به هرحال وظيفه همه نيروهاى ما در تمام برهههاى تاريخ بايد حفظ نظام ارزشى اسلام در تمام بخشهاى آن اعم از اقتصادى، فرهنگى، نظامى و سياسى باشد، اين وظيفه رسالتى است بر عهده حوزهها و دانشگاهها و اولين پاسدار اين آرمانهاى اصيل، روحانى و دانشجو است كه تشكيل دهنده دو قشر فعال و متفكر جامعه هستند، آنها بايد در اين مسئله دقيق باشند و نگذارند وزن شخصيت را با وزن ثروتها بسنجند.
تا به اينجا توضيحاتى بود براى بهتر روشن شدن سخن مولى (عليه السلام):«فالمتّقون فيها هم اهل الفضائل»[1]: «متقين در دنيا داراى ارزشها و فضائل هستند» كه آنها را از ديگران تميز مىدهد، تمام صفاتى كه مولى (عليه السلام) بعد از اين مقدمه متذكر مىشوند شمهاى از اين فضيلتهاى منحصر به فرد آنها است و كوتاه سخن اين كه تمام صفات مذكور در اين خطبه مبنى بر نظام و فرهنگ فضائل است و بالطبع صاحبان اين فضائل در اين نظام از جايگاه ويژهاى برخورداراند.
مرحوم الهى اين بلبل گلشن سخن و اندرز در ذيل«فالمتقون فيها هم اهل الفضائل»چنين مىسرايد:
روان پارسايان زان ميانه
شدى تير محبت را نشانه
گروهى دل زنقش ماسوى پاك
بهباغعشق چونگلسينهصدچاك
خداى آن نيكوان را سرورى داد
به انواع فضائل برترى داد
[1]. هُمْ در «فيها هم اهل الفضائل» از نظر ادبى ضمير فصل است كه از خصوصيات آن افاده حصر مىباشد، يعنى متقين فقط اهل فضيلت هستند نه غير آنها.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
1- گفتار صحيح
1. مَنْطِقُهُم الصَّواب
ترجمه:گفتار و سخن پرهيزكاران از روى راستى است (و بر وفق رضا و خشنودى خدا و رسول (صلى الله عليه وآله) سخن گويند).
شرح:ابتدا مفردات اين جمله را تفسير كنيم: منطق مصدر ميمى به معنى نطق است و صواب هرچيز ضد خطا را گويند، پس معنى جمله اين مىشود كه سخن گفتن[1]پرهيزكاران خطاكار نيستند، بلكه گفتارشان به حق است، يعنى در مواضع
[1]. احتمال دارد كه منطق كنايه از سيره و روش باشد و به گفته بعضى از مفسران وقتى مىگوئيم پيامبر نطق از روى هوا و اميال نفسانى نمىكند و نطقش نشأت گرفته از وحى است، نه فقط سخن گفتن او بلكه سيره و روش پيامبر (ص) چه در گفتار و چه در رفتار چنين است و اين كه در آيه به نطق اشاره شده براى اين است كه نطق از خصائص بارز انسانى است پس با توجه به اين احتمال معنى اين مىشود كه سيره و روش قولى و عملى پرهيزكاران صواب است كه از مرز متوسط و متعادل حق منحرف نشده و به جرگه افراط و تفريط وارد نمىشوند.
تكلّم سكوت نمىكنند تا مُفَرِّط شوند و در مواضع سكوت سخن نمىرانند تا مُفْرِط گردند.[1]
نطق و بيان يكى از بزرگترين افتخارات بشر و نشانههاى خداوندى است كه در سوره الرحمن بعد از مسئله خلقت انسان و تعليم بيان، مطرح شده است.(الرَّحمنَ عَلَّم القُرآنَ خَلَقَ الانسانَ عَلَّمُهُ البَيانَ)[2]معمولًا مىگوئيم حرف زدن آسان، عمل كردن مشكل است، ولى اگر دقت كنيم حرف زدن هم به اين آسانى كه فكر مىكنيم نيست، ولى چون براى ما به صورت عادتى درآمده، بسيار سهل جلوه مىكند، در موقع تكلّم از بين مثلًا دويست هزار لغت در ذهن بايد چند لغت انتخاب شود، يعنى دويست هزار فيش در بايگانى مغز بايد برهم زده شود تا قالب معانى مورد نياز گزيده شود، حتى براى گفتن جمله سادهاى مثل (لطفاً كمى آب بياوريد).
