پرهيزگار مىترسد از عجبى كه در روايت است: اگر شخص گناه كند و پشيمان شود، بهتر از اين كه عملى و عبادتى كند و عجب در آن راه يابد.[1]
عجبى كه امام صادق (عليه السلام) درباره آن فرمودند: «دو نفر وارد مسجد شدند، يكى عابد و ديگرى فاسق، سپس خارج شدند در حالى كه فاسق، صديق و عابد، فاسق شده بود، زيرا عابد داخل شد و عجب به عبادت پيدا كرد و فكرش مشغول به آن بود و فكر فاسق در پشيمانى و ندامت بر فسقش بود، پس استغفار كرد و از گناهانش توبه نمود.[2]
حضرت عيسى بن مريم (عليهما السلام) گفت: «بيماران را مداوا كرده و شفا دادم به اذن خدا و كور و جذامى را به اذن خدا بهبودى دادم، و مردگان را معالجه كرده و به اذن خدا زنده كردم، و احمق را معالجه نكردم، و قدرت بر اصلاحش نيافتم، گفته شد يا روح الله (اى عيسى بن مريم (عليه السلام))، احمق كيست؟ فرمود:
«المُعْجِبُ بِرأيه و نفسه الّذى يَرَى الفَضْل كلَّه له لا عَلَيه و يُوجِبُ الحَقَ كلَّه لِنَفْسِه و لا يُوجِبُ عَلَيْها حَقّاً فَذاكَ الاحْمَقُ الّذى لا حيلةَ فى مُداواتِه»:
«خودبينى و عجب كننده به رأى و نفس خود، آن كه تمام فضيلت و برترى را براى خود بيند نه بر عليه خود و تمام حق را براى نفس خود مىداند و نه بر ضرر آن، و او احمقى است كه چارهاى در مداوايش نيست».[3]
امام صادق (عليه السلام) گويند حضرت داود (عليه السلام) شبى به عبادت و به تلاوت زبور پرداخت، عبادت كردن او را به حالتى كشاند كه گويا از خودش خوشش آمد، ناگهان قورباغهاى صدا كرد، اى داود از شب زندهدارى شبى به تعجّب افتادهاى، در حالى
من كه در زير اين صخره چهل سال است، زبانم از ذكر خدا خشك نشده است و
[1]. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 231 و جلد 73، صفحه 311.
[2]. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 316.
[3]. بحار الانوار، جلد 72، صفحه 320- جلد 14، صفحه 324- مستدرك، جلد 1، صفحه 17 (اين احاديث را صاحب ميزان الحكمه در جلد 6 بحث عُجْب آورده است) ..
(مرتب در حال ذكر و ياد اويم).[1]
پرهيزگار و خداترس خوف دارد، كه دچار «سمعة» شود، گويند: ريا در حال عمل و «سمعه» بعد از آن است، دوست دارد به گوش مردم برساند كه چه كرده است، گرچه موجب بطلان عمل نيست ولى ثواب و اجر را نابود مىكند.
پرهيزگار مىترسد از سمعهاى كه در روايت رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) است: اگر كسى بنائى از روى رياء و سمعه بسازد، روز قيامت او را تا هفت طبقه زمين حمل كرده و سپس طوقى از آتش به گردن او مىگذارند، و او را در آتش رها مىكنند (در روايت دارد كه پرسيديم) يا رسول الله (صلى الله عليه و آله) چگونه بنائى ريائى و برحسب سمعه بنا مىشود فرمود: «بنا مىكند بيشتر از مقدار كفايت (يعنى بيشتر از آن مقدارى كه نياز دارد خرج مىكند) يا براى مباهات و افتخار كردن بنا مىكند».[2]
سمعهاى كه در روايت از رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) است: «كسى كه قرآن را بخواند و مرادش سمعه و چيز گرفتن باشد، خداوند را ملاقات مىكند در روز قيامت در حالى كه صورتش استخوان است و گوشتى بر آن نيست، و قرآن به پشت گردن او زده و داخل آتشش مىكند، و سقوط مىكند در آتش با كسانى كه سقوط در آن كردند».[3]
فرد متّقى مىترسد، كه عملش بواسطه گناه حبط شود، وقتى طوفان گناه مىآيد اعمال صالح مثل خاكستر در دم توفان به
هر سو پراكنده مىشودأَعْمَالُهُمْ كَرَمَاد اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِى يَوْم عَاصِف[4]
ريا و سمعه و عجب و حبط اعمال، آفاتى براى اعمال صالح متقين است و اگر اينها هم نباشد
«فَما قَدرُ اعْمالِنا فى جَنْبِ كَرَمِك»:
«اعمال ما چه ارزشى در برابر كرم
[1]. مستدرك، جلد 1، صفحه 17- ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 53.
