بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 216

عبادت نيز بايد توأم با نشاط باشد و هدف از

عبادت و بندگى صفاى نفس و قلب است، عبادت اگر در حال كسالت و بى‌نشاطى انجام گيرد موجب كدورت قلب مى‌شود و بهتر است انجام نگيرد!

البته اين نكته گفتنى است كه در بعضى موارد و كارها عدم توجه طرف مقابل موجب بى‌نشاطى است مثلا اگر دانش‌آموزان توجه به معلم نكنند و معلم احساس بى‌توجهى كند، سرد و بى‌نشاط مى‌شود، يك سخنران هم همينطور است (مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد) اين حالت بى‌نشاطى در بچه‌ها هم پيدا مى‌شود، فرزندان هدفشان در بيشتر اعمالشان جلب توجه پدر و مادر و بزرگترها است مثلا اگر خوب درس مى‌خوانند يا به اصطلاح حركات و اعمالى مثل نماز خواندن انجام مى‌دهند، براى جلوه دادن خود است و بايد در اعمال نيك او بزرگترها به ويژه پدر و مادر به او توجه كنند، تا تشويق شود و اين كار بسيار اثر تربيتى در وى مى‌گذارد.

البته اين عامل بى‌نشاطى را بايد با ايمان قوى از بين برد، معلم مؤمن به ارزش كار و مبلّغ و سخنران معتقد به مبدأ و معاد از بى توجهى دانش‌آموز و مردم نمى‌نالند و همچون پيامبران الهى در اعمال الهى خود بى‌نشاطى نشان نمى‌دهند چون هدفى والا را دنبال مى‌كنند.

مرحوم الهى در ذيل اين فراز(و نشاطا فى هدى)گويد:

همى بينى در آن دلهاى آگاه‌

نشاطا فى هدى شوقاً الى الله‌

چو يابد راه كوى دلبرش را

نشاطانگيز سازد خاطرش را

لقد آنست ناراً جانب الطور

هدينى فى الدجى نور على نور

اضاء العين فى عين الظلام‌

فيا بشريك من هذا الغلام‌

فوادى مهجتى نور الهداه‌

نشاط بهجتى عين الحيواه‌

تقر العين اذ راح المدام‌

و ماذا الراح بالشرع الحرام‌

بشارت باد مستان صفا را

بجان پويندگان راه وفا را


صفحه 217

به انوار الهدى للمتّقينا

و اشراق يحبّ المحسنينا

و اعطاء لاصحاب اليمين‌

باكواب و كاس من معين‌

يكى را مست چشم يار كردند

يكى دردى كش خمّار كردند

يكى را ناز جانان دار بايد

يكى را نقش بيجان جان فزايد

يكى مست بتان لاله زار است‌

يكى مخمور چشم آن نگار است‌

يكى با آب جو در كار مستى است‌

يكى هشيار صهباى الستى است‌

تو شادى با مى انگور بستان‌

چه دانى شادى ايزدپرستان‌

تو را زيبد نشاط آب و نانى‌

نشاط عشقبازان را چه دانى‌


صفحه 218

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 219

54- پرهيز از طمع‌

«وتَحَرُّجاً عن طَمَع‌»

ترجمه:و (مى‌بينى براى هر يك از آنها) دورى و اجتناب از طمع.

شرح:«تحّرج» از ماده «حرج» و در اصل، به معنى مجتمع و محل اجتماع شى‌ء است و سپس به تنگى و ضيق بين دو چيز اطلاق شده و براى امور ضيق حرج اطلاق مى‌شود و نيز به معنى گناه هم آمده است، و ماده تفعّل آن «تحّرج» و انفعال آن «انحراج» به معنى دورى و اجتناب از گناه و ضيق است‌[1]و در اين فراز كه به طمع اضافه شده يعنى دورى از طمع.

