عوامل بيدارى
تعدادى از عوامل غفلت را ذكر نموديم، و حال تعدادى از عوامل بيدارى را متذكر مىشويم:
1- حوادث دردناك زندگى- يكى از فلسفههاى حوادث ناگوار و مصائب سنگين، بيدارى از خواب غفلت است، گاه خداوند به تناسب سبكى و سنگينى خواب غافلان، حادثهاى مىآفريند، اين حوادث دستاندازهاى جاده زندگى بشر است، اين دستاندازها براى جلوگيرى از خواب است، رانندههاى ماهر از جادههاى صاف و بدون فراز و نشيب و پيچ و خم وحشت دارند، زيرا اينگونه جادهها موجب غفلت و خوابآور است، حوادث روزگار نعمتهائى است كه خداوند به عنوان فراز و نشيب در مسير زندگى قراى مىدهد، بعضى زلزلهها، سيلها، آتشفشانها، طوفانها و غيره براى تكان دادن بشر و بيدار كردن او است- اگر بيدار شود.
2- مطالعه تاريخ گذشتگان از لابلاى كتابها و از آثار باقيمانده روى زمين، چون كاخ كسرى، ايوان مدائن، تختجمشيد، قبرستانهاى خاموش آنها و اهرام مصر و ... اين ساكتان فريادگر تاريخ بشرند، اگر دقت كنيم مىبينيم مهر سكوت بر لب ندارند، كه فرياد زن بر غافلانند، اين كاخها همان درگاههائى است كه روزگارى بر و بيا داشت، و صورتهائى روى خاكهاى آن در مقابل گردنكشان بر زمين نهاده مىشد، با زبان بىزبانى گويند، ببينيد روزگار چه بر سر ما آورده است؟!
بهترين علوم و دانشها، علوم تجربى آزمايشگاهى است و ما بهترين دانشهاى خود را از آزمايشگاه بزرگى به نام تاريخ مىتوانيم اخذ كنيم، آزمايشگاهى كه چيزى به جز انبوه
تجربهها نيست، تجربه حاصل زندگى انسان است، و بهترين مرشد و راهنماى انسانهائى كه تازه به راه افتادهاند.
به همين دليل مولى على (عليه السلام) در نامه حكيمانه خود به فرزندش امام مجتبى (عليه السلام)
خصوصاً روى اين نكته تكيه دارد:
«اى بُنَىّ و انْ لم اكُنْ عمّرتُ عُمرَ مَنْ كانَ قَبْلى فَقَد نَظَرتُ فى اعمالهم و فَكَّرْتُ فى اخبارهم و سِرتُ فى آثارهم حتّى عُدتُ كَاحَدِهم بَل كَانّى بِما انتَهى الَىّ مِنْ امورهم قد عمّرت مع اوّلهم الى آخرهم فَعَرفت صَفَو ذلك مِنْ كَدِره و نفعه مِنْ ضَرَره فَاستَخصلتُ لَك من كُلّ امر نَخيلَه»:
«اى فرزندم! درست است كه من به اندازه همه ى كسانى كه پيش از من زيستهاند، عمر نكردهام، اما در كردار آنها نظر افكندم، و در اخبارشان تفكّر نمودم، و در آثارشان به سير و سياحت پرداختم، تا بدانجا كه همانند يكى از آنها شدم، بلكه گوئى به خاطر آنچه از تاريخشان به من رسيد، با همه آنها از اول جهان تا امروز بودهام، من قسمت زلال و مصفّاى زندگى آنان را از بخش كدر و تاريك آنها بازشناختم و سود و زيانش را دانستم، و از ميان تمام آنها قسمتهاى مهم و برگزيده را برايت خلاصه نمودم».[1]
بنابراين تاريخ آئينهاى است كه گذشته را نشان مىدهد و حلقهاى است كه امروز را با ديروز متصل مىكند و عمر انسان را به اندازه خود بزرگ مىنمايد.
تاريخ معلّمى است كه رمز عزّت و سقوط امتها را بازگو مىكند، به ستمگران اخطار مىدهد، سرنوشت شوم ظالمان پيشين را كه از آنها نيرومندتر بودند، مجسّم مىسازد، به مردان حقّ بشارت مىدهد و به استقامت دعوت مىكند و آنها را در مسيرشان دلگرم مىسازد.
تاريخ چراغى است كه مسير زندگى انسانها را روشن مىسازد، و جادهها را براى حركت مردم امروز باز و هموار مىكند.