[2]. بحار الانوار، جلد 76، صفحه 360- ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 500- 499.
[3]. ثواب الاعمال، صفحه 337- ميزان الحكمه، جلد 4، صفحه 29.
[4]. سوره ابراهيم، آيه 18 ..
و نعمتهاى الهى دارد»،[1]اصلا قابل مقايسه نيست، وقتى چنين است چرا نترسند؟!
انسان در صورتى مسير تكامل را طى مىكند كه قبول كند ناقص است، اگر خود را كامل بداند براى كمال خود تلاش نمىكند زيرا خود را صاحب كمال مىداند اگر كسى خود را سالم بداند به سراغ طبيب نمىرود، چرا سرطان خطرناك است، زيرا اعلام نمىكند و مريض سرطانى اگر كسى او را مطلع نكند، فكر مىكند سالم است، وقتى روشن مىشود كه مىبيند كار از كار گذشته است، بسيارى از ما وقتى بيدار مىشويم كه سرمان به سنگ لحد خورد ولى ديگر دير است، مريضىِ غفلت و عجب و ريا در اين دنيا گريبانگيرمان است، ولى متوجه نيستيم! بايد در كنار اميد به رحمت، خوف از مقام ربوبى داشت.
شخصى گويد به امام صادق (عليه السلام) گفتم: چه چيزى در وصيت لقمان بود؟ فرمود: امور عجبيهاى، و عجيبتر از همه اين كه به فرزندش گفت:
«خَفِ اللّه عزَّوجلَّ خيفَةً لَو جِئتَهُ بِبِرّ الثَقلين لَعَذَّبَك و ارجُ اللّه رجاءً لو جِئتَه بِذُنُوبِ الثِّقَلَين لَرَحِمَك»:
«بترس از خداى عزوجل، ترسى كه اگر نيكى جن و انس را آورده باشى، عذابت كند و اميد به خدا
داشته باشد، اميدى كه اگر گناهان جن و انس را آورده باشى، تو را رحم كند».[2]
پرهيزگاران از خاتمه و عاقبت خود هراسانند، آنها مىترسند مبادا دچار سوء خاتمه و بدى عاقبت شوند.
مرحوم فيض كاشانى در مورد سوء خاتمه سخنانى دارد كه ذكر آن بىفائده نيست، ايشان مىفرمايند:
«بدان كه سوء خاتمه و بدعاقبتى بر دو مرتبه است كه: يكى اعظم از ديگرى
[1]. دعاى ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (عليه السلام).
[2]. تفسير نور الثقلين از علامه عبدعلى بن جمعة العروسى الحويزى، جلد 3، صفحه 176- ميزان الحكمه، جلد 6، صفحه 59 ..
