كردم، و هر چه در آن هستم كوچك است در كنار ثواب خداوند و عقاب او[1](و اين بيمارى من است كه شيرين را تلخ و چيز بزرگ را كوچك و شىء گرانقيمت و بىارزش، در نظرم يكى است).
معاتبة (توبيخ نفس)
دانستيم كه دشمنترين دشمنان، نفس است، و امر كننده به پليديها و ميل كننده به شر و فرار كننده از خير است، و از طرفى امر به تزكيه و كشاندن آن به سوى عبادت پروردگار و خالقش، و به منع از شهواتش شدهايم، و اينكه آن را از لذاتش جدا كنيم، اگر در اين كار اهمال كنيم، طغيان كرده، به طورى كه ديگر قابل كنترل نمىباشد بايد با تازيانه توبيخ و عتاب و ملامت هر لحظه برگرده آن زد، تا از مسير خود منحرف نشود، اگر به اين مقام ملامت رسيد نفس «لوّامه» مىشود كه اگر رشد كند به مقام عالى «نفس مطمئنه» مىرسد.
پس تا به پند و وعظ نفس خود مشغول نشدهاى، به پند دادن ديگران مپرداز، خداوند تعالى به حضرت عيسى (عليه السلام) وحى رساند كه«يابن مريم عِظْ نفسك فانْ اتَّعَظْتَ فَعِظ النّاس و الّا فَاستَحى منّى»:«اى فرزند مريم، نفس خود را پند ده وقتى خود پند گرفتى آن وقت مردم را پنده ده وگرنه از من حيا كن!»[2]
وقتى خود را ساختى، مرديم سريعاً از خودسازى تو ساخته مىشوند:وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ[3]
پس اى برادر متابعت از هواى نفس مكن، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمودند:
«الكَيِّس مَنْ دانَ نَفْسُه وَ عَمِلَ لِما بَعدَ المَوتِ وَ الا حمقُ مَنْ اتْبَعَ نَفْسَهُ هواها و تَمَنّى على اللّه
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 172.
[2]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 180.
[3]. سوره ذاريات، آيه 55 ..
الامانِىّ»:
«دانا كسى است كه نفسش ضعيف شده و براى بعد از مرگش عمل مىكند و احمق و نادان كسى است كه متابعت هواى نفس كرده، و آرزوهاى (غيرمعقول و دور و دراز) از خدا تمنّا مىنمايد».[1]
اگر اين مراحل ششگانه به خوبى طى شد ديگر جاى صفات رذيله تقلّب و دزدى و تكبر و نخوت نيست و انسان چنان مىشود كه در برابر حق مثل على بن يقطين صورت بر خاك سياه مىگذارد، و از ابراهيم جمال ساربان مىخواهد تا كف كفش خود را بر صورت آن وزير هارون گذارد، (داستانش گذاشت كه در اثر بىاعتنائى به ابراهيم جمّال كه يكى از دوستان امام هفتم (عليه السلام) بود، حضرت به او بىاعتنائى كردند، و گفتند: بايد رضايت او را حاصل كنى، و ابن يقطين براى رضايت ابراهيم جمّال صورت بر خاك درب خانه او گذارد، و از او خواست براى اين كه امام هفتم (عليه السلام) عذر او را بپذيرد، و خدا از او درگذرد ته كفش خود را روى صورت وى
گذارد و آن ساربان با اصرار على بن يقطين چنين كرد و على بن يقطين مىگفت«اللّهم اشْهَدْ(خدايا تو شاهد باش) كه بندهات از من گذشت.
آرى دستورات اسلامى و گفتار اولياء الهى اگر عمل شود، پشت وزير را هم خم كرده، و صورتش را به خاك تقرب الهى مىگذارد، آن هم وزير هارونى كه به ابر مىگفت: هر كجا مىخواهى ببار، كه از ملك و سطنت من خارج نيست!
آرى با عمل به راهيان اين راه، على بن يقطين تربيت مىشود كه طبق روايات، امام هفتم (عليه السلام) به اصحاب خود مىفرمودند: «اگر مىخواهيد يكى از صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را ببينيد، در صورت او نظر كنيد، و نيز مىفرمودند: من شهادت مىدهم كه او اهل بهشت است».[2]
[1]. محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 184، مدرك بحث در مراحل ششگانه عمدة محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 149 تا 191 و عرفان اسلامى جلد 2 بوده است.
