نهاياتُها البلاء».
كسى كه از مرحله محدوده ابتلاء بيرون آمده (و بخوبى امتحان داد و قبول شد) چراغ اهل ايمان و يار و مونس مقربين و راهنماى كسانى مىشود كه قصد سير و سلوك معنوى و وصول به منزل نهائى را دارند و خير و بركتى نيست، در بندهاى كه شكايت كند از ابتلاء و ناراحتى و محنتى كه هزاران رحمت و نعمت و گشايش قبل از آن بوده و هزاران نعمت و مرحمت ديگر بعد از آن است.
كسى كه حق صبر و استقامت را در ابتلائات بجا نياورد، از شكرگزارى در نعمتها محروم مىشود و همچنين كسى كه اداء حق شكر و سپاس در نعمتها نكند، از صبر در بلاء محروم مىشود، و هر كس از هر دو محروم شد، از رانده شدگان دستگاه ربوبى است.
حضرت ايوب (عليه السلام) در دعايش مىگفت: «خدايا هفتاد سال بر من در آسايش گذشت، تا هفتاد سال بر من در ابتلاء و گرفتارى بگذرد، (و من بر آنگونه زندگى نيز صابرم)».
«وهب بن مُنَبَّه»گفت«البلاء للمؤمن كالشكال للدابة و العقال للابل»:«بلاء و گرفتارى براى مؤمن مثل چيزى است كه دست و پاى چهارپا را مىبندند و مثل زانوبندى است كه به شتر مىبندند (يعنى انسان را از آزادى مطلق و هوسرانى و سركشى بازمىدارد)»
و اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرمودند: «صبر نسبت به ايمان، مثل سر نسبت به جسد است و سرِ صبر نيز بلاء است (اگر بلاء
نباشد صبر نيست) و جز عالمان و اهل بصيرت اين معنا را درك نمىكنند».[1]
ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
[1]. مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، باب نود، ترجمه مصطفوى، صفحه 408 ..
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور
حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد[1][2]
[1]. همان مدرك، صفحه 400 و 401.
[2]. باده و صهبا و مى و امثال اينها در اصطلاح اهل عرفان، بمعنى اثرى است كه روح را به عالم حقيقت و توحيد متوجه كند يا فيضى كه از نشئه ملكوت رسد (مقدمه ديوان الهى).
مرحوم الهى در مقدمه ديوان خود چنين مىگويد:
عشق و عاشقى: محبت كامل به حق و شهود و حُسن ازل.
معشوق: معبود به حق و حُسن مطلق، يا روَنِگار و دوست نيز، حق و اولياء حق و شؤون الهى مقصود است و نيز صَنَم و دلبر و امثاله.
شوق: طلب و سفر به سوى معشوق.
مى: اثرى كه روح را به عالم حقيقت و توحيد متوجه كند، يا فيضى كه از نشئه ملكوت رسد، صهبا و باده و امثاله نيز به همين معنا است.
ساقى: آن دم قدسى كه روح را از علائق جسمانى پاك گرداند.
مرغ سحر: نواى مرغان و ذكر بلبل و عندليب و طوطى و امثاله: گوياى سخن عشق و اشتياق به حق.
مطرب و نى و چنگ ... سخن يا نوائى كه روح را وَجد معنوى و نشاط روحانى بخشد و به ياد خدا آرد.
چشم: توجه ذات احديت، و چشم سياه: ذات و مقام غيب الغيوبى.
ابرو و زلف: صفاى جمال و جلال است كه حاجب ذاتند.
ناز و غمزه: التفات خاص معشوق به لطف يا به قهر و فتنه: انقلابات آسمانى است به سر ذات الهى لب شيرين و لب لعل و امثاله: اشاره به وحى و سخن آسمانى است كه شيرينترين كلام وجود است.
بوسه: اشاره به لطف خاص ازلى و عنايات مخصوص ربانى است.
زلف و طره گيسو: حقائق ماهيات است، و زلف پريشان نظام عالم كون و كثرات ماهيات است.
رِندى: بى نيازى و بى اعتنائى به عالم طبيعت.
رخ: وجود منبسط و اضافه اشراقى حقيقت وجود.
باغ و بستان و گل و گلستان و امثاله: مكان توجه قلب بنده به معشوق عالم.