است، اما مرتبه اول كه عظيم و هولناك است اين كه شك يا انكار بر قلب در نزد سكرات موت ظاهر شده، و بر اين حالت قبض روح مىشود و اين حالت حجابى بين او و بين خداوند مىشود، و موجب دورى دائمى و عذاب هميشگى خواهد شد، و مرتبه دوم كه به مرتبه اول نمىرسد دوستى و محبت امرى از امور دنيوى و شهوت و تمايلى از آن شهوات دنيوى بر قلب او غلبه مىكند، و آنقدر قلب او مشغول به آن امر مىشود كه ديگر جائى براى غير آن نيست، و اين حالت موجب مىشود كه توجه او به دنيا شود و هرچه توجه او از خدا دور شودف به دنيا نزديك مى شود، حجاب بيشتر مىشود، وقتى حجاب آيد عذاب آيد، زيرا آتش الهى نمىگيرد مگر محجوبين و كسانى را كه بين آنها و خداوند پردهاى حائل شد و اما مؤمنى كه قلبش سليم وسالم از حب دنيا است و هم و غمش خداوند است آتش جهنم به او گويد: عبور كن اى مؤمن كه نور تو شعله آتش مرا خاموش كرد». مرحوم فيض در ادامه سخنانش مىگويد:
«هرگاه قبض روح در حالت غلبه حبّ دنيا باشد، مسئله مشكل است، زيرا انسان بر آنچه زيسته مىميرد، و ممكن نيست
قلب صفت ديگرى بعد از مرگ اكتساب كند كه متضاد صفت غالبى آن باشد، چون در قلوب تصرف ممكن نيست، مگر با عمل كردن جوارح و اعضاء و به تحقيق جوارح و اعضاء با مرگ باطل و فانى شده، و عمل كردن آنها نيز چنين شده است، پس نه اميدى در عملى و نه اميدى در رجوع به دنيا است كه تدارك كند، و در اين هنگام حسرت عظيم مىشود مگر اين كه اصل ايمان و محبت خداوند در قلب او رسوخ كرده باشد و با عمل صالح تقويت شده باشد، اگر چنين بود اين حالت كه در موقع مرگ عارض بر قلب شده، محو مىگردد، اگر ايمان او به اندازه مثقالى باشد او را در زمان كوتاهى از آتش خارج مىكند، و اگر كمتر باشد توقف او در آتش بيشتر است و اگر به اندازه مثقال و دانه گندمى ايمان بيشتر نداشته باشد از آتش خارج مىشود گرچه بعد از هزاران سال
باشد».[1]
پس بطور كلى مىتوان استفاده كرد كه سوء خاتمه يا به عارض شدن حالت انكار و شك و ترديد در معتقدات است و يا به عارض شدن حبّ دنيا بر قلب است كه خداوند انشاء الله ما را از اين دو مصون دارد، و خوف ما را با مهر اميد آرامش بخشد.
الهى قمشهاى در ذيل اين فراز(يَعْمَلُ الاعْمالَ الصّالِحَةَ و هُوَ عَلى وَجَل)گويد:
همه نيكى كند و از عدل بارى
همى ترسد نيابد رستگارى
كه هرگز با مقام عدل داور
ندارد كس فلاح خويش باور
اگر سر زد ز خاصانش گناهى
نباشند ايمن از قهر الهى
هم آخر كس نداند تا سرانجام
چه پيش آيد كه سازد خاطر آرام
بساط عشق را شيب و فراز است
مآل[2]زندگى نگشوده راز است
كه چون با ناز يار افتد سر و كار
بسوزد يا بسازد لطف دادار
چه خواهد يار فرجامش ندانى
فراقش يا وصال جاودانى
اگر مهرش فروزد جسم و جان را
هم ار نازى كند سوزد جهان را
به نازى كار عالم زار سازد
هزاران گلستان را خار سازد
بموج آرد اگر بحر كرم را
فرا گيرد هزاران بوالحكم را
وگر جنبش فتد در قلزم[3]قهر
نيابى خشك دامان هيچ در شهر
[1]. محجة البيضاء، جلد 7، صفحه 294- 293- در مورد بحث خوف و رجاء مىتوانيد به همين مجلّد از صفحه 248 تا 312 مراجعه نمائيد.
[2]. عاقبت و پايان كار.
[3]. قُلْزُم، نام شهرى ميان مصر و مكه و نام درياى احمر (فرهنگ عميد) ..
