7- از حيث نتيجه- نتيجه جهاد با دشمن خارجى يا پيروزى است يا شهادت كه هر كدام باشد در مسير الهى (احدى الحسنيين) است ولى نتيجه جهاد با نفس و پيروز در آن ميدان رسيدن به نفس مطمئنه است و رضاى بنده از خدا و رضايت او از بندهيَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ- ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً- فَادْخُلِى فِى عِبَادِى- وَادْخُلِى جَنَّتِى: «اى نفس مطمئنه (و اى كسى كه به اين مقام رسيدهاى) به سوى پروردگارت برگرد، در حالى كه راضى هستى، و خدا از تو راضى است، پس داخل بندگان من شو و داخل بهشت من شو».[1]
علماى اخلاق براى جهاد با نفس امورى را بيان كردهاند كه التزام به آنها لازم است؛
مشارطه، مراقبه، محاسبه، معاقبه، مجاهده، معاتبه
مشارطه
فرمودهاند عقل انسانى مثل تاجر است، عمر و وقت خود را مىدهد تا اعمال صالح و نيكو كسب كند، و اين اعمال صالح با تزكيه نفس حاصل مىشود، ربح و سود او تزكيه نفس
است، زيرا به سبب آن به فلاح و رستگارى مىرسد:قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا: «رستگار شد كسى كه نفس را تزكيه و پاك كرد، و متضرّر شد كسى كه آن را تباه كرد».[2]
در اين معامله عقل شريكى دارد به نام نفس و بايد مثل شريكها در معاملات دنيوى با او برخود شود: اول از همه بايد با او شروطى در نظر گرفته شود كه مبادا خيانتى كند و سرمايه را به باد فنا دهد، چنانكه شريك جنايكار ممكن است در
[1]. سوره فجر، آيه 30- 27.
[2]. سوره شمس، آيه 9 و 10 ..
امور دنيوى چنين كند و اين شرط كردن مشارطه است.
اين تجارت سودش بهشت و رسيدن به «سدرة المنتهى» و بودن با انبياء و شهدا است، پس دقت در محاسبه و دقت در كار اين شريك نفسانى، بايد بيشتر از دقت در ريح و سود دنيوى باشد، زيرا سودها قابل مقايسه نيست، ريح اخروى خيرى است كه دوام دارد، و ريح دنيوى دوام ندارد، و گفتهاند:«لا خيرَ فى خير لا يَدُوم بل شرٌّ لا يَدُوم خيرٌ مِنْ خير لا يَدُوم»:«خير و بركت در امر خيرى كه دوام ندارد نيست، بلكه شرّى كه دوام ندارد، بهتر از خير است كه دوام ندارد» زيرا شرّى كه دوام ندارد وقتى قطع شد، شادى به همراه دارد، چون شرّ پشت سر گذاشته شد، ولى خيرى كه دوام ندارد، تأسف را به خاطر انقطاعش به همراه دارد!
پس هر صاحب نفسى نبايد غافل باشد، كه هر نَفَسى از عمر، گوهر گرانبهائى است كه عوض ندارد، و ممكن است گنجى از گنجهاى بهشتى با آن به دست آيد كه نعمتش ابدى است.
بنابراين هر شخصى بايد وقتى از نماز صبح فارغ شد، ساعتى با نفسش خلوت كند، براى «مشارطه» آن چنانكه تاجر با شريكش مىكند و به نفس بگويد به جز كالاى عمر ندارم، و اگر آن از بين رود، سرمايهام از بين رفته، و از تجارت
مأيوس مىشوم، و رنجى و سودى به دست نمىآورم، امروز را خدا به من مهلت داده، و اگر مىمردم از خدا مىخواستم مرا به دنيا به اندازه يك روز برگرداند، تا عمل صالح انجام دهم، پس فرض كن مردهاى و امروز برگشتهاى، و به تو مهلت داده شده، پس بپرهيز از اينكه اين روز پرقيمت را ضايع كنى.
در احوال يكى از زهاد است كه گويند قبرى كنده بود و صبحها در آن مىخوابيد و آيهرَبِّ ارجِعونى- لَعَلّى اعْمَلُ صالِحاً فيما تركتُ»[1]: «را مىخواند (يعنى سخن كسانى را كه در قيامت از خدا مىخواهند به دنيا برگردند، و عمل صالح انجام دهند را مىگفت) و بلند مىشد، و به خود مىگفت: تو امروز به دنيا برگردانده
[1]. سوره مؤمنون، آيه 99 و 100 ..
