البته شايان ذكر است كه عشق به موجودى كه مظهر حقيقى خدا باشد، هم عشق حقيقى است، و به همين جهت عشق به مولى امام زمان (عجالله) هم از آن جهت كه بقيّة الله و حجة خداوند بر مردم است، عشق حقيقى است، و همينطور عشق به يكيك ائمه چه در زمان خود آنها و چه در زمان بعد از آنها و نيز عشق به اولياء راستين الهى عشق حقيقى خواهد بود. پس عاشق و معشوقهائى كه مشاهده مىكنيم عاشق و معشوقهاى مجازيند حتى عشق ليلى و مجنون و فرهاد و شيرين مجازى است، غم هجرانِ محبوب حقيقى است كه به وصل دائمى منجر مىشود، زيرا اين محبوب ازلى و ابدى است ودر نهايت، عاشق به او خواهد رسيد، ولى در عشقهاى مجازى غم هجران و دورى از محبوب در صورتى كه وصل هم در پى داشته باشد، موقتى است و ناچار بايد از هم جدا شوند و چه غمانگيز است دورى دو يار!
يقولون انّ الموتَ صعبٌ على الفتى
و اللّه مفارقةُ الاحباب اصْعَبُ
«گويند: مرگ براى جوان سخت و مشكل است؛ ولى به خدا قسم مفارقت و دورى از دوستان مشكلتر است» فراق از يار مجازى دورى نهائى او را به دنبال دارد، و اين سنّت الهى است، كه قابل تغيير و تبدّل نيست،(فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَبْدِيلا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَحْوِيلا)[1]بايد از دنياى مجازى رخت بربست و عشق متعلّق به آن را هم به او واگذاشت و رفت، و دور شدن محبوب همان و به مصيبت و ناراحتى گرفتار شدن همان، و اين نيست مگر اينكه عاشق، معشوق مجازى را به جاى حقيقى برگزيند، و به دنبال او برود، غم عشق متّقيان غم عشق خداوند باقى است، زيرا خود را دور از وصل او مىبينند ولى در عين حال راضى هستند، زيرا در اين عشق زمام وصل و هجران و درد و درمان عاشق به دست معشوق است چنانكه اصل عشق به
[1]. سوره فاطر، آيه 43.
دست اوست، و عاشق اين را درك كرده، و پذيرفته است و زبان حالش چنين است كه:
يكى درد و يكى درمان پسندد
يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
اما در عشقهاى مجازى قوام عشق به دست طرفين است، گرچه ممكن است يكى آمال خود را در مسلخ ديگرى ذبح كند تا دعواى صداقت او بر ديگرى آشكار شود.
حال روشن مىشود كه غم عشق پرهيزكاران غمى سازنده است زيرا كه در صدد رسيدن به خواستههاى معشوقى است كه: بقاء دارد، و مجمع صفات كماليه است، اما غم عشّاق مجازى چه بسا به زير كشنده انسان از مسند فطرت طبيعى است، كه بر آن متولد شده، نه تنها سير نكرده كه به دنبال تحقق آرمانها و مطلوبهاى معشوق از درجه به زير آمده، و در سرماى شديد رذايل منجمد شده، و ديگر تحرّكى ندارد، و در مقابل، عاشق الهى در حد معتدل و صراط مستقيم و حرارت مطلوب مشغول تحرّك و خودسازى است، اولى از نظر زندگى انسانى براى خود زمستانى سرد و غيرقابل زيست و مرگآور آورده، و دومى تابستانى معتدل و نشاطآور و زنده كننده مشاعر انسانى اخلاقى، پس خوشا به حال آن غمديدگان الهى كه در وصول به وصال لحظه شمارى كرده، و واى به حال مَن كه هنوز در آتش غفلت مىسوزم و از سوختن خود هم غافلم.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
22- درمان طلبيدن از قرآن
22- ويستثيرون به دواء دائهم.
ترجمهو پرهيزگاران درمان دردهاى خود را از قرآن مىگيرند.
شرح:از توضيحاتى كه داده شد، روشن مىشود همچنانكه درد حُزن متقيان بواسطه تلاوت قرآن تشديد مىشود، دواى آن هم از قرآن به دست مىآيد، اگر حزن آنها از عواقب امور و جهل به آن باشد، با خواندن قرآن نور اميد هر چه بيشتر در قلب آنها تجلّى كرده و هر چه بيشتر تلاش مىكنند، و بهره بر مىگيرند، و اگر حزن آنها بواسطه دورى و عدم وصال به محبوب باشد، قرآن به عنوان نامهاى اميدبخش و نويد دهنده در راه رسيدن به اين وصال است، در آيات متعددى سخن از رضوان و لقاء الهى است به نحوى كه خوانندگان مؤمن مىيابند.(انَّهم يرونه بعيداً- و نَريه قَريباً)[1]يعنى كافران و منافقان رسيدن به رضوان و نِعَم و لقاء الهى را دور مىپندارند، و ما قريب مىدانيم.
