بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 132

كرده است، اگر علم و قدرت خود را شناخت، علم و قدرت خداوند را مى‌يابد.«مَنْ عَرفَ نفسَه بالعلمِ و القُدرة عَرفَ ربِّه بالعِلم و القدرة».

وقتى ديد نفس او در صفحه ذهن مى‌تواند صورتهاى ذهنى را در يك لحظه خلق كند، و در لحظه ديگر از صفحه ذهن پاك كند، مى‌يابد معنى (كن فيكون) را و اين كه اگر خداوند اراده كند، در يك لحظه خلق و در لحظه ديگر محو مى‌كند، البته ايجاد صور و تشبيه آن به ايجاد مخلوقات تمثيل به اينها براى فهم مطلب است وگرنه فاصله بسيار است اينها تماماً در صفات الهى است و كسى را به كنه آن ذات پاك راه نيست، چنان كه حقيقت و ذات نفس و روح بر ما پوشيده است،وَيَسْأَلُونَكَ عَن الرُّوحِ قُل الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى‌.[1][2]

چگونه مدعى هستيم روح و نفس را شناخته‌ايم، در حالى كه محقق كاشانى در روض الجنان، چهارده قول در حقيقت نفس آورده است كه حقيقت نفس آورده است؟[3]از حالت جسمانى گرفته تا فوق روحانى.

كميل يكى از اصحاب خاص اميرالمؤمنين على (عليه السلام) است (از يارانى بوده كه چه بسا به او حرفهائى گفته مى‌شد كه به ديگران گفته نمى‌شد) وى مى‌گويد به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) عرض كردم:

«اريدُ انْ تَعُرّفنى نفسى قال يا كميل و أىُّ الانْفسُ تُريدُ انْ اعرفَك قُلتُ يا مولاى‌

هل هى الّا نفس واحدة قال يا كُميل انّما هى اربَعةٌ النّاميةُ النّباتِيَهُ و الحِسيَّة الحيوانية و الناطِقة القُدسِيّة و الكُليّةُ الالهَيةُ وَ لِكُلِ واحِدة مِنْ هذهِ خَمسُ قُوى و خاصيتان ...»:

«مى‌خواهم نفس مرا به من معرفى كرده و بشناسانى،

[1]. سوره اسراء، آيه 85.

[2]. در مورد عبارت «من عرف نفسه فقد عرب ربّه» مرحوم علامه طباطبائى كلامى دارند كه مى‌توانيد در جلد 6 الميزان، صفحه 176- 169 مطالعه فرمائيد، صاحب ميزان الحكمه نيز كلام ايشان را در جلد 6، صفحه 153- 143 آورده است و همچنين در اين باره استاد محمدتقى جعفرى در شرح نهج‌البلاغه خود جلد 18، صفحه 148 به بعد بحثى دارند.

[3]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 602 بحث نفس ..


صفحه 133

فرمودند: اى كميل كدام يك از نفسها را مى‌خواهى به تو بشناسانم، گفتم اى مولاى من آيا مگر غير از يك نفس، نفس ديگرى هم هست؟ فرمودند: اى كميل چهار نفس داريم: ناميه نباتيه- حسّيه حيوانية- ناطقة قدسيه- كليه الهيه و هر كدام از اينها پنج قوا و نيرو و دو خصلت دارند ...».[1]

بى جهت نيست با اينكه موضوع بسيارى از علوم، انسان است مثل روانشناسى و روانكاوى و با اينكه تشريح فيزيولوژى روى آن صورت گرفته، ولى در عين حال انسان موجودى ناشناخته است، بى جهت نيست كه خداوند در خلقت انسان به خود باليد و مى‌فرمايد:«فتباركَ اللّهُ احسنُ الخالِقِين»[2].

