من بس كه تو خداى منى و اين افتخار براى من كافى است كه من سر بر فرمان و عبد تو هستم».
شاخههاى اسارت و آزادى
براى اسارت مىتوان شاخههاى بسيارى در حدّ هر صفت رذيله و روش نادرست به حساب آورد، از جمله اقسام اسارت مىتواند از اسارت در چنگال هوى و هوس و گناه و معصيت، تشريفات، آداب و رسوم غلط، قيود دست و پاگير امور ازدواج دخترها و پسرها، اوهام و خرافات و صفات رذيله اخلاقى مثل طمع، بخل، حسد و غيره نام برد؛ و در مقابل آزادى از هر يك از اينها، شاخهاى از آزادى است، اينها امورى است كه هر انسان در طول زندگى به خوبى با روح خود لمس مىكند.
انسانهائى كه به دنبال اميال نفسانى بوده، و نفس بر گردن آنها ريسمانى افكنده، و به هر سو مىكشد، يا فردى كه در گرداب گناهان غوطهور است، چگونه ادعا مىكند، آزاد است، و طعم آزادى را چشيده است؟! آزاد آن است كه اگر طوفان هوا و هوس و شهوات به او روى آورد او طوفان شكن باشد، نه طوفان شكننده او، بايد چون يوسف (عليه السلام) تن به هوسهاى زليخاها نداد، چنانكه يوسف (عليه السلام) تن به او و به مقاماتى كه ممكن بود، بواسطه مراوده با او به دست آورد، نداد، او به بردگى رفت و به زندان افتاد ولى آزادى خود را به زندان نينداخت، زبان حال و قال او اين بود كه« (ربَ السجن احب الىّ مما يدعوننى اليه»:«پروردگار من زندان محبوبتر است براى من از آنچه مرا به سوى آن مىخوانند»، زندانى تن بهتر از زندانى روح و حريّت است كه آنها مىطلبند.
در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده:
«يُوسُفُ الصِّديقُ الامين لم يَضْرُرْ حُريَّتَه أَنْ استُعِبدَ وَ قُهرَ وَ اسِر ...»:
«يوسف راستگو و امين، حرّيتش با بردگى و اسارت خدشه
دار نشد ...»[1]
خداوند اين گونه افراد را به عنوان الگو براى ما معرفى كرد، تا حجّت بر ما تمام شود، و بدانيم مىتوان چنين بود، نگوئيد پيامبر بود زيرا تا چنين نشد پيامبر نشد، و نظير يوسف صديق (از اين جهت) در افراد عادى هم براى اتمام حجت بوده و هستند و خواهند بود.
در خطبهاى از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) (كه درباره ماه رمضان ايراد فرمودند) چنين مىخوانيم:«... ايها الناس انّ انفُسَكم مِرهوُنَةٌ باعمالِكم فَفُكّوها بِاسْتِغْفارِكم ...»:«اى مردم روان ها و نفسهاى شما در
گرو اعمال شما است، پس با استغفار و توبه رهايشان كنيد ...».[2]
آرى نفس ما و حريت آن در گرو اعمال ما است، اعمال زشت و گناهان ما غل و زنجيرهاى دست و پاى نفس ما هستند كه با استغفار باز مىشوند و نفس آزاد مىگردد.
انسانهائى كه دچار تشريفات و تجملات غلط و چشم و هم چشميها شدهاند، و اگر خانه آنها كذائى و مبلمان آن بهمانى نباشد، كسر شأن احساس مىكنند در حقيقت مردهاند و خود نمىدانند، آداب و رسوم غلط كه مىگويد شأن من نيست به ديدن فلانى روم، زيرا بزرگترم يا با اين سن و سال نمىشود به نزد كمسنى رفت و علم آموخت، يا حتماً بايد هديه من كه براى فلانى مىبرم، بالاتر از هديه او باشد، كه منزل مباركى من مى آوردهو غيره، زنجير بردگى است كه با دست خود به گردن خود افكندهايم و شرايط سخت ازدواج كه خود پيش پاى خود گذاردهايم، و جامعه را از نعمت ازدواج محروم كرده و دخترها و پسرها را به مراكز فساد كشاندهايم، چيزى جز بند نيست كه به دست و پاى خود بستهايم، مهريههاى سنگين و توقعات
[1]. بحار الانوار، جلد 17، صفحه 69؛ ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 351.
[2]. وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 227 ..