آيات قرآن كه ساكت و ساكن در بين الدّفتين (دو جلد آن) قرار دارد، به منزله داروخانه بسيار عظيمى است، كه هر بيمارى به مقتضاى ظرفيّت علمى خود
[1]. سوره معارج، آيات 6 و 7.
مىتواند توشه برگيرد، اگر اين بيمارى عالم باشد و ظرفيت متناسبى براى برداشت دارو داشته باشد، بسيار استفاده مىكند، هر چه علم و وسيله برداشت بيشتر باشد، بيشتر برمىدارد، و طبيعى است كه: فرق است بين بيمار عالم و بيمار بىسواد و بدون اطلاع كه نياز به دارو دارد، ولى متحيّر است چه بردارد، و با چه كميت و كيفيتى استفاده كند، اگر عاقل باشد دست نمىزند زيرا چه بسا خوردن داروئى از روى جهل همان به دنبال آمدن مرگ همان. و نيز فرق است، بين بيمار عالمى كه دست ندارد تا داروئى برگيرد، يا بيمار عالمى كه علاوه بر اينكه دست دارد زنبيلى هم براى جمع كردن داروهاى مفيد دارد.
پس روشن شد كه نعمت دارو فراهم است، فقط بيمار عالمى با وسيله حمل لازم است، تا به درون اين داروخانه رود، و از داروها طَرْفى بندد، اين در صورتى است كه بيمار عالم باشد، اما اگر جاهل باشد نياز به داروشناسى دارد، كه در اين داروخانه هم موجود است و آن ائمه معصومين عليهمالسّلام و هاديان دستگاه الهى است، كه داروهاى مختلف را براى هر دردى معرّفى مىكنند.
بنابراين مىتوان فرقهائى بين قرآن (داروخانه الهى) با داروخانههاى متعارف قائل شد، و درباره ويژگيهاى داروخانه الهى چنين گفت:
1- داروخانه الهى در دسترس هر فردى است و اگر نباشد به راحتى قابل تهيّه است، به خلاف داروخانههاى متعارف.
2- داروخانه الهى به روى هر مريضى باز است، و هيچ وقت بسته نيست.
3- هر مريض عالمى حق ورود و برداشت دارو و داروخانه الهى را دارد به خلاف داروخانههاى معمولى.
4- بيمار در داروخانه الهى بدون معطّلى مىتواند دارو تحويل گيرد.
5- در داروخانه الهى هرگونه داروئى يافت مىشود و هرگز جواب ردّ به بيمار داده نمىشود.
6- داروخانه الهى بدون هيچ منّتى دارو تحويل مىدهد.
7- در داروخانه الهى در قبال گرفتن دارو پولى پرداخت نمىشود.
8- در داروخانه الهى به هيچ وجه داروى اشتباهى تحويل داده نمىشود.
9- داروهاى داروخانه الهى بدون شك در صورت تشخيص دقيق آنها و بكارگيرى لازم، بيمارى را بهبود مىبخشد ولى داروهاى داروخانههاى متعارف كه دكتر تجويز مىكند، ممكن است در اثر فهم ناقص او مؤثر واقع نشود يا تأثير كامل و كافى براى ريشهكن كردن بيمارى را نداشته باشد.
10- داروهاى داروخانه الهى به موازات بهبودى بيمار اثر سوئى ندارد در حالى كه همه اطباء متخصّص تصريح مىكنند كه داروهاى ما حتى يك آسپرين و مسكن ساده گرچه درد را تسكين مىدهد، ولى بر دستگاه گوارش و ديگر اعضاء تأثير سوء مىگذارد.
درباره درد و درمان در ذيل فراز «مَشْيُهُم التواضع» مطالبى به عرض رسيد، و حال نكاتى ديگر متذكر مىشويم: در قرآن از طرفى اشاره به مرض جسمى و روحى شده، و از طرفى اشاره به شفاء جسمى و روحى، در قرآن 10 مرتبه كلمه مريض كه منظور مريض جسمى است استعمال شده، كه دو نمونه آن را ذكر مىكنيم:
1- (فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَّرِيضاً أَوْ عَلَى سَفَر فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّام أُخَرَ)[1]خداوند متعال در اين آيه روزه را بر همه مكلّفين واجب كرده، مگر اينكه كسى مريض يا در سفر باشد كه او بايد در صورت بهبودى و در حَضَر (يعنى در وقت حضور در وطن) قضاء آن را بجا آورد.