چرا پرهيزگاران خود را شناخته و ما هنوز نشناخته‌ايم، گاهى با فردى يك ساعت حرف مى‌زنيم بعد به رفقا مى‌گوئيم او را شناختم، چند روزى با كسى همسفر مى‌شويم و مى‌گوئيم او را شناختم، در حالى كه نزديك به خود را نشناخته‌ايم، چرا؟

اين خودشناسى دو مانع دارد: يكى از برون كه مداحان و دوستان نادان هستند، كه ما را با تعريفهاى كاذب خود به آسمان مى‌برند، آقا چشم روزگار مثل شما نديده، مادر روزگار چون تو نزائيده، فردى به يكى از اينها كه او را تمجيد مى‌كرد و مى‌گفت مى‌دانم دروغ مى‌گوئى، ولى خوشم مى‌آيد، آرى اين خوش آمدنها انسان را بيچاره مى‌كند.

بى‌جهت نيست كه در روايت آمده‌

«احثُوا التّرابَ فى وجوه المدّاحين»

«خاك بر صورت مدح كنندگان بپاشيد» اجازه ندهيد افراد متملق و چاپلوس به دور شما راه يابند، وقتى بوى قدرت از كسى استشمام كنند، به دور او جمع مى‌شوند، تا از هر طرف خون او را بمكند.

دوم حجابهاى درونى است مثل خودبينى، خودخواهى، تعصب، كبر و جامع همه اينها حبّ ذات.

[1]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 603، در ماده «نفس» بعضى هم گفته‌اند اين تقسيم در اخبار معتبره نيست.

[2]. سوره مؤمنون، آيه 14 ..


صفحه 134

پرهيزگاران از اين دو مانع پيراسته‌اند، و از اين رو وقتى مدحى مى‌شنوند، به نقّادى خود پرداخته، و گويند ما خود را بهتر مى‌شناسيم. آنها نفس خود را شناخته‌اند، و مى‌دانند در همه احوال بايد با آن مبارزه كرد و گويا اين حديث ارزنده پيامبر (صلى الله عليه وآله) در گوش آنها طنين‌افكن است كه:

مردى به نام «مجاشع» بر پيامبر (صلى الله عليه وآله) شد و پرسيد«يا رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) كيف الطّريق الى مَعْرفة الحقّ؟ فقال (صلى الله عليه وآله): معرفَةُ النّفس، فقال يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فَكَيف الطّريق الى موافقة الحقّ؟ قال: مخالفة النّفس فقال يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فكيف الطريقُ الى رضا الحق؟ قال: سخط النّفس فقال: يا رسول الل (صلى الله عليه وآله) ه فكيف الطّريق الى وصل الحق؟ قال: هجر النفس فقال يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فكيف الطريقُ الى طاعة الحق؟ قال: عصيان النّفس فقال: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فكيف الطّريق الى ذكر الحق؟ قال: نسيانُ النّفس، فقال: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فَكَيفَ الطّريقُ الى قُرب الحق؟ قال: التّباعد مِن النفس فَقال: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فَكَيفَ الطّريقُ الى انْسِ الحق؟ قال: الوَحْشَةُ مِن النّفس فقال يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) فَكيفَ الطَريق الى ذلك؟ قال: الاستِغاثَةَ بالحَقّ على النّفس»:«اى رسول خدا طريق شناخت حق چيست؟ فرمود: شناخت نفس است، گفت يا رسول الله (صلى الله عليه وآله)، طريق موافقت حق چگونه است؟ فرمود: مخالفت نفس، گفت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله) راه كسب رضاى حق چيست؟ فرمود: سخط و غضب بر نفس، گفت: اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) راه رسيدن به حق چيست؟ فرمود: دورى از نفس، گفت: اى رسول الله (صلى الله عليه وآله) راه اطاعت حق چيست؟ فرمود

عصيان و نافرمانى از نفس، گفت: اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) راه ذكر و ياد حق چيست؟ فرمود: فراموش كردن نفس، گفت اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) راه قرب و نزديك شدن به حق و خداوند چيست؟ فرمود دورى از نفس، گفت: اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) راه مقام انس و مأنوس شدن با حق چيست؟ فرمود: ترس و وحشت از نفس، گفت: اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) راه كسب اين موارد چگونه است؟ فرمود: استعانت و كمك خواستن از حق نفس».[1]

[1]. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 72؛ ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 143 ..