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
56- 57- شب هنگام شكر خدا و صبحگاهان ياد او
«يُمسى وَ هَمُّه الشُّكر و يُصْبحُ وَ هَمُّه الذّكر»
ترجمه:پرهيزگار روز را شام مىسازد و اهتمام او به شكر است و شب را به روز مىآورد و اهتمامش ذكر و ياد خداوند است.
شرح:از ديگر صفات پرهيزگاران شكر و ذكر است، ذكر براى اين كه خدا متذكر آنها باشد، و به آنها نعمت دهد، و شكر براى نعمتهاى داده شده است.
ابن ميثم بحرانى در تفسير اين فراز گويد: همّ و تلاش پرهيزگاران در وقت عصر و شامگاه، شكر خداوند است بر آنچه در روز به آنها روزى داده يا نداده است (شكر بر دادهها و ندادهها مىكنند). و در وقت صبح، همّ آنها ذكر و ياد خداوند است، تا آنها را ياد كرده و روزى دهد، چه از كمالات نفسانىّ و چه بدنىّ چنانكه خداوند فرموده:فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ«مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكرگزار من باشيد و كفران نورزيد».[1]
مرحوم خوئى در شرح خود بعد از آوردن كلمات بحرانى مىگويند: توضيحات بحرانى كافى در رساندن مراد نيست، و نكته تقييد اهتمام به ذكر را به
[1]. سوره بقره، آيه 152 ..
صبح و اهتمام به شكر را
به شامگاه دقيقاً روشن نمىكند، سپس مىافزايد: اولى و بهتر اين است كه اين چنين گفته شود:
اما اين كه همّ آنها در صبحگاه ذكر است، براى تاكّد استحباب ذكر در آن وقت است، و دليل بر اين استحباب رواياتى است.
سپس سه روايت در اين باره ذكر مىكند: 1- راوى (عمير بن ميمون) گويد: امام حسن (عليه السلام) را ديدم كه وقتى نماز صبح مىخواند در جايگاه خود مىنشست تا خورشيد طلوع كند و شنيدم از آن امام كه مىفرمود: شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كه مىفرمود:
«مَنْ صَلّى الفَجْر ثُمَّ جَلَسَ فى مَجْلِسه يَذكر اللّه حتّى تَطلعَ الشمس سَتَرَهُ اللّه مِنَ النّار سَتَرَه اللّه من النار سَتَرَه اللّه مِنَ النّار»:
«كسى كه نماز صبح گزارد و در جايگاه خود نشيند در حالى كه ذكر خدا گويد تا خورشيد طلوع كند، خداوند او را از آتش مستور گرداند. و آن حضرت اين جمله را سه بار تكرار فرمودند».
2- انس در حديثى گويد: رسول الله (صلى الله عليه و آله) به عثمان به مطعون فرمودند: «كسى كه نماز صبح را با جماعت گزارد و سپس بنشيند و ذكر خدا گويد تا خورشيد طلوع كند، براى او در بهشت هفتاد درجه است كه فاصله هر دو درجه مثل حضور اسب سريعى است كه هفتاد سال مخفى باشد (شايد مراد اين باشد كه اسب تندرو كه آشكار نيست اگر فرض شود هفتاد سال حركت كند اين مقدار مسافتى كه طى مىكند فاصله هر دو درجه است)».
3- امام حسن (عليه السلام) فرمودند: «شنيدم از پدرم على بن ابيطالب (عليه السلام) كه مىفرمود رسول الله (صلى الله عليه و آله) چنين فرمود: هر انسانى در مصلّائى كه نماز صبح را اقامه كرده بنشيند، و ذكر خدا گويد تا خورشيد طلوع كند، اجر او مثل حجّاج خانه خدا است و گناهان او آمرزيده مىشود».
سپس مرحوم خوئى اضافه مىكند: نكته ديگرى در ذكر صبحگاه است كه خداوند چون روز را براى بدست آوردن معاش و طلب رزق و جستجوى فضل