[2]. مرحوم حاج شيخ عباسى قمى در منتهى الامال در شرح حال امام هفتم (عليه السلام) جريان على بن يقطين را با رواياتى آورده است ..
خداوند ما را در مسير خود موفق و در عمل به مراحل ششگانه فوق مؤيد فرمايد! (انشاء اللّه تعالى) «الهى» آن مست باده معارف در ذيل اين فراز(انْ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيه نَفْسُه فيما تكره لَمْ يُعطِها سُؤلَها فيما تُحِّب)چنين گويد:
اگر نفسش به طاعت سختى افزود
ز نفس، او هم خوشيها دور بنمود
دهد كيفر به كار نفس دونش
كند هنگام خواهشها زبونش
زخواهشهاى نفس واژگون بخت
بسا بر باد شد هم تاج و هم تخت
ز خواهشهاى آن ديو سيه كار
هزاران روز روشن شد شب تار
ز خواهشهاى نفس آن گرگ خونريز
تو نيز اى جان چو دانايان بپرهيز
كه نفس دون نجويد غير زشتى
به دوزخ دركشد جان بهشتى
ز جان خواهد چون لذات بدن را
بسنگى بشكند درّ عدن را
خلاف رأى بى نور هوا باش
به جان روشن چو مردان خدا باش
مخالف سازكن با خواهش نفس
كه باشد دوزخ جان آتش نفس
(الهى) را الهى پارسا كن
اسير عقل او نفس و هوا كن
كه دايم در ره نيكى شتابد
چو نيكان در دو عالم كار يابد
ز نفس زشت اگر بخشى امانش
كنى رشگ فرشته آسماناش
61 و 62- توجه به باقى و زهد در فانى
«قُرِّةُ عَينه فيما لا يَزُول و زَهادتُه فيما لا يَبْقى»
ترجمه:روشنى چشمش در چيزى است كه زوال در آن راه ندارد (مثل كمالات نفسانى و نعمتهاى اخروى) و بىاعتنائى او به چيزى است كه باقى نمىماند، و فانى شدنى است.
شرح:در فارسى (قرة العين) را به نور چشم ترجمه مىكنند و در عربى معنى كنايهاى دارد، و صاحب مفردات گويد:«قَرَّتْ عينهُ»يعنى (سُرَّت مسرور شد)، و به آنچه مايه خوشنودى و سرور است، قرة العين گويند[1](از اين رو به فرزند خوب«قرة العين»گويند چون سرمايه سرور و مسرّت و الدين است و بوسيله آن گويا نور چشم آنها زياد مىشود).
در قرآن يك مرتبه«قرة عين»آمده، و آن در داستان حضرت موسى (عليه السلام) است وقتى كودك بود و به دستور فرعون از آب گرفته شد و زن فرعون به فرعون گفت: اين كودك را مكش كه مايه سرور من و تو استوَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْن لِّي وَلَكَ
[1]. مفردات، ماده «قرّ» ..
لَا تَقْتُلُوهُ[1]
و دو مرتبه«قرة اعين»آمده: يكى در مورد بندگان مقرّب الهى است كه به خداوند مىگويند به ما همسران و فرزندانى ده كه مايه سرور باشدرَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا
وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن:[2]و ديگرى در مورد نماز شب است كه خداوند مىفرمايد هيچ كس نمىداند براى شب زندهداران (كسانى كه نماز شب مىخوانند) چه مايه سرور و ابتهاجى قرار داده شده، و اين جزاى عمل آنهاستفَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لَهُمْ مِّنْ قُرَّةِ أَعْيُن جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ[3]
مفردات در ادامه گويد: گفته شده اصل «قرة» از «قرّ» به معنى سرد است پس «قرّت عينُه» به معنى اين است كه چشمش سرد شد، و گفته شد براى سرور، اشك
[1]. سوره قصص، آيه 9.
[2].. سوره فرقان، آيه 7.
