بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 45

برسيم؟! در جواب خواهيم گفت بله، بسيارى از چيزها اجبارى است، براى واضح شدن مطلب مثال‌هايى مى‌زنيم:

1. اگر در شهرى بيمارى واگيردارى شيوع پيدا كند، مقامات دولتى همه اهل آن شهر را واكسينه مى‌كنند، تا مردم از بيمارى در امان باشند، حال اگر درب منزل شما را بزنند و بگويند آقا بايد واكسن بزنيد، اگر بگوئيد مگر زور است من نمى‌خواهم بزنم، در اين صورت اعتنا به اختيار شما نكرده و به زور شما را واكسن مى‌زنند چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار شما نيست، اينجا جايى است كه براى حفظ و صيانت يكايك نفوس جامعه بايد شما هم تحت پوشش واكسيناسيون قرار گيريد.

2. اگر كسى سم بخورد به زور او را وادار به استفراغ و شستشوى معده مى‌كنند، و اگر بگويد به شما ربطى ندارد من مى‌خواهم خودكشى كنم، جان خودم است، مى‌خواهم از درد و رنج دنيا آزاد شوم! به هيچ وجه به حرف او اعتنا نمى‌شود چرا؟ زيرا او پا را از قلمرو اختيار فراتر نهاده و اينجا مرحله‌اى است كه بايد او را نجات داد اگرچه خودش راضى نباشد.

3. در بعضى كشورها وقتى نوزادى به دنيا مى‌آيد، نامش از طريق اداره آمار به آموزش و پرورش داده مى‌شود، و زمانى كه به حد 6 سالگى رسيد، همان طور كه در كشورها براى خدمت سربازى، سرباز احضار مى‌شود، در آنجا هم اين كودك 6 ساله براى تعلّم و سوادآموزى احضار مى‌شود، والدين اين نوزاد نمى‌توانند، بگويند ما نمى‌خواهيم فرزند ما باسواد شود چرا؟ زيرا اينجا قلمرو اختيار نيست، بلكه نظام آن جامعه چنين اقتضا مى‌كند كه از 6 سالگى براى جلوگيرى از شيوع بى‌سوادى سوادآموزى را اجباراً به اجرا درآورند.

پس اصل آفرينش هم مثل بعضى موارد ديگر اختيارى نيست و با احدى مشورت نمى‌شود، زيرا نظام احسن الهى چنين اقتضا مى‌كند كه مرحله اول‌


صفحه 46

تكامل بايد اجبارى باشد، اگرچه مخلوقى راضى نباشد و مانند آن بيمار و آن فرد مسموم و آن كودك شش ساله قدرت تشخيص صلاح خود را ندارند.

5. تكامل، غاية الغايات از آفرينش است:در اين بخش در دو جهت بحث مى‌كنيم:

1. نسبت به خلقت انسان 2. نسبت به خلقت جميع مخلوقات.

خلقت و آفرينش انسان‌

ابتدا با چراغ عقل و حكم روشنگر او وارد ميدان سخن مى‌شويم، تا اثبات كنيم كه هر خلقتى يك هدف نهايى دارد و سپس با چراغ نقل و شرع مثل آيات نورانى قرآن اثبات مى‌كنيم كه هدف نهايى آفرينش انسان قرب الى اللّه و رسيدن به آن كمال مطلق است تا چه حدى به اين هدف دست يابد.

