عفو و گذشت
عفو ضد انتقام است، و آن گذشتن از قصاص و غرامت و خسارت است، خصلتى است كه آيات و روايات در مدح آن بسيار است خداوند متعال مىفرمايد: «خُذِ العفوَ و أمر بالعُرف»: «اى پيامبر گذشت را اتخاذ كن و به كار نيك و معروف امر نما»[1]و نيز فرمود: «ولَيعْفُوا و ليَصْفَحوا»: «بايد عفو و گذشت كنند».[2]راغب در مفردات مىگويد: «صَفْح» بالاتر و بليغ تر از «عفو» است گاهى انسان عفو مىكند ولى به مرتبه «صفح» نمىرسد، شايد مرادش اين باشد كه انسان از مسئلهاى مىگذرد و گذشت مىكند ولى هنوز كدورتى از طرف در قلب او است، ولى «صَفْح» آن است كه اين مقدار كدورت نيز نباشد و با خلوص و طيب نفس گذشت كند، قرآن در جاى ديگر گويد: «وان تعفوا اقرب للتّقوى» «و اگر عفو كنيد به تقوى نزديكتر است».[3]
رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) نيز فرمودند: عفو بر بنده نمىافزايد مگر عزّت، پس عفو كنيد تا خداوند شما را عزيز گرداند. باز رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) فرمودند: حضرت موسى (عليه السلام) به خداوند عرض كرد پروردگار من! كدام بندگانت عزيزترند بر تو، فرمود: آنكه وقتى قدرت مىيابد عفو مىكند.
امام باقر (عليه السلام) نيز فرمودند
«النَّدامةُ عَلَى العَفْو افْضَل وَ ايْسَر مِنَ الندامةِ عَلى العُقُوبة»:
«پشيمانى بر عفو و گذشت بهتر و راحتتر از پشيمانى بر عقوبت است».[4]
در اينجا به نكتهاى اشاره مىكنيم و آن اينكه در اسلام دو نوع دستور داريم:
1- دستور به مقابله به مثل، چنانكه در قرآن مىخوانيم: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ
[1]. سوره اعراف، آيه 199.
[2]. سوره نور، آيه 22.
[3].. سوره بقره، آيه 237.
[4]. رواياتى كه در بحث انتقام و عفو ذكر شد از جامع السعادات، جلد 1، صفحه 300 تا 304، استخراج شد ..
فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ»: «كسى كه بر شما تجاوز روا داشت، شما نيز بر او تجاوز كنيد به مثل آن تجاوزى كه بر شما رفت».[1]
در جاى ديگر مىفرمايد:وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْانفَ بِالْانفِ وَالْاذُنَ بِالْاذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ«و نوشتيم بر آنها (بنى اسرائيل) در تورات كه نفس با نفس و چشم با چشم و بينى با بينى و گوش با گوش و دندان با دندان قصاص مىشود و جراحتها نيز قصاص دارد».[2]
در جاى ديگر مىفرمايد:وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الْالْبَابِ: «اى صاحبان عقل براى شما در قصاص حيات و زندگى است».[3]
2- دستور به عفو كه آيات و روايات زيادى در اين باره ذكر كرديم.
سؤال اين است كه جمع بين اين دو دستور چگونه است آيا تضادى وجود ندارد از يك طرف امر به انتقام و قصاص و از سوى ديگر توصيه به عفو و گذشت!
جواب اين است كه براى جمع بين اين دو دسته سه وجه ممكن است گفته شود: 1- بايد توجه داشت كه ما هم قانون داريم و هم يك سلسله مسائل اخلاقى قانون اسلام قصاص و انتقام شرعى را به عنوان حقّى براى صاحب حق محترم شمرده است. اگر اين قانون نباشد، جنايتكاران جسورتر مىشوند، اين قانون عامل كنترل كنندهاى براى جنايت پيشهگان است، ضامن امنيت نظام است، ولى در كنار آن عفو را نيز به عنوان ارزشى اخلاقى قرار داده است، جايگاه اين اخلاق از آن قانون بالاتر است و فردى كه متخلق به اين اخلاق شود جايگاهش بالاتر از كسى است كه قدرت عفود ندارد، خداوند در قرآن مىفرمايد:إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ[4]: «خداوند به عدل و احسان امر مىكند»، اولى (عدل) قانون و دومى (احسان) اخلاق
[1]. سوره بقره، آيه 194.
[2]. سوره مائده، آيه 45.
[3]. سوره بقره، آيه 179.
[4]. سوره نحل، آيه 90 ..