زياد و اين كه داماد حتماً دكتر و يا مهندس و داراى منزل و ماشين باشد يا عروس بسيار زيبا و از خانواده ثروتمند باشد، همين ها موجب شده به بدبختى بيفتيم و دختران و پسران ما به راه فساد روند و آبروى خانوادهها بر باد رود و تا اين قيود دست و پاگير در برابر ما باشد و توجه به صداقت و شرافت و ديانت و عفّت عروس يا داماد نشود و محور انتخاب جمال و ثروت باشد بايد در اين گرداب دست و پا زنيم و از اين اوضاع بناليم؛ تا وقتى اوهام و خرافات و رمل و اسطرلاب و فال و فالگير و كفبين سرنوشت ما
را تعيين كند، بايد جامعهاى عقب مانده باشيم، تا وقتى ضوابط و عقل بر ما حاكم نيست بايد اسير باشيم، تا زمانى كه صفات رذيله مثل طمع و بخل و حسد و غيره حاكم بر ما باشد، عبد اينها هستيم، و چه خوش فرمود مولى الاحرار على (عليه السلام)
«لا يَسْتَرِقَنّك الطمع و قد جَعَلك اللّه حُرّاً»:
«مواظب باش طمع تو را برده خود نكند كه خداوند تو را آزاد قرار داده است».[1]
مرحوم الهى قمشهاى در ذيل سه فراز گذشته از خطبهفَهُم حانُونَ عَلى اوساطهم مَفْتَرشُونَ لِجِباهِهم وَ اكُفِّهم وَ رُكَبِهم وَ اطْرافِ اقْدامِهِم يَطْلُبُونَ الى اللّهِ تَعالى فى فكاك رِقابِهمچنين مىسرايد:
كمان سازند آنان سرو قامت
ز شوق طاعت و خوف قيامت
جبين ماه را بر خاك سايند
به سجده ذات سبحان را ستايند
كه ايزدشان به لطف خود كند شاد
شوند از آتش قهر وى آزاد
[1]. غرر الحكم، ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 351 ..
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
31- 34- برنامه روزانه
«وَ امَّا النَّهارُ فَحُلَماءُ[1]عُلَماء، ابرارٌ اتْقِيا»
ترجمه:و امّا (پرهيزگاران) در روز دانشمندانى بردبار و نيكوكارانى با تقوا هستند.
شرح:در اين فراز حضرت به برنامه روزانه آنها اشاره مىفرمايند كه بردبار و دانشمند و نيكوكار و خداترس هستند، نه اين كه فقط در روز اين صفات را دارند،
[1]. در بعضى از نسخ مثل نسخه ابن ميثم به جاى حلماء، (حكماء) دارد و ابن ميثم در شرح خود گويد مراد حكمت شرعى و كمال قوه علميه و عمليه آن است و اينگونه حكمت متعارف بين صحابه و تابعين است. مرحوم خوئى در ذيل اين فراز از خطبه پس از اين كه مىگويد: در بعضى نسخ حكماء آمده، گويد حكمت هم از جنود عقل است و مقابل آن هوى است كه از جنود جهل است، سپس مىگويد صدر المتألهين (رحمهم الله) در شرح اين حديث دركافى مىگويد: حكمت علم به حقائق اشياء است، به قدر طاقت، و عمل بر طبق آن و هوى رأى فاسد و پيروى نفس از شهوات باطل است و احتمال دارد، مراد از حكمت، حكمتى باشد كه در كتب اخلاقى استعمال مىكنند، و آن حد وسط در قوة فكرية است كه بين افراط (جربزة) و تفريط (بلاهة) است پس مراد به هوى جربزة و لوازم ان است كه آراء فاسد و عقايد باطل است و هر دو معنى حكمت از صفات عقل و ملكات آن است و مقابل آن از صفات جهل و توابع آن است ..
بلكه روز جلوهگاه اين صفات است. معمولا آثار و حالات انسان در اجتماع براى مردم ظاهر مىشود؛ بازتاب آن اعمال شبانه، اين صفات روزانه است، تا در اقيانوس جامعه شناور و شناگر نشوند، حالات روانى آنها شناخته نمىشود.
31- حلم و بردبارى
اولين صفت حلم و بردبارى شمرده شده، و حاكى از اهميت اين صفت است، ابتدا به تعريف و سپس به نقش سازنده اين صفت در زندگى پرهيزگاران اشاره مىكنيم.
براى «حلم» اهل لغت و اخلاق دو تفسير ذكر كردهاند:
1- «الحِلمُ ضَبْطُ النّفس عَنْ هَيَجانِ الغَضَب»«حلم كنترل كننده نفس از هيجان قوه غضب است».
2- «الحِلمُ هو التَثَّبُّت فى الامور»:«حلم ثابت بودن در امور است».
اين تفسير دوم نسبت به همه چيز است نه فقط غضب، يعنى اعتدال در امور كه از اعتدال قواى نفس سرچشمه مىگيرد، ايستادن و حوصله كردن براى رسيدن به حقائق و عدم شتابزردگى و از جمله استقامت در مقام غضب است (نه سست شوى و نه از كوره در بروى) حلم را فضيلت و صفت حميدهاى مىدانند، كه حد وسط (مهانة) و (افراط در غضب) مىباشد، و اين صفت از جنود عقل است، چنانكه مقابل اين صفت (سفة) است كه از جنود جهل است. در حديثى از امام صادق (عليه السلام) در كافى آمده است: حلم نشانه عقل و عدم آن نشانه سفاهت و بيخردى است.[1]
گفتهاند در حال عصبانيت نه تصميم، نه تنبيه، نه اقدام، كه بعداً پشيمانى دارد زيرا اين سه در حال عصبانيت بى حساب است، و بدانيد بعد كفاره آن را پس مىدهيد. من بارها تجربه كردهام كه در حال عصبانيت عقل درست كار نمىكند، و
[1]. شرح نهجالبلاغه خوئى و ابن ميثم ذيل همين فراز ..