اما عقل مى‌گويد: هر چيزى در اين عالم بايد به نقطه‌اى ختم شود، خواه در سلسه معلولات باشد و خواه در سلسله علل، حتى سلسله اهدافى كه براى خلقت يك شى‌ء تصور مى‌شود بايد به نهايتى برسد، به جايى كه ديگر هدفى بالاتر از آن نباشد و آن غايةالغايات است و به تعبير فلاسفه‌

«كل ما بالعرض لابد ان ينتهى الى ما هو بالذات»

يعنى هر عرضى بايد در نهايت به ذاتى متكى باشد و به جايى ختم شود وگرنه تسلسل لازم مى‌آيد و تسلسل باطل است.[1]

[1]. علما منطق و فلسفه دو اصطلاح معروف دارند اول: دور كه توقف شى‌ء بر نفس يا تقدم شى‌ء بر نفس است. خواه مصرح باشد. و خواه مضمر مثل اين كه بگوئيم حسن پسر حسين است و اين حسين هم پسر حسن است اين دور مصرح است يعنى واسطه‌اى در بين نيست، يك وقت مى‌گوئيم حسن پسر حسين و اين حسين پسر على و اين على پسر حسن است كه در اول بود اين دور مضمر است، يعنى از دو نفر تجاوز كرد و فرد سومى واسطه شد (پس دور صريح و مصرح آن شد كه در توقف شى‌ء بر شى‌ء ديگر چيزى پنهان نيست، ولى دور مضمر آن است كه در توقف شى‌ء بر شى‌ء ديگر شى‌ء يا اشياء ديگرى پنهان است در مثال اول واسطه‌اى نبود، ولى در مثال دوم در توقف حسن كه اول بود بر على كه آخر بود و بالعكس، حسين پنهان است) دوم: تسلسل كه ترتّب علل است تا بى‌نهايت مثلًا مى‌گوئيم الف از ب به وجود آمده و ب از جلد و جلد از د، و همين طور تا بى‌نهايت برويم و به انتهايى نرسيم. اهل منطق و فلسفه قائل به بطلان دور و تسلسل هستند و ادله‌اى هم براى ابطال اين دو اقامه كرده‌اند، اهل مطالعه مى‌توانند به كتب آنها رجوع كنند، علامه طباطبائى (ره) هم در كتب خود مثل بدايةالحكمه صفحه 83 فصل 5 متذكر شده‌اند.


صفحه 47

بنابر اين هدف از خلقت هم بايد به مرحله‌اى برسد كه ديگر هدفى فوق آن هدف نيست، و از آيات قرآن اثبات خواهيم كرد كه آن هدف نهايى تكامل است كه معنى ندارد بپرسيم چرا متكامل شويم، براى واضح شدن مطلب دو مثال بزنيم:

1. از كشاورز سؤال مى‌كنيم چرا زمين را مى‌شكافى و بذر در درون خاك مى‌افشانى؟ در جواب مى‌گويد: براى به دست آوردن محصول مى‌پرسيم براى چه مى‌خواهى تحصيل محصول كنى؟ مى‌گويد: به بازار برم و بفروشم و خريد وسائل كنم. چرا؟ براى اين كه زندگى‌ام مرفه شود، براى چه؟ براى اين كه آبرومند باشم، اگر بار ديگر سؤال كنى، چرا مى‌خواهى آبرومند شوى مى‌گويد براى اين كه آبرومند شوم، يعنى به جايى رسيده كه هدفى بالاتر از آن براى او قابل تصور نيست.

2. از يك ديپلمه‌اى كه در صدد ورود به دانشگاه است، اگر سؤال كنيم چرا درس مى‌خوانى؟ مى‌گويد: براى رفتن به دانشگاه، براى چه؟ مى‌گويد براى اين كه شغل دلخواهم را كه مثلًا دكتر يا مهندس شدن است به دست آورم، براى چه؟ براى اين كه در جامعه در رفاه باشم و اين كه سربار جامعه نباشم، چرا مى‌خواهى رفاه پيدا كنى؟ براى آبرومند شدن و اين كه وجهه‌اى پيدا كنم، اگر بار ديگر از او سؤال كنيد باز همين جواب را تكرار خواهد كرد و يا به جوابى بالاخره مى‌رسد كه ديگر فوق آن غايتى و هدفى برايش متصوّر نيست، اين در جنبه مادى مسئله است در


صفحه 48

جنبه معنوى هم ارسال رسل و انزال كتب شده تا ما را از حضيض ذلت به رفيع منزلت و از گودال مذلت به قله شرافت رهنمون سازد و در نهايت به مفهوم كلمه كوتاه ولى پرمحتواى كمال برسيم، آن را در آغوش گرفته و مأنوس با آن باشيم، اگر به اين درجه رسيم ديگر جايى براى سؤال نيست كه چرا مى‌خواهى متكامل شوى، زيرا اين غايةالغايات است كه مافوقش هدف و غرضى نيست.