صفحه 135

متقين از مدح مداحان متنفرند، زيرا آن را مايه عجب مى‌دانند، و نداى قرآن در گوش آنها طنين‌افكن است كه (فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن اتَّقَى‌[1]«و خودستائى نكنيد او كه آفريننده است به حال هر كه متقى است (از شما) داناتر است».

در ذيل اين آيه در مجمع البيان مى‌گويد: يعنى نفسهاى خود را بزرگ نشماريد و مدح نكنيد به آنچه در آن نيست، كه خدا آگاهتر به نفسهاى شما است و بعضى گفته‌اند معناى آيه اين است كه به اعمال خيرِ در نفوس خود نفسهايتان را تزكيه نكنيد (فرق معنى اول و دوم اين است كه در اولى مدح بر آنچه در آن نيست مى‌كنند و در دومى مدح بر آنچه در آن است).[2]

در تفسير صافى نيز از امام صادق (عليه السلام) درباره اين آيه سؤال شد، حضرت فرمودند:

«لا يَفْتَخِر احَدُكُم بكثرة صلاتِه و صِيامِه و زكاتِه و نُسُكِه لانّ اللّهَ عزّوجلّ اعْلَمُ بمن اتّقى منكم»:

«كسى از شما به زيادى نماز و روزه و زكات (صدقه) و ساير عباداتش افتخار نكند، زيرا خداوند عزوجل آگاهتر است به كسى كه از شما تقوا پيشه كرد».[3]

پس از اينكه پرهيزگاران از ستايش و مدح خائف شده و گفتند ما از ديگران نسبت به خود آگاه‌تريم‌[4]و مى‌دانيم كه چقدر در عبادت خداوند مقصريم و خداوند به اعمال ما از خود ما آگاهتر است آن وقت دست به دعا برمى‌دارند و از خداوند سه چيز مى‌خواهند:

1- خدايا به آنچه مدّاحان درباره ما مى‌گويند ما را مؤاخذه مكن، زيرا مدح آنها موجب عجب و عجب موجب سخط تو است، خدايا اگر اين صفات كه اينها

[1]. سوره نجم، آيه 32.

[2]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134، ذيل همين فراز.

[3]. شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 10، صفحه 134، ذيل همين فراز.

[4]. درباره معرفت اعم از معرفت نفس و خداوند سبحان مى‌توانيد به جلد 6 ميزان الحكمه، صفحه 10 مراجعه كنيد ..


صفحه 136

مى‌گويند در ما نيست به خاطر آن ما را مؤاخذه و عتاب نفرما.

2- خدايا ما را بهتر و بالاتر از آنچه ديگران گمان مى‌كنند قرار بده، اگر اين صفات واقعاً با ما است ما از تو مى‌خواهيم كه درجاتمان را والاتر گردانى.

3- خدايا آنچه از لغزشها و گناهان كه تو عالم بر آن هستى و بر غير تو و اين مدّاحان پوشيده است ما را ببخش و مورد عفو قرارم ده.

مرحوم الهى در ذيل اين فراز(اذا زكى احدهم خاف مما يقال له فيقول انا اعلم بنفسى من غيرى و ربّى اعلم بى من نفسى اللهم لا تؤاخذنى بما يقولون و اجعلنى افضل ممّا يظنون و اغفرلى مالا يعلمون)چنين گويد:

