صبر در آئينه عرفان
صبر بر سه نوع باشد: اول صبر عام و آن حبس نفس باشد بر سبيل تَجَلُّد و اظهار ثبات در تحمّل تا ظاهر حال او به نزديك عاقلان و عموم مردمان مرضّى باشد.
دوم صبر زهّاد و عبّاد و اهل تقوى و ارباب حلم از جهت توقع ثواب آخرت.
سيم صبر عارفان، چه بعضى از ايشان التذاذ يابند به مكروه از جهت تصور آن كه معبود ايشان را به آن مكروه از ديگر بندگان، خاص گردانيده و ملحوظ نظر او شدهاند.
و علامت صبر حبس نفس است و استحكام درس و مداومت بر طلب انس و محافظت بر طاعات و استقضاء در واجبات و صدق در معاملات و طول قيام در مجاهدات و اصلاح جنايات و ترك شكايات و فرو خوردن تلخىها و روى ترش ناكردن.
و صبر آن است كه فرق نكند، ميان حال نعمت و محنت و سكون نفس در بلاء و بلا را به همت توان كشيد.
بايد اگر بلاى كونين بر تو گمارند در آن آه نكنى و اگر محنت عالَمين بر تو فرود آيد، به جز كوى صبر نجوئى و در بلا در آمدن همچنان باشى كه از بلا بيرون آمدن.
صبر بايد مرد را در هر چه هست
تا تواند بر در شادى نشست
گوشمال نفس تو صبر است و بس
جوهر عقل است صبر اى بوالهوس
صابر اندر صبر بودن مشكل است
اين سخن نى لايق هر غافل است
مرد عامى چون زكار آگاه نيست
گه مر او را صبر هست و گاه نيست
در بلا صابر شده مردان خاص
لكن از درگاه حق جسته خلاص
خاص خاص از كار خود پرداخته
با بد و نيك دو عالم ساخته
راحت از ميلى گرفته در بلا
بى تغير گفته غم را مرحبا
صبر بايد در همه رنج و بلا
تا به ملك فقر گردى پادشا
صبر را برحسب حالات صابران و نحوه صبر آنها به چند قسم تقسيم كردهاند:
صبر للّه، صبر فى اللّه، صبر مع الله، صبر عن اللّه، صبر باللّه.
1- صبر للّه:عبارت از حبس نفس از جزع است در موقع وقوع در امرى مكروه، يا موقع فوت شدن امرى مطلوب.
2- صبر فى اللّه:ثبات و استقامت در راه حق متعال است به جهت تحمّل بليات، ترك لذّات، و دفع موانع.
3- صبر مع اللّه:صبر اهل دل و حضور است كه در وقت بروز موانع و ظهور آثار نفس براى آنان پيش مىآيد.
4- صبر عن اللّه:به دو قسمت تقسيم شده، يكى اختصاص به فسّاق دارد، يكى اختصاص به عشّاق، در قسم اول حكايت از بُعد و دورى مىكند، در قسم دوم حكايت از قرب.
در معنى اول هر چه فاسق بر فسقش صبورتر باشد، بد حالتر است، در معنى دوم هر چه عاشق صبورتر باشد، مقرّبتر
است، صبر در معنى اول مربوط به اهل جفا و حجاب است و در معنى دوم مربوط به اهل عيان و مشاهده.
5- صبر باللّه:صبر موحدين و صبر اهل تمكين است كه در مقام استقامت در امر حق متعال پيش مىآيد.
خواجه عبدالله انصارى مىگويد: صبر عبارتست از حبس نفس از جزع
هار آن دالّ بر شكوه و شكايت است، صبر براى عامه سختترين منزل، براى اهل محبت مخوفترين مقام و براى موحدّين نازلترين موقف است و بر سه درجه است:
درجه اول از صبر، صبر از معصيت است كه براى بقاء ايمان و دورى از عذاب است و با مطالعه و عيد الهى حاصل مىگردد، در اين مقام اگر موجبات صبر انفعال و شرمندگى باشد و حيا از حق، موجب شود كه سالك از معاصى كنارهگيرى نمايد، اين نحوه صبر عالىتر است.