[3]. سوره سجده، آيه 17. در قرآن «تقرّ عينها» نيز در دو مورد درباره حضرت موسى (عليه السلام) آمده كه: «رجعناك الى امّك كى تقرّ عينها و لاتحزن» (سوره طه، آيه 40) «رددناه الى مّه كى تقرّ عينها و لا تحزن»؛ رد كرديم موسى را به مادرش تا مايه سرور او شود و اندوهگين نباشد (سوره قصص، آيه 13) و يك مورد هم «تقرّ اعينهنّ» دارد كه در مورد زنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) است «ذلك ادنى ان تقرّ اعينهنّ» اين نزديكتر است به اين كه موجب سرور آنها شود. (سوره احزاب، آيه 51) در اين آيه «حق قسم» را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) برداشت، حق قسم آن است كه شوهر اوقات خود را در ميان همسران به طور عادلانه تقسيم كند، اگر يك شب نزد يكى از آنها است شب ديگر نزد ديگرى باشد و نبايد تفاوتى از اين نظر بين آنها باشد و اين يكى از احكام اسلامى است كه در فقه مورد بررسى قرار گرفته شده است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به علت شرائط خاص خصوصاً در زمانى كه در مدينه بود، و هر ماه تقريباً يك جنگ بر او تحميل مىشد و در اين زمان همسران متعدد داشت، رعايت حق قسم به حكم آيه فوق از او ساقط شد، و مىتوانست هرگونه اوقات خود را تقسيم كند، هر چند او با اين حال حتى الامكان مساوات و عدالت را (چنانكه در تواريخ اسلامى است) رعايت مىكرد.
اين مطلب را خداوند براى رفع غم همسران كه ناراحتى مىكردند، و گاه رقابت داشتند، بيان كرد و اين كه حال مىدانستد حكمى الهى است و در برابر آن تسليم مىشدند و نيز حكمى است عمومى براى همه زنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) (براى توضيح بيشتر به تفاسير رجوع شود- تفسير نمونه نيز در جلد 17 از صفحه 384 به بعد توضيحاتى دارد) ..
سرد و براى غم و اندوه، اشك گرم است، و از اين جهت در موقع نفرين در حق كسى گويند:«اسخَنَ اللّه عينَه»:خدا چشم او را گرم كند» (يعنى چشمش از اندوه گريان شود).
و نيز گفته شده «قرة» از «قرار» است و معنى اين مىشود كه خداوند آنچه مايه سكون و آرامش چشم او است به او عطاء كند، تا به ديگرى نظر نكند.
از مجموع اين سخنان مىتوان به دست آورد كه سرور و ابتهاج و مايه سكون پرهيزگاران در امورات باقى است و زهد و عدم رغبت آنها در امورات فانى.
حال ببينيم امور باقى و زوالناپذير چيست؟ در اين باره سه احتمال ممكن است داده شود و از كلمات شارحين نهجالبلاغه استفاده مىشود:
1- مراد خداوند متعال است[1]يعنى خداوند لايزال كهكُلُّ شَىْء هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ[2]او ماندنى است، و دل به او و محبت او بستهاند، و به مقتضاى اينكه مُحِبّ به دنبال محبوب است و هر چه او گويد و هر چه او خواهد عمل مىكند، از اين رو خداوند را براى خودش مىخواهد نه براى ثواب و بهشتش، او را عبادت مىكند چون او را اهل عبادت يافته است نه به خاطر شوق به بهشت و خوف از آتش جهنمش، چنانكه مولى المتقين على (عليه السلام) يكى از اينها است كه فرمود:
«لَمْ اعبده خَوفاً و لا طمعاً لكنّى وَجَدتهُ اهلا للعبادة فَعَبَدْتُه»:
«عبادت به خاطر خوف (از آتش) و طمع (به بهشت) نكردم بلكه او را اهل عبادت يافتم و عبادتش كردم».[3]
اينها مقربين درگاه ربوبى هستند، چنانكه در روايتى آمده كه: حضرت عيسى (عليه السلام) به سه نفر گذر كردند كه بدنهايشان نحيف و رنگشان پريده بود، فرمود: چه به شما رسيده؟ گفتند: خوف از آتش، فرمود: بر خداوند است كسانى را كه از او
[1]. اين احتمال را ابن ابى الحديد داده است.
[2]. سوره قصص، آيه 88.
[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 157 ..