بعد از تبيين حكم عقل ببينيم نقل چه مى‌گويد: در اينجا 6 آيه را زير ذره‌بين مطالعه قرار مى‌دهيم، تا دريابيم خداوند متعال هدف آفرينش را چگونه در كتاب خود ترسيم نموده است:

1.(اللّهُ الَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَموات وَمِنَ الارضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الامرُ بَيْنَهُنّ لِتَعْلَموُا انَّ اللّه عَلى كُلِّ شَى‌ء قَدِيرٌ وَأَنَّ اللّهَ قَدْ احاطَ بِكُلِّ شَىْ‌ء عِلْماً)[1]: «خدايى كه خلق كرد هفت آسمان را و از زمين هم هفت طبقه را نازل مى‌شود. امر و فرمان او بين آسمانها و زمينها براى اين كه بدانيد خداوند بر هر چيزى قادر و بر هر چيزى احاطه علمى دارد».

2.(وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالانْسَ إِلّا لِيَعْبُدُونِ)[2]: «خلق نكردم جن و انس را مگر براى اين كه عبادت كنند مرا).

3.(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُم ايُّكُمْ احْسَنُ عَمَلًا)[3]: «خداوند خلق كرد مرگ و زندگى را تا آزمايش كند شما را كه كداميك از حيث عمل برترى داريد».

4.(وَ لَوْ شاءَ ربُّكَ لَجَعَلَ النّاسَ امَّةً واحِدَةً ولا يَزالوُنَ مُخْتَلِفينَ- الّا مَنْ رَحِمَ‌

[1]. سوره طلاق، آيه 12.

[2]. سوره ذاريات، آيه 56.

[3]. سوره ملك، آيه 2.


صفحه 49

رَبُّكَ وَلِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ وَالنَّاسِ اجْمَعِينَ)[1]: «اگر خداوند مى‌خواست هرآينه قرار مى‌داد مردم را امتى واحد و همواره مختلفند، الا كسى كه مشمول رحمت الهى واقع شود و براى همين شمول رحمتش بر آنها، آنها را خلق كرد و حكم الهى صادر شده كه اگر از دائره رحمت او خارج شوند، جهنم را از جن و انس پر مى‌كند.»

5.(وَأَنَّ الى رَبِّكَ المُنْتَهى)[2]: «و كار خلق عالم به سوى او منتهى مى‌شود».

6.(يا ايُّهَا الانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ)[3]: «اى انسان به درستى كه تو رنج كشنده‌اى در سير به سوى پروردگارت دارى، تا اين كه او را ملاقات كنى و به مقام لقا رسى».

گاهى خداوند متعال در قرآن مجيدش وقتى مسئله‌اى داراى ابعاد مختلف و متنوّع باشد در هرجايى به مناسبت، اشاره به يكى از ابعاد آن مى‌نمايد، مثلًا درباره نماز در جايى مى‌فرمايد:«انّ الصَلوةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاء والمُنْكَر»: «نماز انسان را از فحشا و منكر و زشتى‌ها دور مى‌نمايد» در جاى ديگر مى‌فرمايد:«اسْتَعينوُا بِالصّبرِ والصَّلوةِ»: «به وسيله روزه و نماز استعانت بجوئيد»، در جاى ديگر مى‌فرمايد:«اقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرى»: «نماز را به پا داريد تا يادآور و متذكّر من باشيد» با جمع اين موارد فلسفه‌هاى مختلف يك حكم مشخص مى‌گردد.