درجه دوم از صبر، صبر بر طاعت است كه به محافظت طاعت، رعايت طاعت و به تحسين طاعت حاصل است، تحسين طاعت به علم، رعايت طاعت به اخلاص و محافظت به دوام طاعت است.
درجه سوم از صبر: صبر در بلايا و مصائب است كه براى رسيدن به حسن جزاء الهى است، تحمّل اين صبر با انتظار فرج از طرف حق متعال سهل و آسان مىگردد، سبك گردانيدن مصائب و سهل شمردن آنها با ياد خدا و متذكّر شدن نِعَم بىپايان او است، آن كه متذكّر حق متعال است، زير بار مصائب، احساس ناراحتى نمىكند.[1]
حكايتى عجيب
يكى از بزرگان دين نقل مىكند: كه از گورستانى مىگذشتم، زنى را ديدم ميان چند قبر نشسته و اشعارى مىخواند بدين مضمون:
«صبر كردم در حالى كه عاقبت صبر را مىدانم عالى است، آيا بىتابى بر من سزاوار است كه من بىتابى كنم؟!
«صبر كردم بر امرى كه اگر قسمتى از آن به كوههاى شرورى وارد مىشد، متزلزل مىگرديد، اشك به چشمانم وارد شد، سپس آن اشكها را به ديدگان خود
[1]. مقامات معنوى، جلد 2، صفحه 39 (به نقل از عرفان اسلامى، جلد 12، صفحه 362) ..
برگرداندم و اكنون در قلب گريانم».
آن مرد دين مىگويد: از آن زن پرسيدم بر تو چه شده و چه مصيبتى وارد گرديده كه مىگوئى صبرى كه كردم، در عهده همه كس نيست!
در جواب گفت، روزى شوهرم گوسپندى را براى كودكانم ذبح نمود و پس از آن كارد را به گوشهاى پرتاب كرد و از منزل خارج شد، يكى از دو فرزندم كه بزرگتر بود به تقليد شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانيد و به او گفت مىخواهم به تو نشان دهم كه پدرم اين طور گوسپند ذبح كرد، در نتيجه برادر بزرگتر سر برادر كوچكتر را بريد و من پس از اين كه كار از كار گذشته بود، فهميدم، ازدست پسرم خشمگين شدم به او حمله بردم كه وى را بزنم، به بيابان فرار كرد، چون شوهرم به خانه برگشت و از جريان آگاه شد، به دنبال پسر رفت و او را در بيابان دچار حمله حيوانات ديد كه مرده است، جنازه او را به زحمت به خانه آورد و از شدت عطش و رنج جان سپرد، من خود را سراسيمه به جنازه شوهر و پسرم رساندم، در اين اثناء كودك خردسامل خود را به ديگ غذا كه در حال جوش بود، مىرساند و ديگ به روى او واژگون شده او را مىكشد، خلاصه، من در ظرف يك روز
تمام اعضاى خانوادهام را از دست دادم، در اين حال فكر كردم كه اگر براى خدا در اين حوادث عظيم صبر كنم، مأجور خواهم بود، آنگاه دنباله آن اشعار، شعرى را به مضمون زير خواند:
تمام امور از جانب خدا است و واگذار به او است و هيچ امرى واگذار به عبد نيست.[1]
گويند عبدالله بن يعفور كه يكى از بزرگان شيعه است روزى براى مطلبى ناگزير شد نزد قاضى ابويوسف شهادت دهد، قاضى گفت: من نمىتوانم در مورد تو حرفى بزنم و عيبى بگيرم، زيرا تو همسايه من هستى، و مىدانم راستگو هستى و شبها براى عبادت پروردگار عالم زياد بيدار مىباشى، ولى فقط يك عيب در تو
[1]. ايمان و وجدان، صفحه 10 به نقل از عرفان اسلامى، جلد 12، صفحه 5- 364 ..
مىبينم! عبدالله گفت: آن عيب چيست؟
قاضى گفت: آن عيب اين است كه تمايل به «شيعه» دارى؟!