شدى، برو ببينم چه مىكنى!
در خبرى آمده «براى بنده در هر شبانه روز بيست و چهار خزانه پشت سر هم است كه خزانهاى از آن باز مىشود، و مىبيند پر از نور است كه در اثر اعمال صالح است كه در آن موقع انجام داده، خوشحال مىشود، به قدرى كه اگر آن خوشحالى را بين اهل آتش توزيع كنند، به وحشت مىافتند، سپس خزانه و جعبه ديگرى باز مىشود كه سياه و تاريك است، و بوى بد از آن بلند مىشود، و آن ساعتى است كه عصيان خدا كرده و آنچنان ترسى و فزعى به او دست مىدهد كه اگر بين اهل بهشت تقسيم شود، عيش آنها را از بين مىبرد، و جعبهاى ديگر باز مىشود كه خالى است، نه مايه خوشحالى و نه ناراحتى است[1]و آن ساعتى است كه خوابيده و غافل
بوده يا مشغول به مباحات دنيوى بوده، پس حسرت مىخورد و متضرّر مىشود.
به نفس بگو امروز خزائن بيست و چهارگانه را خالى مگذار، و مرا به كسالت و بيحالى مينداز و مغبون و حسرت بارم مكن، كه خداوند فرموده:يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذَلِكَ يَوْمُ التَّغَابُنِ: «روزى جمع مىكند شما را براى روز جمع شدن (كه روز قيامت باشد) و آن روز خسران و ضرر است».[2]
اين سفارشات براى خود نفس بود، سپس سفارشى به نفس در مورد اعضاء هفتگانه كند: چشم و گوش و زبان و شكم و فرج (كنايه از شهوت جنسى) و دست و پا به اين كه اينها خدمتكاران و رعيت تو هستند، كه با اينها تجارت مىكنى، براى جهنم هفت درب است كه براى هر دربى عدهاى از مردم مشخص شدهاند كه وارد شوند، و اين هفت درب براى كسانى است كه با اعضاء هفتگانه عصيان كنند.
پس چشم را از نظر به نامحارم بپوشان و نظر احتقار به مؤمنى مكن، بلكه نظرى زائد بر ضرورت مكن، كه خداوند همچنان كه از كلام زيادى بازخواست كند،
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 152.
[2]. سوره تغابن، آيه 9 ..
از نظر زيادى نيز سؤال كند، و همينطور براى هر عضوى خصوصاً زبان و شكم توصيه به نفس كند.
مراقبت
بعد از «مشارطة» و شرطگذارى با شريك، بايد مراقب او بود، تا تخلف نكند، همانگونه كه خدا مراقب بندههاى خود است:إِنَّ اللهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً[1]ما هم بايد مواظب
بنده خود يعنى نفس خود باشيم او را بنده خود حساب كنيم، نه خود را بنده او، بايد دقيقاً مراقب او بود.
آن طور كه بايد بنده از مراقبت خدا بترسد، بايد نفس هم از مراقبت ما بترسد، حكايت شده كه وقتى زليخا با يوسف (عليه السلام) خلوت كرد روى بت خود را پوشاند تا نبيند چه مىكند، يوسف (عليه السلام) گفت
«مالَك اتَسْتَحينَ مِنْ مراقِبَة جماد و لا اسْتَحى مِنْ مراقبة الملك الجَبّار»:
«چه مىكنى آيا از مراقب بودن سنگ (كه شعورى ندارد) حيا مىكنى، ولى من از مراقب بودن خداوند قادر و قاهر حيا نكنم».[2]
از جوانى حكايت شده كه شبى قصد دست درازى به كنيزى را داشت، كنيز گفت آيا حيا نمىكنى؟ جوان گفت: از چه كسى حيا كنم؟ در حالى كه غير از كواكب و ستارگان كسى ما را نمىبيند.
«مِمَّن استَحى و ما يَرانا الّا الكَواكِب»:
آن كنيز گفت:«وَ ايْنَ مُكَوكَبها»:مراد زن اين بود كه كجا است خدائى كه مراقب كواكب و ما هر دو هست.[3]
مردى به يكى از عرفا گفت: از چه كسى بر چشمپوشى كمك جويم؟ گفت: به علم خود به اين كه نظر نظركننده (يعنى خدا) زودتر است از نظر تو به آنچه نظر
[1]. سوره نساء، آيه 1.
[2]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 156.
[3]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 156 ..
