ز لعل ماه گاهى بوسه مىخواست
نشاطش مىفزود و غصّه مىكاست
گهى ابرى نقاب ماه مىگشت
زناز مهوشان آگاه مىگشت
لبش خوش نغمه سبّوح مىزد
دلش در پرده ساز روح مىزد
به ياد آوردش از يار نهانى
تماشاى جمال آسمانى
به چشمان در تماشاى سماوات
به جان با روى جانان در مناجات
حديث دل به شام تار مىگفت
غزل بر ياد زلف يار مىگفت
نظر بر انجم رخشنده مىدوخت
به حيرت همچو شمع بزم مىسوخت
همى گفتا كه يارب آسمان چيست
مرصع طاق زيبا طَيْلسان[1]چيست
[1]. رداء، جامه گشاد و بلند، طيالس و طيالسه جمع آن است. (فرهنگ عميد).
همى گفتا الهى يا الهى
مرا بر آسمانت نيست راهى
تو آگاهى فراز آسمان چيست
فروزان ماه و تابان اختران چيست
گهرهائى بود رخشان كواكب
و يا روشن چراغى نجم ثاقب
كه بنشاند اين بتان بر طاق مينا
در آنان كرد حيران چشم بينا
سروش غيب گفتش ناگهانى
خدا بين شو زنقش آسمانى
در اين آئينه حسن يار پيداست
به چشم جان رخ جانان هويداست
هزاران كشتى نور است تابان
در اين درياى بى ساحل شتابان
همه مجبور عشقند اين قوافل
شتابان كو به كو منزل به منزل
به جز حيرت در اين نُه پرده رَه نيست
گدا را ره به كاخ پادشه نيست
كه هر شمعى در اين محفل جهانيست
زمينى يا زمين و آسمانى است
به حكم حسّ نشايد گشت مغرور
كه پندارد چراغى روشن از دور
همه افلاكيان مستند و مدهوش
به اسرار نهان گويا و خاموش
كمر بسته به حكم عشق سرمد
ندارد ملك عشق پار[1]سرحد
بلند انديشه را آنجا رهى نيست
به جز حيرت خرد را آگهى نيست
ولى چون شمع اين كاخ شهانه
تو افروزان دل از آه شبانه
چه شب گردد به راه عشق ميتاز
زديده پرده غفلت برانداز
[1]. پار: گذشته، سال گذشته، پارسال، پايار هم گفته شده، و نيز مخفّف پاره.
چو شب گردد اگر هشيارى اى دوست
نباشد خوشتر از بيدارى اى دوست
چو شب گردد به ساز عشق برخيز
رها كن دل به زلف دلبر آويز
به همراه شباهنگان افلاك
به راه عشق ناز از بستر خا ك
به خاك از آب چشمان آتش افروز
دل از مه طلعتان آسمان سوز
به ديده باش چون ابر گهربار
به دل سوزانتر از شمع شرر بار
گهى با فكر و گه با ذكر سبّوح
صبوحى[1]زن مگر روشن شود روح
چو مرغ حق ز دل با ناله زار
به ذكر حق سحر گردان شب تار
كه بخشندت ز الطاف الهى
ز آه شب نشاط صبح گاهى
[1]. شرابى كه صبح زود بخورند (صَبُوح: هر چيز كه صبح بخورند مانند شير يا شراب).
21- حزن در سايه قرآن
21- يُحَزّنون به انْفُسَهُم
ترجمه:پرهيزكاران با خواندن قرآن جان خويش را محزون مىسازند.