در مسئله مورد بحث ما، يعنى هدف آفرينش نيز در موارد مختلف از زواياى متفاوت اشاره‌اى به غايات و غرض‌هاى مختلف مسئله شده است، در اين 6 آيه‌اى كه گذشت به ترتيب مى‌توان سير صعودى تكامل را نظاره‌گر بود و مشاهده كرد كه‌

[1]. سوره هود، آيه 118 و 119.

[2]. سوره نجم، آيه 42.

[3]. سوره انشقاق، آيه 6.


صفحه 50

چگونه در مراحل مختلف، به مناسبت‌هايى غاياتى براى خلقت ذكر شده كه با دقت نظر مى‌توان درك كرد كه بعضى از اين غايتها غايات وُسْطى (هدف وَسَطى) براى غايةالغايات يعنى لقاء الهى و رسيدن به كمال نهايى است، در آيه اول علم و معرفت به قدرت و علم خداوندى غاية خلقت قرار داده شده كه هرچه معرفت و علم زيادتر شود عمل انسان خالصانه‌تر و با روشنگرى بيشترى حاصل مى‌شود، علم و عمل با يكديگر رابطه و اثر متقابل دارند، هرچه علم بيشتر عمل پاكتر، و هرچه عمل پاك‌تر علم بيشتر و در نتيجه رسيدن به تكامل (يعنى تبديل موجودى دانى به موجودى عالى) سريع‌تر.

در آيه دوم عبادت خداوند به عنوان هدف معرفى شده است، زيرا عبادت كلاس تربيت است، اگر مواد درسى اين كلاس با دقت مورد مطالعه و عمل قرار گيرد و اگر نماز و روزه‌اى كه مطلوب خداوند است، محقق شود مسلماً شاگرد اين كلاس تربيت و پرورش يافته، ولى چه خوش گفت بزرگ استاد اين كلاس كه خود پرورش يافته همين كلاس بود، آن اسداللّه الغالب على بن ابيطالب (عليه السلام):«كمْ مِنْ صائِم لَيْسَ لَهُ مِنِ صِيامِهِ الّا الجُوعُ وَالْظَمَا»: «چه بسيار روزه‌دارانى كه به جز گرسنگى و تشنگى چيزى نصيب آنها نمى‌شود، چرا؟ زيرا روزه واقعى را ايجاد نكرده‌اند، آن روزه‌اى كه بيدارگرى مى‌كند».

خداوند متعال وجودى بى‌نهايت است كه هرچه ذهن بيشتر متوجه بى‌نهايت شود و بيشتر عبادت او شود، بيشتر به سوى او اوج مى‌گيرد و در نتيجه انسان در اثر عبادت، شروع به كسب معرفت مى‌نمايد و قرآن هم‌

فرموده:(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَكَ اليَقِينُ)[1]: «عبادت كن پروردگارت را تا كسب معرفت و يقين‌[2]كنى‌

[1]. سوره حجر، آيه 99.

[2]. اين بنا بر يكى از احتمالات تفسيرى آيه است و احتمال ديگر هم دارد كه عبادت كن تا مرگ به سراغت آيد، يعنى يقين كنايه از مرگ باشد وقت مرگ انسان يقين پيدا مى‌كند به اين كه تمام وعده‌هاى الهى حق است.


صفحه 51

و حتى به درجه عين‌اليقين رسى».

اگر گفته شود شما معرفت را مقدمه براى عمل عبادى و عمل عبادى را اينجا مقدمه معرفت قرار داديد و اين دور باطل است در جواب مى‌گوئيم دورى در بين نيست، زيرا معرفت داراى مراتبى است، آن مرحله از عرفان كه مقدمه عبادت واقعى است با آن مرحله از عرفانى كه بعد از عبادت حاصل مى‌شود، متفاوت است، در حقيقت مثل كسى است كه سرمايه ناچيزى را مقدمه براى كارى قرار دهد و آن عمل مقدمه براى كسب سرمايه بيشترى شود.