زبان در موقع تكلّم مثل فرفره مىچرخد و مانور مىدهد، آن هم در فضاى بسيار محدود و كوچكى. گاهى 100 نوع چرخش براى 100 نوع آهنگ ايجاد مىشود، بايد حروف را به هم مقرون كند و سپس كلمات را، تا جملهها تنظيم و تشكيل گردد، از اين مهمتر همان فكرى است كه در پشت سر اين نطق نظارت مىكند، حيواناتى مثل طوطى هستند كه تكلّم كردن را آموختهاند و حتى شايد بهتر از بعضى انسانها صحبت كنند، مثلًا مىگويد«لاحول ولا قوة الّا بالله العلى العظيم، لا اله الّا اللهو غيره» اما نيرويى به عنوان فكر بر تكلّم آنها نظارت نمىكند، بلكه صرف
[1]. مرحوم خويى شارح نهجالبلاغه احتمال ديگرى را براى صواب ذكر كرده كه مراد خصوص توحيد و تمجيد خداوند و صلوات بر پيامبرش باشد كما اين كه آيه (لا يَتَكَلَّموُن الّا مَن اذِنَ لَهُ الرحمنُ وقال صواباً) سوره نبأ آيه 38). اين طور تفسير شده، ولى اين يك احتمال است و نظرى كه در متن ذكر كرديم روشنتر است، زيرا اطلاق صواب شامل هر ضد خطايى مىشود و توحيد خداوند و صلوات بر پيامبر از مصاديق صواب است.
[2]. سوره الرحمن، آيه 1 تا 4.
تقليد صداها را تكرار مىكنند، اين كه مىگويند انسان حيوان ناطق است و ناطق را به معنى مُدرِك كليات مىگيرند صحيح نيست، ما مىگوئيم نطق به همان معناى خودش است، يعنى سخن گفتن و تكلّم كردن، ولى متكلّمى كه پشت سر تكلّمش ادراك كليات نباشد، حيوان ناطق (انسان) نيست[1]بنابراين بيان و تكلّم انسان از
[1]. نكتهاى كه براى اهل منطق قابل تذكر است وجه تسميه علم منطق است، منطق را منطق ناميدهاند زيرا در لغت به معنى تكلم به حرفى است كه داراى معنا باشد، با توجه و قصد و تكلم بايد متكى به قانون صحيحى باشد كه به آن منطق گويند. از باب ناميدن سبب به اسم مسبب يعنى اين قانون تكلم و نطق صحيح بوده و اسم مسبب كه منطق به معنى تكلم كردن را روى سبب كه اين قانون (يعنى، علم منطق) است گذاردهاند.
اين وجه ظاهر كثيرى از منطقيّون است، از جمله قطب شيرازى در شرح رسالة، و عداهاى مثل مولى عبدالله در شرح تهذيب، بعضى ديگر از معاصرين در وجه تسميه منطق گفتهاند نطق به معنى درك كليات است و اين قانون طريق درك آن كليات را روشن مىسازد، ولى حق وجه اول است، زيرا در لغت نطق را به معنى درك كليات نيافتيم، چنانچه شيخ ابوعلى سينا در مقدمه دانشنامه اعتراف به اين مسئله دارد و مىگويد: مراد قدما از نطق معنى لغوى است و اطلاق نطق بر درك كليات اصطلاح متأخرين است.
(قيصرى هم در شرح فصوص تصريح به اين مطلب دارد، تائيد اين وجه هم اين است كه در زبان فرانسوى منطق را لوژيك ناميدهاند كه از كلمه يونانى لوكوس به معنى كلمه مأخوذ است.
