواز كه از حضرت طلب نصيحت كرده بود، در مورد دنيا فرمودند، پدرم از پدرانش از حسين بن على (عليه السلام) نقل مىكند كه مىفرمود: پدرم براى من نقل فرمود كه: روزى در بستانى از بساتين فدك[2]كار مىكردم در حالى كه فدك به فاطمه زهرا (عليها السلام) منتقل شده بود، ناگهان زنى زيباروى بر من وارد شد، در حالى كه من بيلى در دست داشته، و مشغول اصلاح زمين بودم، وقتى نظر من به او افتاد، او را در زيبائى به «بُثَينَة بنت عامر» كه از زيباترين زنان قريش بود تشبيه كردم، سپس او گفت اى پسر ابيطالب آيا با من ازدواج مىكنى؟ تا تو را از اين بيل رهائى بخشم، و تو را بر گنجهاى زمين راهنمائى كنم، تا براى بقيه عمر تو و فرزندان تو باشد، حضرت فرمودند: «تو كيستى؟ تا خواستگاريت كنم» گفت من دنيا هستم، فرمود «برو و همسر ديگرى برگزين» بعد حضرت مىفرمايد مشغول كار شدم، و اين شعر را انشاء كردم.[3]
لقد خاب مَنْ غرّتْه دنيا دَنيِّة
و ما هى ان غرّت قرونا بنائل (بطائل)
زيانكار است كسى كه دنياى پست او را فريب دهد، و او نمىرسد به هدف اگر انسانهاى قرنهائى را بفريبد (يعنى در فريفتن سيرائى ندارد.
[1]. وسائل، جلد 12، صفحه 153- 150 و مكاسب، صفحه 60 از نسخههاى يك جلدى.
[2]. فدك قريهاى از قريههاى مدينه بوده كه در دست يهوديان بود، فاصله آن تا مدينه به اندازه مسافت دو روز بود و رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) آن را بدون جنگ فتح كرده و جزو انفال شد و پس از نزول آيه (فَآت ذا القربى حقّه) حضرت از جبرئيل پرسيدند، ذو القربى كيست گفت فاطمه عليهاالسّلام و حضرت آن را به فاطمه عليهاالسّلام دادند، ولى پس از رحلت حضرت رسول صلّى الله عليه و آله با قهر و غلبه مستردّ شد (براى اطلاع بيشتر به انوار نعمانية، جلد 1، صفحه 89 مراجعه شود).
[3]. اين اشعار با اختلافى در كلمات آن نقل شده كه به نسخهاى بسنده كردهايم.
اتَتْنا على ذى العزيز بثينة
و زينتها فى مثل تلك الشمائل
(وارده شد بر ما به شكل «بثينة» در حالى كه زينت او هم مثل او بود).
فقلت لها، غرّى سواى فانّنى
عزوف عن الدنيا و لست بجاهل
به او گفتم غير مرا فريب ده زيرا من روىگردان از دنيايم و جاهل نيستم (كه فريب تو را خورم).
و ما انَا و الدّنيا فانّ محمداً
احِلَّ صَريعا بين تلك الجنادل
مرا با دنيا چكار، كه محمد (صلى الله عليه وآله) (با آن عظمتش) در بين سنگها مدفون شد.
و هيهات امنى بالكنوز و ودّها
و اموال قارون و ملك القبائل
و دور است كه آرزو كنم (و فريب خورم به) گنجها و دوستى آنها و اموال قارون و سلطنت قبائل.
الَيْس جميعاً للفناء مصيرنا
و يطلب من خزّانها بالطوائل
آيا همه ما به سوى فناء و نيستى نمىرويم؟! و آيا از خزنيه داران دنيا به تفصيل محاسبه نخواهد شد؟!.
فَغرّى سواى انّنى غير راغب
بما فيك من عزّ و ملك و نائل
پس ديگرى را فريب ده كه من رويگردان از عزّت و ملك و عطاياى تو هستم.
فقد قنعت نفسى بما قد رزقته
فشأنك يا دنيا و اهل الغوائل
من نفس خود را قانع كردهام به آنچه روزى آن است، پس شأن تو اى دنيا با اهل صفات ناپسند است (كه من از آنها نيستم).
فانّى اخاف الله يوم لقائه
و اخشى عذاباً دائماً غير زائل
من از روز ملاقات خداوند مىترسم و از عذاب دائمى و غير زائل آن خوف دارم.