نغمه و نوا و ساز: آوازى كه انسان را به ياد خدا و عالم روحانى آورد.
خال: بساطت و وحدت ذات است.
رقيب: نفس با فكرى كه عاشق را از ذكر حق باز دارد.
جفا، كرشمه، بلا، جور و امثاله: سبب محروم شدن عاشق يا سبب شدّت شوق او است و همه امتحان عشق است.
هجر، فراق: غيب از حضور معشوق حقيقى يا شام هجر عالم طبيعت و صبح وصال عالم تجرّد مستى: اقبال به حق و حالتى كه انسان را از شرك و ريا پاك سازد.
مىطهور: آن تجلّى و اشراق كه قلب عارف را از ما سوى الله پاك سازد.
سپس مىافزايد: آنچه را كه ياد آورد نشديم هوشمندان با همين بيانات مىتوانند دريابند ..
صبر در آئينه عرفان
صبر بر سه نوع باشد: اول صبر عام و آن حبس نفس باشد بر سبيل تَجَلُّد و اظهار ثبات در تحمّل تا ظاهر حال او به نزديك عاقلان و عموم مردمان مرضّى باشد.
دوم صبر زهّاد و عبّاد و اهل تقوى و ارباب حلم از جهت توقع ثواب آخرت.
سيم صبر عارفان، چه بعضى از ايشان التذاذ يابند به مكروه از جهت تصور آن كه معبود ايشان را به آن مكروه از ديگر بندگان، خاص گردانيده و ملحوظ نظر او شدهاند.
و علامت صبر حبس نفس است و استحكام درس و مداومت بر طلب انس و محافظت بر طاعات و استقضاء در واجبات و صدق در معاملات و طول قيام در مجاهدات و اصلاح جنايات و ترك شكايات و فرو خوردن تلخىها و روى ترش ناكردن.
و صبر آن است كه فرق نكند، ميان حال نعمت و محنت و سكون نفس در بلاء و بلا را به همت توان كشيد.
بايد اگر بلاى كونين بر تو گمارند در آن آه نكنى و اگر محنت عالَمين بر تو فرود آيد، به جز كوى صبر نجوئى و در بلا در آمدن همچنان باشى كه از بلا بيرون آمدن.
صبر بايد مرد را در هر چه هست
تا تواند بر در شادى نشست
گوشمال نفس تو صبر است و بس
جوهر عقل است صبر اى بوالهوس
صابر اندر صبر بودن مشكل است
اين سخن نى لايق هر غافل است
مرد عامى چون زكار آگاه نيست
گه مر او را صبر هست و گاه نيست
در بلا صابر شده مردان خاص
لكن از درگاه حق جسته خلاص
خاص خاص از كار خود پرداخته
با بد و نيك دو عالم ساخته
راحت از ميلى گرفته در بلا
بى تغير گفته غم را مرحبا
صبر بايد در همه رنج و بلا
تا به ملك فقر گردى پادشا
صبر را برحسب حالات صابران و نحوه صبر آنها به چند قسم تقسيم كردهاند:
صبر للّه، صبر فى اللّه، صبر مع الله، صبر عن اللّه، صبر باللّه.
1- صبر للّه:عبارت از حبس نفس از جزع است در موقع وقوع در امرى مكروه، يا موقع فوت شدن امرى مطلوب.
2- صبر فى اللّه:ثبات و استقامت در راه حق متعال است به جهت تحمّل بليات، ترك لذّات، و دفع موانع.
3- صبر مع اللّه:صبر اهل دل و حضور است كه در وقت بروز موانع و ظهور آثار نفس براى آنان پيش مىآيد.
4- صبر عن اللّه:به دو قسمت تقسيم شده، يكى اختصاص به فسّاق دارد، يكى اختصاص به عشّاق، در قسم اول حكايت از بُعد و دورى مىكند، در قسم دوم حكايت از قرب.
در معنى اول هر چه فاسق بر فسقش صبورتر باشد، بد حالتر است، در معنى دوم هر چه عاشق صبورتر باشد، مقرّبتر
است، صبر در معنى اول مربوط به اهل جفا و حجاب است و در معنى دوم مربوط به اهل عيان و مشاهده.
5- صبر باللّه:صبر موحدين و صبر اهل تمكين است كه در مقام استقامت در امر حق متعال پيش مىآيد.
