دربار فرعون راه يافت در بعضى تفاسير دارد كه يكسال رفتوآمد مىكرد تا او را راه دهند، در ميان جمعيت، فرعون صدا مىزد اين دو برادر يعنى موسى و هارون (عليهما السلام) چه مىگويند كه ادّعا مىكنند اگر ايمان بياورى سلطنت تو را تضمين مىكنيم و شروع مىكرد به استهزا و مسخره آنها حتى دلقك دربار خود را به شكل مضحكه وارى شبيه حضرت موسى (عليه السلام) مىكرد تا با آن لباس شبانى و عصا و غيره ضمن تحقير آنها موجب خرسندى فرعونيان شود البته براى اينها قابل قبول نبود كه دو مرد با لباس شبانى ادّعاى تضمين حكومت كسى را بكنند كه ادعاى خدائى مىكرد آن هم نه خداى كوچك كه مىگفت:«انا ربكم الاعلى»(من خداى بزرگ شما هستم)[1].
قرآن در سوره زخرف برخورد دو فرهنگ را در زمان فرعون بيان كرده و عقيده فرعون و فرعونيان را كه نشأت گرفته از فرهنگ ارزشى آنها است تبيين مىكند«فَلَولا القِىَ عَلَيْهِ اسْوِرَة[2]مِنْ ذَهَب اوْ جاءَ مَعَهُ المَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ»فرعون در مقابل دعوت حضرت موسى (عليه السلام) به اطرافيان خود گفت: اگر موسى راست مىگويد چرا به او دستبندهاى طلا داده نشده يا چرا ملائكه به دنبال او نيامده (تا او را تائيدش كنند!) مىگويد: فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد دستبند و گردنبند طلا زينت خود كنند از همين رو چون موسى (عليه السلام) چنين زينتآلاتى همراه نداشت بلكه به جاى آنها لباس پشمينه چوپانى بر تن كرده بود اظهار تعجب مىكردند، آرى چنين است حال جمعيتى كه: ملاك ارزش انسانهايش طلا و نقره و زينتآلات است.
بعد از حضرت موسى (عليه السلام) به زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) ميرسيم، مشركين در برابر
پيامبر (صلى الله عليه وآله) به جبههگيرى پرداخته و در برابر دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله) به فضائل
[1]. سوره نازعات، آيه 23.
[2]. سوره زخرف، آيه 53، «اسوره جمع سوار (بر وزن هزار) به معنى دستبند است خواه از طلا باشد يا نقره واصل آن از واژه فارسى دستواره گرفته شده و اساور جمع الجمع- تفسير نمونه جلد 21 صفحه 87.
اخلاقى و ارزشهاى والاى انسانى مقابله كردند، و ندا دادند كه: ما ايمان نمىآوريم، آيا انسان قحط بود روى زمين كه: خداوند قرآنش را به چنين فرد فقيرى نازل كرد؟!
«لَولا نُزِّلَ هذَا القُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ القَرْيَتَيْنِ عَظيم»[1]: «چرا قرآن بر مرد عظيم و بزرگى از دو قريه نازل نشده است؟» مفسرين مىگويند مراد از مرد عظيم مرد ثروتمند و مراد از قريتين، دو شهر مكه و طائف است.
پس معنى آيه اين مىشود كه اگر قرآن از طرف خداوند نازل شده، چرا بر انسان با ارزشى كه داراى ثروت و مكنت باشد، و معمولا در مكه و طائف هستند، نازل نشده است! پس ادّعاى حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) كه مىگويد بر من نازل شده، خود گواهى بر كذب او است، زيرا او مردى است كه معيارهاى ارزش در او نيست.