سپس امام صادق (عليه السلام) مىفرمايند: «مولى على (عليه السلام) خارج شد از دنيا، با اينكه در گردن او حقى براى احدى نبود، و ملاقات كرد خداوند را در حالى كه مورد ستايش بود، و ملامت و مذمّتى به او متوجه نبود، و ائمه بعد از او به او اقتداء كردند. و دامن خود را ملوّث به معصيت و شرى از شرور دنيا نكردند».
اى برادر اين دنيا چيست كه به آن دل بستهايم، دنيائى كه اندوختههايش نابود، سلطنت و حكومتش مسلوب، و آباديهايش مخروب خواهد شد(لِدوا للموت و ابنوا للخراب).
چه خيرى در آن است، كه: مثل بنائى خراب مىگردد، چه خيرى در اين عمر است كه مثل فناء شدن زاد و توشه فناء مىشود، چه نيكى در اين مدت زندگى است كه مثل به سر آمدن سير به سر مىآيد و مثل انقطاع سفر منقطع مىگردد.
به قول سعدى:
هر كه آمد عمارتى نو ساخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
پس اى برادر با قناعتت دنيا را بدست آور، نه اينكه دنيا تو را با دنائتت به دست آرد، شاهى و آقائى به برخورداريهاى درونى است نه فراوردههاى برونى.
به قول آن شخص كه در حمام به فتحعلى شاه برخورد كرد و گفت: تا لب
رختكن حمام شاهى، يعنى اگر لباسهاى سلطنت را به در آورى، ديگر شاه از غير شاه مشخص نيست، وجه تمايز او با بقيه لباس او است، سلطنت دنيوى در ظاهر متفاوت است، به خلاف سلطنت باطنى كه بزرگترين نعمتها طيب نفس، رضايتخاطر و خرسندى روح است، اگر اين بود شخص دارا و اگر ثروت بود و اين نبود، نادارا است.
جا دارد اشاره به مطلب ظريفى كنم كه بىارتباط با بحث ما هم نيست، علماء اخلاق قائل به وضوى باطنى همسو با وضوى ظاهريند، وضوء در نزد اهل حقيقت كه از آن به طور مطلق تعبير به طهارت شده، عبارتست از طهارت سرّ (و باطن) از مشاهده غير، مطلقا، يعنى به غير از رضاى حق به چيزى نينديشد، نيّت در اين وضو اين است كه سالك در باطن و سرش قصد كند، كه: براى ابد غير او نبيند و به غير او مثل امور دنيوى توجه نكند، زيرا متوجه به غير او مشرك به شرك خفى است، و مشرك در لسان قرآن نجس است(انَّمَا المُشْركونَ نَجَس)[1]طهارت بدون اين نيّت محقق نخواهد شد، و توحيد حقيقى بدون اين طهارت حاصل نخواهد گشت، بلكه عمل بدون اين نيّت راه، به وادى شرك خواهد برد سپس دست دل را از كثافات پاك كن كه قبل از وضوء دست شويند، سپس مضمضه[2]است يعنى چشيدن حلاوت ذكر، و به دنبال آن استنشاق[3]است، كه تخليه ذهن از كثافات نفسانى است. بايد بينى و دهان قلب و روح را از گرفتگى و كثافات تطهير كرد، بايد قلب را كه مخرج حروف و كلمات است تطهير كرد، تا حرف و كلمهاى به جز در راستاى الله خارج نگردد، بايد چنان تطهير كرد كه گويا در قلب فقط مقاطع حروف الله جاى دارد و بس.
[1]. سوره توبه، آيه 28.
[2]. مضمضه در وضوى ظاهرى آب در هان گرداندن قبل از شروع به وضوء است كه جزء مستحبات محسوب مىشود.
[3]. استنشاق در وضوى ظاهرى آب در بينى كردن قبل از وضو است كه اين هم از مستحبات است.
سپس صورت و وجه دل را از كدورات نفسانى پاك كن، تا آبروئى نزد محبوب حاصل كنى، وقتى بنا باشد بدن و لباس از نجاسات پاك باشد، آيا قلب سزاوار پاكى نيست؟ و وقتى قشر و پوسته نزديك بدن باشد و قشر و پوسته بعيد يعنى جامد واجب التطهير باشد، قلب و درون تطهيرش اوْجب خواهد بود. امام على (عليه السلام) مىفرمايد: «چگونه است كه: دينت را به هر رجسى و نجسى مىپسندى، و اما لباس بىارزش دنيائيت را هميشه پاك نگه مىدارى؟!