مىكنى،
«بِعِلْمِكَ انّ نَظَر النّاظر اليك اسْبَقْ مِنْ نَظَرك الى المنظور اليه».[1]
روايت شده كه خداوند عزوجل به ملائكه فرمود:
«انتُم مُوَكِّلون بالظواهر و انَا رقيبٌ على البَواطِن»:
«شما بر ظاهر مردم گماشته شدهايد، و من مراقب باطن آنها هستم».[2]
عارف و فيلسوف بزرگوار «علامه طباطبائى» مىگويد: «يكى از اهم چيزهايى كه در راه سير و سلوك و در حكم ضرورتى از ضروريات آن است، همانا امر مراقبت است».
سالك بايد از اولين قدم كه در راه مىگذارد، تا آخرين قدم، خود را از مراقبت خالى ندارد، و اين از لوازم حتمى سالك است، بايد دانست كه مراقبت داراى درجات و مراتبى است: سالك در مراحل اوليه يك نوع مراقبهاى دارد، و در مراحل ديگر انواع ديگرى، هر چه رو به كمال مىرود و طىّ منازل و مراحل كند، مراقبت او دقيقتر و عميقتر خواهد شد به طورى كه آن درجات از مراقبت را اگر بر سالك مبتدى تحميل كنند، از عهده آن برنيامده، يك باره، بارسلوك را به زمين مىگذارد، يا سوخته و هلاك مىشود، ولى رفته رفته در اثر مراقبه در درجات اوليه و تقويت در سلوك مىتواند مراتب عاليه از مراقبه را در مراحل بعدى به جاى آورد، و در اين حالات حتى بسيارى از مباحات در منازل اوليه بر او حرام و ممنوع مىگردد.
در اثر مراقبت شديد و اهتمام به آن آثار حبّ و عشق در ضمير سالك هويدا مىشود، زيرا عشق به جمال و كمال على الاطلاق فطرى بشر بوده، و با نهاد او خمير شده، و در ذات او به وديعت گذارده شده است، ليكن علاقه به كثرات و حبّ به ماديات حجابهاى عشق فطرى مىگردند، و نمىگذارند كه اين پرتو ازلى ظاهر گردد.
بواسطه مراقبت كمكم حجابها ضعيف شده، بالاخره از ميان مىرود، و آن
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 156.
[2]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 156 ..
عشق و حبّ فطرى ظهور نموده، ضمير انسان را به آن مبدأ جمال و كمال رهبرى مىكند، اين مراقبت در اصطلاح عرفاء تعبير به «مى» شده است.
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام «مى» و گفت راز پوشيدن
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازين
«مى» خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم
چون سالك در امر «مراقبه» مواظبت نمود، حق تعالى از باب مهر و عطوفت انوارى را بر او به عنوان طلايع ظاهر مىگرداند، در ابتداى امر اين انوار مانند برق ظاهر گشته، ناگهان پنهان مىشوند، اين انوار كمكم قوّت يافته، مانند ستاره ريز درخشان مىگردند، و سپس نيز قوّت يافته به صورت ماه و بعداً به صورت خورشيد پديد مىآيند، و گاهى مانند چراغى كه افروخته باشند يا قنديلى نمايان مىشوند، اين انوار را در اصطلاح عرفاء «نوم عرفانى» (يعنى خواب عرفانى) نامند.[1]
مرحوم فيض كاشانى مطالبى در باب مراقبت دارد كه بطور خلاصه نقل مىكنيم: .... معرفت و علم به اين كه خداوند مطلع بر ضمائر عالم و پنهانيهاى آن است، و مراقب اعمال بندگان است و پنهانيهاى قلب در مقابل او ظاهر است، چنانكه ظاهر بدن انسان براى مخلوقات مكشوف است، وقتى اين علم به حدّ يقين رسيد، و شكى در آن يافت نشد، مراقبت كه حالتى براى قلب است، حاصل مىشود كه نتيجه آن در اعضاء و جوارح با انجام اعمال صالح آشكار مىشود.
سپس مىافزايد اگر انسان به اين حد رسيد، موقن و به درجه يقين رسيده، و
[1]. رساله «لب اللباب در سير و سلوك اولى الالباب» نوشته آية الله سيد محمدحسين حسينى طهرانى، تقريرات اولين دوره از درسهاى اخلاقى، عرفانى استاد علامه طباطبائى است كه در سال 69- 1368 هجرى قمرى در قم ايراد نمودهاند، صفحه 34- 31 ..