قرآن در سوره زخرف بيان شيوا و جالبى در اين زمينه دارد آنجا مىفرمايد:«وِلَوْلا انْ يَكونَ النّاسُ امةً واحِدةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحمن لِبُيُوتِهِم سُقُفاً مِّنْ فِضَّة وَ مَعارِجَ عَليها يَظْهَروُنَ- وَ لِبُيُوتِهِم ابواباً وَسُرُراً عَليها يَتِكَّئُونَ- وَزُخْرُفاً وَانْ كُلُّ ذلك لَمّا مَتاعُ الحَيوةِ الدّنيا وَ الاخِرَةُ عِنْدَ رَبّكَ لِلمُتَّقين»[2]: «اگر تمكّن كفّار از مواهب مادى سبب نمىشد، كه همه مردم امت واحد گمراهى شوند، ما براى كسانى كه كافر مىشدند خانههايى قرار مىداديم با سقفهايى از نقره و نردبانهايى كه از آن بالا روند. و براى خانههاى آنها درها[3]و تختهايى (زيبا و نقرهگون) قرار مىداديم كه بر آن
[1]. سوره زخرف، آيه 31.
[2]. سوره زخرف، آيه 33 تا 36.
[3]. از اين كه فرموده نردبانهايى قرار مىدهيم معلوم مىشود قصرها چند طبقه است و از اين كه فرمود (ابواب) دربهايى قرار مىدهيم معلوم مىشود قصرهاى وسيعى است و الا خانه معمولى و متوسط دربهاى متعدد لازم ندارد.
تكيه كنند. و انواع وسائل تجملى،[1]ولى تمام اينها
متاع زندگى دنيا است و آخرت نزد پروردگارت از آنِ پرهيزكاران است نظام ارزشى حاكم بر عرب جاهلى ابوسفيان پرور بود، نظام ارزشى اسلام سلمان و ابوذر پرور، در زمان جاهليت كسى كه داراى ارزش جاهلى بود، مورد اعتنا و احترام بود مثل ابوسفيان ولى بعد از انقلاب اسلام در مجالس مورد اعتنا و تكريم قرار نمىگرفت، بلكه قوّامها، صوّامها (يعنى نمازگزاران و روزهداران) بودند كه مورد اعتنا و احترام قرار مىگرفتند.
آرى اصحاب صُفِّه[2]كه هرچه ثروتمندان به پيامبر گفتند اگر مىخواهى پيرو تو باشيم اينها را رها كن، پيامبر (صلى الله عليه وآله) رهايشان نكرد، بلكه طبق دستور الهى كه در سوره كهف آمده، مأمور به استوارى و صبر با مثل آنها شد، اگرچه آستين پاره و پابرهنه بودند و در گوشه مسجد مىآرميدند«وَاصْبِر نَفْسِكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهم بِالغَدوةِ وَالعَشِىّ يُريدوُنَ وَجْهَهُ وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُم تُريدُ زِينَةَ الحَيوةِ الدُّنيا وَلا تُطِعْ مَنْ اغْفَلْنا قَلْبَهَ عَنْ ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَوَيهُ وَكانَ امْرُهُ فُرُطاً»[3]: «با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند (كنايه از اين كه هميشه و در همه عمر به ياد خدا هستند) و تنها ذات او را مىطلبند، هرگز چشمهاى خود را به خاطر
[1]. وسائل تجملى ترجمه زخرف است، زخرف در اصل به معنى هر گونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است و از آنجا كه يكى از مهمترين وسائل زينت طلا است به آن هم زخرف گفته شده است و اين كه به سخنان بيهوده (مزخرف) مىگوئيد به خاطر زرق و برقى است كه به آنها مىدهند. (تفسير نمونه، جلد 21، صفحه 57).
[2]. اصحاب صفّه تازه مسلمانان فقيرى بودند كه در مدينه به دستور پيامبر به واسطه اين كه پول و منزل و آشنايى نداشتند در مسجد به سر مىبردند و سپس به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى شد كه مسجد جاى سكونت نيست، اينها بايد در خارج مسجد منزل كنند، رسول خدا نقطهاى صلّى اللّه عليه و آله در خارج مسجد درنظر گرفته سايبانى ساختند و آن عده را زير آن سايبان منتقل كردند آنجا را صُفِّه و ساكنين آن را اصحاب صُفّه مىناميدند.
[3]. سوره كهف، آيه 28.
زينتهاى دنيا از آنها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه پيروى هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است».