اما «طمع» در لغت به معنى شوق و جذب شدن نفس به طرف چيزى است از روى شهوت و ميل به آن چيز.[2]

و چون بيشترين طمع به خاطر هواى نفسانى است، گفته‌اند: طمع، طبع و

[1]. مفردات راغب، صفحه 112. (اصل الحرج و الحراج مجتمع الشى و تصوّر منه ضيق ما بينهما فقيل للضّيق حرج و لاثم حرج).

[2]. مفردات راغب، صفحه 307 (الطمع نزوع النّفس الى الشّى‌ء شهوة له) ..


صفحه 220

طبيعتى است.[1]

طمع دو گونه است: ممدوح و مذموم، ممدوح مثل مثل طمع در عفو خداوندى، چنانكه امام سجاد (عليه السلام) در دعاى ابوحمزه مى‌فرمايند:«اذا رَأَيتُ مولاى ذنوبى فَزِعت، و اذا رَأَيْتُ عَفْوكَ طَمِعْت؛«وقتى مولاى من گناهانم را مى‌بينم فزع و جزع مى‌كنم، و وقتى عفو تو

را مى‌نگرم، طمع مى‌كنم»[2]يا مثل طمع در رأفت و رحمت الهى چنانكه امام سجاد (عليه السلام) در همان دعا مى‌فرمايند:«فَانَّما اسْئَلك لَقَديم الرِّجاء لَك وَ عَظيم الطَّمَعَ فيكَ الَّذى اوْ جَبْتَه عَلى نَفْسَكَ مِنَ الرأفة و الرَّحمة»:«همانا به خاطر قدم اميد به تو و عظمت طمع (بندگان) در وجود تو طلب مى‌كنم آنچه را كه واجب كردى بر نفس خودت كه رأفت و رحمت است».[3]البته اين طمع ممدوح و اميد به اين رحمت و ثواب و قرب الهى و دخول در جنّت به صرف طمع حاصل نمى‌شود. آن امام سجاد (عليه السلام)، كه طمع در رحمت الهى دارد، به وظائف و تكاليف الهى نيز عمل كرده، و چنين توقعى دارد.

در آيه 214 سوره بقره چنين مى‌خوانيم:أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ: «آيا گمان كرديد داخل بهشت مى‌شويد (بدون اينكه سختى و رنج ببينيد) و هنوز نيامده است مثل كسانى كه قبل از شما بودند، ناراحتى جنگ و سختى و شدت درونى را كشيدند ..».[4]

اين آيه نشان مى‌دهد كه بدون تحمل سختى و مشقت توقع دخول در بهشت‌

[1]. مفردات، صفحه 307.

[2]. دعاى ابوحمزه كه در اعمال شبهاى ماه رمضان در مفاتيح آمده است. بحار الانوار، جلد 89، صفحه 89- ميزان الحكمه، جلد 5، صفحه 555.

[3]. دعاى ابوحمزه كه در اعمال شبهاى ماه رمضان در مفاتيح آمده است. بحار الانوار، جلد 89، صفحه 89- ميزان الحكمه، جلد 5، صفحه 555.

[4]. شايد بتوان گفت «بأساء» ناراحتى ناشى از جنگ و «ضرّاء» ناراحتى ناشى از بيماريهاى درونى است ..


صفحه 221

توقعى بى‌جا است چرا چنين نباشد كه:

«انّ الجَنة حُفَّت بِالمكاره و انّ النار حُفَّتْ بالشهوات»:

بهشت پيچيده به سختيها و آتش جهنم پيچيده به شهوات است.

از لابلاى جهادها و درياهاى آتش و فراز و نشيبهاى خطرناك بايد بگذرى، تا به بهشت رسى، ولى رسيدن به آتش جهنم از لابلاى هوا و هوسها است.

و طمع مذموم همان طمع خاصى است كه در عرف گويند، فلانى طمع خام دارد، يعنى چشمش به مالِ در دست مردم است.