اينها اينها مقربين درگاه ربوبى هستند
و به دو قسمت تقسيم مىشوند: يكى مقرّب صديق و يكى مقرب پرهيزگار كه از اصحاب يمين و بهشتيان است.[1]
اوّلى مراقبتش از روى تعظيم و بزرگ شمردن خداوند است و هيبت الهيه موجب مراقبت او شده، و دوّمى به جهت حيا از او مراقبت مىكند، يعنى وقتى از بچه دو سالهاى كه در اتاقى او را مشاهده مىكند، حيا مىكند و گناه نمىكند، از خداوند به طريق اولى حيا مىكند، و مراقبت از خود مىكند و مسلماً درجه دسته اول برتر از دسته دوم است.
پس اى برادر مراقب اعمال خود باش و ببين چه مىكنى و براى كه مىكنى و چگونه مىكنى!
در روايتى آمده: «براى بنده در هر حركتى از حركات او اگر چه كوچك باشد، سه دفتر و ديوان است:
«الاوّلُ لِمَ و الثانى كيفَ و الثالث لِمَنْ»:
معنى «لِمَ» يعنى براى چه انجام دادى، مقصودت از اين عمل چه بود براى شهوت و هواى نفسانى بود، اگر جواب قانع كننده داد و عمل را براى مولايش انجام داده آن وقت از ديوان دومى سؤال مىشود كه:
«كَيفَ فَعَلتَ»:
«چگونه عمل كردى؟» هر عملى داراى شرطى و جزئى و حكمى است، آيا از روى علم به احكام و اجزاء عمل كردى؟ يا از روى جهل و گمان، اگر به سلامتى از اين ديوان گذشت، ديوان سوم باز شده، و از او مطالبه اخلاص مىشود كه براى چه كسى اين عمل را انجام دادى؟ آيا تنها براى خدا آن را انجام دادى، يا براى غير، يا غير را شريك كردى؟!
در مراقبت دو مراقبت و نظر لازم است: يكى قبل از عمل كه در قصد و حركت اوليه مراقب باشد كه براى خدا حركت كند، نه براى هوا.
دوم در موقع شروع در عمل كه آن چه خدا مىخواهد از حيث حركات و سكنات انجام دهد، و مراعات ادب مولى را كند، و مثلا اگر نشسته است رو به قبله
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 156 به بعد ..
نشيند، كه رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) فرمود:
«خَيرُ المَجالِس ما اسْتَقْبِلَ بِه القِبْلة»:
«بهترين مجالس آن است كه رو به قبله انجام گيرد و چهارزانو ننشيند، زيرا در مجلس پادشاهان چنين ننشينند»، و مالك الملوك مطلع بر اين مطلب است، اگر مىخواهد بخوابد بر دست راست رو به قبله با سائر آداب كه در جاى خود بيان شده، بخوابد حتى در قضاء حاجت، آداب آن را (كه در كتابها ذكر شده) مراعات كند، اسلام دين ادب و تربيت است، حتى در جاهاى پست انسان را مؤدب به آداب تربيت مىكند.[1]
صاحب كتاب عرفان اسلامى مىگويد: اهل مراقبت سه حال دارند:
1- اول حال آن است كه بواسطه معرفت و يقين بر اينكه خداوند مطلع بر ضمير بنده است، اين حال پيش مىآيد كه فكر بد و شيطانى به قلب او راه پيدا نمىكند، و چون خدا را حاضر و ناظر در همه جا مىبيند كمتر به دام هواى نفس مىافتد. اين است مراد يكى از عرفاى عالى مقدار كه فرمود:
«المُراقَبَةُ استِدامَةُ علمِ العَبدِ باطّلاع الرّبِ فى جميع احْوالِه»
«يعنى مراقبت دوام علم بنده است به اينكه پروردگار از تمام احوال بنده مطلع است».
حاصل آنكه اول حال، مراقبت آن است كه حسن بن على دامغانى گفته:
«عليكم بحفظ السرائر فانّه مطّلعٌ على الضمائر»:
«بر شما است حفظ پنهانيها زيرا خدا آگاه بر ضمائر و مكنونات است».
2- دوم حال مراقبت آن است كه سالك، كائنات را فراموش كند، به طورى كه وجود و عدم دنيا براى او يكسان باشد، و
چنان مراقب باشد كه جز خدا هيچ چيز در ذهن و فكر او نباشد.
احمد بن عطا گفت
«خيرُكُم مَنْ راقَبَ الحقَّ بالحق فى فَناء ما دُونَ الحق»:
«بهترين شما كسى است كه حقاً مراقب حق باشد، در اين كه غير از وجود حق، فانى است».
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 163- 162 ..