خواجه عبدالله انصارى مىگويد: صبر عبارتست از حبس نفس از جزع
هار آن دالّ بر شكوه و شكايت است، صبر براى عامه سختترين منزل، براى اهل محبت مخوفترين مقام و براى موحدّين نازلترين موقف است و بر سه درجه است:
درجه اول از صبر، صبر از معصيت است كه براى بقاء ايمان و دورى از عذاب است و با مطالعه و عيد الهى حاصل مىگردد، در اين مقام اگر موجبات صبر انفعال و شرمندگى باشد و حيا از حق، موجب شود كه سالك از معاصى كنارهگيرى نمايد، اين نحوه صبر عالىتر است.
درجه دوم از صبر، صبر بر طاعت است كه به محافظت طاعت، رعايت طاعت و به تحسين طاعت حاصل است، تحسين طاعت به علم، رعايت طاعت به اخلاص و محافظت به دوام طاعت است.
درجه سوم از صبر: صبر در بلايا و مصائب است كه براى رسيدن به حسن جزاء الهى است، تحمّل اين صبر با انتظار فرج از طرف حق متعال سهل و آسان مىگردد، سبك گردانيدن مصائب و سهل شمردن آنها با ياد خدا و متذكّر شدن نِعَم بىپايان او است، آن كه متذكّر حق متعال است، زير بار مصائب، احساس ناراحتى نمىكند.[1]
حكايتى عجيب
يكى از بزرگان دين نقل مىكند: كه از گورستانى مىگذشتم، زنى را ديدم ميان چند قبر نشسته و اشعارى مىخواند بدين مضمون:
«صبر كردم در حالى كه عاقبت صبر را مىدانم عالى است، آيا بىتابى بر من سزاوار است كه من بىتابى كنم؟!
«صبر كردم بر امرى كه اگر قسمتى از آن به كوههاى شرورى وارد مىشد، متزلزل مىگرديد، اشك به چشمانم وارد شد، سپس آن اشكها را به ديدگان خود
[1]. مقامات معنوى، جلد 2، صفحه 39 (به نقل از عرفان اسلامى، جلد 12، صفحه 362) ..
برگرداندم و اكنون در قلب گريانم».
آن مرد دين مىگويد: از آن زن پرسيدم بر تو چه شده و چه مصيبتى وارد گرديده كه مىگوئى صبرى كه كردم، در عهده همه كس نيست!
در جواب گفت، روزى شوهرم گوسپندى را براى كودكانم ذبح نمود و پس از آن كارد را به گوشهاى پرتاب كرد و از منزل خارج شد، يكى از دو فرزندم كه بزرگتر بود به تقليد شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانيد و به او گفت مىخواهم به تو نشان دهم كه پدرم اين طور گوسپند ذبح كرد، در نتيجه برادر بزرگتر سر برادر كوچكتر را بريد و من پس از اين كه كار از كار گذشته بود، فهميدم، ازدست پسرم خشمگين شدم به او حمله بردم كه وى را بزنم، به بيابان فرار كرد، چون شوهرم به خانه برگشت و از جريان آگاه شد، به دنبال پسر رفت و او را در بيابان دچار حمله حيوانات ديد كه مرده است، جنازه او را به زحمت به خانه آورد و از شدت عطش و رنج جان سپرد، من خود را سراسيمه به جنازه شوهر و پسرم رساندم، در اين اثناء كودك خردسامل خود را به ديگ غذا كه در حال جوش بود، مىرساند و ديگ به روى او واژگون شده او را مىكشد، خلاصه، من در ظرف يك روز
تمام اعضاى خانوادهام را از دست دادم، در اين حال فكر كردم كه اگر براى خدا در اين حوادث عظيم صبر كنم، مأجور خواهم بود، آنگاه دنباله آن اشعار، شعرى را به مضمون زير خواند:
تمام امور از جانب خدا است و واگذار به او است و هيچ امرى واگذار به عبد نيست.[1]
گويند عبدالله بن يعفور كه يكى از بزرگان شيعه است روزى براى مطلبى ناگزير شد نزد قاضى ابويوسف شهادت دهد، قاضى گفت: من نمىتوانم در مورد تو حرفى بزنم و عيبى بگيرم، زيرا تو همسايه من هستى، و مىدانم راستگو هستى و شبها براى عبادت پروردگار عالم زياد بيدار مىباشى، ولى فقط يك عيب در تو
[1]. ايمان و وجدان، صفحه 10 به نقل از عرفان اسلامى، جلد 12، صفحه 5- 364 ..