است اولى وظيفه و دومى انسانيت است، اگر كسى به من نيكى كرد عدالت به عنوان يك قانون حكم مىكند كه به او همان قدر نيكى كنم، ولى اخلاق حكم مىكند كه بيشتر از آنچه به من نيكى كرده و به او احسان كنم.
هِگل اخلاق را عبارت از پيروى و اطاعت از قوانين مىداند، ولى مىدانيم كه اين صحيح نيست، چه بسيارند افرادى كه رفتارشان طبق مقررات و قوانين فردى و اجتماعى است و از مرز قانون قدمى فراتر نمىنهند امّا اخلاقاً خشن و تندخو، بىگذشت و سختگير، كينهتوز و انتقامجو هستند، اين تفكيك قانون و اخلاق را «كانت» ديگر فيلسوف غربى مورد اشاره قرار داده و در فلسفه اخلاق، چندين رساله و كتاب نوشته و تكاليف را منقسم به دو قسم كرده است، يكى تكليف قانونى يعنى آنچه به موجب قوانين بر مردم الزام مىشود و نقض آنها سبب بازخواست دادگاهها و ديوانخانهها مىگردد.
دوّم تكاليف فضيلتى كه الزامش درونى است و محاكمهاش با نفس انسان است.
در تكاليف قانونى، نظر به عدل و داد است، داد هر عملى است كه بنيادش بر اين اصل استوار است: آزادى هر كس با آزادى ديگران سازگار بوده باشد.
بنابراين حكم قانونى اين است: چنان كن كه آزادى تو بر طبق يك قاعده كلى با آزادى همه مردم سازگار شود، در تكاليف فضيلتى، نظر به اخلاق است و غايب علم اخلاق براى هر كس كمال نفس خود او و خوشى ديگران است.[1]
در مكتب آسمانى اسلام عملى ساختن قوانين دينى معيار دادگرى، و انصاف و تخلّق به مكارم اخلاق مايه كمال معنوى و فضيلت است.
على (عليه السلام) مىفرمايند:
«العَدلُ انّك اذا ظُلِمتَ انصَفْتَ و الفَضْل انّك اذا قَدَرتَ عَفوتَ»:
«عدل اين است كه اگر مورد ستم واقع شدى، با ستم كننده خود منصفانه رفتار نمائى و براى كيفر او از مرز حق و قانون تجاوز نكنى و فضيلت اين است كه اگر
[1]. سير حكمت در اروپا، جلد 2، صفحه 169، به نقل از كتاب اخلاق فلسفى، جلد 1، صفحه 29 ..
قدرت به دست آوردى از مجازاتش چشمپوشى كنى و او را مشمول عفو و بخشش قرار دهى».
2- انتقام در مقابل كسى است كه قابل هدايت نيست، در مقابل فرد لجوجى است كه اگر قصاص نشود، فردا چند نفر ديگر را نيز به قتل مىرساند، در مقابل انسانى است كه نورانيت فطرى خود را از دست داده و قلبش به تاريكى گرائيده است، در مقابل فردى است كه ريشه انسانيت و وجدان در درون او مرده است و عفو و گذشت براى انسانى است
كه واقعاً نادم و پشيمان است و اگر هم قصاص نشود، زير تازيانه وجدان قصاص مىشود و بيدار مىگردد.
3- عفو اصل است و قصاص استثنائى در اين اصل است، شاخه اصلى عفو و شاخه فرعى انتقام است، و عمل به اصل مقدم بر فرع است مگر اينكه خصوصيتى در مورد يافت شود، مثل همان كه گفتيم فردى كه قابل اصلاح نيست بايد حتماً قصاص شود، يا اگر تازيانه نخورد حواسش جمع نمىشود.
در زندگى عفو و گذشت داشته باش كه تا سربلند شوى، چه بسيار جنايتكارانى كه با گذشت به راه آمدند و جامعهاى را ساختند تو يك دعاى كميل مىخوانى و مىخواهى خداوند همه گناهان و لغزشهاى هفتاد ساله تو را بيامرزد، ولى يك لغزش از برادرت را دَه سال است نبخشيدهاى چرا؟!
گذشت را سرلوحه زندگى قرار ده و تاريخ عفو را در اسلام ملاحظه كن، كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با همين عفو خصوصاً در فتح مكه چه كرد، ظاهراً مكه را لشكر ده هزار نفرى فتح كرد، ولى باطن آن را و قلب مردم آن را عفو فتح كرد، و زندگانى ائمه (عليهم السلام) را از لحاظ عفو و گذشت ملاحظه كن كه چگونه آن را معلم جامعه قرار دادند و افراد را تربيت كردند. در كتاب شريف مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند: «گذشت به هنگام قدرت، روش و سيره انبياء و از اسرار نهان پرهيزگاران است».