تاريخ تربيت كننده انسانهاى امروز، و انسانهاى امروز سازنده تاريخ فردايند[2]و در يك جمله تاريخ يكى از اسباب بيدارى و هشدار انسانها است.
[1]. نهجالبلاغه، نامه 31.
[2]. تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 296- 295 ..
در روايتى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نقل شده:
«اغْفَلُ النّاس مَنْ لَمْ يتّعِظ بَتَغَيُّر الدنيا مِنْ حال الى حال»:
«غافلترين مردم كسى است كه از دگرگونى و تحول دنيا از حالى به حالى پند نگيرد».[1]
آرى از نظر پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله) غافلترين مردم انسانى است كه از تحوّل تاريخ و روزگار درس عبرت نگيرد، چه پادشاهان و سلاطينى كه شب امير و صبح اسير بودند! چه امرائى كه شام امير و صبح آواره بودند! جالب اينجا است همزمان با نگارش اين سطور امير كويت (شيخ جابر الاحمد الصباح) شب امير بود ولى با حمله شبانه عراق به كويت صبح آواره عربستان گرديد.[2]
در مورد عبرت از تاريخ گذشتگان شاعرى گفته:
نادره مردى از عرب هوشمند
گفت به عد الملك از راه پند
روى همين مسند و اين تكيه گاه
زير همين قبّه و اين بارگاه
بودم و ديدم بر ابن زياد
آه چه ديدم كه دو چشمم مباد
تازه سرى چون سپر آسمان
طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد از چندى سر آن خيره سر
بد بر مختار به روى سپر
بعد كه مصعب سرو سردار شد
دستكش او سر مختار شد
نك سر مصعب به تقاضاى كار
تا چه كند با تو دگر روزگار[3]
پس اى برادر عبرت گير و غافل مشو، نه غافل از خداوند و نه غافل از مرگ كه همگى به آن مىرسند فكر مكن گردنكشان در اين دنيا به عذاب الهى رسيدند، و مگر
[1]. سفينة البحار، (ماده عبر) جلد 2، صفحه 146. به نقل از تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 336.
[2]. تاريخ نگارش، صبح جمعه 19/ 5/ 69، برابر با 18 محرم الحرام 1411، و زمان تجاوز حدود ساعت 2 نيمهشب در شب عاشورا 1411 برابر با 11/ 5/ 69 بوده است.
[3]. عرفان اسلامى، جلد 2، صفحه 111 ..
موجب راحتى آنها است كه نه چنين است.
به قول شاعر:
و لو كُنّا اذا مِتْنا تُرِكنا
لكانَ الموتُ راحةَ كُلّ حَىِ
و لكنّا اذا مِتْنا بُعِثْنا
وَ نُسئَلُ بعدَه عن كلّ شَىء
ترجمه: اگر به هنگامى كه مىمرديم ما را رها كرده به حال خود وامىگذاشتند در اين صورت مرگ راحتى هر زندهاى بود، ولكن وقتى مىميريم برانگيخته مىشويم، و از هر چيزى بعد از برانگيخته شدن سؤال مىشويم.[1]
آن گردنكشان كسانى بودند كه خدا را فراموش كردند، و خدا هم خودشان را از يادشان برد، و آنها در زمره گروه فاسقين قرار گرفتندوَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ[2]
3- تفكر درباره مرگ و ديدار از قبرستانها- اين تفكر از عوامل بسيار مهم بيدارى و تازيانهاى بر گرده انسان غافل و خواب است، عاقبت هر انسانى در دنيا به اينجا ختم
مىشود و هر كسى را بخواهى بيابى اينجا مىآورند خواه شاه باشد خواه گدا!
گويند شبى از بهلول مالى بردند، ديدند فرداى آن شب از خانه بيرون شد و از اين كوچه به آن كوچه رفت تا اين كه به قبرستان شهر رسيد، و آنجا نشست و به او گفتند مال تو را دزديدهاند، چرا به دنبالش نمىروى گفت به دنبالش آمدهام، گفتند مگر دزد تو قبرستان است گفت مىآورندش، زيرا دزد من هر كه باشد به اينجا مىآورندش!
بهلول با اين سخن چه غافلانى را بيدار كرد، و به آنها آموخت آرى همه را به اينجا مىآوردند و مىتوانيد هر كه را بخواهيد ببينيد.
[1]. تفسير نمونه، جلد 18، صفحه 369.
[2]. سوره حشر، آيه 19 ..