مىبينم! عبدالله گفت: آن عيب چيست؟
قاضى گفت: آن عيب اين است كه تمايل به «شيعه» دارى؟!
عبدالله وقتى اين جمله را شنيد به گريه افتاد به طورى كه اشك چشم او جارى شد، سپس گفت: اى ابويوسف مرا به جمعيتى (شيعه) نسبت دادى كه مىترسم از آنان نباشم، سپس قاضى گواهى او را پذيرفت.[1]
عبدالله بن ابى يعفور كسى است كه به امام صادق (عليه السلام) عرض كرد، به خدا قسم اگر شما انارى را پاره كنى و يك قسمت آن را بفرمائى حلال است و قسمت ديگر آن را حرام بفرمائى، به طور مسلّم من گواهى مىدهم كه آنچه فرمودهاى حلال، حلال است و آنچه فرمودهاى حرام، حرام است.[2]
او كسى است كه امام صادق (عليه السلام) درباره او فرمودند:
«ما وجدتُ احَداً يَقْبَل و يُطيع امرى الّا عبداللّه بن ابى يعفور»:
«نيافتم احدى را كه قبول كند و اطاعت فرمان من كند مگر عبدالله بن ابى يعفور».[3]
او كسى است كه حضرت درباره او فرمودند: «خداوند تو را رحمت كند» و وقتى از دنيا رفت حضرت به مفضل مطالبى درباره او گفتند كه درباره هيچ يك از دوستان و شيعيان خود نفرمودند.[4]
مرحوم الهى، در ذيل اين فراز«و فى المكاره صبور»چنين گفته است:
به كام جان او هر ناگوارى
گوارا شد به صبر و استوارى
صبورى هر چه در گيتى است ناخوش
نمايد در مذاق جان ما خوش
درخت صبر بار شادمانى
برآرد اندر اين باغ كيانى
[1]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[2]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[3]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[4]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124 ..
صبورى چرخ سركش را كند رام
به هر ناساز سازد خاطر آرام
جهان پرگير و دار ناگواريست
صبورى زان نشان هوشيارى است
به بصير ز جور دوران مىتوان رست
به كنج عافيت دلشاد بنشست
مكاره چيست زهر غم چشيدن
فراق يار و رنج دهر ديدن
كشيدن درد، درد از جام ايام
نديدن روى زيباى دل آرام
شب و روز انتظار يار بردن
به داغ هجر دلبر جان سپردن
كشيدن از رقيبان رنج و بيداد
نگشتن از وصال يار دل شاد
چو دلبر خواهد اين، ايدل چنين خواه
كه چون خاصان شوى در حضرت شاه
وفى الرخاء شكور
مقام ديگر بعد از صبر، مقام شكر است، گفتيم كه دومين مرتبهاى است كه مولى به مقام شكر اشاره مىكنند، در مرتبه اول فرمودند:
«يُمسى و همّه الشكر و يُصبحُ و همّه الذكر»
كنايه از اينكه دائم در ذكر و شكرند، صبح كه مىكنند همّشان ذكر است تا خداوند درهاى رحمت را بروى آنها بگشايد و شام كه مىكنند از نعمتهاى الهى شكرگزارند. در اين فراز نيز اشاره به شكر در آسايش و راحتى مىكنند، در مقابل صبر در ناراحتى، شكر بابى است كه خداوند از آن باب نعمت را افزون كند.
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «در هر نَفَسى از نفسهاى تو شكرى لازم است، براى تو و بلكه هزار شكر يا بيشتر است، كمترين حد شكر اين است كه نعمت را از طرف خدا ديده و علتى را كه مورد علاقه قلب و جالب توجه باشد براى نعمت نتراشد و تنها علت و سبب نعمت را خدا دانسته و به آنچه او عطا مىكند، راضى باشد و به وسيله نعمتهاى او معصيت و مخالفت اوامر و نواهى او نكند.
شكر باشد دفع علتهاى دل
سود دارد شاكر از سوداى دل