بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 75

اين بحث را نيز با حديثى از على (عليه السلام) به پايان مى‌رسانيم كه فرمود:«انّ الاشياء لمّا ازْدَوَجَتْ ازدَوَجَ الكَسَلُ والعَجْز فَنَتَجا بينهُما الفَقْر»[1]: «هنگامى كه در آغاز موجودات باهم ازدواج كردند، تنبلى و ناتوانى هم با هم عقد زوجيت بستند، پس فرزندى از آنها متولد شد به نام فقر).

مرحوم الهى در ذيل اين فراز

(فقسّم بينهم معايشهم ووضعهم من الدنيا مواضعهم‌)

گويد:

بناى عدل را ستوار بنهاد

به هركس هرچه لايق بود آن داد

چو خوش گفت آن سخن‌سنج حقيقت‌

ز ايزد بر روانش باد رحمت‌

جهان چون چشمو خطو خالو ابروست‌

كه هرچيزى به‌جاى خويش نكوست‌

چوخوش ترتيبى آن نظم‌آفرين داد

كه بر حسن نظامش آفرين باد

كيانى نظم امكان بى‌كم و كاست‌

چو طبق علم ربانى بياراست‌

ز تأثير سبب وآن‌گه مسبّب‌

مقامات خلايق شد مرتّب‌

[1]. وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 38.


صفحه 76

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 77

فضائل پرهيزگاران‌

«فَالْمُتَّقوُنَ فيها هُم اهْلُ الفَضائِل»

ترجمه:پرهيزگاران در دنيا داراى فضيلت‌ها هستند.

شرح:براى روشن شدن بحث، مقدمه‌اى را متذكّر مى‌شويم و آن اين كه ارزش هر جامعه‌اى با نظام ارزشى آن جامعه رابطه مستقيم دارد، اگر زيربناى نظام، فضائل اخلاقى باشد، اين جامعه همواره با ارزش و استحكام و استوارى خود را حفظ خواهد كرد، اما اگر نظام جامعه‌اى بر رذائل اخلاقى استوار باشد، طبعاً بى‌ارزش و فناپذير است مثل بنا شدن خانه بر زمين سست و در مسير سيلاب، ارزش هر فرد يا جامعه‌اى را بايد با اين معيار ارزيابى كرد با معيارى كه از ابتداى خلقت انسان‌ها معيارى براى سنجش آنها بوده است، انسان‌ها بنابر فطرت اصيل و پاك اوليّه خواهان اين هستند كه ارزشمند شوند، هيچ كس را سراغ نداريد كه بگويد نمى‌خواهم باارزش باشم، ولى مهم نظام ارزشى جامعه است كه معيار ارزش را چه معرفى مى‌كند، اگر فضيلت را معيار قرار دهد، هر فرد آن جامعه خود را با آن‌


صفحه 78

معيار باارزش تلقّى كرده و جلوه مى‌دهد و اگر رذيلت را معيار قرار دهد، هر فرد آن جامعه خود را با آن معيار نشان مى‌دهد.

در جامعه‌اى كه ثروت ملاك ارزش باشد و ثروتمندان مورد احترام در جامعه‌اى كه فقير متقى بايد جلوى پاى ثروتمند غيرمتقى برخيزد، و اداى احترام كند، مسلماً محصولش جز انحراف از خط اصيل فطرت، رشوه‌خوارى، تقلّب، دزدى، كلاهبردارى و امثال اينها چيزى نخواهد بد، مطمئناً اگر گندم كِشتيم گندم درو مى‌كنيم و اگر تخم علف هرزه پاشيديم همان را برداشت مى‌كنيم، اگر كشت در زمين جامعه آن معيار شد، جز اين محصول ندارد، اگر نظام قيمت‌گذارى در جامعه عوض شود شخصيت‌ها هم جابه‌جا مى‌شوند، شما ببينيد چه جنايت‌هايى كه براى پول نمى‌شود.