اين جهان، جهان باقى نيست، بالاخره همه خواهند مرد، اما ببين عمر گرانبها را چگونه صرف و جوانى را چگونه نابود كردى! از زندگى ديگران عبرت گير از عمر و جوانى خود غفلت نورز، بيدارانِ راه حق براى بيدارى انسانها از آنچه بر جهان مىگذرد، به زبان نثر و نظم، پندها ساخته و زنگهاى بيدار باشى به صدا در آوردهاند كه: ذكر بعضى از آنها خالى از لطف نيست:
حافظ گويد:
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين
كاين اشارت ز جهان گذرا ما را بس
و شاعرى ديگر گويد:
جوانى گفت با پيرى دل آگاه
كه خم گشتى چه مىجوئى در اين راه؟!
جوابش گفت پير خوش تكلّم
كه ايام جوانى كردهام گم
سعدى نيز گفته است:
دور جوانى بشد از دست من[1]
آه و دريغ زان زمن دلفروز
قوت سرپنجه شيرى برفت
راضيم اكنون به پنيرى چو يوز
پيرهزنى موى سيه كرده بود
گفتمش اى مامك ديرينه روز
موى به تدليس سيه كردهاى
راست نخواهد شد اين پشت كوژ
پروين اعتصامى نيز گويد:
چنين گفت روزى به پيرى جوانى
كه چونست با پيريت زندگانى
بگفتش در اين نامه حرفى است مبهم
كه معنيش جز وقت پيرى ندانى
تو، به كز توانائى خويش گوئى
چه مىپرسى از دوره ناتوانى
جوانى نگهدار كاين مرغ زيبا
نماند در اين خانه استخوانى
چو من گنج خود رايگان دادم از كف
تو گر مىتوانى مده رايگانى
[1]. يعنى جوانى از دست من رفت و دور شد ..
چو سرمايهام رفت بىمايه ماندم
كه بازيست بىمايه بازارگانى
هر آن سرگرانى كه با چرخ كردم
جهان بيشتر كرد از آن سرگرانى
از آن برد گنج مرا دزد گيتى
كه در خواب بودم گه پاسبانى[1]
مولى على (عليه السلام) در خطبه 188 نهجالبلاغه[2]چنين مىفرمايد:
«شما را به ياد مرگ و كم كردن غفلت از آن سفارش مىكنم (گويا غفلت نكردن به طور كلى از مرگ براى انسان ميسور نيست، لذا مىفرمايد كم كنيد غفلت را) و چگونه غافليد از چيزى كه از شما غفلت نمىكند، و اميد به كسى بستهايد كه مهلت به شما نمىدهد، پس كفايت مىكند شما را بعنوان واعظ و پند دهنده، مردههائى كه ديديد آنها را، حمل شدند به قبرهايشان در حالى كه خود راكب و سوار بر دست مردم نشدند، و به قبرها سرازير شدند، در حالى كه خود سرازير نشدند (يعنى مايل نبودند، بر روى دست مردم روانه قبر شوند ولى با آنها چنين كردند) گويا ساكن اين دنيا نبودند، و گويا آخرت جايگاه هميشگى آنها بوده است، از آنجا كه (در خانه قبر) سكنى مىگزينند وحشت داشتند، و در آنجا هم سكنى گزيدند، آلوده به دنيايى بودند كه از آن دست كشيدند و تباه كردند آخرتى را كه به سوى آن منتقل گشتند، قدرت از بين بردن عمل زشت و قبيحى و يا قدرت زياد كردن عمل نيك و صالحى را در آخرت ندارند، به دنيا انس گرفته و دنيا آنها را فريب داد، به دنيا اعتماد كردند و آن آنها را به زمين زد.
سبقت گيريد (خدا شما را رحمت كند) به منازلى كه مأموريد آبادشان كنيد، و رغبت به آنها داريد و به آنها دعوت شدهايد، و با صبر بر عبادت و طاعت و دورى از معصيت، نعمتهاى الهى را بر خود تمام كنيد، زيرا فردا نزديك به امروز است، چقدر سريع، ساعات در روز و روزها در ماه و ماهها در سالها و سالها در عمر مىگذرد».
[1]. عرفان اسلامى، جلد 2، صفحه 111- 110.
[2]. خطبه 188 صبحى صالح و خطبه 230 فيض الاسلام ..