در آيه سوم آزمايش را به عنوان هدف ديگرى معرفى مى‌نمايد، برگشت آزمايش و امتحان به تربيت است و در واقع كلاس ديگرى به موازات عبادت براى تحصيل هدفى واحد كه تربيت و پرورش است.

خداوند با آزمايش و ابتلاء خود در صدد ساختن روح انسان است، اگر سؤال شود: كسى امتحان مى‌كند كه جاهل باشد و با امتحان كردن مى‌خواهد عالم شود، مثلًا اولياء يك مدرسه كه از محصلين امتحان مى‌كنند يا كارفرمايى كه از كارگر خود امتحان عملى ميكند، براى اين است كه آگاه شوند به مقدار يادگيرى محصل و كارگر، خداوندى كه غيب و شهود براى او يكسان است و اصلًا غيبى براى او تصور نمى‌شود چرا امتحان مى‌كند؟

در جواب مى‌گوئيم امتحان بر دو گونه است: 1. امتحانى كه براى تحصيل علم انجام مى‌گيريد، مثل دو مثالى كه در متن سؤال ذكر شد 2. امتحانى كه استاد عالم است به مقدار پيشرفت شاگردش، ولى او امتحان را عاملى و وسيله‌اى قرار


صفحه 52

مى‌دهد تا بتواند شاگرد را براى مطالعه بيشتر به كار اندازد و او را در كار خود ورزيده كند.

در امتحان نوع اول استاد ذى‌نفع بود و در امتحان نوع دوم شاگرد ذى‌نفع است، امتحان خداوندى از نوع دوم است- راغب- در مفردات خود ريشه- فتنه- كه به معنى امتحان استعمال مى‌شود. را اين گونه تفسير نموده است:«اصلُ الفِتَنْ ادخالُ الذَّهَب النّارَ لِتَظْهَرَ جَوْدَتُهُ مِن رِداءَتِه»[1]: «ريشه ماده فتن در لغت به معنى داخل كردن طلا در آتش است، تا اين كه طلاى اصل از مواد مخلوط با آن كه ارزش چندانى ندارد، جدا گرديده و ظاهر شود».

خداوند با امتحان خود زمينه پرورش و ورزيده شدن مخلوقات خود را فراهم مى‌آورد، تا ناخالصى‌هاى وجود آنها را در اثر فشار مشكلات و گوهر وجود آنها را در اثر حرارتهاى زمانه آبديده كند همانند كسى كه طلاى ناخالص را با تيزاب (اسيد سلطانى) مخلوط مى‌كند، و در كوره حرارت مى‌دهد تا ناخالصى‌هاى آن ذوب گردد، و طلاى خلاص به دست آيد، زيرا معروف است كه (اسيد سلطانى) با تمام فلزات تركيب مى‌شود جز طلا و براى همين جهت بقيه فلزات مخلوط شده با طلا همراه با حرارت ذوب مى‌كند و طلاى خالص باقى مى‌ماند، بله امتحانات خداوندى (اسيد سلطانى) است، كه ما را در كوره مشكلات خالص مى‌كند.

همچنان كه پيامبران عظيم‌الشأنى چون ابراهيم (عليه السلام) و موسى (عليه السلام) و عيسى (عليه السلام) و نبى مكرم اسلام (صلى الله عليه وآله) را چنين كرد و حتى اينان هم از چنين آزمايشاتى در آزمايشگاه بزرگ تاريخ مأمون نبوده‌اند، و چنان آبديده شدند كه در مقابل مستبدان زمان خويش سر تعظيم فرونياوردند، زيرا كمرى كه در اثر مشكلات قد بر

[1]. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، صفحه 371.