در ذيل اين آيه مفسرين مىگويند: به دنبال نزول اين آيه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به جستجوى اين گروه برخاست- گويا با شنيدن اين سخن ناراحت شدند و به گوشهاى از مسجد رفتند و به عبادت پروردگار پرداختند- سرانجام آنها را در آخر مسجد درحالى كه به ذكر خدا مشغول بودند يافت، فرمود: «حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد كه با امثال شما باشم، آرى زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است» «معكم المحيا و معكم الممات».[1]
اميرمؤمنان على (عليه السلام) نيز در خطبه قاصعه[2]كه بزرگترين خطبه نهجالبلاغه است، سخن را در زمينه اين دو قطب ارزشى به اوج رسانده، مىفرمايد: «موسى بن عمران (عليه السلام) با برادرش وارد بر فرعون شدند، درحالى كه لباسهاى پشمين بر تن داشتند و در دست هر كدام عصاى (چوپانى) بود، با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان خدا شوند حكومت و ملكش باقى مىماند و عزت و قدرتش دوام خواهد يافت، اما او گفت آيا از اين دو تعجب نمىكنيد كه با من شرط مىكنند كه بقاى ملك و دوام عزتم بستگى به خواستههاى آنها دارد، درحالى كه فقر و بيچارگى از سر و وضعشان مىبارد، اگر راست مىگويند پس چرا دستبندهايى از طلا به آنها داده نشده است».
اين سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا و جمعآورى آن و تحقير پشمينهپوشى گفت اگر خدا مىخواست به هنگام بعثت پيامبرانش درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى سبز و خرم را به روى آنان بگشايد، مىگشود و اگر اراده مىكرد
[1]. تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 415 به نقل از مجمع البيان و قرطبى ذيل آيه مورد بحث.
[2]. خطبه قاصعه (192) به ترتيب صبحى صالح و (243) به ترتيب مرحوم فيض الاسلام.
پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل مىداشت، ولى اگر اين كار را مىكرد، آزمايش مردم از ميان مىرفت و پاداش و جزا بىاثر مىشد.
و در قسمت ديگرى از همين خطبه مىفرمايد: «مگر نمىبينيد خداوند انسانها را از زمان آدم (عليه السلام) تا آخر جهان با سنگهايى كه نه زيانى مىرسانند و نه سودى، نه مىبينند و نه مىشنوند، آزمايش نموده، اين سنگها را خانه مقدس خود (كعبه) قرار داده و آن را موجب پايدارى و قوام مردم ساخته است، آن را در پرسنگلاخترين مكانها، و بىگياهترين نقاط روى زمين در تنگناى درههايى مستقر ساخته، در ميان كوههاى خشن، شنهاى متراكم، چشمههاى كم آب، آبادىهاى جدا و پر فاصله كه هيچ مَركَبى به راحتى در آن زندگى نمىكند و سپس آدم (عليه السلام) و فرزندانش را فرمان داده كه به آن سو توجه كنند و آن را مركز تجمع خود سازند ...».
اگر خدا مىخواست خانه مقدسش و محل انجام مناسك حج را در ميان باغها و نهرها و زمينهاى هموار و پردرخت و آباد كه داراى خانهها و كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته در ميان گندمزارها و باغهاى پرگل و گياه در ميان بستانهاى زيبا و سرسبز و پرآب در وسط باغستانى بهجتزا با جادههاى راحت و آباد قرار دهد، توانايى داشت، ولى در اين حالت آزمايش و امتحان سادهتر بود و پاداش و جزا نيز كمتر (و مردم به ارزشهاى فريبنده ظاهرى مشغول مىشدند و از ارزشهاى واقعى الهى غافل مىگشتند.
بعد از زمان پيامبر عظيمالشأن اسلام (صلى الله عليه وآله) به زمان و عصر حاضر مىرسيم، وقتى صفحات تاريخ را ورق مىزنيم و به دوره قبل از انقلاب كه در واقع كانون مفاسد اخلاقى در ايران بود و جز نامى از فضائل در لابلاى متون كتابها يافت نمىشد، مىرسيم. ناگهان جوانهاى از درخت محمدى (صلى الله عليه وآله) را مىيابيم كه براى رسالتى بزرگ در جامعه ما رشد نموده و در صدد برگرداندن بشريت به دامان فضائل
اخلاقى برآمد با طوفانى زنگار قلبهاى زنگ زده را زدود و قاعدين و تشنگان تاريخ را به قيام عليه اهل رذائل بسيج نمود.