بنابراين اگر اشكال شود، تعريف انسان به حيوان ناطق صحيح نيست، زيرا نطق مختص به انسان نيست چون ديگر حيوانات هم نطق دارند گرچه ما نمىفهميم و در قرآن سوره نمل آيه 16 آمده (عُلُّمنا منطِقَ الطير) حضرت سليمان عليهالسلام به مردم گفت: (به ما زبان مرغان تعليم داده شده است) در جواب مىگوئيم نطق به معنى تكلم به حروف با معنا و مفهوم است همراه با قصد و اين بيانى است كه خداوند مخصوص انسانها قرار داده (عَلَّمَه البيان) پس اطلاقش بر غير انسان مسامحه است، زيرا نطق، هر صوتى كه از دهان خارج شود نيست (البته انكار نمىكنيم كه حقيقت انسان متفكر و مُدرك كليات باشد بلكه شايد تعريف صحيح همين باشد چنان كه سقراط و ارسطو از انسان تعبير به نوس به معنى نفس متفكر مىكنند ولكن بحث در معناى نطق است كه گفتيم به اين معنا صحيح نيست)- براى مطالعه بيشتر به كتاب المنطق المقارن مراجعه نماييد.
بزرگترين مواهب الهى است كه قلم هم متّكى به آن است. با بيان نوشتن را به ما آموختهاند پس پايه تمدنها بر بيان و زبان نهاده شده، اگر بيان نبود اين همه تمدن و آسايش نبود، اگر بيان نبود اين همه اختراعات و اكتشافات نبود، اگر بيان و زبان نبود اين همه انتقال و تبادل افكار و انديشهها نبود، اگر بيان نبود تعليم و تعلّمى نبود، پس تمام اين امور به دست باكفايت بيان و زبان ابداع شده است.
امّا نكتهاى كه قابل توجه و تذكر است و نبايد هرگز از ذهنها دور شود، اين مطلب است كه در كنار هر نعمت بزرگى خطر بزرگى آرميده، چنان كه در كنار كوههاى بلند و سر به فلك كشيده درهّهاى عميق ژرفى آرميده است به هر نسبت كوه بلندتر، درهاش عميقتر است، به هر اندازه انرژى اتمى يك ماده مثل ذغال بيشتر، قدرت تخريب آن بيشتر است، استاد مىفرمودند حدود 30 سال پيش محاسبهاى ديدم كه شخصى گفته بود، اگر نيروى نهفته در ذغال را كه 1 ساعت طول مىكشد تا چايى را جوش آورد به صورت انرژى اتمى استخراج كنند، چندين سال برق شهر متوسطى را مىدهد، آرى در كنارش هم خطر بمب اتمى است كه شهر 150 هزار نفرى را با تمام ساكنينش زير و رو و نابود مىكند، خلبانى كه بر شهرهاى ژاپن بمب اتمى ريخته بود در خاطراتش گفته بود به محض ريختن بمبها، آتش به ارتفاع 100 متر زبانه كشيد.
بشر ديروز اگر عصبانى و جانى مىشد، با خنجر يا شميشرش در نهايت 50 نفر را مىكشت، ولى امروز در چند دقيقه با بمبهاى اتمى و شيميايى شهر گلستانى را به قبرستانى و منطقه آبادى را به بيابانى مبدّل مىكند، چنان كه در هيروشيما و ناكازاكى و در حلبچه چنين كردند و در زمان ما بمب اتمى ساخته شده كه بمبهاى ناكازاكى و هيروشيما جز بازيچهاى در برابر آنها محسوب نمىشود.
كوتاه سخن اين كه در كنار نعمت بزرگ زبان و بيان، دره عظيم و مُهلك معصيت الهى آرميده است. اگر اين زبان سركش مهار نشود، خود صاحب خود را
به اين دره پرتاب مىكند، انسانهاى وارسته را بايد با زبانشان شناخت، هركس زبانش داراى قيد و بندى است. او مؤمن است و الّا اگر هرچه مىخواهد مىگويد و توجهى به پيامدهاى گفتار خود ندارد، انسان خوب و شايستهاى نيست، اگرچه نماز شب بخواند.
حديثى از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) است كه اگر انسانى زبانش قيد و بند ندارد به سر و صداهايش توجه نكنيد، بايد گفت واقعاً چنين است اگر چنين انسانى به مكه هم برود به قول امام صادق (عليه السلام) كه فرمودند:«ما اكثَرَ الضَجيج واقَلّ الحجيج»«چقدر ضجّه زننده و ناله كننده زياد و حاجى كم است»، اين شخص كه قيد و بندى براى زبانش ندارد، حاجى واقعى نيست، بلكه اذكار او غير از ضجّه چيزى نيست.