پس دنيا را بر كنارى زن كه او جيفه است و طالب و مطلوب هر دو نجس».
سپس دست را تا ميان يعنى مِرفَقْ بشوى كه آلت رفق و مدارا است و اشاره به ميانهروى در امور دنيوى است، نه يكباره دست شستن از دنيا كه رهبانيت مردود است، و نه غوطهور شدن در دنيا و مشتهيات آن كه مغضوب است، دستى كه چنين طاهر شد به گناه و خطا و غفلت فاحش هم نيالايد، كه: شرط ميانهروى دورى از اين امور است.
آرى دستشوئى نشانه دستشوئى از دنيا و اجناس آن و از آخرت و نعمتهاى آن است، دستشوئى از دنيا جدائى و مفارقت از حرام دنيا و اكتفاء به ضرورت و دستشوئى از آخرت بريدن طمع از نِعَم اوست، كه: عبد حقيقى آن است، كه: براى رسيدن به محبوب قيام و قعود كند نه براى نعمتهاى او كه از بازرگانى بيش نخواهد بود سپس مسح سر بايد كرد مسح سر حقيقى كه از آن تعبير به عقل يا نفس مىكنند، و بواسطه اين مسح محبت دنيا و مال و جاهش يك سره فداى محبت دوست خواهد شد، و با اين مسح، سر و دِماغِ قلب هميشه با طراوت و همراه با تازگى خواهد بود.
اما مسح پا در وضوى معنوى مرد اختلاف است، بعضى آن را قوه نظريه (مرحلهاى كه عقل درك حسن و قبح مىكند) و عمليه (مرحلهاى كه امر به فعل محسنات و
ترك مقبّحات مىكند) و بعضى قوه شهويه و غضبيه دانند، با اين مسح،
متوضّى (وضو گيرنده) ملتزم مىشود كه اين دو پا را، در غير مسير محبوب به حركت درنياورد، و با اين مسح از خدا استقامت ولينت و سرعت مىطلبد تا هر چه سريعتر به مقرّ و قرارگاه و مقصد خود رسد، و شايد به همين قوه نظريه و عمليه اشاره باشد (فَاخْلَع نَعْليك) در قرآن مجيد در داستان حضرت موسى (عليه السلام) يعنى با پيمودن راه بوسيله اين دو پا ديگر نياز به نعلين و كفش نيست، ديگر وصال حاصل شده، ديگر توجه به غير خدا نيازى نيست كه اگر توجهى به غير او هم بود در راه رسيدن به محبوب بود حال ديگروقت پرداختن به او است و توجه به غير او شرك است.[1]
پس با وضوى ظاهرى و فقهى تطهير ظاهر مىشود، گرچه مؤثر در تطهير باطنى نيز هست، اگر نگوئيم اصل تشريع طهارت ثلات (وضو، تيمم، غسل) براى تطهير باطنى است چنانكه در ذيل آيه وضوء و تيمم دارند:
(ما يُريدُ اللهُ لِيَجعَلَ عَلَيكُم مِن حَرَج وَلَكِن يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم)
: «خداوند اراده نكرده كه بر شما حرج قرار دهد، بلكه اراده كرده تا تطهير كند شما را».[2]
و اما وضوى باطنى، چنانكه برخى از عارفان گفتهاند: عبارت است از پاك كردن نفس از رذائل اخلاقى و برنامههاى پست و فرومايه و پاك كردن عقل از افكار هلاك كننده و آنچه باعث گمراهى و گمراه كردن است، و نيز عبارت است از پاك كردن سرّ درون از نظر به اغيار و پاك كردن تمام اعضاء از كارهائى كه عقلا و شرعاً ناپسند است.
با اين هر دو وضوء (ظاهرى و باطنى) مصداق روايت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)«الوضوء على الوضوء نور على نور»تحقق مىيابد، چرا چنين نشود كه صفاى ظاهر و باطن با هم در مىآميزد و به تعبير ديگر نور شرع در وضوى فقهى با نور بصيرت كه
[1]. بعضى نعلين را به دنيا و آخرت و بعضى به عالم ظاهر و باطن و بعضى به نفس و بدن تعبير كردهاند كه هر كدام محتمل است.