عبدالله وقتى اين جمله را شنيد به گريه افتاد به طورى كه اشك چشم او جارى شد، سپس گفت: اى ابويوسف مرا به جمعيتى (شيعه) نسبت دادى كه مىترسم از آنان نباشم، سپس قاضى گواهى او را پذيرفت.[1]
عبدالله بن ابى يعفور كسى است كه به امام صادق (عليه السلام) عرض كرد، به خدا قسم اگر شما انارى را پاره كنى و يك قسمت آن را بفرمائى حلال است و قسمت ديگر آن را حرام بفرمائى، به طور مسلّم من گواهى مىدهم كه آنچه فرمودهاى حلال، حلال است و آنچه فرمودهاى حرام، حرام است.[2]
او كسى است كه امام صادق (عليه السلام) درباره او فرمودند:
«ما وجدتُ احَداً يَقْبَل و يُطيع امرى الّا عبداللّه بن ابى يعفور»:
«نيافتم احدى را كه قبول كند و اطاعت فرمان من كند مگر عبدالله بن ابى يعفور».[3]
او كسى است كه حضرت درباره او فرمودند: «خداوند تو را رحمت كند» و وقتى از دنيا رفت حضرت به مفضل مطالبى درباره او گفتند كه درباره هيچ يك از دوستان و شيعيان خود نفرمودند.[4]
مرحوم الهى، در ذيل اين فراز«و فى المكاره صبور»چنين گفته است:
به كام جان او هر ناگوارى
گوارا شد به صبر و استوارى
صبورى هر چه در گيتى است ناخوش
نمايد در مذاق جان ما خوش
درخت صبر بار شادمانى
برآرد اندر اين باغ كيانى
[1]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[2]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[3]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124.
[4]. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 124 ..
صبورى چرخ سركش را كند رام
به هر ناساز سازد خاطر آرام
جهان پرگير و دار ناگواريست
صبورى زان نشان هوشيارى است
به بصير ز جور دوران مىتوان رست
به كنج عافيت دلشاد بنشست
مكاره چيست زهر غم چشيدن
فراق يار و رنج دهر ديدن
كشيدن درد، درد از جام ايام
نديدن روى زيباى دل آرام
شب و روز انتظار يار بردن
به داغ هجر دلبر جان سپردن
كشيدن از رقيبان رنج و بيداد
نگشتن از وصال يار دل شاد
چو دلبر خواهد اين، ايدل چنين خواه
كه چون خاصان شوى در حضرت شاه
وفى الرخاء شكور
مقام ديگر بعد از صبر، مقام شكر است، گفتيم كه دومين مرتبهاى است كه مولى به مقام شكر اشاره مىكنند، در مرتبه اول فرمودند:
«يُمسى و همّه الشكر و يُصبحُ و همّه الذكر»
كنايه از اينكه دائم در ذكر و شكرند، صبح كه مىكنند همّشان ذكر است تا خداوند درهاى رحمت را بروى آنها بگشايد و شام كه مىكنند از نعمتهاى الهى شكرگزارند. در اين فراز نيز اشاره به شكر در آسايش و راحتى مىكنند، در مقابل صبر در ناراحتى، شكر بابى است كه خداوند از آن باب نعمت را افزون كند.
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «در هر نَفَسى از نفسهاى تو شكرى لازم است، براى تو و بلكه هزار شكر يا بيشتر است، كمترين حد شكر اين است كه نعمت را از طرف خدا ديده و علتى را كه مورد علاقه قلب و جالب توجه باشد براى نعمت نتراشد و تنها علت و سبب نعمت را خدا دانسته و به آنچه او عطا مىكند، راضى باشد و به وسيله نعمتهاى او معصيت و مخالفت اوامر و نواهى او نكند.
شكر باشد دفع علتهاى دل
سود دارد شاكر از سوداى دل
شكر، جان نعمت و نعمت چو پوست
زانكه شكر آرد تو را تا كوى دوست
نعمت آرد غفلت و شكر انتباه
صيد نعمت كن به دام شكر شاه[1]
گفتند حضرت عيسى (عليه السلام) به مردى گذشت كه نابينا، زمينگير و گرفتار مرض برص شده و گوشتهاى بدنش از هم متلاشى شده بود ولى او پيوسته مىگفت«الْحَمدُلِلّه الَّذى عافانى مِمّا ابْتَلى به كثيرٌ مِنَ الناس»يعنى حمد سپاس (و شكر) خداى را سزاست كه مرا از آنچه بسيارى از مردم را به آن مبتلا گردانيده است، سلامت و در امان داشت.