چو آنان را بنيكوئى ستايند

بينديشند و بر نيكى فزايند

همى گويند در پاسخ كه ما را

سريرت هست بر خويش آشكارا

به خود مائيم داناتر ز اغيار

ز ما به داند آن داناى اسرار

پس آن گه با نياز عشق دمساز

همى گويند كاى داناى هر راز

تو با گفتارشان بر ما مپيچى‌

كه هيچى را ستايش كرده هيچى‌

همى گويد به دل كه‌اى پاك يزدان‌

مرا برتر زهر پندار گردان‌

نكوتر ساز ما را ازين گمان‌ها

الا اى از تو نيكو جسم و جانها

ببخشا آنچه مستور است از ايشان‌

زكار زشت و افكار پريشان‌

مرا نيز اى نكويان را دل آرام‌

نگيرد جز به الطاف دل آرام‌

چو آن فرزانگان هشيارى ام بخش‌

وز اين خواب گران بيدارى ام بخش‌

هر آن زشتى كه دارم مستتر ساز

درون از برونم خوب‌تر ساز

به نور عشق جانم را بيفروز

شبم اى ماه گردان غيرت روز


صفحه 137

43- نشانه‌هاى ديگر پرهيزگاران: قوّت در دين‌

فَمِنْ عَلاماتِ احَدِهم انّك تِرى لَهُ قُوّةً فى دين‌

ترجمه:از علامات و نشانه‌هاى هر يك از آنها اين است كه مى‌بينى در دين نيرومندند.

شرح:يكى از ويژگيهاى متقين ثبات و استوارى آنها بر دين است، دينى كه مجموعه‌اى از اعتقادات و اعمال است، اطلاق‌«قوّةً فى دين»نشان مى‌دهد كه هم نيروى قلبى و هم نيروى بدنى خود را در مسير دين به كار گرفته‌اند، هم از نظر اعتقادى و قلبى بر دستورات دين ثابت قدمند، و هم از نظر عمل به فرامين آن، و از اين رو تشكيك مشكّكان و خدعه حيله‌گران در آنها كارگر نيفتد و همچون زمين سخت در برابر سخن آنها غيرقابل نفوذند، آنها از سخن بى‌خردانى كه مى‌خواهند آنها را از دين و مكتبشان منحرف كنند متأثر نشده و تحت تأثير قرار نمى‌گيرند. و معمولا اين حالت براى علماء حاصل مى‌شود و چنانكه گذشت از اوصاف پرهيزگاران عالم بودن آنها است كه علم به مسئله‌اى اگر پيدا كردند، سعى دارند با قوت و نيرو بر علم خود استقامت كنند، و آن را به مرحله عمل رسانند.

آنقدر ثابت و استوار در دين مى‌شوند كه براى متاع قليل دنيوى و جاه و پست‌


صفحه 138

و مقام دست از افكار صحيح خود برنمى‌دارند، و چه بسا جان خود را در آن راه دهند چنانكه امام حسين (عليه السلام) و ياران باوفايش چنين كردند.

ولى در مقابل معروف است در زمان هارون مردى را مى‌بينيم كه: هارون او را احضار كرد و گفت: براى من چه چيزى حاضرى بدهى؟! يعنى تا چه حد آمادگى دارى براى من كار كنى؟ گفت: مالم را گفت: نه كم است، پس از مدتى او را خواست، گفت: چه مقدار حاضرى براى من مايه گذارى؟ گفت جانم را گفت: نه كم است، چند مرتبه چنين كرد تا در نهايت گفت: حاضرم ايمانم را براى تو دهم، گفت آفرين حالا خوب شد، و دستور داد براى او شمشيرى آوردند، و در يك شب 70 نفر از اولاد پيامبر (صلى الله عليه وآله) را سر زد و در چاهى ريخت!!