چيزى قبل در اخبار منتشر شد كه در يكى از كشورهاى خارجى وقتى پزشك، مريض بى‌كس را مى‌يابد كه احتياج به عمل جراحى دارد در ضمن اين كه شكم مريض را مى‌شكافد و عمل مثلًا كبد را انجام مى‌دهد، يك كليه سالم او را هم مى‌ربايد، اين آقا يعنى تحصيل‌كرده و دانشگاه رفته است، براى او مهم پول درآوردن است بله چه خوش گفتند كه (چو دزدى با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا) چقدر وحشتناك است دزدى اعضاء يك مريض، آن هم زير عمل!

تعجب ندارد اين ملاك قيمت‌گذارى و ارزش يعنى ثروت، اين محصول را هم در اين نظام به دنبال دارد. دو مثال از دو فرهنگ ارزشى متضاد كه در زمان طاغوت و رژيم شاهنشاهى مشاهده كرده‌ام، بزنم تا ببينيد فاصله اين ره تا آن ره چقدر است:

1. اول فرهنگى را مثال بزنم كه محورش ثروت و ارزشمند در آن صاحبان ثروت هستند، دكتر نسخه را به مريضى نوشته بود و آن مريض مقدارى از پولش كم‌


صفحه 79

بود، وقتى نتوانست به قدر كافى پول بپردازد. دكتر غير متعهد نسخه را در جلوى مريض پاره پاره كرده و گفت كسى كه پول ندارد، بايد بميرد. بله به نظر اين دكتر هر كس ثروت ندارد حق حيات ندارد، ولى بايد گفت اى به اصطلاح تحصيل‌كرده، شما از سرمايه چه كسى به اين مقام رسيده‌اى، كه فكر مى‌كنى خداوند مرگ و حيات افراد را به شما سپرده است؟ مگر غير از اين است كه سلول‌هاى بدنت از سرمايه اين مردم تغذيه يافته، مگر نمك از نمكدان اين مردم نخورده‌اى كه حالا نمكدان مى‌شكنى، ماده‌پرستى را بنگر و رذالت را مشاهده كن!

2. اما مثالى از نظامى كه زيربنايش تعهد انسان دوستى و احسان و مردانگى و فتوّت و غيرت است، در يكى از شهرهاى استان فارس دكترى بود كه وقتى مريض را ويزيت كرد، آدرس او را هم گرفت و به اطرافيان او گفت من امشب به آنجا مى‌آيم و رو به خدمتكارش كرد و گفت رختخواب من امشب بايد پهلوى اين مريض پهن شود، چرا؟ زيرا وضع او نگران‌كننده است و اگر امشب نزد او باشم، ممكن است نجاتى و فرجى براى او باشد. مردانگى را نگر، مروت را نظاره كن. بله بايد محصول چنان نظامى با آن زيربنا، اين مردانگى و گذشت باشد، او مى‌توانست با خود بگويد من با ويزيت كردن و احياناً پول گرفتن كارم را تمام كردم. و كسى هم حق اعتراض نداشت، ولى مگر وجدان او اجازه مى‌دهد كه به اين مقدار اكتفا كند، با اين كه هر دو دكتراند. در يك جمله كوتاه فرق اين دو را مى‌توان بيان كرد، دوّمى وجدان دارد و اوّلى در حسرت ذره‌اى از آن بايد بميرد.

اين دو نظام و فرهنگ در هر عصر و زمانى باهم در اصطكاك و درگيرى بوده‌اند. پيامبران و حاملان وحى با ارزش‌هاى والا در يك سو، و در طرف مقابل كافران و طاغوتيان با ارزش‌هاى ضد خدايى و انسانى در سوى ديگر. حضرت نوح (عليه السلام) عده‌اى از جوان‌ها و كسانى‌

كه هنوز از خط اصيل فطرت منحرف نشده‌اند، با زحمت‌هاى‌


صفحه 80

بسيار به خود جذب مى‌كند، مجموعاً در 950 سال 80 نفر را جذب نمود و به طرف خدا سوق داد كه اگر ميانگين‌