در حكمت 122 نيز آمده كه مولى على (عليه السلام) به دنبال جنازهاى بودند، شنيدند مردى مىخندد، فرمودند: (خيال مىكنى) گويا مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده، و حق بر غير ما واجب شده، و مىپندارى مردههائى كه مىبينيم مسافرينى هستند كه به زودى به سوى ما باز مىگردند، ايشان را در قبرهايشان مىگذاريم، دارائى آنها را مىخوريم، مانند آنكه ما پس از آنها جاويد خواهيم ماند، سپس پند هر واعظى (از زن و مرد از مردگان) را فراموش كرده و به هر آفت و زيانى گرفتار شديم».[1]
پس اى برادر از حوادث و مصائب و مطالعه تاريخ گذشتگان و تفكر در مرگ و عواقب گردنكشان، بيدارى طلب، و از خواب غفلت بيدار شو كه نه مال و نه جاه و نه علم بدون عمل و نه سرگرميها و نه سلامتى و نه دوستان ناباب و عبادت بىتفكر هيچكدام ماندنى نيست و به طور كلى دنيا و امور وابسته به آن پايدار نيست.
مولى در خطبه 131 چنين مىفرمايد: «دعوت مرگ را به گوشهاى خود بشنوانيد، قبل از اين كه دعوت به آن شويد ... ذكر و ياد اجلها و مرگها از قلبهاى شما غائب و آرزوهاى دروغين حاضر شده است، دنيا اختيار شما را بيشتر دارد تا آخرت، (و بيشتر عبد دنيائيد تا آخرت) و دنيا شما را بيشتر برده و به طرف خود كشيده تا آخرت».[2]
بزرگان ما، غفلت انسان از مرگ و قبر و فرو رفتن او را در دنيا و لذات فانى آن، به انسانى تشبيه كردهاند كه در وسط چاهى قرار گرفته و در بالاى آن شير درندهاى منتظر
بالا آمدن او است و اژدهاى عظيمى در ته چاه منتظر افتادن او است و دست اين شخص به ريسمانى بند است كه دو موش سياه و سفيد دائماً و با سرعت آن
[1]. حكمت 122 صبحى صالح و حكمت 118 فيض الاسلام.
[2]. خطبه 131 صبحى صالح و فيض الاسلام: «واسمعوا دعوة الموت آذانكم قبل ان يدعى بكم ... قد غاب عن قلوبكم ذكر الآجال و حضرتكم كواذب الآمال فصارت الدّنيا املك بكم من الآخرة و العاجلة اذهب بكم من الآجلة» ..
ريسمان را مىجوند تا پاره شود و اين شخص با اينكه همه را مىبيند، مشغول خوردن عسلى است كه با خاك و زهر زنبوران مخلوط شده و زنبوران به او نيش مىزنند و او مشغول دفع آنها است و حقيقت اين امور اين است كه: ريسمان عمر، و شير درنده مرگ، و اژدها قبر، و دو موش سفيد و سياه روز و شب است كه با گذشتن آنها عمر مىگذرد و تمام مىشود و عسل كثيف آلوده به خاك و زهر زنبور لذّات دنيا است كه همراه با درد نيش زنبوران است و زنبوران اهل دنيا هستند كه مزاحم اويند.
اين قضيه را شيخ بهائى با كمى تفاوت در كتاب اربعين خود از كمال الدين نقل مىكند، و در آخر مىگويد: «قسم به جان خودم كه اين مثال از محكم ترين مثالها و منطبقترين آنها بر ممثّل (آنچه برايش تمثيل زده شده) است و از خدا بصيرت و هدايت را خواهانيم و از غفلت و گمراهى به او پناه مىبريم».[1]
چرا اين قدر در خوابيم و از رفتن عُمر و بىعملى و نزديك شدن مرگ بىخبريم، آنها كه بيدارند مىنالند، واى بر ما كه نمىدانيم چه كنيم!
مرحوم شيخ عزالدين حسين بن عبدالصمد الحارثى الهمدانى العاملى پدر بزرگوار شيخ بهائى در كتاب خود «نور الحقيقة و نور الحديقة» صفحه 63 گويد: «فردى مىگريست به او گفته شد، چه تو را به گريه انداخته، گفت:
«تَفَكّرتُ فى ذهاب عمرى و قِلَّةِ عَمَلى وَ اقتراب اجَلى»:
«فكر كردم در رفتن عمرم، و كمى عملم، و نزديكى مرگم».
نشانههاى افراد غافل
در مكتب لقمان زانو مىزنيم تا علامت غافلان را ببينيم:
امام صادق (عليه السلام) فرمودند لقمان به فرزندش گفت:
«يا بُنَىّ لِكُلّ شىء علامة
[1]. سفينة البحار، ماده غَفَل، جلد 1، صفحه 323، اين را هم مرحوم ملااحمد نراقى به نظم درآورده كه صاحب عرفان اسلامى در جلد 2، صفحه 119 تا 117 آورده است ..