اگر صفحات قرآن را ورق بزنيم در مورد توصيه قرآن به قوّتِ در دين در سه جا خطاب به بنى‌اسرائيل چنين آمده است:خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّة: «با قوت آنچه به شما داديم بگيريد».[1]

در يك جا نيز امر به حضرت موسى (عليه السلام) شده:فَخُذْهَا بِقُوَّة وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا: «اى موسى با قوّت دستورات ما را بگير، و قوم خود را نيز امر كن، تا به نيكوترين (يا به بهترين قدرت) آنها را بگيرند و عمل كنند».[2]

در يك جا نيز امر به حضرت يحيى (عليه السلام) شده:يَا يَحْيَى خُذ الْكِتَابَ بِقُوَّة: «اى يحيى نوشته (دستورات) را با قوت بگير».[3]

در مورد اين كه چرا بنى‌اسرائيل مورد اين خطاب واقع شدند، به نظر مى‌رسد، براى اين بوده كه بنى‌اسرائيل مدتى در اسارت فرعون بوده، و زن و مردشان به بيگارى كشيده شده بودند، و قوتشان را از دست داده و ترسو شده‌

[1]. سوره بقره، آيات 69- 63 و سوره اعراف، آيه 171.

[2]. سوره اعراف، آيه 145.

[3]. سوره مريم، آيه 12 ..


صفحه 139

بودند،

لذا مرتب توصيه مى‌شد كه در راه دين حق استوار و ثابت‌قدم بوده، و با محكمى احكام را تلقّى كنند، بافت اجتماعى آنها به نحوى شده بود كه بايد با توصيه‌هاى مكررّ ترميم مى‌شد.

حديثى در تفسير برهان از امام صادق (عليه السلام) رسيده كه شاهد اين مسئله است‌

«انَّ بَنى اسرائيل كانُوا اذا دَخَلَ وَقْتَ الصَّلاة دَخَلوها مُتَماوِتين كانّهم مَوتى فَانزل اللّه على نَبِيّه (صلى الله عليه وآله) خُذْ ما آتيتُك بقوه فاذا دَخَلَتِ الصّلاة فَادخُل فيها بحايد و قوّة»:

«بنى اسرائيل وقتى وقت نماز مى‌رسيد، مثل افراد مرده وارد اين وقت مى‌شدند، گويا آنها مرده‌اند، پس خداوند بر پيامبرشان اين عبارت را نازل كرد، كه آنچه بر تو نازل شده، با قوت بگير (مانند فرد زنده نه مثل انسان مرده) پس زمانى كه داخل نماز شدى با قدرت و نيروو نشاط داخل شو».[1]

در روايتى از امام صادق (عليه السلام) در همان تفسير برهان رسيده كه مراد از «قوّت» در آيات مربوط به بنى‌اسرائيل چيست؟ آيا قوه در بدنها يا قوه در قلبها؟ حضرت فرمودند:

«فيهما جميعاً»:

در هر دو.[2]

علاوه بر اين كه نيرو و قدرت اعم از بدن و قلب است، اعم از امور دنيوى و اخروى نيز هست، يعنى دستورات اسلام را چه در رابطه با امور دنيوى، و چه اخروى، بايد با قوت گرفت؛ مثلا هم درباره نماز ديديم اين دستور داده شده بود، و هم در مورد طلب روزى و رزق اين دستور آمده است، در ذيل روايت اول در تفسير برهان آمده كه امام صادق (عليه السلام)

آيه فوق را براى طلب رزق خواندند و فرمودند: «زمانى كه رزق تو قطع شد، با قوت و نشاط و دلگرمى به دنبال آن رو، و طلب كن»

«ثم ذكرها

[1]. تفسير برهان، جلد 9، صفحه 45 ذيل آيه 171، سوره اعراف، روايت دوم را نيز صاحب تفسير اطيب البيان در ذيل آيه 63 سوره بقره در جلد 2 تفسير خود از صفحه 50 از عياشى و محاسن نقل كرده است.

[2]. تفسير برهان، جلد 9، صفحه 45، ذيل آيه 171 اعراف، روايت دوم را نيز صاحب تفسير اطيب البيان در ذيل آيه 63 سوره بقره در جلد 2 تفسير خود از صفحه 50 از عياشى و محاسن نقل كرده است ..