مىترسند، ايمن كند، سپس عبور كرده به سه نفر ديگر رسيد،
كه: از نظر لاغرى و تغير رنگ بدتر از سه تاى اولى بودند، فرمودند: چه به شما رسيد، گفتند: شوق به بهشت، فرمود: بر خدا است كه حاجت اميدوار به خود را، اعطا كند، سپس به سه نفر ديگر رسيد كه حالشان بدتر از ديگران بود، و نور از سيمايشان نمودار بود، فرمود چه رسيده به شما؟ گفتند: حبّ خداوند عزوجل فرمود:«انْتُمُ المُقَربون»:شما مقربان درگاه خدائيد و سه بار اين جمله را تكرار نمودند.[1]
يكى از عارفين گفته است: من راضى نيستم كه مثل اجير فرومايهاى باشم كه اگر به او اجرت داده شد راضى و خشنود شود، و اگر به او داده نشد ناراحت و غمگين شود، من او را براى خودش دوست دارم.(انّما احِبُّه لذاته).
يكى از شعرا گفته:
فَهِجْرُهُ اعْظَمُ مِنْ نارِه
وَ وَصْلُه اطيبُ مِنْ جَنَّتِه[2]
(ترك كردن و دورى از او بدتر و ناراحتيش عظيم تر از آتش او است، و رسيدن به او بهتر از رسيدن به بهشت او است). و اين همان است كه مولى الموحدين على (عليه السلام) در دعاى كميل مىفرمايد:
«الهى و سيدى و مولاى و ربّى صبَرتُ على عَذابك فكيف اصبِرُ على فراقِك و هَبْنى صَبرتُ على حَرّ نارِك فكيف اصْبِرُ على النّظر الى كرامَتِك»:
«خداى من و آقاى من و مولاى من و پروردگار من گيرم كه بر عذاب تو صبر كردم، چگونه بر دورى تو صبر كنم، بر فرض بر گرمى آتش تو صبر كردم، چگونه بر دورى از كرامت تو و نظر بر آن صبر كنم!»
آنها در فراق از خداوند مىسوزند و به قول شاعر:
يقُلون انَّ المَوتَ صَعْبٌ عَلَى الفَتى
مُفارَقَةُ الاحْبابِ و اللّه اصعَب
(مىگويند مرگ بر جوان سخت است، به خدا قسم دورى دوستان سختتر و
[1]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 156.
[2]. همان مدرك، صفحه 157 ..
مشكلتر است) و چه دوستى بالاتر و بزرگتر از خداوند كه دوستيش چون خودش زوالناپذير است!)
2- نعمتهاى بهشتى- زير آنها زوالناپذير و دائمى هستند و نعمتهاى دنيوى و عالم ماده فناپذير است.[1]
3- كمالات نفسانى كه باقى مانده است مثل علم و حكمت و مكرمتهاى اخلاقى و اعمال صالح كه سعادت دائمى و لذت ابدى را به همراه دارد، و در مقابل بى اعتنائى آنها به زينتهاى دنيوى است كه از حدّ و مرز دنياى پست فراتر نمىرود، به خلاف كمالات و اعمال صالح كه تا آخر همراه انسانند.[2]
دوگونه اشك داريم: اشك غم و اشك شادى، معتقد بودند اشك غم سوزان و اشك شادى خنك است، از اين رو مىگفتند چشمهايش خنك شده، مولى نيز در اين دو فراز مىفرمايد: پرهيزگار اگر اشك بريزد اشك خنك شوق نسبت به امور باقى دارد و نسبت به امور ناپايدار زاهد است و اين اشاره به جهانبينى اسلامى است، جهانبينى يك مسلمان واقعى و اصيل كه سراى جاودان را بهشت مىداند و مرگ را دريچهاى به جهان باقى، و لذا از مرگ و شهادت نمىهراسد، دنيا را پل پيروزى مىداند و آگاه است كه روى پل جاى اقامت نيست، جاى خيمه و خرگاه زدن نيست، محل توقف نيست دنيا گذرگاهى به سوى آخرت است، حيات دنيوى نه حيات حقيقى بلكه مرگ تدريجى استإِنَّ الدَّارَ الْاخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ[3]
زهد در امورى كه باقى نيست
چند جمله نيز درباره زهد بگوئيم
«زَهادَتُه فيما لا يبقى»:
حقيقت زهد آن
[1]. اين احتمال نيز در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد است.
[2]. اين احتمال را مرحوم خوئى و ابن ميثم دادهاند.
[3]. سوره عنكبوت، آيه 64 ..