[2]. سوره مائده، آيه 6 ..
نشأت گرفته از وضوى باطنى، يعنى توجه و عمل خالص است، الفت برقرار كرده
و سبب ثبات و استقامت سالك در دنيا و آخرت شوند، كه در قرآن آمده(يُثَبِّتُ اللهُ الَّذِينَ ءَآمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِى الْاخِرَةِ)[1]
پس اى برادر به جائى نرسى تا وقتى كه قصد دارى به دنيا رسى، اسباب فريب دنيا بسيار است و از جمله آنها مال و اولاد و همسر است، براى هر سه مطالب و نمونههايى ذكر مىكنم تا با بصيرت عمل كنى.
مال دنيا:
گويند مرد صالحى در خدمت سلطان هند «خرمشاه» بود و درآمدش 400 هزار دينار، و اين مقدار را انفاق مىكرد، روزى سلطان باخبر شد و او را طلب كرده و گفت: شنيدهام، كه: مال را دوست ندارى؟ گفت: اشتباه مىكنيد زيرا بسيار حريص بر مال هستم، واحدى از خواصّ تو احرص از من نيست، زيرا اموالم را با خود تا آخرين دينارش را مىگيرم، و آنها براى بعد از خود مىگذارند، پس من كه خود مىگيرم و انفاق مىكنم، حريصتر بر مال خود هستم.
آرى به اين جهت است كه اولياء الهى اراده فقر مىكنند. يكى از پيشوايان معصوم عليهمالسّلام فرمود: وقتى فقر به تو روى آورد بگو:«مرحباً بشعار الصالحين»و وقتى غنا و بىنيازى روى آورد، بگو گناهى است كه عقوبتش به جلو افتاده وانّالله و انا اليه راجعون.
طىّ كرن مسير سعادت و طريق مستقيم بدون دغدغه مشروط به سبكبار بودن از اموال دنيوى است حكايت شده كه عارفى با كيسه پولى به تنهائى سفر مىكرد، در بين راه ترس بر او مستولى شد، و توهم كرد كه شايد دزدانى به او حمله
[1]. سوره ابراهيم، آيه 27.
كرده، و اين كيسه سبب شود، كه: جانش را هم از دست بدهد، از اين روى كيسه را انداخت و با دلى مطمئن به راه افتاد، از قضا مردى ديگر كه در همين مسير حركت مىكرد به كيسه پول رسيد، و برداشت و پس از مدتى به آن عارف رسيده از او پرسيد اى برادر آيا اين طريق امن است، گفت اگر آنچه من انداختم تو برداشتهاى نه، و اگر برنداشتهاى آرى.
عشق اولاد و همسر
از اسباب فريب دنيا و وسيله آزمايش اراده انسانى حبّ افراطى به زن و فرزند و اولاد است، مردى نزد على (عليه السلام) آمد و گفت:«الّلهم انّى اعوذبك من الفِتَن»: «خدايا از فتنهها و امتحانات به تو پناه مىبرم» حضرت فرمودند:«لا تَقُل هذا فان اولادك من الفتن»: «اين چنين مگوى كه فرزندان تو از فِتَن است» و از آنها نبايد به خدا پناه برى، و سپس براى تأييد حرف خود به آيه قرآن استشهاد كردند كه:(انَّما اموالُكُم و اولادُكُم فِتنة)و فرمودند:«قُل اللهم انى اعوذبك من مضلات الفتن»: «بگو خدايا از لغزشگاههاى امتحانات به تو پناه مىبرم» يعنى امتحان هميشه هست و اين امرى اجتنابناپذير است، ولى از خدا براى قبولى خود در امتحانات استمداد كنيد، كه مردود نشويد.
گويند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) روزى بر منبر خطبه مىخواندند و حسنين وارد مسجد شدند، در حالى كه لباس نو به تن داشتند، لباس حسين (عليه السلام) به پايش گيركرد و بر زمين خورد، حضرت كه اين منظره را مشاهده كردند از منبر پائين آمده، و هر دو را با خود بالاى منبر برده و نشاندند، سپس به خطبه ادامه داده و فرمودند:«صدق الله حيث قال انما اموالكم و اولادكم فتنه و الله لمّا رأيت الحسين عثر بطرف ثوبه لم املك نفسى حتى وقعت عليه»:
«خداوند راست فرمود كه اموال و اولاد شما وسيله