گرفته شود به طور متوسط در هر 12 سال يك نفر موّحد شده است. درمقابل اين خط، فرهنگ ارزشى ثروت جلوه‌گرى كرد، مُترفّين و سرمايه‌داران در برابر هدايتگرى حضرت نوح (عليه السلام) مى‌گفتند:«ما نَريكَ اتَّبَعَكَ الّا الَّذين هُمْ اراذِلُنا بادِىَ الرَّاى»[1]: «ما اعتقاد نداريم كه به تو كسى گرويده باشد الا كسانى كه پست و بى‌ارزش و ظاهربين هستند، كسانى كه بدون تفكر و تعمق مجذوب مى‌شوند». اينها در هفت آسمان يك ستاره هم ندارند، پاهايشان برهنه و آستين‌هايشان پاره است، انسان با شرافت به تعبير اينها مساوى با پولدار است و چون افرادى كه به حضرت نوح (عليه السلام) گرويده‌اند، ثروت ندارند، اراذل و پست و حقيراند، درحالى كه بايد به اينها گفت: اما افراد محروم و بى‌بضاعت به حضرت نوح گرويدند، زيرا انقلابى كه حضرت نوح (عليه السلام) ارائه مى‌كرد داراى محتويات و موادى بود كه همسو با آرمان‌ها فطرت اوليه آنها بود و بادى الرَّاى و ظاهربين هم نبودند، بلكه چون فطرت اينها مكدّر به علائق دنيوى نبود لذا بلافاصله جذب آهن‌رباى اعتقادات حضرت نوح (عليه السلام) شدند.

اين آيه برخورد دو مكتب الهى و بت‌پرستى را نشان مى‌دهد كه: از ديدگاه و منظر حضرت نوح (عليه السلام) افراد جذب شده افراد ارزشمندى هستند ولى از ديد كسانى كه ثروت را معيار ارزش و نرخ‌گذارى قرار داده‌اند مشتى اراذل‌اند اينجا است كه: درك مى‌كنيم پيامبران چه رسالت عظيمى را بر دوش مى‌كشيدند و چگونه مهمترين خدمت را به بشريت براى دگرگون كردن ملاك اررش‌هاانجام داده‌اند؟!

بعد به زمان حضرت موسى بن عمران (عليه السلام) مى‌رسيم كه: با چه زحماتى به‌

[1]. سوره هود، آيه 27- اراذل جمع ارذَل موجود پست و حقير را گويند خواه انسان باشد خواه غير انسان.


صفحه 81

دربار فرعون راه يافت در بعضى تفاسير دارد كه يكسال رفتوآمد مى‌كرد تا او را راه دهند، در ميان جمعيت، فرعون صدا مى‌زد اين دو برادر يعنى موسى و هارون (عليهما السلام) چه مى‌گويند كه ادّعا مى‌كنند اگر ايمان بياورى سلطنت تو را تضمين مى‌كنيم و شروع مى‌كرد به استهزا و مسخره آنها حتى دلقك دربار خود را به شكل مضحكه وارى شبيه حضرت موسى (عليه السلام) مى‌كرد تا با آن لباس شبانى و عصا و غيره ضمن تحقير آنها موجب خرسندى فرعونيان شود البته براى اينها قابل قبول نبود كه دو مرد با لباس شبانى ادّعاى تضمين حكومت كسى را بكنند كه ادعاى خدائى مى‌كرد آن هم نه خداى كوچك كه مى‌گفت:«انا ربكم الاعلى»(من خداى بزرگ شما هستم)[1].