اين طمعى است كه فرمودند خصلت ناپسند و زشتى است،[1]اين نوع طمع حكمت را از قلب علماء مى‌برد[2]كمى طمع، ورع و پرهيزگارى زياد را فاسد مى‌كند،[3]همين طمع است كه درباره آن فرمودند: هيچ چيزى مثل بدعت دين را خراب نمى‌كند و هيچ چيزى مثل طمع و آز مرد را فاسد نمى‌كند.[4]

در روايت از مولى على (عليه السلام) رسيده كه:

«اكْثَرُ مَصارعِ العُقُول تَحتَ بُروق المَطامِع»

«بيشترين زمين خوردن عقلها زير برقهاى طمعها است».[5]برق طمع مى‌درخشد و چشم و عقل انسان را كور كرده و انسان به زمين مى‌خورد و از همان حضرت است:

«مَا الخَمر صَرَفاً بِأذهب بعقول الرجال مِنَ الطمع»:

«هيچ شرابى بيش از طمع عقل را از بين نمى‌برد».

به قول مولى على (عليه السلام) «عقل نادانها در نزد غرور و مستى طمعها فريب مى‌خورد، و در همين وقت مردم از نظر عقل امتحان مى‌شوند».[6]

[1]. «الطمع سجية سيئة» (امام كاظم (عليه السلام))، بحار، جلد 78، صفحه 369.

[2]. «الطمع يذهب الحكمة من قلوب العلماء» (رسول اكرم (عليه السلام)) كنز العمال، خبر 7576.

[3]. «قليل الطمع يفسد كثير الورع» (غرر الحكم على (عليه السلام)).

[4]. «ما هدم الدين مثل البدع و لا افسد الرجل مثل الطمع» (على (عليه السلام)، بحار، جلد 77، صفحه 92) اين احاديث را صاحب ميزان الحكمه در جلد 5، صفحه 550 آورده است.

[5]. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 170، شرح نهج‌البلاغه ابى الحديد، جلد 18، صفحه 41- حكم، صفحه 219.

[6]. غرر الحكم على (عليه السلام)- (اين سه حديث را صاحب ميزان الحكمه نيز در جلد 5، صفحه 554 آورده است) ..


صفحه 222

در روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمده:

«ايّاكَ وَ اسْتِشْعارَ الطَّمَع فَانَّهُ يَشُوب القَلْبَ شِدةُ الحِرْصَ وَ يَخْتِمُ على القُلُوب بِطابع حُبِّ الدُّنيا وَ هُوَ مِفْتاحُ كُلِ سَيِّئة و رأسُ كُلّ خَطيئَة و سَبَبُ احْباطِ كلِّ حَسَنَة»:

«بپرهيز از اين كه طمع را مثل موى بدن جزء وجودت كنى، (استشعار از شعر به معنى مو

است) زيرا شدت حرص قلب را آشفته مى‌سازد و بر قلبها مهر دوستى دنيا مى‌زند، و آن (محبت) كليد هر پليدى و منشأ هر گناهى و سبب نابودى هر حسنه و ثوابى است».

مولى على (عليه السلام) فرمودند:

«ثَمَرةُ الطَّمع ذُلّ الدّنيا و شِقاء الآخرة»:

«ثمره و ميوه طمع ذلت دنيا و شقاوت در آخرت است».[1]

در جاى ديگر فرمود:

«لا شِيمَةَ أذَل مِنَ الطمع»؛

«هيچ خوى و عادتى پست‌تر از طمع نيست».[2]مولى در نهج البلاغه در رديف اوصاف حضرت عيسى (عليه السلام) چنين مى‌فرمايند:

«لَم تَكُن لَهُ زَوجَةٌ تَفْتِنُهُ و لا وَلَدٌ يَحْزُنُهُ و لا مالٌ يَلْفِتُهُ و لا طمعٌ يُذِلُّه»؛