حقيقت و تفسير عفو اين است كه از شخص گناهكار چشمپوشى و اغماض كرده و به ظاهر او را مُلزَم به خطا و گناهش ننمائى و آنچه از اهانت و ضرر و ناراحتى به تو رسيده است، از صميم قلب ببخشى و علاوه بر اينها به او
احسان و نيكى نيز بنمائى«تَفْسيرُ العَفْوانْ لا تَلزَم صاحِبَكَ فيما اجرم ظاهراً و تنسى مِنَ الاصل ما اصبتَ مِنه باطنا و تَزيد على الاختياراتِ احْساناً».
و هرگز كسى به مقام حقيقى عفو نمىرسد، مگر آن كه پروردگار متعال گناههاى گذشته و آينده او را عفو فرموده و او را به خلعت كرامت و برگزيدگى خود زينت داده، و از پرتو نور مبارك خود او را بپوشاند. آرى عفو و غفران از صفات خداوند عزيز است و آنها را در دلهاى بندگان مخصوص و انتخاب شده خود قرار مىدهد، تا مانند حق تعالى با بندگان و افراد مردم با بخشش و گذشت رفتار كرده و با صفات و اخلاق الهى متخلق گردند و به همين جهت خداوند عزوجل فرمودوَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ[1]: «عفو و گذشت كنيد، آيا دوست نمىداريد، خداوند شما را ببخشيد خداوند بخشنده و آمرزنده و مهربان است».
هست اميدم كه عَلى رَغْم عَدُوّ روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جُوى نفروشم
در همان كتاب شريف حضرت صادق (عليه السلام) مىفرمايد: «كسى كه از بشرى مثل خودش گذشت نكند، چگونه اميد به عفو خداوند جبّار دارد ...» رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) بسيار مىفرمود: «آيا ناتوان هستيد كه مثل«ابى ضَمْضَمْ»باشيد»، گفتيد يا رسول الله او كه بود، فرمود: «مردى از امّتهاى گذشته بود، هنگاميكه صبح مىكرد مىگفت: (اللّهم انّى قَد تَصَدّقتُ بِعِرضى على النّاس عامَّة؛خدايا من آبرو و عنوان خود را براى
[1]. سوره نور، آيه 22 ..
خدمت به مردم و بندگان تو صدقه دادم و وقف كردم».
آرى برادرم وصفت عفو نورى است كه از جانب حق به قلب پاك بنده خاضع افاضه مىشود و پيوسته با اين نور خود را در مقابل عظمت حق كوچك و نسبت به بندگان او مهربان مىگردد، وقتى اين نور دل را منوّر كرد، از خلاف و عصيان ديگران چشمپوشى مىكند.
به خوارى منگر اى مُنعم ضعيفان و نحيفان را
كه صدر مجلس عشرت گداى ره نشين دارد
چو بر روى زمين باشى توانائى غنيمت دان
كه دوران ناتوانىها بسى زير زمين دارد
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندانست
كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد
[1]
كسى كه به ديگرى بد مىگويد و با سخن زشت خود او را مورد هتك و تحقير قرار مىدهد، با اين عمل به دلش زخم مىزند و دل او را مجروح مىكند، اگر در ملأ عام ناسزا بگويد زخمش عميقتر است و اگر تنها و بدون حضور كسى توهين كند، جراحتش خفيفتر خواهد بود، زخم ناسزاگوئى در محيط خصوصى براى روح، همانند بريدگى با خراش سطحى انگشت است.
شخصى كه مورد دشنام و اهانت واقع مىشود، اگر داراى سلامت فكر باشد در صورتى كه اهانت كننده از او معذرت بخواهد و در واقع با پوزش طلبيدن مرهمى بر دل مجروح وى بگذارد، فوراً اعتذارش را مىپذيرد، با بزرگوارى و كرامت نفس او را مىبخشد و زخم دلش خيلى زود التيام مىيابد.
از امام زين العابدين (عليه السلام) رسيده كه فرمود
: «انْ شَتَمَك رَجُلٌ عن يمينك ثمّ تَحَوَّلَ الى يسارك فاعتَذَر اليك فَاقْبَلْ منه»:
«اگر كسى از طرف راستت به تو ناسزا گفت و
[1]. شرح مصباح الشريعة از مصطفوى، باب شصت، صفحه 250 تا 253 ..
بلافاصله به سمت چپ آمد و از تو پوزش طلبيد، معذرت خواهى او را قبول كن»![1]
در صورتى كه اهانت كننده معذرت نخواهد و بى اعتنا از وى جدا شود، چون شخص اهانت شده داراى سلامت فكر (و روح) است كينه و دشمنى در دل نمىگيرد، فكر انتقامجوئى در سر نمىپرورد اين خاطره تلخ را فراموش مىكند و با گذشت چند روز يا چند هفته زخم دلش بهبود مىيابد.