حضرت عيسى (عليه السلام) فرمودند: اى مرد عاجز چه بلائى است كه خداوند آن را از تو باز داشته است و از آن در سلامت هستى كه ديگران گرفتار آن مىباشند، و شكر آن را مىنمائى؟ مرد عاجز و كور عرض كرد من بهتر هستم از كسانى كه خداوند آن معرفت و ايمان و شناسائى خودش را كه در دل من گذاشته است در قلبشان قرار نداده است!
عيسى (عليه السلام) فرمود: دست خود را جلو بياور! وقتى عاجز دست خود را پيش آورد، حضرت عيسى (عليه السلام) به امر خداوند عالم او را شفا داد كه در همان وقت سالم و زيبا گشت به طورى كه از تمام مردم از نظر جسمى و صورت بهتر شد و از آن به بعد همراه حضرت عيسى (عليه السلام) به راه افتاد و از شاگردان مخصوص آن حضرت گشت.[2]
آرى نه فقط براى نعمتها بايد شكرگزار بود، بلكه براى مصيبت و بلا نيز بايد شكرگزار بود.
شخصى نزد يكى از بزرگان رفته و حال وى را پرسيده بود، او فرموده بودند: الحمدللّه هنوز روى مريضى و فقر را نديدهام، در حالى كه وقتى اين را گفته بود، چند سال بود زمينگير شده بود و خانه او در گرو مردم بود، هم مريض و هم فقير بود ولى
[1]. مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة باب شش- ترجمه مصطفوى، صفحه 27.
[2]. جامع السعادات، جلد 3، صفحه 167 ..
باز، ناشكرى نمىكرد!
غزالى در كيمياى سعادت مىگويد: در هر بلائى پنجگونه شكر واجب است:
1- مصيبت اگر در امر دنيوى و بدن باشد، شكر لازم دارد، زيرا مصيبت در دين و دچار شدن به كفر و شرك بسيار بزرگ است و به خاطر اين است كه در دعاى مىخوانيم:«اللّهُم لا تَجْعَل مُصيبَتَنا فى ديننا»:«خدايا مصيبت و ابتلاء ما را در دين ما قرار مده».
2- هيچ بيمارى و بلائى نيست مگر آنكه بالاتر از آن متصور و موجود است بايد شكر كرد كه بدتر از اين نيست، هر كس مستحق هزار تازيانه باشد و صد تازيانه خورد جاى شكر دارد، يكى از بزرگان ظرف خاكستر بر سر او ريختند، گفت: الحمدللّه و شكر كرد، گفتند: چرا شكر مىكنى گفت، كسى كه توقع داشت آتش بر سر او ريزند وقتى خاكستر ريختند جاى شكر دارد.
3- عقوبت اگر در دنيا به انسان رسد، جاى شكر دارد كه عقوبت اخروى بسيار سخت و گران است. در روايت از رسول گرامى (صلى الله عليه و آله) است «كسى را كه در دنيا عقوبت كردند در آخرت نكنند» بلاكفاره گناه است و ديگر جائى براى عقاب نمىگذارد، اگر طبيب داروى تلخ به تو دهد و «فَصْد» يعنى رگ تو را بزند و خون گيرد، رنج اين، به رنج بيمارى سخت مىارزد.
4- وقتى مصيبت و بلائى كه در لوح محفوظ نوشته شده و مقدّر بوده به انسان مىرسد، بايد شكر كند كه اين بلا از سرش گذشت.
5- مصيبت دنيا ثواب آخرت دارد، و جاى شكر است از دو جهت: يكى ثواب بردن چنانكه در اخبار آمده است و ديگر مصيبت موجب عدم الفت و انس با دنيا مىشود و راحتتر زندگى مىكند و راحتتر مىرود.[1]
پس برادرم شاكر باش كه قضاء الهى حتمى است، اگر شكايت كنى اجر خود
[1]. كيمياى سعادت، جلد 2، صفحه 381 تا 384 (با كمى تصرّف) ..