قرآن در سوره زخرف برخورد دو فرهنگ را در زمان فرعون بيان كرده و عقيده فرعون و فرعونيان را كه نشأت گرفته از فرهنگ ارزشى آنها است تبيين مى‌كند«فَلَولا القِىَ عَلَيْهِ اسْوِرَة[2]مِنْ ذَهَب اوْ جاءَ مَعَهُ المَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ»فرعون در مقابل دعوت حضرت موسى (عليه السلام) به اطرافيان خود گفت: اگر موسى راست مى‌گويد چرا به او دستبندهاى طلا داده نشده يا چرا ملائكه به دنبال او نيامده (تا او را تائيدش كنند!) مى‌گويد: فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد دستبند و گردن‌بند طلا زينت خود كنند از همين رو چون موسى (عليه السلام) چنين زينت‌آلاتى همراه نداشت بلكه به جاى آنها لباس پشمينه چوپانى بر تن كرده بود اظهار تعجب مى‌كردند، آرى چنين است حال جمعيتى كه: ملاك ارزش انسان‌هايش طلا و نقره و زينت‌آلات است.

بعد از حضرت موسى (عليه السلام) به زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) ميرسيم، مشركين در برابر

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به جبهه‌گيرى پرداخته و در برابر دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله) به فضائل‌

[1]. سوره نازعات، آيه 23.

[2]. سوره زخرف، آيه 53، «اسوره جمع سوار (بر وزن هزار) به معنى دستبند است خواه از طلا باشد يا نقره واصل آن از واژه فارسى دستواره گرفته شده و اساور جمع الجمع- تفسير نمونه جلد 21 صفحه 87.


صفحه 82

اخلاقى و ارزش‌هاى والاى انسانى مقابله كردند، و ندا دادند كه: ما ايمان نمى‌آوريم، آيا انسان قحط بود روى زمين كه: خداوند قرآنش را به چنين فرد فقيرى نازل كرد؟!

«لَولا نُزِّلَ هذَا القُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ القَرْيَتَيْنِ عَظيم»[1]: «چرا قرآن بر مرد عظيم و بزرگى از دو قريه نازل نشده است؟» مفسرين مى‌گويند مراد از مرد عظيم مرد ثروتمند و مراد از قريتين، دو شهر مكه و طائف است.

پس معنى آيه اين مى‌شود كه اگر قرآن از طرف خداوند نازل شده، چرا بر انسان با ارزشى كه داراى ثروت و مكنت باشد، و معمولا در مكه و طائف هستند، نازل نشده است! پس ادّعاى حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) كه مى‌گويد بر من نازل شده، خود گواهى بر كذب او است، زيرا او مردى است كه معيارهاى ارزش در او نيست.

قرآن در سوره زخرف بيان شيوا و جالبى در اين زمينه دارد آنجا مى‌فرمايد:«وِلَوْلا انْ يَكونَ النّاسُ امةً واحِدةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحمن لِبُيُوتِهِم سُقُفاً مِّنْ فِضَّة وَ مَعارِجَ عَليها يَظْهَروُنَ- وَ لِبُيُوتِهِم ابواباً وَسُرُراً عَليها يَتِكَّئُونَ- وَزُخْرُفاً وَانْ كُلُّ ذلك لَمّا مَتاعُ الحَيوةِ الدّنيا وَ الاخِرَةُ عِنْدَ رَبّكَ لِلمُتَّقين»[2]: «اگر تمكّن كفّار از مواهب مادى سبب نمى‌شد، كه همه مردم امت واحد گمراهى شوند، ما براى كسانى كه كافر مى‌شدند خانه‌هايى قرار مى‌داديم با سقف‌هايى از نقره و نردبان‌هايى كه از آن بالا روند. و براى خانه‌هاى آنها درها[3]و تختهايى (زيبا و نقره‌گون) قرار مى‌داديم كه بر آن‌

[1]. سوره زخرف، آيه 31.

[2]. سوره زخرف، آيه 33 تا 36.

[3]. از اين كه فرموده نردبانهايى قرار مى‌دهيم معلوم مى‌شود قصرها چند طبقه است و از اين كه فرمود (ابواب) درب‌هايى قرار مى‌دهيم معلوم مى‌شود قصرهاى وسيعى است و الا خانه معمولى و متوسط دربهاى متعدد لازم ندارد.