«براى او همسرى نبود تا گمراهش كند، و نه فرزندى كه محزونش نمايد و نه مالى كه نظر او را به خود جلب كند و نه طمعى كه او را ذليل گرداند».[3]

مولى درباره منافقين نيز بعد از اين كه مى‌فرمايد در برابر هر حقى باطلى در برابر هر دليلى قطعى، شبهه‌اى، و براى هر زنده‌اى كشنده‌اى و براى هر در بى‌كليدى، و براى هر شبى چراغى مهيا كرده‌اند، مى‌فرمايد:

«يَتَوَصَّلون الَى الطَّمع باليأس لَيُقيمُوا به اسْواقَهم و يُنْفِقُوا به اعْلاقَهُم»:

«منافقين بخاطر مأيوس بودن، به طمع و حرص پناه مى‌برند، تا بازارهاى خود را برپا داشته (و گرم كنند) و با طمع خدعه و نيرنگهاى زينت داده شده خود را ترويج و عرضه مى‌كنند».[4]

[1]. غرر الحكم.

[2]. غرر الحكم.

[3]. نهج‌البلاغه، خطبه 160، صبحى صالح.

[4]. خطبه 194 نهج‌البلاغه صبحى صالح ينفقوا بمعنى ترويج دادن در مقابل كساد است و اعلاق جمع علق به معنى شى نفيس است كه در اينجا مراد نيرنگهائى است كه تزئين مى‌كنند و جلوه مى‌دهند. (شرح لغات از نهج‌البلاغه صبحى صالح) ..


صفحه 223

پس اى برادر خود را به بندگى طمع مسپار كه طمع خود، بندگى و ذلت است و در مقابل چشم نداشتن به آنچه در دست مردم است، آزادى و حرمت است‌

«الطَّمَع رِقّ الْيأس عتقٌ».[1]

علامه شيخ محمدتقى تُستَرى در شرح نهج‌البلاغه خود بنام «نهج الصباغة» در جلد 10، صفحه 2 چنين گويد كه «فتح موصلى» به دو بچه رسيد كه يكى تكه نانى داشت كه بر آن عسل بود، و به دست ديگرى نيز تكه نانى بود كه خورشتى روى آن ماليده بود آن بچه به بچه‌اى كه عسل بر نان او بود گفت: از نانت به من بده، آن بچه گفت اگر سگ من شوى به تو مى‌دهم، گفت باشد و بچه مقدارى نان و عسل به او داد و طنابى و ريسمانى در دهان او گذارد و شروع به كشيدن كرد، «فتح» گفت‌«لَوْلا رَضيتَ بخبزك ما كُنْتَ كلباً»:«اگر به نان خود راضى مى‌شدى ديگر سگ نبودى»، شاعر نيز گفته:

كَلَّفَنى حُبِّى للدراهم‌

و قِلة البَقوى على المغارم‌

خدمة مَنْ لستُ له بخادم‌

(پول‌دوستىِ من اندك مالِ باقى مانده در اثر خسارتها، وادارم كرد خدمت كسى كنم كه خادم او نبودم).

اين حكايت گرچه بچه‌گانه به نظر مى‌رسد ولى گوياى واقعيتى بزرگ است، واقعيتى كه شايد هر روز و شب با آن برخور مى‌كنيم، و متوجه نيستيم، در واقع هر طمعى به مال كسى و درخواست از ديگرى و چشم داشتن به مال او، افسار انداختن به گردن خود است، اين افسار همان حقيقت طمع است!

اين است كه امام باقر (عليه السلام) فرمودند:«بِئْسَ العبد عبدٌ له طمع يَقُوده»:«بد بنده‌اى است بنده‌اى كه داراى طمعى باشد كه او را (به هر طرف) بكشد»،[2]افسار طمع، انسان‌

[1]. غرر الحكم- ميزان الحكمه، جلد 5، صفحه 552.

[2]. بحار الانوار، جلد 73، صفحه 170- ميزان الحكمه، جلد 5، صفحه 552 ..