پس روشن شد كه در كنار بركات زياد بيان و لسان آفات زيادى هم نهفته است،[1]و شايد به جرأت بتوان ادّعا كرد، كه اين عضو به موازات بيشترين خيراتش، بيشترين آفات را نسبت به اعضاء ديگر دارد.[2]و براى همين جهت علماء اخلاق بابى را در كتابهاى اخلاقى خود تحت عنوان آفات اللسان باز كردهاند، مثل مرحوم فيض كاشانى در محجّة البيضاء، مرحوم نراقى در جامع السعادات، مرحوم فيض شايد 5 صفحه از كتاب خود را اختصاص به آسيبهاى زبان و گناهان ناشى از آن داده است.
تائيد مطالب فوق دو روايت به عنوان شاهد ذكر مىكنيم تا اهميت زبان و عذابى كه به آن داده مىشود، روشن شود:
1. عن الباقر (عليه السلام):
«انّ هذا اللسانَ مِفتاحُ كلِّ خير وشرّ فَيَنْبَغى لِلْمؤمِن انْ
[1]. قال على عليهالسّلام: لِلكلام آفاتٌ (براى كلام آفاتى است) غررالحكم- ميزان الحكمة، جلد 8، صفحه 500.
[2]. قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «انَّ اكثَرَ خطايا ابن آدم عليهالسلام فى لِسانِهِ»: «به درستى كه اكثر خطاهاى فرزند آدم عليهالسلام (انسانها) در زبانش نهفته است». مُحَجَّة البيضاء جلد 5 صفحه 194- ميزان الحكمه جلد 8 صفحه 5.
يَخْتِمَ عَلى لِسانِه كما يَخْتم عَلى ذَهَبه وفِضَّته»[1]
: «اين زبان كليد هر خير و شرى است، پس سزاوار است كه مؤمن مُهر بر زبانش زند، همچنان كه بر طلا و نقرهاش مهر مىزند». يعنى زبان يك عضو كليدى است و توجه ما هم به آن بايد به لحاظ كليدى بودن آن باشد، درب هر خير و شرى را با اين كليد مىتوان باز كرد، ولى بايد توجه داشت كه اين كليد فقط براى باز كردن درب خيرات باشد، براى اصلاح ذات البين، نصيحت خلق، امر به معروف و نهى از منكر مورد استفاده قرار گيرد، نه براى افساد ذات البين، فضيحت خلق، امر به منكر و نهى از معروف، همچنان كه طلا و نقره را در كيسه كرده و درب آن را بسته ومهر مىكنيم تا مبادا چيزى از آنها بدون اراده ما خارج شود، بايد زبان خود را هم در كيسه دهان مخفى كرده، مهر كنيم تا مبادا اين گوهر گرانبها از دست او با حرفى خارج شود و در اختيار اجانب قرار گيرد و در يك جمله بايد گفت: كليد هر سعادت و شقاوتى اين زبان است.
2. قال رسول الله (صلى الله عليه وآله):
«يُعَذِّبُ الله اللسانَ بعذاب لا يُعَذِبُ بِهِ شيئاً مِنَ الجوارح فيقول يا ربّ عذَّبْتَنى بعذاب لم تُعَذِّب به شيئاً من الجَوارح، فَيُقالُ لَهُ: خَرَجَتْ مِنك كَلِمةٌ فَبَلَغَتْ مَشارِقَ الارضِ وَمَغارِبها فَسَفِك بها الدّم الحرام، وانْتَهَبَ به المالُ الحرام، وانْتَهَك بها الفَرْجُ الحَرام»[2]؛
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمودند: «عذاب مىكند خداوند زبان را عذاب شديدى كه اعضا و جوارح ديگر را به آن شدت عذاب نمىكند و زبان به سخن آمده و مىگويد: پروردگار من، عذاب كردى مرا به عذابى كه ديگر اعضا را به آن شدت عذاب نكردى، خطاب مىشود به او از تو خارج شد كلمهاى و رسيد به شرق و غرب زمين (كنايه از اين كه در جهان منتشر شد) و به سبب آن خون محترمى به زمين ريخته شد و مال محترمى به غارت برده شد
[1]. تحفالعقول سخنان امام باقر عليهالسّلام، صفحه 218.
[2]. اصول كافى، جلد 2، صفحه 115/ ميزان الحكمة، جلد 8، صفحه 501.