اگر شخص مورد اهانت، بر اثر خلق و خوى ناپسند گرفتار بيمارى انديشه و فكر (و روان) باشد، زخم دلش نه خود به خود بهبود مىيابد و نه با مرهم معذرتخواهى درمان مىشود، او كينه اهانت كننده را در دل مىگيرد و به فكر انتقامجوئى مىافتد، اگر بتواند خيلى زود از خود عكس العمل نشان مىدهد و اگر نتواند به انتظار فرصت مىماند؛ تا موقع مناسبى به دست آورد و عمل موهن او را تلافى نمايد.
فكر كينهتوز و انتقامجو، مانند خون كسى كه بيمارى قند دارد، همانطور كه زيادى قند خون مانع بهبودى زخم بدن مىشود و نمىگذارد بريدگى پوست و عضله التيام پيدا كند، همچنين حسّ كينه و تمايل شديد به انتقام، مانع علاج زخم دل است و نمىگذارد خاطر مجروح درمان گردد، اين قبيل افراد، تا از شخص مورد نظر انتقام نگيرند و عمل او را به دلخواه خود تلافى نكنند، شفاى دل نمىيابند؛ كسانى كه به اين بيمارى مبتلا هستند، اگر بخواهند مىتوانند با راهنمائى افراد دانا و اجراء برنامههاى اخلاقى، خويشتن را مداوا كنند و از اين بدبختى و تيره روزى رهائى يابند و اگر
نخواهند بايد تمام عمرشان با رنج و ناراحتى سپرى شود و آتش كينه اين و آن پيوسته در نهادشان مشتعل باشد. بعلاوه اين گروه، با انديشه ناسالم و فكر بيمار (و روح عليل) كه دارند همواره در معرض درنده خوئى و اعمال ضدّ انسانى هستند و ممكن است در مواقعى براى تَشَفّى خاطر و اقناع تمايل انتقام، به
[1]. مشكوة الانوار، صفحه 229، به نقل از اخلاق فلسفى، جلد 1، صفحه 182 ..
جنايات وحشتزا و خطرناكى دست بزنند.
در قرن ششم هجرى شخصى به نام (ابن سلّار) كه از افسران ارتش مصر بود، به مقام وزارت رسيد و در كمال قدرت بر مردم حكومت مىكرد، او از يك طرف مردى شجاع، فعّال، و باهوش بود و از طرف ديگر خودخواه، خشن و ستمكار. در دوران وزارت خود خدمت بسيار و ظلم فراوان كرد.
موقعى كه (ابن سلّار) يك فرد سپاهى بود، به پرداخت غرامتى محكوم شد، براى شكايت نزد (ابى الكرم) مستوفى ديوان رفت و پيرامون محكوميت خود توضيحاتى داد، (ابى الكرم) به حق يا به ناحق به اظهارات او ترتيب اثر نداد و گفت: سخن تو در گوش من فرو نشود، (ابن سلّار) از گفته وى خشمگين گرديد، كينهاش را به دل گرفت موقعى كه وزير شد و فرصت انتقام به دست آورد او را دستگير نمود و فرمان داد ميخ بلندى را در گوش وى فرو كوفتند تا از گوش ديگرش سر بيرون كرد. در آغاز كوبيدن ميخ، هر بار كه (ابى الكرم) فرياد مىزد ابن سلّار مىگفت اكنون سخن من در گوش تو فرو شد، سپس به دستور او پيكر بى جانش را با همان ميخى كه در سر داشت به دار آويختند.[1]
(ابى الكرم) با گفته خود خاطر (ابن سلّار) را مجروح نمود و به دل او زخم زد، اگر (ابن سلّار) داراى سجاياى انسانى و سلامت فكر (و روح) مىبود، با گذشت چند هفته و حداكثر
چند ماه، زخم دلش بهبود مىيافت، و آن خاطره تلخ را فراموش مىكرد ولى او گرفتار بيمارى فكر (و روح) و فساد اخلاق بود و بر اثر خودخواهى، به كينهتوزى و انتقامجوئى، جراحت خاطرش التيام پيدا نكرد به همين جهت پس از گذشت چند سال كه به وزارت رسيد و قدرت انتقام به دست آورد گفته او را تلافى نمود و به دل خويش شفا بخشيد ولى در انتقامجوئى مرتكب عمل وحشيانه و غير انسانى شد و مردى را به جرم گفتن يك جمله با وضع فجيع و دردناكى به هلاكت
[1]. لغتنامه دهخدا، آ- ابوسعد، صفحه 320 ..