2- (لَّيْسَ عَلَى الْاعْمَى حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْاعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ)[2]در مورد افراد نابينا و گنگ و مريض كه قادر به
جنگ كردن و به جهاد رفتن
[1]. سوره البقره، آيه 184.
[2]. سوره النور، آيه 61.
نيستند مىفرمايد كه هيچ حرجى و مشكلهاى بر آنها نيست.
و اما در مورد مرض روحى بسيار استعمال شده، و 12 مرتبه «فى قلوبهم مرض» يك مرتبه «فى قلبه مرض» كه مجموعاً 13 مرتبه مىشود، در قرآن استعمال شده است، خطاب اين آيات معمولا به منافقين و شهوتپرستان است، در اينجا هم سه نمونه ذكر مىكنيم:
1- در آيات اول سوره بقره كه حالات منافقين را بيان مىكند، چنين مىخوانيم:(فى قُلُوبِهِمْ مَرضٌ فَزادهُمُ اللّهُ مَرضا)آدم منافق انسان سالمى نيست، او بيمار دل است، خداوند انسان را بر فطرت واحد يگانهپرستى و يكرنگى آفريده، و كسى كه شخصيت دوگانه پيدا كند، و هر وقتى به سوئى متمايل شود، و منافقانه عمل كند اين انسان از فطرت سليم خود به سقيم و از صحت به بيمارى افتاده است، چنانكه طبيعت سالم انسانى اين است، كه: با دو چشم خدادادى يك چيز را آنطورى كه هست ببيند، پس اگر دوبين (لوچ) شد از مسير صحت به مسير بيمارى و از طبيعت سالم به غير سالم روى آورده است، انسان در مسير زندگى خود چنانكه بر فطرت واحد آفريده شده بايد به سوى مقصد واحد كه خداوند واحد است، حركت كند و رضاى او را در نظر داشته باشد، اگر اين فطرت دستخوش حوادث گرديده، و از حوادث به اثنينيت (دوگانگى) رسيد مسلماً هدف واحد او هم به وحدت خود ثابت نبوده، و هدفش ارضاء دو گروه است، نه خداوند يگانه. اگر در توحيد ذاتى و صفاتى و عبادى مشرك نباشد (چنانكه منافقين صدر اسلام بودند) مسلّماً در توحيد افعالى مشرك و ثَنَوى است، يعنى معتقد است كه كارهاى او بايد از طريق اين دو گروهى باشد، كه طالب رضاى آنها است، و اگر رضايت آنها جلب نشود، امور او بر زمين مىماند، پس دوگانه پرست در افعال است (ثنويه در افعال) و چه مرضى از اين بالاتر.
2- درباره منافقين و شهوتپرستان در سوره احزاب مىخوانيم:(يَا نِسَاءَ
النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَد مِّنَ النِّسَاءِ إِنْ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلا مَّعْرُوفاً): «اى زنان پيغمبر! شما مانند يكى از زنان ديگر نيستيد، اگر خداترس و پرهيزگار شديد، پس با نرمى و نازكى سخن نگوئيد، كه كسى كه در قلبش مرض است به شما طمع مىكند، بلكه متين و درست سخن گوئيد».[1]
همچنين در همين سوره مىفرمايد:(لَّئِنْ لَّمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلا): «اگر منافقين و آنانكه در دلهايشان مرض است و همچنين شايعه پراكنان دست از كارهايشان بر ندارند، ما هم تو را بر آنها برانگيزانيم، و مسلط كنيم تا از آن پس جز اندك زمانى در جوار تو زيست نكنند».[2]
در شأن نزول اين آيه آمده كه: شهوتپرستان و منافقين هنگام شب، موقعى كه زنان مسلمان براى اقامه نماز در مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله) حاضر مىشدند، در بين راه مزاحم آنها شده، و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مىدادند، در اين مواقع اين آيات نازل شد.[3]
چنانكه گذشت انسان منافق بيمار است، زيرا قلبى كه با شك و نفاق آميخته شد، همچون عضوى است كه مورد حمله ميكروبها قرار گرفته و بيمار است، و همچون ميوه رسيده و لذيذى است كه آفت زده باشد، و نيز انسان شهوتپرستى كه از حالت اعتدال عفاف در اثر افراط به پرتگاه شَرّه و فجور[4]افتاده، بيمار است،
[1]. سوره الاحزاب، آيه 32.
[2]. سوره الاحزاب، آيه 60.
[3]. تفسير على بن ابراهيم طبق نقل نور الثقلين، جلد 4، صفحه 307؛ تفسير نمونه، جلد 17، صفحه 426.
[4]. در ذيل فراز (و انفسهم عفيفه) ذكر شد كه حالت تعادل قوه شهويه عفّت و حالت افراط آن شَرّه يا فجور و حالت تفريط آن خمود است.