تحت تأثير غضب قرار مىگيرد و تصميمگيرى براى آن مشكل است، بايد صبر كرد تا از حوزه عصبانيت خارج شد و سپس تصميم گرفت.
در حديثى از على (عليه السلام) آمده است كه قنبر غلام حضرت روزى از طرف نادانى مورد اهانت واقع شد، قنبر ناراحت شد، آمد
جواب دهد، مولى على (عليه السلام) فرمودند:
«مَهلا يا قَنْبَر دَع شاتِمك مِهاناً ترضَ الرحمن و تسخَط الشيطان و تعاقب عدوَك فَوَ الذّى فَلَقَ الحبَّةَ وَ بَرءَ النَّسَمَة ما ارْضَى المؤمِنُ رَبَّه بمِثْل الحلم و لا اسْخَط الشيطان بمثل الصمت و لا عوقب الاحمق بمثل السكوت»:
«آهسته قنبر، دشنام دهنده خود را از روى بىاعتنائى رها كن تا پروردگار را خشنود و شيطان را غضبناك كنى، و دشمنت را عقوبت (زيرا عقوبتى براى او بهتر از بىاعتنائى نيست) قسم به خدائى كه دانه را شكافت، و انسانها را خلق كرد، مؤمن راضى نمىكند، پروردگارش را به مثل حلم و ناراحت نمىكند شيطان را به مثل سكوت، و احمق و نادان هم عقوبت نمىبينند به مثل سكوت».[1]
قسم حضرت به ايجاد كننده دو لحظه حساس كه اوج قدرت و نمايش الهى است، حاكى از اهميت مسئله است، باز شدن دانه و شكسته شدن دژ محكم پوسته توسط جوانه لطيف، و خلقت اعجابآور انسان، بسيار پرمفهوم و پرمعنا است، يعنى آن خدائى كه چنين قدرتى دارد، از هيچ چيز مثل حلم خوشنودتر نمىشود؛ چنانكه دشمن او شيطان هم از هيچ چيزى به مثل سكوت در برابر نادان ملول و ناراحت نمىگردد.
كارآئى و نقش بردبارى
معمولا انسان در تبليغ و سخن و عمل مقابل نادانهاو بى خبرانى قرار مىگيرد كه عكس العملهاى ناشايسته دارند؛ اگر انسان بخواهد با آنها مقابله به مثل كند،
[1]. سفينة البحار، جلد 1، صفحه 300، ماده حلم ..
بايد تمام برنامههاى تربيتى و اصلاحى و هدايتى را زمين گذارد، ولى دانشمند بايد صبور و پرحوصله باشد؛ غير از اين باشد تمام برنامههاى تعليم و تربيت تعطيل مىشود.
اين كه در خطبه و روايات مختلف اول حلم، بعد علم، مورد توجه قرار گرفته براى اين است كه كارآئى علم و تربيت بدون حلم امكانپذير نيست؛ در روايتى از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) چنين آمده است:
«و الذّى نفسى بِيَده ما جُمِعَ شىءٌ الى شئٍ افْضَل من حلم الى علم»:
«قسم به خدائى كه جان من در دست قدرت او است جمع و ضميمه نشده چيزى به چيزى كه افضل از جمع شدن حلم و علم باشد».[1]
امام صادق (عليه السلام) نيز فرمودند:
«عَليكَ بِالحلم فانّه رُكنُ العِلم»:
«بر تو باد اين كه حلم را پيشه خود سازى كه ركن علم است».[2]
از اين گونه روايات نقش دقيق حلم روشن مىشود كه درخت علم به ثمر نمىنشيند مگر اين كه با آب حلم سيراب شود، پس بىجهت نيست در كتاب علم، حلم قرار مىگيرد حتى در قرآن«و اللّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ»[3]
در اينجا سؤالى مطرح است، آيا مقابل بدگوئيها و رفتار خصمانه بايد سكوت كرد، يا مشت را با مشت جواب داد؟ از طرفى در دستورات اسلام مىخوانيم «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ» اگر كسى شما را مورد تعدّى و تجاوز قرار داد شما هم به همان اندازه جواب گوييد[4]و از طرفى هم حلم و بردبارى و حوصله مورد ترغيب است، اين تضاد را چگونه برطرف كنيم؟!
پاسخ: مردمى كه در مقابل صلاح و اصلاح و ترقى جامعه مىايستند دو
[1]. بحار الانوار، جلد 2، صفحه 46؛ ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 517.
[2]. بحار الانوار، جلد 71، صفحه 414؛ ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 414.
[3]. سوره النساء، آيه 12.
[4]. سوره البقره، آيه 194 ..