عصر ما صحنه برخورد و پيكار دو سپاه فضيلت و رذيلت بود، دو نيروى متخاصم ارزشها و فرهنگها؛ فرهنگ توحيدى كه هماهنگ با فطرت بود، فرهنگ ضد توحيدى كه هماهنگ با تمام هواها و اميال شهوى به معناى اعم بود، شهوت مال و جاه و قدرت و غيره ...
براى روشن شدن كاربرد اسلحه فرهنگ ارزشها شاهدى از عصر خودمان يادآور شويم: فرهنگ ارزشى اسلام چنان تحركى در مبارزين لبنانى ايجاد مىكند كه با يك عمليات خطرناك و قهرمانانه مقرّ ابرقدرتهاى مجهّز به اسلحه مدرن و پيشرفته و مجهّز به اسلحه فرهنگ ضد الهى و انسانى را منفجر مىكنند كه موجب فرار آنها از لبنان مىشود، در فرهنگ مادى مسئله مهم تنفس است، آنقدر به اين نفس كشيدن خود اهميت مىدهند كه همه چيز را فداى آن مىكنند، حتى عقيده و هدف خود را- اگر عقيده و آرمانى داشته باشند-، ولى در مكتب توحيد حفظ ارزشهاى توحيدى چنان جايگاهى دارد كه در راه آن شاگردان اين مكتب جان مىبازند همچنان كه در جبهههاى جنگ خود در مرزهاى زمينى، در غرب و جنوب غربى و در مرزهاى دريايى در آبهاى گلگون خليج فارس و در مرزهاى هوايى بر فراز آسمان كشورمان و خليج فارس نمونهها را ديديم، و اگر قبل از طلوع خورشيد انقلاب براى ما تصورش مشكل بود امروز اين مسئله از مرحله تصديق هم پا فراتر نهاده و به مرحله باور رسيده است.
امام امّت چه خوش فرمودند كه اگر مخالفين اسلام بخواهند جلو دين ما بايستند، ما جلوى تمام دنياى آنها مىايستيم، زيرا دين ما سمبل اهداف ما و دنياى آنها هم تبلور آرمانهاى آنها است و همّ و غمّ ما دينمان و همّ و غمّ آنها دنياى آنها است.
به هرحال وظيفه همه نيروهاى ما در تمام برهههاى تاريخ بايد حفظ نظام ارزشى اسلام در تمام بخشهاى آن اعم از اقتصادى، فرهنگى، نظامى و سياسى باشد، اين وظيفه رسالتى است بر عهده حوزهها و دانشگاهها و اولين پاسدار اين آرمانهاى اصيل، روحانى و دانشجو است كه تشكيل دهنده دو قشر فعال و متفكر جامعه هستند، آنها بايد در اين مسئله دقيق باشند و نگذارند وزن شخصيت را با وزن ثروتها بسنجند.
تا به اينجا توضيحاتى بود براى بهتر روشن شدن سخن مولى (عليه السلام):«فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل»[1]: «متقين در دنيا داراى ارزشها و فضائل هستند» كه آنها را از ديگران تميز مىدهد، تمام صفاتى كه مولى (عليه السلام) بعد از اين مقدمه متذكر مىشوند شمهاى از اين فضيلتهاى منحصر به فرد آنها است و كوتاه سخن اين كه تمام صفات مذكور در اين خطبه مبنى بر نظام و فرهنگ فضائل است و بالطبع صاحبان اين فضائل در اين نظام از جايگاه ويژهاى برخورداراند.
مرحوم الهى اين بلبل گلشن سخن و اندرز در ذيل«فالمتقون فيها هم اهل الفضائل»چنين مىسرايد:
روان پارسايان زان ميانه
شدى تير محبت را نشانه
گروهى دل زنقش ماسوى پاك
بهباغعشق چونگلسينهصدچاك
خداى آن نيكوان را سرورى داد
به انواع فضائل برترى داد
[1]. هُمْ در «فيها هم اهل الفضائل» از نظر ادبى ضمير فصل است كه از خصوصيات آن افاده حصر مىباشد، يعنى متقين فقط اهل فضيلت هستند نه غير آنها.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة