را بياورند».[1]
و نيز از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل شده كه كفشهاى زيبائى پوشيدند و از زيبائى آن خوششان آمد، پس سجده كرده و فرمودند: تواضع و فروتنى كردم براى پروردگارم تا غضب نكند بر من. سپس كفشها را خارج كرده و به اولين سائلى كه ديدارش كرد، دادند، و به مولى على (عليه السلام) امر
فرمودند كفشى كه ارزانقيمت باشد براى ايشان خريدارى نمايد، و چنين كرده و پوشيدند.[2]
از بزرگى نيز نقل شده كه در باغ نماز مىخواند و پرندهاى آمد و از اين شاخه به آن شاخه پريدو چشم و فكر او را به دنبال خود از اين شاخه به آن شاخه برد، و شك كرد در ركعات نماز كه چند ركعت خوانده، باغ را در راه خدا داد، و گفت اين باغ را كه مانع توجه من است نمىخواهم.[3]
درباره ديگرى گفتند كه در زير درختى خواست با دلى صاف و فكرى آرام نماز گزارد، و صداى گنجشكها ذهن او را مشوش مىكرد، و دائماً با چوبدستى كه در دست داشت، آنها را به پرواز درمىآورد تا فكر خود را برگرداند، ولى باز دوباره گنجشكها برمىگشتند، و روى درخت به صدا درمىآمدند، وقتى ديد فائده ندارد، درخت را از ريشه كند، تا منشأ جاذبه از بين برود.[4]
[1]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 6- 375؛ مرحوم فيض در ذيل روايات مربوط به پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: نسبت امثال اينها به پيامبر (صلى الله عليه و آله) شايسته جلالت قدر او نيست (زيرا مقام او بزرگتر از اين است كه به اينها مشغول شود) و اينها شبيه به چيزهائى است كه اهلسنت و عامّه براى دفاع از پيشوايان خود ساختهاند چنانكه عادت آنها است و العلم عندالله. ولى به نظر مىرسد نمىشود اين روايات را با اين صراحت ردّ كرد زيرا اگرچه جلالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) قابل انكار نيست ولى هر چه به اندازه خود در نفس مؤثر است، گرچه اشتغال به يك انگشتر يا جامه زيبا مثل اشتغال ما به آن نيست بعلاوه ممكن است اينها سرمشقى براى ديگران باشد.
[2]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 6- 375.
[3]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 6- 375.
[4]. محجة البيضاء، جلد 1، صفحه 6- 375 ..
آرى درخت شهوت انسان هم چنين است وقتى بلند شد و شاخههايش زياد گشت، افكار، مثل گنجشكها به سوى آن كشيده مىشوند و مثل مگسها كه به طرف كثافات مىروند به طرف آن مىآيند و دفع آنها مشكلات زيادى دارد، اين كه عرب به مگس «ذباب» مىگويد زيرا هر چه آن را ذُبّ يعنى دفع مىكند آبَ يعنى باز مىگردد و مجموعه اين دو «ذباب» مىشود، اين شهوات بر اصلى واحد كه حبّ دنيا است استوار است، حبّ دنيائى كه رأس هر خطيئه و اساس هر نقصان و منبع هر فسادى است و خدا ما را از اين امورى كه موجب غفلت و عدم خشوع و حضور قلب است، مصون دارد.
دوم از عوامل پراكندگى حواس، عامل درونى است و برگشت آن به همان مسائلى است كه جاذبه به خدا را زياد و حقارت دنيا و غيره را بيشتر مىكند، كسى كه جاذبههاى دنيوى اعم از ثروت و مال و جاه و مقام و غيره او را به خود جلب كرد، قهراً به طرف خدا جلب نشده و كسى كه به آنها خشنود شد، به خدا و مناجات با وى خشنود نمىشود.
جمع كردن حواس و حضور قلب و خشوع بسيار مشكل ولى لازم است، بزرگانى تصميم گرفتند دو ركعت نماز بخوانند كه از غير خدا غافل و تنها به خدا مشغول و متوجه باشند، ولى عاجز ماندند، چه رسد به ما و اى كاش جزئى يا ثلثى از نماز ما از وسواس و شيطنت و غفلت خالى بود، تا جزو كسانى مىشديم كه عمل صالح و غيرصالح را مخلوط كردند.
و بدان كه پرداختن به دنيا و پرداختن به آخرت در يك قلب جاى نمىگيرد، و مثل آبى است كه در قدحى پر از سركه ريزند، هر قدر آب ريخته شود، به همان مقدار از سركه كم مىشود و سر مىرود (نه سركه بصورت سركه باقى مىماند و نه آب بصورت آب خالص) و سعى كن اين چند دقيقه نماز را با مشكلات وداع گوئى.
هر چه بيشتر در اين دنيا مشغول شويم، و امورات زندگى را گسترده كنيم فكر
پراكندهتر مىشود و از سوئى به سوئى به پرواز درمىآيد.
در احوالات پيشوايان خود بنگريم كه چه مىكردهاند و چه بودهاند؟ در احوالات امام چهارم (عليه السلام) وارد شده است كه گوشه اطاق آتش مىگيرد و اهل خانه صداى «النّار، النّار» (آتش آتش) بلند مىكنند، و حضرت در آن موقع مشغول نماز بودهاند، وقتى نماز تمام مىشود، و جريان را به حضرت مىگويند و اعتراض مىكنند كه چرا نماز را قطع
نكرديد؟ مىفرمايد «به خدا قسم صداى شما را نشنيدم»، بله مگر كسى كه با خدا سخن مىگويد، سخن ديگرى را مىشنود. در آن حريم جاى سخن غير نيست، زيرا كه اصلا غيرى وجود ندارد.
چرا وقتى تير را از پاى مولى على (عليه السلام) در نماز بيرون مىآورند، دردى احساس نمىكند؟ على (عليه السلام) در نماز، ما سوى الله را فراموش مىكند، اينكه اعتراض مىكنند كه چطور صداى سائلى را كه چيزى مىخواست مىشنوند ولى درد را احساس نمىكنند، بايد جواب داد كهاى غافل، صداى سائل صداى خدائى است، و توجه به صداى خدائى توجه به خدا است نه توجه به خويش، اجابت درخواست سائل كه محبوب خدا است آن را مىشنوند ولى صداى همهمه و شعله آتش را نمىشنوند و دردى احساس نمىكنند!
مرحوم الهى در ذيل اين فراز(و خشوعاً فى عبادة)چنين گويد:
هم آن آزاد مردان دل آگاه
ز ذوق بندگى در حضرت شاه
پرستش با دل خاشع نمايند
در رحمت به روى خود گشايد
بدين سان بندگان بخشند شاهى
فزونتر ملكى از مه تا به ماهى
ز طوق بندگى بر گردن از دوست
چو دولت يافتى آن ملك نيكوست
تعالى اللّه زملك بندگانش
كه خاك است اين جهان و آن جهانش
دل خاشع بود آئينه دوست
در او پيدا نگارين طلعت دوست
50- آراستگى در عين تهيدستى
«وتَجَمُّلا فى فاقَة»[1]
ترجمه:و (مىبينى براى هر يك از پرهيزگاران) جمالى در حالت فقر و تنگدستى.
شرح:تجمّل از باب تفعّل يعنى به سختى خود را زيبا و جميل جلوه دادن، متقين در حالت فقر خود را غنى و بىنياز نشان مىدهند. آنها گرچه فقيرند، ولى اظهار غناء و بىنيازى مىكنند. آنها فقر خود را از مردم پنهان مىكنند، آنها عفت خود را از دست نداده و دست نياز به سوى كسى دراز نمىكنند، و از ديگرى سؤال و درخواست نمىنمايند.
خداوند متعال اصحاب «صُفة» را به اين خصلت مدح كرده است:«يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً»:«از فرط عفاف چنان احوالشان بر مردم مشتبه شود كه هر كس از حال آنها آگاه نباشد آنها را غنى و بىنياز مىپندارد، اما آنهارا از سيمايشان مىشناسى، هرگز با اصرار چيزى از مردم
[1]. در بعضى نسخ، مثل نسخه ابن ميثم «تحمّلا فى فاقة» است (در فقر و تنگدستى تحمّل و طاقت دارند) ..
نمىخواهند».[1]
از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه اين آيه در مورد اصحاب صُفّه است، اينها چهار صد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه نه خانه در مدينه داشتند، و نه خويشاوندى كه به منزل آنها بروند، از اين جهت در مسجد
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مسكن گزيده، و آمادگى كامل خود را براى شركت در ميدانهاى جنگ و جهاد اعلام داشته بودند، ولى چون اقامت آنها در مسجد با شؤون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفة (سكوى بزرگ و وسيع) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند. آيه فوق نازل شده و به مسلمين دستور داد به آنها كمك كنند و چنين كردند، آنها اوقات خود را مشغول تعلّم و عبادت بودند، هر كس آنها را مىديد به خاطر عفتنفس و خويشتندارى از سؤال، آنها را غنى مىپنداشت آنها اين كار را براى رسيدن به رضوان الهى و ثواب فراوان الهى مىكردند.[2]
مرحوم خوئى در شرح خود گويد عدم درخواست با اصرار آنها كه خداوند در آيه گويد، از باب سالبه به انتفاء موضوع است يعنى اصلا سؤال و درخواستى نمىكنند و عفّت باطنى آنها و حريت آنها اجازه مطلق سؤال چه با اصرار و چه بى اصرار نمىداده، چنانكه مىگوئيد مثل او را نديديم، و مرادتان اين است كه اصلا مثل و شبيهى ندارد تا ديده باشم، اين سالبه به انتفاء موضوع است، يعنى موضوعى كه شبيه سؤال و درخواست باشد اصلا در كار نبوده است.
البته احتمال[3]ديگرى هم داده شده كه مراد اين است كه اگر مضطر شوند، محترمانه مشكل خود را بدون اصرار به اطلاع برادر دينى خود مىرسانند، و هرگز با اصرار فراوان به اين و آن از شخصيت و عفتنفس خود نمىكاهند.
[1]. سوره بقره، آيه 273.
[2]. تفسير نمونه، جلد 2، ذيل همين آيه و شرح نهج البلاغه خوئى ذيل همين فراز.
[3]. تفسير نمونه، ذيل همين آيه ..
در حديثى در مجمع البيان آمده است كه
«انَّ اللّهَ يِحبّ ان يَرى اثَرَ نِعمَتِه على عَبْدِه و يَكره البُوْس و التَّباؤس و يُحِبّ الحليم المتعَفِّف مِنْ عباده و يبغض البذّى السائل المُلْحِف»:
«خداوند دوست دارد اثر نعمت خود را بر بندهاش
ببيند و كراهت دارد سختى و فقر را و دوست دارد صبور عفيف از بندگانش را، و انسان پست سؤال كننده و مصرّ را دشمن دارد»[1]
شخص پرهيزكار با سختى فقر را تحمل مىكند، و از آن نمىهراسد، زيرا «انْ من شىء الّا عِنْدَنا خَزائنه»[2]«مىداند منبع هر چيز در نزد خداست». اصل فقر در اسلام منفور است، فقر را سواد و سياهى صورت در دو دنيا مىداند «الفقر سَوادُ الوَجه فىِ الدّارَيْن»؛«ولى گاهى فقر به انسان تحميل مىشود، جنگ تحميلى، زلزله، خشكسالى، قحطى، سيل و عوامل طبيعى گاهى موجب فقر و از بين رفتن سرمايهها مىشود؛ عدهاى فقير و تنگدست و آواره به جاى مىگذارد، يا شخصى بالخصوص ورشكست مىشود، تلاش كرده فقير نباشد ولى شد، اينجا جاى كفران نيست، جاى تجرّى و عصيان نيست، چرا با فقر خود را نابود كنيم؟ ممالكى بودند كه در جنگ جهانى ويران شدند ولى با همت نيروهاى خود بلند شده و از ديگران سبقت گرفتند.
متذكر مىشويم كه فقر و فقير مطلوب اسلام نيست، كسى نگويد بايد حتماً فقير داشته باشيم وگرنه بعضى احكام اسلام مثل خمس و زكات و صدقه از بين مىرود، زيرا جواب مىدهيم كه اسلام نگفته بايد موضوعات را حفظ كرده بلكه فرموده احكام را حفظ كنيد، اصل استحباب صدقه و وجوب خمس و زكات و ديگر انفاقات را بايد حفظ كرد، چون حكم اسلام است، ولى لازم نيست فقير درست كنيم، چنانكه وقتى مىفرمايد گوشت خوك حرام است نه اينكه حتماً خوك پرورش دهيد، تا اين موضوع باشد ولى استفاده نكنيد، اصل حرمت را رعايت كنيد كه اگر
[1]. شرح نهج البلاغه خوئى، ذيل همين فراز.
[2]. سوره حجر، آيه 21 ..
خوكى بود، از گوشت آن نخوريد و همچنين است ديگر مسائل اسلام.
در روايات است كه «عفاف زينت فقر و تنگدستى است»[1]، «كسى كه اظهار فقر كند، قدر و ارزش خود را و شخصيت خود را ذليل كرده است»[2]، «مخفى كردن فقر و امراض از جوانمردى است»[3]، «خداوند فقر را امانت در نزد خلقش قرار داده، پس كسى كه آن را پنهان كند خدا اجر روزهدار نمازگزار به او عنايت كند»[4]و «خداوند دوست دارد مؤمن را وقتى كه فقير و خويشتندار باشد».[5]
در اينجا به حالاتى از علماء اشاره كنم كه چگونه با زهد فقيرانه زيستند و تحمل كردند، و وجهه خود را از دست ندادند: 1- آقا سيد حسن قوچانى نجفى كه يكى از شاگردان عالم بزرگوار آقا سيد محمدباقر درچهاى (استاد مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى) و شاهد وضع زندگى او نزديك بوده است، درباره اين مرد بزرگ مىنويسد:
«بسيار زحمت مىكشيد و شب و روز مشغول مطالعه و تفكر علمى بود، در مدرسه نيمآور ساكن بود و در شهر منزل نداشت و زن و بچهاش در درچه پياز (محل تولدش) بودند. پنجشنبه و جمعه را به روستاى درچه پياز مىرفت و عصر جمعه نان و ماست يك هفته را به مدرسه مىآورد و تا آخر هفته
در مدرسه مانند ساير طلبهها مىگذراند، سيد محمدباقر شب زندهدار و شوخطبع بود و فقيرانه به سر مىبرد».[6]
[1]. قال على (عليه السلام): «العفاف زينة الفقر» (بحار، جلد 72، صفحه 93- نهجالبلاغه، حكمت 68، صفحه 340).
[2].«من اظهر فقره أذلّ قدره»(غرر الحكم).
[3]. اخفاء الفاقة و الامراض من المرّوة (غرر الحكم).
[4].«انّ اللّه جعل الفقر امانة عند خلقه فمن ستره اعطاه اللّه مثل اجر الصائم القائم ..».(كافى، جلد 2، صفحه 260، جزء 3، از رسول اللّه و صفحه 241، خبر 8، از على (عليه السلام)).
[5].«انّ اللّه يحبّ المؤمن اذا كان فقيراً متعفّفاً»(كنز العمال، خبر 16649 از رسول اللّه (صلى الله عليه و آله)) (اين اخبار را نيز صاحب ميزان الحكمه در جلد 7، صفحه 519 آورده است).
[6]. سياحت شرق، صفحه 4- 163 ..
مرحوم همائى درباره استاد خود آخوند ملاعبدالكريم گزى مىگويد:
«وى به راستى شيخ بهائى عصر خود بود، و مرجعيت تامه قضا و فتوا داشت، و در عين اين كه سى چهل سال تمام امور قضائى اصفهان و توابعش در دست او بود، شبى كه درگذشت، خانواده او نفت چراغ و نان شب نداشتند، و مرحوم فشاركى از محل وجوهات حواله داد، تا براى خانواده او شام شب و لوازم معيشت تهيه كردند، و من خود يكى از حاضران آن واقعه و مباشر آن خدمت بودهام».[1]
3- صنيع الدوله وضع خانه و بيرونى و اندرونى و سادگى زندگى فيلسوف عالىقدر مرحوم ملاهادى سبزوارى را با شرح و تفصيل آورده، و مىگويد: «بيرونى آن مرحوم فضائى دارد به مساحت 6* 6 ذرع و اتاقى است در طرف مشرق آن، كه از خشت و گل بنا شده، و سقف آن از تير و هيزم ناتراشيده است و ديوارها حتى از اندود كاهگل هم عارى است و هنگامى كه ناصرالدين شاه به خراسان مىرفت در تاريخ اول ماه صفر 1284 ه-. ق در همان اتاق به زيارت «حاج ملاهادى» نائل شد و ايشان هم همان جا از او پذيرايى كرد». (وصف اين ديدار در سفرنامه خراسان آمده است). صنيع الدوله چنين ادامه مىدهد: «... چند درخت توت كهن در باغچه حياط آن هست و تمام حجرات از خشت و گل است منتها كاهگل دارد.
و نهار ايشان غالباً يك پول نان بود كه بيشتر از يك سير از آن نمىخوردند، و يك كاسه دوغ آسمان گون. و در اواخر
عمر به واسطه كبرسن و نداشتن دندان، شامشان يك بشقاب چلو با خورش بىگوشت و روغن بود و به آبگوشت و اسفناج قناعت مىكردند.
ايشان كتابخانه مفصل نداشتند، كتابخانه ايشان عبارت بود از چند جلد معدود و اندك (با اين كه محققى بزرگ بود).[2]
[1]. همائىنامه، صفحه 19.
[2]. اسرار الحكم، صفحه 17، 17، 20 مقدمه و نيز بنگريد به «تاريخ حكماء و عرفا متأخر بر صدر المتالهين»، صفحه 111 ..