شرح:پروادارندگان و متّقيان با خواندن قرآن خود را محزون مىگردانند، «حزن» را علماى اخلاق مثل مرحوم نراقى در جامع السعادات چنين تعريف نموده است:
«الحزنُ هو التحسّر و التَّألّم لفقد محبوب او فوت مطلوب»:
«حزن عبارت است از حسرت و ناراحتى براى از دست دادن شخصى كه محبوب انسان است، يا از دست رفتن چيزى كه مطلوب او است».[1]
حزن متقيان را مىشود، به دو گونه تفسير كرد: 1- حزن از وعدههاى عذاب الهى، و اينكه مبادا اين وعيدها و وعده عقابها گريبانگير آنها شود، زيرا اعمالى كه انجام دادهاند، گرچه فى نفسه زياد است، ولى آنها به نظر قليل به آن نگريسته، و از عاقبت خود بيم دارند، و از اين رو با قرآن خواندن خود را متنبّه كرده و به ياد
[1]. جامع السعادات، جلد 3، صفحه 213.
عذابها افتاده و محزون مىشوند. با خواندن قرآن به ياد طولانى بودن مسير و كمى زاد و توشه مىافتند و نمىدانند در نهايت به چه وادى سر مىسپارند، با تلاوت قرآن به ياد فرصتهاى از دست رفتهاى مىافتند، كه مىتوانستند بيشتر بهره برگيرند، ولى نگرفتند، آنها به ياد مرگ و قبر و سؤال نكير و منكر و برزخ و عقبات و فراز و نشيب مسير خود به طرف آخرت مىافتند، و اگرچه اميدوارند ولى مخزونند كه چه مىشود آيا اين مقدار طاعتها و عبادتهاى ما جوابگوى سؤالات دادگاه الهى خواهد بود يا نه؟!
اينها حقيقتاً خدا ترسان روزگارند، اينها كسانى هستند كه با مرور به قرآن به خود آمده، بر خود مىلرزند، و گويا پيامبر (صلى الله عليه وآله) را مىبينند كه آيات را بر آنها مىخواند. چرا نترسند كه خداوند به پيامبرش فرمود بگو:
(وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِانذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ):
«اين قرآن به سوى من وحى شد تا شما و كسانى را كه اين آيات به آنها مىرسد انذار كنم».[1]
اين خداترسان نمونههاى بارزى براى (مَنْ بَلَغ) هستند كه قرآن بدانها رسيد و آنها انذار خدا و رسولش را پذيرفتند، و به دنبال اين ترس از جهل به عاقبت خويش محزون شدند، آنها نواى قرآن را در فضاى گوش جان، جاى دادند، و گويا قرآن با سكوتش با آنها سخن گفت، و امر و نهى كرد كه اين ويژگى قرآن است، چنانكه مولى على (عليه السلام) در نهجالبلاغه فرمود:
«فالقرآن آمرٌ زاجر و صامِتٌ ناطِق»[2]:
«قرآن امر كننده و نهى كننده و ساكت ناطق است» امر كننده نسبت به معروفات و نهى كننده نسبت به منكرات است، ساكت و بىصدا است، زيرا جز حروفى و كلماتى بيش نيست، و در عين حال ناطق است، زيرا گوياى ادلّه و براهين الهى
است. آرى، چرا نترسند كسانى كه با دل و جان كلام الهى و سخنان ائمه و هاديان راه را شنيدند، واقعاً جاى
[1]. سوره الانعام، آيه 19.
[2]. خطبه 182 فيضالاسلام و 183 صبحى صالح.
لرزيدن و قالب تهى كردن است، براى كسى كه درك حقيقى عقبات را كند، و قابليّت فهم معارف الهى را داشته باشد.
براى آگاهى از فراز و نشيب اين راه پرخطر كلماتى از مولى را كه در نهجالبلاغه فرموده، بشنويم. خود مولى در خطبه 183 كه در وصف قرآن و لزوم تحصيل ملكه تقوى است، چنين مىفرمايد: «بترسيد از خداوندى كه شما در برابر نظر او هستيد و زمام شما به دست اوست و حركات و سكنات شما را در اختيار دارد. (و قدرتمند بر هر كارى است) ... شما در دنيا كه جاى ماندنتان نيست، مسافر و رهگذريد، شما را به كوچ كردن از آن اعلام و به توشه برداشتن از آن امر فرمودهاند، و بدانيد اين پوست نازك (بدن شما) طاقت آتش دوزخ را ندارد، پس (از ابتلاى به آن) به خودتان رحم كنيد، كه شما خود را در دنيا به مصيبتها و سختيها آزمودهايد، (نتوانستهايد بر كوچكترين ناكاميهاى آن شكيبا باشيد) آيا ديدهايد يكى از خودتان كه چگونه ناله و اظهار درد مىكند: از خارى كه بدن او فرو رود و از لغزيدنى كه او را خونين كند، و از ريگ گرم (بيابان) كه او را بسوزاند، پس چه حالتى خواهد داشت، هرگاه بين دو طبقه از آتش باشد در حالى كه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد، آيا مىدانيد آنگاه كه مالك (دوزخ) بر آتش غضب كند آتشها بر روى هم مىغلطند و يكديگر را مىگويند؟ ... اى پير سالخورده! كه ناتوانى در وجودت رخنه كرده، چگونه خواهى بود زمانى كه طوقهاى آتش به گردنها انداخته شود و غُلهاى جامعه به دست و گردن افتد؟ تا گوشتهاى بازوها را بخورد، (اگر بر اثر معاصى به اين عذاب و سختيها گرفتار شوى چه مىكنى)، پس اى گروه بندگان از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، در حالى كه در تندرستى پيش از بيمارى (رسيدن مرگ) و در فراخى و آسايش (دنيا)
پيش از تنگى و سختى (قبر) آسوده
هستيد، (مىتوانيد رضا و خشنودى خدا و رسول را به دست آورده و از گرفتارى بعد از مرگ رهائى يابيد) پس در راه آزادى خويش پيش از آنكه درهاى آزادى بر روى شما بسته شود (و رهائى ممكن نباشد) چشمهاى خود را بيدار نگاهداريد (شب زندهدار باشيد) و شكمهاتان را لاغر سازيد، (روزه بگيريد) و قدمهايتان را به كار بريد، (در كار خير قدم نهيد) و اموالتان را (در راه خدا) ببخشيد و اندامتان را فداى جانهايتان نمائيد، و در اين كار بخل نورزيد (بدنها را كه به زودى فانى گشته، زير خاك مىپوسد، در راه عبادت و بندگى و جهاد با دشمنان دين به كار بريد، تا از عذاب هميشگى برهيد و در بهشت جاويد به سر بريد».
مگر مىشود كسى به اين حقايق ايمان داشته باشد ولى بيمناك و هراسناك نباشد، بىجهت نيست كه پيامبر گرامى اسلام (عليه السلام) فرمود:
«انى لَاعجب كيف لا اشيب اذا قَرأتُ القرآن»:
«بسيار در عَجَبَم كه چرا وقتى قرآن مىخوانم پير نمىشوم»[1]چرا جاى تعجب نباشد كه انسان اين آيات عذاب و تهديد را بخواند، و از ناراحتى پير نشود.
به اصل بحث برگرديم، تا به اينجا تفسير اول حزن بيان شد، كه حزن متّقين از اين است كه احتمال مىدهند، (فوت مطلوب) شود، و به آنجائى كه بايد برسند نرسند، و از قافله بهشتيان عقب بمانند. از «ربيع بن خثيم» (خواجه ربيع معروف) پرسيدند:
«مالَكَ مهموماً»:
«چرا هميشه محزون و غمناكى؟!» قال:
«لانّى مطلوب»:
گفت: «زيرا من طلب شده و مطلوبم» يعنى طالبى دارم كه تحت فرمان او هستم، و مرا مكلّف به تكاليف كرده، چنانكه سلطان به خادم خود دستوراتى داده و خادم با اينكه وظيفه خود را انجام داده، ولى باز نگران است، كه شايد قصور و تقصيرى كرده باشد، پس چگونه مهموم نباشم؟!
[1]. بحارالانوار، جلد 16، صفحه 258 (تفسير ديگرى مىشود براى اين روايت گفت كه صرفنظر مىكنيم).